پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

98- مادر ینی :

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مادر ینی :

وقتی تو بی پول ترین حالت ممکنت ، پیام میدی بهش میگی اگه بیست ، سی تومن داری برام بفرست مامان ! یک ساعت بعد جواب میده که : صد تومن برات واریز کردم عزیز دلم ...

- همیشه هر چی داشتم اول از مادر اسمونیم حضرت زهرا سلام الله علیها داشتم و بعد از مادر خودم ... که هر چی بزرگتر میشم بیشتر قدرشو میدونم و مادری کردن رو ازش یاد میگیرم . -

  • شینـا : )

97- روز پنجم :)

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از دیشب با همکار آقای همسر و خونوادشون قرار گذاشته بودیم ساعت ۹ صبح پایین باشیم و بریم اصفهان گردی . خب اینکه من بعد این مدت عمر گرفتن از خدا ، هنوز اصفهان رو ندیده بودم ، و قرار بود حالا بریم و یه نصف روز رو اصفهان باشیم خوشحال بودم ... یه جور که لبخند از چهره م کنار نمیرفت ... صبحونه خوردیم و حاضر شدیم . ساعتای ۹ حرکت کردیم و ۱۰ رسیدیم اصفهان . ماشین رو توی یکی از پارکینگای عمومی پارک کردیم . و یه پنج ، ده ، دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به میدون نقش جهان :) این اولین باری بود که میام اصفهان ... میام نقش جهان ... خیلی بزرگ بود و دور تا دور میدون بازار داشت ... صنایع دستی خیلی خیلی زیبا - اما گرونِ - اصفهان که دل هر بیننده رو میبرد (!) ازونجایی که آخر ماهِ و هنوز حقوق نگرفتن و با کمتر از پنجاه تومن داریم سر میکنیم چیزی نخریدیم ، ولی همین دیدن ، همین دیدن ، همین دیدن برام کافی و شیرین و قشنگ و ارزشمند بود و میتونم بگم اونقدر از هر چیزی که دیدم لذت بردم که انگار تمام و کمال مال خودمه :)) البته قرار شد هفته ی بعد دوباره یه سر بیایم اصفهان و لااقل یه چیزی برای یادگاری بخریم -_- یه سمت میدون ، یه عاااالمه اسب و درشکه بود . خوشگل بودن صدای پای اسبا و زنگوله منگوله هایی که ازشون آویزون بود حال ادمو خوب میکرد ،با اینکه خودمون سوار نشدیم اما بودن توی این صحنه و نگاه کردن و لذت بردن ازشون هزارهزارهزار بار جای شکر کردن داره . کللللی و نصفی عکس گرفتیم با اقای همسر و یه عالمه گشتیم ... توریست هم زیاد بود :) توریستا رو دوس دارم ... حس میکنم خیلی همه رو دوس دارم :/ همین لحظه ، همین حال ، همه چیو دوس دارم . خدای این لحظه و این حال و این مکان و زمان رو بیشتر از هممممه :))) [ وی کف دست بر لب گذاشته میگوید اووومممماااااچ ، و فوتش میکند به سمت آسمان ، بچسبد روی ماه ِ خدا ]


 


[ میدان نقش جهان اصفهان /۲۷ بهمن ۹۶ ]


حدودا دو ساعت میدون نقش جهان بودیم و بعد رفتیم سی و سه پل ، نزدیک سی و سه پل یه چیزی پهن کردیم و یه چایی و شکلات خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشین ، تا بتونیم راحت گشت و گزار کنیم ، اول پل ها رو شمردیم یه وقت کم و کسر نباشه :/ خدا رو شکر سر جاش بود :))) بعدم از بالای پل رفتیم ، تو مسیر کلی عکس گرفتیم و لذت بردیم و خندیدم و حرف زدیم :) برگشتن هم از پایین پل اومدیم ، اب که نداشت خشک خشک بود از پایین اومدن هم بد نبود (!) وقتی داشتیم برمیگشتیم یه دختر کوچولو من و چادرمو چسبیده بود که ازش لواشک بخرم ! من چیزی نگفتم اما آقای همسر گفت ولش کن و اما دختره بدجور چسبیده بود بهم ... که اقای همسر عصبانی شد گفت بهش دست نزن ... نمیدونم ... یکم تو دلم ناراحت شدم . دلم برای اون بچه سوخت ، کاش ازش خرید میکردم عذاب وجدان گرفتم . از سی و سه پل برگشتیم ، ساعتای دو بود تو مسیر برگشت ، مردم رفته بودن روی کوه های خشک بی اب و علف و بیابونی ، پارک کرده بودن و نشسته بودن ، به عبارتی اومده بودن جوج بزنن و پیک نیک ِ جمعه شون رو جور کنن (!) خندم گرفته بود ، تعدادشون هم کم نبود ، خیلی ها بودن ... یاد جنگلای خودمون افتادم و آخر هفته ها و کباب و این داستانا ... نمیدونم زیر افتاب توی کوه ِ خاکی چه لذتی داره ؟! بی لذت هم نباید باشه ، اما خدا رو شکر که کوه های ما پر درخت و ابشار و چشمه و رودخونه و سبز و خنک و قشنگه و مجبور نیستیم بریم تو بیابون :/ هر چند دنیا یه جوری میچرخه که شاید یه روز ما هم پیک نیک رفتیم تو دل کوه های خاک و سنگی :) 



[ سی و سه پل اصفهان / ۲۷ بهمن ۹۶ ]

خلاصه ساعتای سه و نیم رسیدیم مهمانسرا . ناهار خوردیم و از خستگی تا شیش خوابیدم ، شام مهمانسرا رو نخوردم ترسیدم حالم بد شه ، عوضش چایی و بیسکوییت و میوه خوردیم . بعد نماز یه خورده کتاب خوندم و ساعتای هفت و نیم رفتیم پارک توی شهرک . به بهانه ی ابوالفضل - پسرِ همکار ِ آقای همسر - ما هم دلی از عزا در اوردیم ... خیییلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم . ننشستیم روی تاب خانوادگی ها و کلی بازی کردیم ... خب خدا رو شکر وزن اقای همسر انقد بیشتر از من هست که روی الاکلنگ کلا بالا بمونم :/ برای همین قید الاکلنگ رو زدیم . کنار پارک یه شهید گمنام بود . نمیشه ادم شهید گمنام ببینه و نره بشینه بالای قبرش ... حتی برای یکی دو دقیقه ... نگاه به سنگ قبرش یه حال دیگه داشت .



[ شهید گمنام ۲۰ ساله / رجعت ۱۳ اسفند ۹۵ همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) ]


براش فاتحه خوندم ... شعر بالای سنگ قبرش دلمو سوزوند ... یاد اون تیکه از کتاب شهید هادی افتادم که نوشته بود : شهید هادی جنازه ها رو جمع میکردن میاوردن عقب از وسط میدون ... یکی از جنازه های شهدا رو بعد از چند شب میارن عقب و میرسونن به خونوادش ... اون شهید میره تو خواب پدرش و میگه از شهید هادی گله دارم ، چرا جنازمو آورد ؟! تا وقتی که تو میدون بودم و گمنام ، هر شب حضرت زهرا سلام الله علیها میومد بالا سرم ... اما از وقتی پیدام کردین دیگه خبری ازشون نیست ...

همینا باعث میشه ، که با همممممه ی بدی هایی که دارم ، ته ته دلم بگم : اللهم ارزقنا شهادة ، به سبک ِ مادرم حضرت زهرا -س- ... خندم میگیره حتی که من با این همه بدی چه طور آخه ؟! اما باز میگم : ارزو بر جوانان عیب نیست ...

خدایا برای همه ی نعمتهایی که بهم بخشیدی شکرت میکنم ... نماز شکر خوندم بعد مدت ها ، اما ابن توفیق رو بهم بده که علاوه بر مداومت به نماز شکر در خوشی ها،  توی مصائب و سختی ها هم بتونم نماز شکر بخونم . خدایا خیلی دوستت دارم . ممنون که منو افریدی :)


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

96- روز چهارم :)

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز بعد از ظهر ، بعد ِ چند روز موندن توی یه اتاق ، با اقای همسر و همکارش و خوانده ی همکارش رفتیم بیرون ... هدفمون گشت و گزار توی شهر و بازار بود ... از ساعت سه رفتیم بیرون و تقریبا هفت شب برگشتیم . چهار ساعت گشتیم ، یکمی خسته شدیم اما خوب بود . 

اینجا یه بازار قدیمی سنتی داره ، که سقفش پوشیده ست و کفش آسفالت و غرفه غرفه ست ... خیلی هم تو در تو و کوچه کوچه بود بازارش ! اونقدر که بعد از بیست و اندی سال سن ، همش حس میکردم الان تو این کوچه های بازار گم میشیم و نمیتونیم راهمون رو پیدا کنیم . بافت ِ بازارش با درهای بزرگ چوبی ِ خیلی خیلی قدیمی قشنگ بود ! هر چند جنس های چندان جالبی نداشت و قیمت ها اونجور که باید به اجناس نمیخورد :) مخصوصا لباسایی که بیشتر طرحاشون طبق سلیقه ی ما نبود و در عین حال گرون هم بودن . چیز خاصی نخریدیم ، مسواک ، یه خورده نبات ، شونه ، سنجاق قفلی برای ملحفه های تخت و یه حوله دستی و کش مو و ازین جور خرت و پرتای کوچیکی که نیاز داشتیم رو گرفتیم . چند تا بازار هم تو سطح شهر بود که اونا رو هم گشتیم بد نبود خدا رو شکر ...

برگشتنی ، تو مسیر ، گوجه خیار پرتقال ، پنیر و نوشابه و بیسکوییت و ماست خریدیم ... غذاهایی که بهمون میدن چندان جالب نیست واقعا نیاز بود کنارش این چیزا رو بخریم . دیشب خسته بودم یه خورده هم دلم گرفته بود خوابم برد ساعتای ۹ آقای همسر نشسته بود بالاسرم :) بیدارم کرد ، چایی و میوه خوردیم و فیلم دیدیم ...

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ، نماز خوندم و یکمی رفتم نت ... ساعتای هفت و نیم صبحانه اوردن ، با آقای همسر نوش جان کردیم و رفتن سر کار ... تو وبلاگ مریم سادات ، پست اخرش درباره کربلا بود و یه صوت چهارده دقیقه ای گذاشته بود ، دانلود کردم و گوش دادم ... نمیدونم چی شد از ساعت هشت تا نُه گریه کردم ... پنج بار پلی کردم و هر بار دلم بیشتر جوشید ... دلم تنگ شده بود ... تنگ شده بود برای کربلا ... پی ام دادم به جوجه و اشک اونم دراوردم و دوتایی حالمون عوض شد و دعا کردیم برای خودمون و همه و ظهور ... 

کم کم پاشدم ظرفا رو شستم ، لباسا رو هم ... پتو ملافه های تخت رو مرتب کردم ... یکمم به خودم رسیدم ، وضو گرفتم و بعدش لاک طلاییه رو زدم ... موهامو دم اسبی بستم ( همسر جان دم اسبی دوست ) نمازمو خوندم و یه خورده کتاب :) دیگه کم کم ظهر شد و حضرت دلبر از سر کار اومد ... یکمی اکرام و احترامش کردم و برنامه ی استقبال از همسر و این حرفا :))) ناهار خوردیم و خوابیدیم ... عصر چایی و بیسکوییت خوردیم و یکم با هم حرف زدیم ... از روزای اولی که همو دیدیم میگفتیم ... از مجردیمون ... بعد اذان آقای همسر رفت ارایشگاه ... منم یه جز از ختم قرآن یکی از دوستام رو خوندم ... اینجا ظرف نداریم ، منتها دو تا قندون بود که یکیشو خالی کردم تو اون یکی و شستمش به عنوان کاسه ازش استفاده کنیم ... امشبم تو قندون سالاد شیرازی درست کردم ! حالا شاممون رو خوردیم ... منم کار خاصی ندارم اومدم ثبت کنم خاطراتمو ... همین :) خداجونم ممنونم ازت برای خس و حال خوب امروز ... مخصوصا اون یک ساعتی که دلم تو هوای کربلا بود :*

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

95- روز سوم :)

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیروز ساعتای دو از سر کار برگشت مهمانسرا ... ناهار خوردیم و خوابیدیم تا چهار و نیم ... بعدم تا شیش همونجا رو تخت ولو ، فیلم دیدیم و گوشی بازی کردیم ... راستش دیشب دلم خیلی گرفته بود ! دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده بود ... ولی پشیمون نیستم ازینکه اومدم اینجا ! باید کم کم تمرین کنم تنهایی ها رو توی شهرای دور ِ بی فامیل و خانواده (!) اینجا منو یاد دوران خوابگاه میندازه ... البته اینجا خیلی بهتره و شیرین تر و دوستداشتنی تر ... حداقلش فشار درس روم نیست :)) شام دیشب خوشمزه نبود ! با اینکه کامل نخوردم غذاشو اما تا صبح معدم درد گرفته بود و بهم ریختم ... با این حال برای همین ها ، دلم ، بیشتر از چیزی که تو ذهنمه ، شکرگزار خداست ... هوای دیشب تا دوازده طوفانی بود ... سر و صدا انقدر زیاد بود که فکر میکردم خوابم نمیبره اما نمیدونم چطور همون ساعتای دوازده خوابم برد ...

نصف شب از خواب بیدار شدم یه خورده درد معده داشتم ، بارون بود و بارون و بارون ... هر چند که اون طوفان مقدمه ی بارون بود ، اما همیشه نتیجه قشنگتره ... منم بارون رو بیشتر دوس داشتم ... هر وقت بارون میباره دعا میکنم و سعی میکنم دعاهای خوب کنم ... صبح بعد نماز هنوزم خوابم میومد ، خوابیدم و ساعتای هشت بیدار شدم ... خواب غذاهای خوشمزه میدیدم :/ دلم یه غذای خونگی میخواد :)) حضرت دلبر رفت سر کار و منم اتاق رو مرتب کردم ، حموم دستشویی رو شستم ، ملافه های تختا رو صاف و صوف کردم و بعدم چادر و شالمو شستم ... حالام تایم نوشتن و خلوت کردن با خودمه ... که بشینم چند تا مطلب بخونم و ادامه ی کتاب رو ... هوا افتابی شده ... انگار نه انگار که دیشب بارون بود :) مث دل من ... که دیگه گرفته نیست ... ابی و ارومه *___* با اینکه الان سه روزه بیرون نرفتم حتی توی راهرو نمیشه رفت و پنجره رو نمیشه باز کرد بنا به دلایلی :))) اما من خوبم ... یه خوب ِ قوی ^__^

راستی دیشب ولنتاین بود ... نه خرس قرمز داشتم نه شکلات و نه گل رز و این حرفا ... چند تا پست تبریک تو تلگرام برای آقای دلبر فرستادم که جواب نداد ... عشق رو از چشماش میفهمم ؛) ما بی بهانه عاشقیم ... بی چشم داشت ... و خدایا برای این همه عشق ازت ممنونم ... و دعا میکنم که هر روز برامون روز عشق باشه ... روز محبت و مهربونی کردن ... روز قلبهایی که برای هم میتپه ... خدایا از صمیم قلب ازت سپاسگزارم .

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

94- روز دوم :)

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یکشنبه شب رو تا صبح توی اتوبوس بودیم ، ساعتای پنج و نیم رسیدیم تهران و یه نیم ساعتی رو پیاده روی کردیم تا برسیم خونه ی خاله . حضرت منو خونه ی خاله گذاشت و خودش رفت دنبال کارش ... نماز صبح رو خوندم و خوابیدم ‌. ساعتای ۹ و نیم خاله بیدارم کرد ، گفت مامانت زنگ زده بهم گفته آقات زنگ زدن به مامان و اینجوری پیغوم پسغومی گفتن بیدارت کنیم !!!! ( گوشیم سایلنت بوده ) و هر چی زنگ میزدن بهم بیدار نمیشدم ‌... خلاصه که بعد از ۹ تا تماس بی پاسخ ، بیدار شدم و گوشی رو برداشتم ، حضرت یار بود *___* گفت آماده شو ده دقه دیگه میرسم خونه ی خاله که بریم ... اینکه سرم غر نزد یا داد و بیداد نکرد که چرا بااااااز سایلنتی جای شکر داشت ! شاید اگه من بودم و این همه برا بیدار کردنش اذیت میشدم یکم غرغر میکردم ... 

آماده شدم و دوشنبه صبح با ماشین و همسرو پسرکوچولوی همکارش اومد دنبالم و با هم حرکت کردیم سمت اصفهان ! تو مسیر از اتوبان قم که رد میشدیم تو دلم یه سلام کردم به حضرت معصومه و سلام ِ امام رضا علیه السلام رو هم رسوندم به بانو ... حتما شنیدن :))) من دلم به این چیزا خیلی روشنه ... ظهر تو همون مسیر قم واستادیم برای صبونه :/ و همونجام نماز ظهر و عصر رو خوندیم و حرکت کردیم ... تو مسیر یه خورده خوابیدم ، خسته کننده بود اما جاده همیشه برام شیرینه ... هر چند جاده ی شهرای کویری توی روز چیز خاصی نداره ، خوبیش این بود که فهمیدم من چقد وابسته ی درختام ! به محض اینکه از یه بیابون رد میشدیم و دو سه دقیقه ای توی جاده ی شهر چار تا درخت کاج میدیدم دلم وا میشد ... با این حال دوامی نداشت و دوباره بیابون :))) یکی از قشنگی های این سفر همین بود که قدر شهر و درختامونو بیشتر بدونم و باور کنم که وابستگی یک ادم فقط به ادم دیگه ای ختم نمیشه ... ما ادما به اشیا و نباتات و حیوانات هم دل میبندیم ... گاهی عجیب حتی ... قشنگی دوم ِ طی کردن این مسیر این بود که دل کندن رو هم یاد بگیرم ... و از هر چیز در همون زمانی که دارمش لذت ببرم ... راستی از چی ِ یه بیابون میشه لذت برد ؟ خب از خیلی چیزاش ! از دونه های نرم شنی که با باد این ور و اون ور میرن ... یا درختی که تک و تنها یه گوشه ی دور داذه استقامت رو تمرین میکنه ... یا مثلا ..... مثلا هیچی ... نه خب ... هیچی ام نه ... مثلا بیفتی یاد کربلا (!) 

بگذریم ... ساعتای پنج و نیم شیش عصر رسیدیم شهرضای اصفهان . اسکانمون خارج از شهر و توی مهمانسراست ... دیشب شام کوبیده بود ، علی رغم گرسنگی زیاد ، سعی کردم کم بخورم که یه وقت دل و رودمو بهم نریزه ( همیشه تو خوردن کوبیده احتیاط میکنم ) . اتاقمون یه در بزرگ داره که یه. وجه از دیوار اتاق رو تشکیل میده و رو به بالکنه و آفتاب ازش میزنه ... یه پرده ی قشنگ هم داره ... یه یخچال کوچیک و یه بخاری ... تی وی و میز ناهارخوری و سه تا تخت و جالباسی ... خدا رو شکر جای خوبیه ... 

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ... امروز سه شنبه ست ! و من سه شنبه ها رو مثل همه ی روزای هفته دوس دارم . بعد از نماز صبح لباسایی که تو مسیر تنمون بود رو توی تشت شستم ، بعد هم افتادم به جون ملافه های تخت ها ... هر جور حساب میکردم به نظرم تمیز نمیومد ... خیلی سعی کردم باهاشون کنار بیام اما نشد ، دو تا از ملافه ها رو شستم . خیلی هم چرک داد :| یکی دیگه ش مونده ان شاالله بشورمش ... 

اقای همسر رفتن سر کار و من دوش گرفتم و نشستم اینا رو مینویسم ... خوشحالم برای تموم این ثانیه های قشنگ ... یکم سخته و معلوم نیست چقدر اینجا بمونیم ، اما به صدای گنجشکای پشت پنجره قسم ، که این روزای خوب رو دوس دارم و از ته ته ته ته قلبم از خدا تشکرمندم ^____^

بعد از نماز ظهر کتاب میخونم ، جلد دوم سلام بر ابراهیم تموم نشده هنوز ... خدایا حال ِ دل همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم رو خوب خوب کن ... خدایا دستمونو بگیر که بنده ی بدی نشیم برات ... 

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

93- به وقت اتوبوس :*

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

نمیدونم تشکرات ویژه ای که از خدا دارم رو باید چه جوری بگنجونم توی - حمداًلله - هام ... به هر حال خب بعضی وقتا حس و حالت خوب تره و بیشتر حس شکرگزاری داری ! برای من امروز ازون روز خوبا بود (!) البته هر روز برام بهترین روز ِ ... اما امروزُ یه جور دیگه دوس داشتم ...

بعد از یه صبحونه ی جانان کنار مامان و بابا و حضرت ِ یار اماده شدیم بریم راهپیمایی ! ضمن اینکه - تنها - شلوار بیرونیم رو شسته بودم و هنوز خیس بود و شلوار دیگه ای هم نداشتم ، با یکم گشت و گزار تو کمد خرت و پرتا ، یه شلوار قدیمی از خواهر گرام یافتم ، علی رغم نداشتن دکمه :| پوشیدم ، هر چند خوف افتادنش بود وسط راهپیمایی و حس کردم اصلا بهم نمیاد ولی خب این نمیتونست مانع بشه که نرم -_- رفتیم و هر چه فریاد داشتیم بر سر آمریکا کشیدیم *_* تنبونمونم نیفتاد :))))))

از راهپیمایی برگشتیم مامان خورشت درست کرده بود سیب زمینی ها رو سپرد به من که سرخ کنم ، منم یه ذره سرخ کردم بقیه شو دادم به حضرت یار سرخشون کنه و خودم رفتم دوش گرفتم . کم کم وسایلا رو جمع کردیم و آماده شدم ، ساعتای چهار جشن دندونی برادرزاده ی جان بود :* رفتیم اونجا ... بچه ها همه جمع بودن و خدا رو شکر بهمون خوش گذشت ... یه دل سیر هم آش دندونی و کیک و این چیزا خوردیم . 

از مهمونی برگشتیم ، یه خورده به کارا رسیدیم ، حالام برای یه سفر کاری داریم میریم تهران و از اونجا ان شاالله شهرضا ... باشد که مایه ی خیر دنیا و آخرتمان شود این سفر و همه ی سفرهای بعد ... الهی آمین :)


خدایا شکرت برای همه ی نعمتای قشنگت :))

+ یه گوشه ی قشنگ این نعمتا ، دندونای سفید کوچولوی محمدیاسینم بود ... هر چند یه خورده مریض بود ! با این حال خدایا شکرت ...

  • شینـا : )

92- هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار :)

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یه حدیث خوندم که نوشته بود : خدا دوس داره اثر نعمتاش رو توی بنده ش ببینه ... ینی وقتی بهت یه چی میده و تو ازش بهین استفاده رو داری خدا کیف میکنه ... لباس نو ، خونه ی خوب ... فرزند ، پول ... همه چی ... اما این وسط یه نکته هست که یکمی مراقبه هم لازمه که مبادا دل کسیو بسوزونی یا فخر بفروشی ... خیلی سعی میکنم این نکته ها رو رعایت کنم ! علی رغم اینکه خدا بهم نعمتای زیادی داده ازشون استفاده کنم در حالیکه موجبات ِ غم ِ بنده هاش رو فراهم نیارم ... 

یه مدت تب اینستاگرام گرفته بودتم ! پست میذاشتم و پست لایک میکردم ... اما قشنگ نبود ! انگار یه چیزایی رو ازم میگرفت ... وقتی غذای خوشمزه ای یا نعمت ِ تازه ای یا عشقی رو ثبت میکردم ، آرامشی که از اون نعمت به دست آورده بودم از دست میدادم تو دلم ... چون مدام فکر میکردم بین هفتصد هشتصد نفر ادم که پستمو ببینن حتما یکی دو نفر هستن که حسرتشو بخورن ... و یه آه کافیه که دیگه اون حال خوش ازم گرفته بشه ‌‌‌... و بارها و بارها و بارها برای خودم پیش اومده بود که تو دلم بگم خوش به حال فلانی ... چه اتاقی داره ... چه وسایلی ... چه خونه ای ... چه بچه ای ... چه لباسی ... نکه حسودی کنم نه اصلا ... اما یه جورایی روم اثر گذاشته بود که دیگه نعمتای خودمو در مقابل اونا کوچیک میدیدم و این خیلی بد بود ... خیلی بد ! یه جاهایی هم توی همون فضا تب ِ مُد گرفتم ! که فلان چیز رو بخرم ... نه نه اون یکی جدیدتر و بهتره ... و کنار همه ی اینا - وقت و عمرم - بود که ساعتها و روزها و ماه هاش پای همون صفحه از دست میرفت !

اکانتمو پاک کردم ! که نعمتام رو به رخ کسی نکشم ( البته هیچ وقت هدف از پست گذاشتن من یا دیگران به رخ کشیدن نیست اما خواه ناخواه چنین اتفاقی در بطن ِ عکسهای جذاب و شکیل اینستاگرام میفته ) ، اکانتمو پاک کردم که توی اون همه فروشگاه مجازی پام و دستم و فکرم و دلم گیر نکنه به مادیات و دنیا و تجمل گرایی ، اینستاگرامم رو پاک کردم که نعمتهای ساده ی قشنگمو با نعمتهای گرون و پیچیده ی دیگران مقایسه نکنم و ختم به ناشکری نشه خدایی نکرده ... حال خوبی دارم ازین کار ... و همینقدر که کاری بهم ارامش درونی اعطا کنه ینی اشتباه نکردم :) الحمدلله ...

راستی امروز رفتیم جنگل ... قشنگ بود ! 

 


یه عکس از اسمون گرفتم ، یکی از زمین ... خیلی حرف داشت باهام ... اما سه تا جمله میگم فقط :

این برگا یه روزی سبز بودن جاشون اون بالا بود رو شاخه ها ....

اون شاخه ها یه روزی لباس سبز تنشون بود حالا برهنه ن ....

کار ِ دنیا فهموندن به ادماست ، اگه روح ِ درک کردن رو در خودمون نکشیم ....


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

۹۱- انتظار

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب باشگاه نرفتم ، گفتم به کارام برسم ... یکم کارای شخصی و مرتب کردن اتاق و جارو و این حرفا ... این وسطم مهمون اومد نشستم پیششون و پذیرایی :) دیشب دو تا از دوستام که حسابی گره افتاده تو زندگیشون ، بهم پی ام میدادن ... خیلی سعی کردم آرومشون کنم ! کاش تونسته باشم یه ذره از گرد غم رو دلاشون کم کنم ... دست آخر یکیشون زنگ زد نیم ساعت صحبت کرد ... بعد که قط کردیم دوباره پی ام داد ... گفت هنوز گریه میکنه ! میخواستم بگم گریه نکن ... اما گفتم حالا که گریه داری برا امام حسین گریه کن ... اصلا هر وقت برای هر چیزی خواسی گریه کنی ربطش بده به امام حسین ... بعد یهویی نوشتم اگه دوس داشتی برو بغل مادرشون سرتو بذار تو دامنشون ... خوب مادری میکنن .... حس کردم آروم شد ! چون به صورت خودم که دست زدم خیس خیس شده بود :) و یه بار دیگه یادم اومد که هر چی دارم از حضرت مادر دارم ...

از ساعتای یک به بعد اما یه جور دیگه گذشت ... من بودم و صدای دونه های بارون که میخورد به سقف اتاق و شرشرشر میریخت تو حیاط و باغچه مون ... و جلد دوم کتاب شهید هادی که با صدای بارون تو تاریکی و لحظه های قشنگی رو برام رقم میزد ... من منتظر بودم ! منتظر بودم که از راه برسه حضرت دلبر ... یه نیم ساعتی خوابم برد با صدای زنگ بیدار شدم ... ساعتای سه رسید حضرت :)) و باز خدا رو شکر و به تعداد تموم قطره های بارون و اشک ِ دیشب ، خدا رو شکر ...

  • شینـا : )

90 - بلاگر با طعم گنجشک (!)

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حوای مهربون تو وبش یه پست بود که مربوط به چالش میشد ... نمیدونم چرا ولی حس کردم دوس دارم منم بنویسم ... نه به سبک پاسخ دادن به سوالات مربوط به چالش ... به سبک ِ خودم که دلی از عزای واژه ها در بیارم ... هشتصد و اندی روز از زدن این وبلاگ میگذره ... روزهای زیادی خالی ِ خالی بود ! نمی نوشتم ... اما اگه برگردم به آرشیو ِ نوشته هام ، یه ماه و نیم ِ دیگه وبلاگم تازه میشه یک ساله ! اما این اولین وبلاگ ِ من نیست ! اولین نوشته های من توی دنیای بلاگفا شروع شد ! نمیدونم چند تا وبلاگ هی زدم و نوشتم و دوست و رفیق جمع کردم و بعدم همه رو پوکوندم ؟! از سال 90 تا الان ! چقدر زود گذشت ... حالا 6 سال ِ که صفت ِ بلاگرنما بودن رو به یدک میکشم ... بلاگفا برام صرفا یه سایت نبود که توش یه دفترچه یادداشت داشته باشم و بنویسم ... من با بلاگفا بزرگ شدم ! شاید خنده دار به نظر برسه ... ولی نه ...

یه خاطرات بد و عجیبی دارم که نمیخوام ازشون بنویسم ... اما از یه جایی به بعد بلاگفا شد رفیق ِ روزهام ... دوستای زیادی پیدا کردم که خیلی هاشون هنوز همراهم هستن ... هنوز دلمون وصله به هم ... اما اینجا رو نمیخونن :) خودم نمیخوام که بخونن ! نمیدونم چرا ... حدودا دو سه سال قبل بود ! بلاگفا بد کرد ... بلاگفا به ما بد کرد ... سِرورهای بلاگفا خراب شد و وبلاگ های ما رفت هوا ... دیگه نه دوستامونو داشتیم نه یه سری از نوشته هامون ... خیلی از دوستامون اومدن بیان و وبلاگ جدید دست و پا کردن ... ما ولی منتظر بودیم بلاگفا درست شه ... من اومدم اینجا ... همون هشتصد و اندی روز قبل ! ولی چیزی ننوشتم ... دلم پیش بلاگفا مونده بود ! 

اما بعد از درست شدن بلاگفا که شاید سه چار ماه یا حتی بیشتر طول کشید دیگه خیلی چیزا درست نشد ! نصف بیشتر دوستامون رو گم کردیم ! نصف آرشیومون پرید ... اونجا بود که یاد گرفتیم : " به هیچی دل نبندیم :) "

اسم و قالب های زیادی برای وبلاگم انتخاب کرده بودم ! اما اسمی که بیشتر از همه موند و همین الانم خیلی ها منو به اون اسم میشناسن : " خانوم گم جشکه " بود ! گمجشک همون گنجشک بود به زبون بچه گونه ! و من توی این اسم " گم " بودن رو دوس داشتم ! بعد ها شدم گم جش ... وبلاگ خانوم گم جشکه رو خیلی دوس داشتم ! نه برای تعداد بازدیدهاش که گاهاً به روزی 1000 هم میرسید ! نه برای قالب ساده و شکیلی که خودم براش درست کرده بودم و شده بود ایده ی خیلی از بلاگفایی ها برای ساخت قالب ! خانوم گم جشکه رو دوس داشتم برای متن هایی که توش میذاشتم ! من با نوشته هام بزرگ شدم ... گاهی میرم و نوشته های قبل رو میخونم ! ادبیاتم ... احساسم ... اشک هایی که پای تک تک اون پست ها ریختم ... و تنهایی های چهار سال خوابگاه و دانشگاه ... روزای تلخ و شیرینم و خدایی که تو حوالی نگاهش پرسه میزدم گم شدگی هامو ... یه سری نوشته هام رو خیلی بیشتر از همه دوس داشتم که مربوط به متن هایی بود که بعد از خوندن تفسیرهای قرآن میومد تو ذهنم و خالی میکردم ذهن آبی مو توی کلمه های آسمون ...

من از بلاگفا یه دوست به یادگار دارم ! که میون هزار دوست ، برام یه چیز دیگه ست - جوجه - کسی که موقع مکه رفتنش سال 92 ، لب باز کرد تو وبم ... میگفت خیلی وقت بوده که منو میخونده اما هیچوقت نتونسته برام کامنت بذاره ... جوجه منو با خودش برد طواف خونه ی خدا ... با دستش اسممو نوشت رو کعبه و دعا کرد حاجی بشم ... سه سال بعد من کربلایی شدم ! تو بهترین زمان ... شاید حاجی شدن ، در زمانی که مسیر حج بسته بود ، همون کربلایی شدن باشه ... از روز رفاقت مجازی مون تا حالا سه باز همدیگه رو دیدیم ... حالا دیگه مامان و بابا و همسرم جوجه رو میشناسن ... و این برای من قشنگترین اتفاق ِ ... 

بگذریم ... چی شد که اینجا نوشتم ؟ بعد از فارغ التحصیلیم بهمن پارسال اتفاقای عجیب و سختی برامون افتاد ... که شاید برای من امتحان بود ... خدا لطف زیاد کرد بهمون ... به من مخصوصا ... یه مدتی نمی نوشتم اصلا ! خیلی وقته دیگه نمیتونم مثل قبل بنویسم ... انگار نویسندگیم رو ازم گرفته باشن ! نمیدونم ... اما از یه جایی به بعد که پای همسرم به زندگیم باز شد تصمیم گرفتم به سبک خاطرات ، روزمرگی هامو ثبت کنم ! چه جایی بهتر از اینجا ؟ یه شروع ِ جدید به سبکِ جدید ! خاطره نویسی شاید :) دوس دارم رشد کنیم ! همین نباشیم برای همین موندن ! هر روز بهتر از دیروز ! شاکرتر ... عالم تر ... عاشق تر ... شادتر ... صبورتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... 


به رسم ِ دیرین : الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

89- سلـام بر ابرهیم ۱

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جلد اول ِ سلام بر ابراهیم ، خیلی زود خوندنش تموم شد ! شاید حُسن ِ کتابش باشه که بشینی پاش نمیتونی تمومش نکنی ...هیچی ندارم بگم ...فقط - فکر - میکنم ...و ته همه ی افکارم به هیچی نبودنم میرسم ...قشنگیش اونجا بود که شهید هادی ، عاشق ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها بودن ... کافی بود برام که بفهمم دم زدن ازین نوع عشق یه طرف قضیه ست ... مرد ِ عمل بودن در سبک ِ عاشقی اما تموووم ِ قضیه ست ! اونا هم کانال داشتن ! توش از - حضرت ِ زهرا سلام الله علیها - روضه میخوندن ، روحیه میگرفتن ، میجنگیدن ... شهید میشدن ...

ما هم کانال داریم ! 

فقط میتونم بگم - شرمنده ام ... -

  • شینـا : )