پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

160- یه نشونه واسه قلبم :)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ «29»

و بگو: پروردگار من ! مرا در محل و منزلگاهی پر برکت فرودآور که تو بهترین فرود آورندگانى.


در حالیکه خیلی از خود ِ گذشته م دور شدم. و قاطی ِ دنیا ، دیشب وسط بازار بهم گفت آیه ۲۹ سوره ی مومنون رو بگو ... نگاش کردم ! آیه رو برام خوند ... گفت زیاد تکرارش کن برای اینکه خونه ی خوبی گیرتون بیاد ... گفتم اوهوم ... ته دلم یه جوری شد ... خودمم حس میکنم یکم کدرتر از گذشته شدم اما هنوزم میشه برگشت و خوب شد مگه نه ؟! خدایا همیشه بهم لطف داشتی ، دیشب هم به واسطه ی ابجی ف ... و ایه ی قشنگی که بهم یاد داد . ممنونتم خدای حضرت ِ مادر :)


الحمدلله رب العالمین :*

  • شینـا : )

159- خونه

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شنبه صبح ساعتای هفت و نیم راه افتادیم ، رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه و بر و بچ رو گرفتیم و راه افتادیم سمت تهران . تو مسیر چند جا وایستادیم برای صبحانه و ... از مسیر سوادکوه رفتیم یه جا انقده قشنگ بود که زدیم بغل و عکس گرفتیم و چایی خوردیم . فیروزکوه امامزاده اسماعیل نماز ظهر رو خوندیم و ناهار خوردیم ، یه دو ساعتی بودیم و بعد راه افتادیم . از فیروژکوه به بعد افتاب افتاده بود جلو و سه چهار ساعت افتاب خورد تو مغز سرم ، سردرد خیلی وحشتناکی گرفته بودم حالم به شدت بد شده بود چشمام داشت میترکید از درد . ساعتای پنج و نیم شیش رسیدیم تهران . به محض رسیدن فقط یه کدیین گرفتم و رفتم تو اتاق تاریک چشامو بستم . اقای همسر اومد پیشم یکم منو بخندونه شاید حالم خوب شه ، ولی بدتر ازین حرفا بود حالم گفتم فقط برو بذار بخوابم.


دو‌ساعتی خوابیدم بیدار که شدم حالم بهتر شد. صب یه کارایی پیش اومد نشد بریم دنبال خونه .  شام دعوت بودیم خونه دخترخاله جان . من زودتر رفتم بهش کمک کنم .  تا دیروقت اونجا بودیم کلی خوش گذشت . شوهر دخترخاله و آقای همسر برای فرداشب قرار استخر گذاشتن. 


صبح رفتیم دنبال خونه ... قیمتا فضایی بود . با اینکه اطراف تهران بود ولی بعضی قیمتا واقعا اندازه ی خونه ی دخترخاله که تو خود تهرانه بود . خلاصه که ظهر دست خالی برگشتیم خونه. ساعتای سه و نیم چهار اماده شدیم رفتیم تهران . مهران رو رسوندیم خونه ی عمو که با داداش اینا برن اصفهان گردی . خواهرشوهر (ف) رو رسوندیم خونه دوست قدیمی و صمیمیش و خودمونم رفتیم خونه دخترخاله . ساعتای هفت بود که آقاجان ها رفتن استخر . من و مبینا (دخترخاله) هم یکم ظرف شستیم و شام درست کردیم . ساعتای ده از استخر برگشتن شام خوردیم و دیگه برنگشتیم خونه خواهرشوهر . همونجا خوابیدیم . 


دوشنبه صبح از خونه مبینا اومدیم شهر مربوطه :))) ( اطراف تهران ) . بازم دنبال خونه گشتیم سه تا خونه با قیمت مناسب تر بود که دو تاش رو خواهرشوهرجان (میم) گفت کنسله و مکانش خوب نیست . یکی موند . بعدازظهر اون یکی خواهرشوهر (ز) رو گرفتیم و دوباره رفتیم تهران . خونه ی دوست ابجی ف . بعدم با هم رفتیم بازار عبدل آباد که مثلا میگن جای ارزونیه تو تهران ... قیمتا اصلا خوب نبود . لباسی که برای تارا ۱۵ تومن خریده بودیم اینجا ۲۵ بود . کیفی که تو شمال ۱۵ تومن بود اینجا ۲۰، لباسی که من ۳۹ خریده بودم اینجا ۷۹ بود :/ کالجای ۱۵ تومنی رو میدادن ۳۰ ... کلا گفتم بریم از شهر خودمون خرید کنیم بهتره . با این حال ابجی ز یه شلف خرید . من یه دست زیرلیوانی چوبی سوییت هوم . و ابجی ف برای تارا و طهورا لباس خرید همینا . ساعتای ده رفتیم خونه دوست ابجی ف شام درست کرده بود . دوستش ترک بود فارسی رو با لهجه ی ترکی حرف میزد خیلی خوشم میومد . سه تا بچه داشت . دختر کوچیکش زهرا، موهای فر خرمایی داشت البته فر درشت . با چشای رنگی نه سبز نه ابی ولی پررنگ . خیلی خوشرنگ بود . خودشم سفید تپل و اروم و مودب دوس داشتم بخورمش -_- کاش میشد . یه کاسه سالاد خورد انقدر از مامانش تشکر کرد که دوس داشتم جای مامانه باشم . مامانی خیلی خیلی خوشمزه بود خیلی دوس داشتم خیلی خوشگل بود 😂 ینی خدایی این بچه رو نباید خورد ؟؟؟ شب برگشتیم خونه و الانم ظهر شده و اقای همسر نرفت که بریم دنبال خونه . هر روز اینجا خونه ی ابجی میم ، با ابجی ز و داداش ج و فرزین میشینن فیلم چیزتخیلی نگا میکنن منم دارم علاقمند میشم :/


یکم ناراحتم که امروز نرفتیم دنبال خونه ولی چیزی به اقای همسر نگفتم ، بذار هر کار خودش میخواد بکنه ... حوصله ندارم -_-


حمداً لله./

حمداً لله./

حمداً لله./

  • شینـا : )

158- بازم عروسی :)

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیشب عروسی پسر عمه بود. از شب قبل لباسمو آماده کردم ، ساعتای چهار برق قطع شده  تا شیش ... شیش بابلیس رو برداشتم و افتادم به جون موهام ، موهام رو فر کردم و وسطش‌حواسم نبود تافت رو به چشم چپم زدم . بدجور سوخت ده دقه چشممو شستم و توی اب پلک زدم تا یه ذره بهتر شه ! بعدم نشستم به ارایش کردن ساعتای یک ربع به هشت اماده شدم و با داداش و زنداداش و همسر جان رفتیم هتل . 

نمازخونه ی هتل جدا بود . رفتم نماز خونه نمازمو خوندم ( اصلا نفهمیدم چی خوندم ) وقتی هم اومدم پایین پام پیچ خورد با زانو خوردم زمین و چادرم زیر دست و پام پر از خاک شد . ( هر کی بخنده خره ) خلاصه رفتیم تو سالن بزن و بکوب بود ملت ریخته بودن وسط میزدن و میرقصیدن . 


به محض اینکه عروس و داماد میخواستن وارد شن برق قط شد ! ضد حال بدی بود ! یه بارم وسط رقص عروس و داماد برق رفت ... کلا سه بار برق قط شد که یه بارش خیلی طولانی بود . ینی حیف اون همه پولی که خرج این هتل شده بود . ‌سرویس دهی ضعیف بود میز ما رو ساعت بیست دقه به دوازده شام دادن :/ عروس زیاد خوشگل نشده بود ظرفیتشو داشت که خیلی قشنگتر بشه چشماش و لباش مخصوصا که خیلی ریز و نازک بود ! برای عقدش خیلی خیلی خوشگلتر شده بود . ولی در کل عروسی خوبی بود :) عمه ها همه رفته بودن ارایشگاه خوشگل شده بودن :) ملت خوردن و پاشیدن و زدن و رقصیدن . عروس کشون خوب بود وسط راهم بارون گرفت خیلی حس خوبی داشت . وقتی رسیدیم بابا گوسفندو سر برید . من زودتر رفتم خونه خیلی خیلی خسته بودم ، مامان و بقیه یکم دیرتر اومدن . امروز تا ۱۲ خواب بودم :/ الانم که بیدار شدم پاهام درد میکنه زانوم کبود شده :(


این ماه سه تا عروسی داشتیم برای هر سه عروسی خیلی دعا کردم و خدا رو شکر که به خیر و خوشی تموم شد . الحمدلله ./


خدایا هممونو خوشبخت و عاقبت بخیر کن . آمین

  • شینـا : )

157- مهمونی

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پریشب خونه ی خانوم ِ میم اینا پاگشا دعوت بودیم. خیلی خیلی زحمت کشیده بودن و مهمونی خوشمزه ای بود :) سر یه چیز کوچیک با اقای همسر قهر کردم ( ادم باشید با همسراتون قهر نکنید کهجز زجر دادن خودتون توش چیزی نیس ) خلاصه که رفتیم خونه و صب بابا ماشینو برده بود تعمیرگاه ، ناااازنین ۲۰۰ هزار هزینه برداشت ، مامان هم که بو برده بود من و همسرجان از هم مکدریم صبحانه مون رو توی یه بشقاب کشیده بود :/ بعد از صبحانه آقای همسر رفت دنبال ماشین. من و مامان هم رختخوابامو کشیدیم بیرون جلد جدید زدیم بهشون . کم کم بقیه کارتن ها ی جهیزیه رو هم اوردیم تو اتاق چیدیم . ساعتای دوازده و نیم آقای همسر اومد . ناهار خونه خواهرشوهر کوچیکه دعوت بودیم ، قرمه سبزی بود و مرغ ترش ، خیلی خوردم ، هی میگم کم بخورما نمیشه 😂 هیچی دیگه اونجام زیاد حرفی نزذیم بیشتر سایلنت بودم ، دیگه دم چرت بعدازظهر اشتی کردیم :)


شام داداش بزرگه ، من و اقای همسر رو همراه داداش کوچیکه و همسرش که تازه عروسی کردن به اتفاق مامان و بابا دعوتمون کرد رستوران ، جای شیک و باکلاسی بود ، انقدددددددر خزبازی دراوردیم با داداش کوچیکه و ادا و اطوار که گارسون هر وقت میومد پیشمون چیزی بیاره یا کم و کسری رو بپرسه از خنده چیز میشد بنده خدا 😂😂😂 ( بعضی وقتا باکلاس نباشید )البته ما کلا کلاس ملاس حالیمون نیس سعی میکنیم خوش باشیم فقط :/ دیشب به معنای واقعی داشتیم میترکیدیم بس که خوردیم و خندیدیم ... خدایا بازم ازین روزا بده بهمون :)


ساعتای یازده و نیم رسیدیم خونه ، اتاقم پررررر وسیله و کارتن بود ، مامان رفته بود دو تا کارتن هم خرت و پرتای حبوبات و شکر و چای و ابلیمو و گلاب و ادویه و تاید و مایع  و فلان و بیسار خریده بود . مامان داشتن خیلی خوبه ‌.. خیلی :) هیچی دیگه یکم جا به جا کردیم کارتنا رو ، در حدی که حا باز شه بخوابیم ._.


حمدالله ./

  • شینـا : )

156- هع :(

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

خیلی زود ناراحت میشی ... خیلی زود !!!!!!! 

  • شینـا : )

155- پاگشا

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

مامان پاگشامون کرد ! خونواده ی همسر و خواهر برادراش با خونواده هاشون هم بودن ! ازونجایی که مامان مریضه سعی کردم تا جایی که میتونم کمک کنم ! زندایی ( خواهرشوهر بزرگه ) هم زودتر اومد و کمکمون کرد ! زن بابای آقای همسر ( مثلا مادرشوهر ِ ) سر مشکلاتی که با خواهرشوهر کوچیکه داشت گفت اگه دعوتش کنی منم نمیام ! مامان از قضیه چیزی نمیدونست منم واسه اینکه مشکلی پیش نیاد دعوتش نکردم ! خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت شده بود ! اون یکی خواهرشوهر که سه هزار کیلومتر راهو کوبیده اومده اینجا به خاطر من و آقای همسر ! ولی چون پیش خواهرشوهر کوچیکه بود سر حرف ِ زن باباهه نشد دعوتش کنم ! دایرکت دادم و کلی عذرخواهی کردم ! سعی کرد زیاد به دل نگیره ولی خواهرشوهر کوچیکه ، به این راحتیا آروم نمیشد ! زخمای زیادی از زن بابا رو دلش بود ! میگفت اونو به من ترجیح دادین ! حق هم داشت ! نمیدونم ولی فردای مهمونی رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه ! میخواستیم بریم بیرون ... اولش قبول نمیکرد ! با آقای همسر که کلا حرف نمیزد ! کلللی اصرارش کردیم و بالاخره راضی شد به خاطر من بیاد . با هم رفتیم بیرون هنوزم دلگیر بود ! تو ماشین خیلی حرفا شنیدم ! چیزی واسه گفتن نداشتم ... میتونستم کاملا حق رو بدم به خواهرشوهرام ! دلم گرفت ... از اینکه مادر نداشتن چقدر میتونه خونواده رو کاملا از هم دور کنه ! دلم نسبت به زن بابای آقای همسر چرک شده ! نمیدونم چرا ؟! دوس ندارم از کسی کینه به دل بگیرم ! دوس ندارم هیچ دلخوری ای باشه ! دوس ندارم وارد مسائل خاله زنکی بشم ! ولی انگار خواه ناخواه افتادم تو گود و باید بازی کنم ... 

شب رفتیم هزار پیچ ! دوربینو برداشتم از بچه ها عکس بگیرم ! آقای همسر و دو تا خواهرشوهری که پاگشام دعوتشون نکرده بودم !!!!! ( کسایی که بیشتر از همه برامون زحمت کشیدن ! و اگر قرار بود کسی دعوت شه حق ِ این دو نفر بود ) به آقای همسر گفتم کنار خواهرشوهر کوچیکه وایسته بلکه آشتی کنن ! بالاخره وایستاد و گفتم بغلش کن ! خندیدن ... کم کم دل ِ خواهرشوهر کوچیکه آروم شد ! 


[هزار پیچ / 13 مرداد 97 ]

برای یکشنبه قرار گذاشتیم بریم جنگل . صبح از خواب بیدار شدیم وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه ی خواهرشوهر کوچیکه و با آبجی ف رفتیم جنگل ! به قول تارا گلی بریم جوج بزنیم :))) اوقات خوشی بود ! همینکه دلخوری ِ خواهرشوهر از بین رفته بود خودش ینی حال ِ خوب . 


[النگ دره 14 مرداد 97 ]

زن بابای آقای همسر ( متاسفانه دستم نمیره بنویسم مادرشوهر :| ) زنگ زده میگه نمیاین این ورا ؟! گفتم ایشالا میایم !!! فقط یه سوالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که منو پاگشا نکرده چه جوری برم خونش ؟! نمیرم !!!!!!!! 
  • شینـا : )

154- عروس عروسک ِ والا ^_^

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با اینکه شب قبل به سختی خوابمون برده بود و چند بار نصف شب از خواب بیدار شده بودیم ولی بازم صبح ساعت 6 چشامون به این دنیای خوشگل باز شد. یکم این ور اون ور کردم چشامو مالیدم دیدم آقای همسر داره نماز صبح میخونه :) هی خوابیدیم هی بیدار شدیم تا ساعت هشت . صبحونه آماده کردیم و خوردیم . آقای همسر که میوه ها و تکدانه ها رو از روز قبل خریده بود ، رفت شیرینی های سفارشی رو هم تحویل بگیره و ببره هتل . منم با داداش کوچیکه و آبجی بزرگه رفتم . اول رفتیم مزون لباسمو بگیرم . یه بار دیگه لباسمو پوشیدم کمرش هنوز یکمی گشاد بود واسم تنگ کرد و رفتیم لباسا و تاجا رو گرفتیم و رفتیم آرایشگاه . موهامو یه چند سانتی کوتاه کرد و سشوار کشید . بعدم گف موهات پُره و وِیو کم میخواد ! میخواستن ویو ِ موهامو انجام بدن که برق قط شد :| دو ساعت کامل برق نبود تو آرایشگاه ... حسابی گرم بود ! تو این دو ساعت رنگ ابروهامو انجام داد و به ابروهام رسید . ساعتای دوازده و نیم آقای همسر برامون ناهار آورد . تا غذا بخوریم ساعتای یک شده بود . برق هم اومد و بعد ناهار موهامو ویو کردن البته اصلا ویوِش مشخص نبود فقط برای حجم ِ ریشه ی موهام اینکارو کرد :)


بعد از ویو اولین کاری که کرد برام لنز گذاشت ! رنگ لنزم خیلی خیلی بهم میومد خاکستری مایل به آبی ِ دور مشکی بود اصن معلوم نبود چه رنگیه  :)))))) آرایش و مدل موهام رو انجام داد . روز سختی بود ! لباس عروسم خیلی سنگین بود ! موهامو انقد کشیده بود که حس میکردم پوست سرم الاناست که کنده بشه ... مزخرف ترین چیز ناخن مصنوعی بود که نمیتونستم با وجود اونا ، دامن سنگین ِ لباس رو با دستم یه ذره بالا نگه دارم که زیر پام گیر نکنه ! کفشامم دوازده سانت پاشته داشت :| خلاصه که ناخن  مصنوعی ِ انگشت ِ اشاره ی دست چپم تو آرایشگاه درومد منم لاشو بالانیاوردم و دامنو با فشار ِ همون انگشت و کمک انگشتای دیگه بالا میگرفتم همشم حواسم بود یه جوری باشه که معلوم نشه -__-


ساعت یه رب به هفت آقای همسر اومد دنبالم . ماشین عروسمون ، ماشین ِ داداش بود ! خوشگل شده بود . دسته گل رو داد دستم و در ماشینو باز کرد . نشستم تو ماشین ! دامنم جا نمیشد :| صندلی رو تا جایی که جا داشت کشیده بودیم عقب ... خلاصه که تا هتل نیم ساعت ، چهل دقیقه ای راه بود . تو مسیر هر کی میرسید بهمون بوق بوق میزد ما هم براشون بوق میزدیم و میخندیدیم ... یه ماشین بود که مسیر طولانی تری رو دنبالمون اومد و هی بوق میزد میگفتم این کیه دیگه چه دل خجسته ای داره !!! [ بعدها توی مراسم ، کاشف به عمل اومد که تنها دوست و معلمی که دعوتش کرده بودم اومده بود و اوشون بودن که برامون بوق بوق میکرد :)))) ]


یکی از شانسای بزرگمون این بود که آتلیه مون ، پایین ِ هتل بود و نیاز نبود دو بار سوار و پیاده شم از ماشین . از ماشین پیاده شدیم . رفتیم آتلیه عکسامونو گرفتیم . خیلی خیلی گرم بود آتلیه ... کولرش خراب بود ! همش نگران بودم آرایشم به هم بریزه ... خلاصه یک ساعت رو به سختی سر کردیم و رفتیم بالا . وارد سالن شدیم براسمون اسفند آوردن ... سبد گلبرگ و نقل ... دختر دایی میگه وقتی وارد شدی همه هنگ کردن ! چشما به صورت قلبی ِ همراه با تعجب بود از بس که خوشگل شده بودی ... مامان میگفت وقتی وارد شدی یهو دلم یه جوری شد ! عجیب دلم گرفت ! میگف به زور خودمو کنترل کردم که گریه نکنم :) خلاصه رفتیم تو جایگاهمون نشستیم و دی جی :| دعوتمون کرد برقصیم ما هم کوتاهی نکردیم :| کلی هم شاباش دادن -_- دیگه کم کم همه اومدن وسط ! هر کی که بود و نبود ، وسط بود ... رو استیج جا نمیشدن :)))))) یکی دو نفرم در حد خودکشی رقصیدن :) دومادو که از قسمت خانما مرخص کردن یه نیم ساعت یه ساعتی بر و بچ رقصیدن از فارسی دهه شصتی گرفته تا کردی و شمالی و ترکی و ... بعدم آقای همسر رو صدا زدن برای حنا :) یه کوچولو حنا زدن به دست من و گفتن با همین دستت دست ِ آقا دومادو بگیر :) زودی حنا رو دراوردیم که رنگی نشه ._. بدین ترتیب بعد از مراسم حنابندون کادو دادن بهمون و بعدم شام ! 


جایگاه ِ شام ِ ما یه حجله مانندی بود که از مهمونا جدا بود و زیرش میز شام ما بود ! خوب بود که کسی ما رو نمیدید ! آخ که دلم میخواست هر چی غذا هست بخورم منتها با اون آرایش نمیشد دهنتو سه متر باز کنی و عمل بلعیدن و دو لپی خوردن رو انجام بدی ! غذای خوشمزه ای بود با این حال خودمو گشنه نذاشتم ! بعد غذا گیفتای حنا رو پخش کردیم البته باید قبل شام اینکارو میکردیم ولی غذا رو آوردن نشد ! بعدشم کم کم مهمونا رفتن ! بابا و داداشا و ... اومدن . بابا چار تا تراول درآورد داد بهم گفت بلند شو :) از جام بلند شدم و رو بوسی کردیم و چند تا عکس گرفتیم ! بعدم کم کم رفتیم پایین و عروس کشون و ... دور فلکه دو دور زدیم :))))))) بعدم رفتیم خونه پدر شوهر ! تو ماشین بودیم که فشفه های بزرگ رو برامون روشن کردن و گذاشتن رو زمین ! سه چهار متری ارتفاع فشفشه ها بود ! ریسه بسته بودن تو کوچه ... خیلی قشنگ شده بود ... در حیاط چراغونی بود و رو سکو باند گذاشته بودن و رو زمین دود ِ منقل ِ اسفند میرفت بالا ... یه گوسفند ِ طفلکم زیر پامون سر بریدن و خونشو به پیشونیمون زدن و رفتیم داخل ...


رسم داریم وقتی عروس وارد ِ حیاط میشه تا برسه تو خونه بهش پول میدن !ینی من عاشق ِ این مراسمم ! خونواده ی دوماد میخوان عروس رو ببرن خونه پول میدن میگن بیا جلو ! مثلا پنجاه تومن یه قدم بیا جلو :) خونواده عروس هم پول میدن میگن برو عقب :| پنجاه تومن سه قدم ببرگرد عقب :)))) خلاصه ما رو انقد فرستادن جلو و عقب که بالاخره رفتیم دیگه ... تو حیاط کلی زدن و رقصیدن و بعدم رفتیم تو خونه ! از زیر قرآن ردمون کردن و کاسه ی برنج رو با پام زدم بریزه :* خسته و کوفته و له و پِه ، ولی خوشحال از اینکه مراسم به خوبی و خوشی تموم شده بود نشستیم ... و نیم ساعت بعدم رفتیم تو اتاق موهامو کم کم با کمک آقای همسرو خواهرشوهرا باز کردیم و لنزا رو به سختی درآوردیم ... و دوش گرفتیم و خوابیدیم ! نمیدونم چقد خدا رو شکر کردیم ولی مطمعنم که خدا رو ته ته ته ته دلم برای بهترین شب زندگیم شکر کردم ! 


+ فقط اونجایی که ساعت سه و نیم شب به زور خوابمون برده ، بعد آقای همسر نصف شبی بیدارم میکنه ، میگم چی شده ؟ میگه : خیلی خوشحالم ! خواستم بدونی .................. و این خوشحالی رو منم داشتم از ته ته ته ته دلم خوشحال و سبک بودم :) 


حمدالله ./

حمدالله ./

حمدالله ./


الهی که همه ی جوونا خوشبخت و عاقبت بخیر شن ... زیر سایه ی حضرت ِ مادر سلام الله علیها ! چهل تا یس و زیارت عاشورا هدیه و نذرم بود واسه مراسممون به حضرت زهرا (س) ... دارم میخونمشون :) بازم خدایا شکرت ... خوشبختمون کن ... 

  • شینـا : )

153- به توکل نام اعظمت :)

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


خدایا آرامش و شادی و خوشبختی و عاقبت بخیری و بهترین روز زندگیمو به تو میسپرم ... مراقبمون باش ... آمین :))

  • شینـا : )

152- دو روز ...

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح رفتیم مزون که یه بار دیگه لباس عروس رو بپوشم و ایراداتش رو برطرف کنیم . برق قط بود و نشد پرو کنم . موند واسه عصر (!) شلوار اقای همسر رو از خیاطی گرفتیم ... نمیدونم چم شده بود ولی یه دلشوره و حال مضطربی داشتم ... رفتیم با هم شیرموز بستنی خوردیم از رخت شستن تو دلم براش گفتم سعی کرد ارومم کنه :)


عصر دوباره رفتیم مزون ، لباسمو پوشیدم خیلی بلنده ! یا من خیلی کوتاهم ؟! 😰 هیچی دیگه دنبال کفش پاشنه ده سانتی ام علی رغم اینکه نمیتونم باهاش راه برم ولی چاره ای نیست :))


از امروز فقط اونجا که زنگ میزد به همکاراش واسه عروسی دعوتشون کنه و همه شیفت بودن ! میگف عمدا دیر زنگ زدم نتونن شیفتو کنسل کنن یه گردان بریزن تو مراسممون 😂 فقط سه تاشون گفتن میایم :)) 


خدایا شکرت :) دلمونو آروم کن و همه چی رو به خوبی و خوشی بگذرون ./ آمین


  • شینـا : )

151- سه روز مانده به عروسی

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیشب کارت های عروسی ِ مهمان های خودمان را نوشتیم ، دایی رضا خط نستعلیقش با خودکار حرف ندارد ، همه را نوشت ، یک کارت هم یادگاری برای خودمان نگه داشتم . و عکس یک کارت را هم برای چند نفر از دوستانم فرستادم . 


صبح امروز کارتهای خانواده ی داماد را بردیم خانه ی پدرشوهر به همراه یک سری از لباس های راحتی و بیرونی ام . از انجایی که فعلا خانه نداریم قرار است بعد از عروس کشان برگردیم خانه ی پدرشوهر -_-


+ خدایا حال خوش غیر قابل وصف ازت میخوام، میدی ؟ :)

الحمدلله ./

  • شینـا : )