پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

بسم الله الرحمن الرحیم
- و ان یکاد - بخوانید و در فراز کنید . با اجازه ی حضرت زهرا - سلام الله علیها - به سوی نور می رویم . یا علی ^_^

من پیش از تو ^_^

52- سورپرایز

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

در حالیکه کلی کار ریخته بود روی سرم پی ام داد ... میگفت سر کلاسم (!) سه شنبه ها و شنبه ها می رود دانشگاه ... بعد از کمی حرف زدن گفت فردا ظهر حرکت میکنم ... یک عالم ته دلم ذوق کرده بودم . گفتم پس زودتر بلیط بگیر ... بعد عم اجازه گرفتم بروم به کارهایم برسم ! اپیلاسیون و مرتب کردن اتاق و این حرف ها ... وسط کار پیام داد که فردا نمی توانم بیایم ... همین الان ماموریت خورده بهمان باید یک ماه بروم فلان شهر ... گفت که متاهلی هم می شود رفت ! وسایلت را جمع کن با هم برویم ... من ِ خوش خیال هم باور کردم ... گفتم خب پس من به کارهایم برسم ! گفت نه یکم دیگر بمان بعدا ... همینجور چت میکردیم که آیفون را زدند ! خواستم بروم در را باز کنم حوصله ام نکشید گفتم مامان باز میکند ... مامان صدایم زد فکر کردم مهمانی چیزی آمده (!) بلند شدم بروم بیرون دیدم با لبخند پت و پهنش آمد توی اتاق :)))))))) از این یکهویی امدن های پر ذوق و سرکار گذاشتن های مسخره اش خوشم می آید :) باشد که خوشبخت و عاقبت بخیر شویم در کنار هم ^__^


+ سوغاتیاش منو کشته 😀 بندانداز برقی وشلوار و 😅

  • شینـا : )

51- بارانی ام (!)

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 


همه جا بارون میباره میبینی ؟

دلامون باز بی قراره میبینی ؟


نشد امسالم بیایم به کربلات

اربعین چه حالی داره میبینی ؟


میزنن به شیشه ابرا بارونو

قطره ها خیس میکنن خیابونو


قطره ها از چشم زائراتونه

همونا که باز جاموندن تو خونه


کاش میشد با پای دل راهی بشیم

واسه تو کفترای چاهی بشیم


قطره ها میدن صدای یا حسین 

تو هوای عشق بین الحرمین


یکی آرزوش بوده حرم بیاد

هدیه ی فاطمه -س- مادرم بیاد


میپیچه یه عطر آشنا تو خاک

وقتی میزنه بارون به خاک ِ پاک


قدم اول خلقت بشر از خاک و آب 

مثل اولین قدم از حرم ِ ابوتراب


کاش میزد پای دلامونم تاول 

توی جاده از همون روز اول 


کارمون دیگه گذشته از خیال

آرزوهامون شده عشق محال


چشامون نداره نای باریدن

مونده رو دل حسرت ِ حرم دیدن



» شهربانو جهان تیغ «

  • شینـا : )

50- وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ب.ظ

به نام خدای خوشبختی ها :)

دیروز صبح آقا احسان پی ام داد که کتاب ِ خواهرشوهر جان رو دست اتوبوس از تهران میفرسته و من ساعت سه نصف شب برم سر خیابون بگیرمش . گفت میتونی؟ گفتم دیوونه شدی ؟ اخه واقعا من تنهایی سه نصف شب بدون ماشین کجا میرفتم ؟! که بهش گفتم زنگ بزن به داداشم بگو بره بگیره . گیر داد که نه میخوام تو بگیریش. . . منم کفری شده بودم که اخه چرا ... بعدش دوباره پی ام داد که همکارم داره میاد شمال میفرستم دستش برو سر کوچه از همکارم بگیر . گفتم نمیرم . خلاصه که حسابی مخمو کار گرفته بود . ولی غروب دیگه کم کم یه خورده دو زاریم جا افتاد حدس زدم خودش داره میاد ولی لو نداد . دیگه بعد شام قسمش دادم جون ِ خودم :)))) گفت داره میاد ^.^ بعدم عکس خودشو از توی اتوبوس فرستاد . و گفت برام ازون آیت الکرسی خوشگلات بخون :) خوندم و واسش صدقه گذاشتم ... کار همیشگیم ِ ... هر وقت میره و میاد یه ایت الکرسی میخونم و صدقه میدم :) اتاق کللللی بهم ریخته بود . مرتبش کردم و بعدم یه خورده با هم چت کردیم . دوس داشتم بیدار بمونم . ساعتای دو بود که اقا احسان گفت بخواب ... واقعا هم خوابم میومد . گوشیمو از سایلنت در اوردم که وقتی میرسه زنگ بزنه درو براش باز کنم . بهش گفتم نمیخوابم الان دیروقته بخوابم سنگین میشه خوابم و زنگم بزنی بیدار نمیشم . خلاصه که خوابیدم ... نصف شب حس کردم یکی کنارمه :))) رسیده بود و هر چی زنگ زده بود بیدار نشده بود . هفت تا میس کال داشتم . اخرشم آیفون خونه رو زده بود و بابا در رو باز کرد براش ...


صبح میز صبحونه رو چیدم و بیدارش کردم . بعدم با هم رفتیم بانک چند روز جلوتر قسط وام ازدواج رو ریختیم و پول انتقال دادیم . اقای الف کارت ملیشو هوشمند نکرده بود . اونم ثبتنام کرد . واس مامان دارو خریدیم و گردو و اومدیم. خونه . خواهرشوهرجان هم وسطای کار بهمون ملحق شد و به اصرار مامان ناهار موندیم . جنگی یه املت درست کردم و ساعت یک بود که رفتیم بنیاد مسکن . خونه رو تحویل ندذدن هنوز ... یه خورده کار اداری داره . حالام داریم میریم خونه پدرشوهر :) فرداشب حلیم نذری دارن ده کیلو سیب زمینی و ده کیلو پیاز خریدیم تو مسیر . همینا دیگه ... ^___^


الحمدلله علی کل نعمه

  • شینـا : )

49- دخترم هانا ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قصه ازونجا شروع شد که من بودم و تنهایی های خوابگاه ... سه چار سال ... یه دل گرفته ی غمگین که گمشده بود لابه لای یه مه غلیظ ... نمیدونم چی شد ولی اون وقتا یه روزی یهویی به خودم اومدم دیدم تسکین دل کوچیک غمگینم رقیه ی حسین ِ ... اون روز قول دادم خوب باشم ... قول دادم هر وقت پولدار شدم براش گوشواره بخرم ... گفتم دخترم باش ... اسمشو گذاشتم هانا ... رقیه رو صدا میزدم هانا و باهاش حرف میزدم ..و براش توی وبلاگم می نوشتم ... 

هانا ینی نور چشم ... امید ... پناه ... نفس ... رقیه نور چشم و امید و پناه و نفس من بود . قرار شد اسم دخترمو بذارم هانا ... یه سال که گذشت ... یه روز با یه دل خیلی خیلی گرفته پاشدم رفتم تنهایی امامزاده ... دیدم سفره ی روضه ی حضرت رقیه پهن ِ ... آخ که چقد گریه کردم و چقد چسبید ... برگشتم خوابگاه یه نگاه به تقویم کردم و فهمیدم شهادت حضرت رقیه بوده ... بی اون که خبر داشته باشم دعوتم کرده بود ... رقیه جان ... بمیرم من !!! 


نمیدونم چی شد که از عشق رقیه یهویی خودمو دیدم که چقد من عاشق حضرت زهرام ... انگار همه چی چیده شده بود که پله پله منو برسونه به مامان زهرا ... حالا که نگاه میکنم میبینم حضرت رقیه شبیه ترین به حضرت زهرا بودن ..و و منو به بالاترین شخصیتی که میتونستم عاشقشون بشم رسوندن ... عاشق واقعی که نه ... عاشق الکی ... ولی همین عاشق الکی بودن بهتر از اصلا عاشق نبودنه ... الحمدلله ... حالا اگه یه روزی دختر داشته باشم اسمشو میذارم زهرا .... یا فاطمه ... یا فاطمه زهرا ... و خدااا ... خدای من دستای کثیف و الوده ی من رو بذار تو دستای اهل بیت ... تو دستای مادرم ... تو دستای دخترم ... آمین .



به روی نیلی و موی سفید 
دقت کن
بگو شبیه که هستم 
پدر، 
اگر گفتی؟

» شبیه ِ مادر من «

+ روضه رو پلی کنید از زبون یه دختر بچه ی سه ساله ست ... اگه اشک ریختین دعامون کنین ...
  • شینـا : )

48- غم دارم و انگار نه انگار کسی ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ


غمگینم و این غم کمرم میشکند

از سردی ِ آسمان ِ آبان قمرم میشکند


هر جا که عذابی ست من آن متهمم

این کاسه و آن کوزه که بر سرم میشکند




  • شینـا : )

47- عطر تو پیچید در جان ِ کلامم

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

وقتی که دوری ...

وقتی نمی توانم دست هایت را بگیرم 

گل واژه هایم را برایت می نویسم ...


نامه هایم را ببو (!)

عطر ِ دوست داشتن میدهد :)


[ عطر تو پیچید در جان ِ کلامم ]


  • شینـا : )

46- پاییز باشه تو نباشی؟!

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امشب ، بعد ِ این همه با هم بودن دوباره دور شدیم . این همه که نه ! ولی هر چی بود زود گذشت . با اینکه این سری یکی‌دو تا قهر حسابی داشتیم ولی با تو بودن حتی با همه ی قهراش برام بهترین لحظه هاست . هر بار که دور میشیم یه چیزی از دلم کنده میشه . سخته . راستش سخته ولی ما این سختی رو پذیرفتیم . که هی فراق و هی وصال ... پاییزه و تو هم رفتی (!) دلم چطور نگیره ؟ وقتی قبل خداحافظی نگات میکردم و لبخند میزدم ... نگام میکردی و لبخند میزدی و اشکام بود که یهو ریخت :)) تو که رفتی هوا یه نمه بهم خورد ... باد میاد ... سرد شد ... بارون نزدیک ِ انگار ... تو که میری بیشتر از همیشه سردم میشه ... تو همه ی دلگرمی منی عزیزم !


برات تو همین کاغذ گل گلیا دو تا نامه ی کوتاه چند خطی نوشتم . گذاشتم تو جیب پایین پایین کوله ت . نمیدونم دیدیشون یا نه . ولی اگه ندیدی بردار بخون :) کنار هر دوستت دارم ـی که برات مینویسم خدا رو هم شکر میکنم ... حتی وقتی داری ازم دور میشی ... حال بعد از رفتنت حال غریبیه ... دلم میگیره ... تنها میشم ... یه چیزی ته دلم خالی میشه ... نمیدونم ... آرامشم کمتر میشه ... ولی امید دارم ... امید به خدایی که دوباره تو رو بهم برمیگردونه ... خیلی زود ! زود میای مگه نه ؟


+ کارای وام بالاخره تموم شد ! الحمدلله

  • شینـا : )

45- لطفا جدی نگیرید :))

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

مسواک ِ من و تو نداریم کههه :/ این سوسول بازیا چی ِ -_- چیز خاصی نیست که (!) فقط مسواک جدیدتو برات افتتاح کردم :))))))))



[ ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ]

  • شینـا : )

44- مادر و گنجشک

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پارت اول :


ما کسی نبودیم . بلد نبودیم کسی باشیم ...

ما پریدن نمیدانستیم ...

اما - او - بال داشت ‌‌

- او - از جنس ِ ما بود (!)

ولی بزرگتر قوی تر مهربان تر

نمیشناختیمش ... یکی امد

- او - را صدا زد

- مادر -

- او - بال داشت ...

پروازم داد پروازم داد پروازم داد

میخواهم بروم و دیگر  به زمین برنگردم .

هرگز ...


پارت دوم :

- او -

از فرشته والاتر

من از - گنجشک -

کوچک تر (!)

هر دو - بال - داشتیم اما من کجا و او کجا ...

من فراموشش کرده بودم

- او - در آغوشم گرفته بود (!)

من در آغوش ِ - او - فراموشش کرده بودم ... .

مادرم حضرت زهراست :)


+ عکس : هدیه ی آبجی بزرگه از نیشابور .

  • شینـا : )

43- جنگل :)

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جمعه صبح ساعت نُه حرکت کردیم سمت خانه ی پدرشوهر و با هم رفتیم رامیان . راستش با اینکه توی این استان زندگی میکنم ولی هنوز جاهای زیادی هست که ندیده ام . جنگل رامیان یکی از قشنگ ترین و بی نظیرترین جنگل هایی بود که حس طراوت و تازگی و قدرت پروردگارم را در آن احساس میکردم . هوا ابری بود و سرد . در حاشیه ی رودخانه نشسته بودیم . جایی خلوت و دنج (!) علی رغم ترس از اینکه هر لحظه باران بگیرد و خدایی نکرده سیل راه بیفتد باز هم از جمعه ی خانوادگی مان لذت میبردیم . البته بهتر است بگویم خانواده ی جدید . 


بابا کبلایی تبرش را آورده بود چوب های خشک را جمع کرد و آتش به پا کرد . هوا سرد بود . خیلی وقت بود که جنگل توی این هوای سرد را تجربه نکرده بودم . چند تا بالشت و پتو هم داشتیم . کباب زدیم و کلی با خانواده ی همسر عکس گرفتیم و حسابی خوش گذشت . کم کم نم نم باران شروع شد . بعد از ظهر بود که وسایل را جمع کردیم و رفتیم . توی مسیر یک جایی توقف کردیم و باباکبلایی یک کیسه خاک جنگل برای گلدان ها و باغچه جمع کرد . ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم شکار تمشک . کم کم باران شدید شد و برگشتیم . خدایا برای تمام نعمت هایت سپاس . برای زندگی در نزدیکی های بهشت . برای حس تازگی و عشق و لبخندهای پررنگ کسانی که از صمیم قلب دوستشان داریم .

[ جنگل رامیان / ۲۱ مهر ۱۳۹۶ ]


شنبه نزدیکی های ظهر برگشتیم خانه ی خودمان . ناهار پیتزا خوردیم . بد نبود ولی توقع داشتم بهتر باشد . بعد از استراحت ، و نماز مغرب رفتیم بیرون . از وارکانا خرت و پرت خریدیم و بعد هم از مشق شب دفتر آشپزی رنگی رنگی :) برگشتیم و شام ِ مامان پز ِ خوشمزه را نوش جان کردیم .


امروز یکشنبه هم از صبح افتادیم دنبال کارهای وام ازدواج . هنوز یک ضامن کم داریم . توکل بر خدا :) حالا برگردیم خانه ی بابا کبلایی و وسایل حلیم نذری را برای آخر هفته بخریم . الف فردا شب میرود تهران :( دلم از حالا تنگ شده :/


  • شینـا : )