پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
همه چیز یک روز تمام می شود و من هم ! اینحا بماند برایشان ... راستی ! الهی ... هَب لی کمال الإنقطاع إلیک ^___^
امانتدار باشید ^_^

320- مشغول

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ۰۶:۲۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./

اینکه دیر به دیر بیایم و بنویسم برای خودم هم دلگیر است، بهمن ماه هم پر از اتفاق بود، پر از کار و گشت و گذار و خرج و برج و اینکه زندگی مثل همیشه در جریان بود! مثل دی ماهی که تلخ گذشت و گذشت ، بهمن هم علی رغم شادتر گذشتنش ، گذشت ! میتوانم بگویم برنامه ی بیشتر روزهایم همین بود که صبح به صبح بیدار شوم بنشبنم پای چرخ ، و در میان روز اشپزی کنم مرتب کنم ظرف بشورم گاهی بغض کنم یا بخندم ، کار کنم ، بروم بیرون به ادم ها نگاه کنم. یا از پنجره ی آشپزخانه دنبال دماوند بگردم! اگر ببینمش شاد شوم که هوای خوبیست اگر نبینمش هوا آلوده است و غصه م شود! همه ی سعی م را بکنم لا به لای مشغولیت هایم چند ورق از کتاب را پیش ببرم و مطالعه را زمین نیندازم.

دوباره خیاطی کنم و نیمه شب خسته و آه آلود بخوابم! آهی که از دوری می آید... مبادا مشغولیت ها و روزمرگی ها و امور دنیا از تو دورم کند. مبادا !

آن شب که تنها بودم تا سه نیمه شب نخوابیدم، صبح که بیدار شدم آفتاب طلوع کرده بود و پنجره روشن بود، پرده را کنار زدم تا نور را بیش ازین ها دعوت کنم ، چشمانم چیز تازه ای دید! برف باریده بود! شب تا صبح برف باریده بود! آن روز تنها به راهپیمایی رفتم در شهر غریب و این اوج رضایت من از بهمن ماهی بود که گذشت. بحمدالله و بفضل الله ! 

 

  • ‌Shine :)

319- حضرت مادر ...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۸، ۱۲:۵۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم...

همینقد بنویسم که امشب دومین تار موی سفیدمو دیدم! کاش موهام برای دنیا سفید نشن... کاش تو غصه ی اهل بیت پیر بشم! کاش جوونیم مال شما باشه مادرترین... دستمو بگیر! بگیر که خیلی کوچیکم ....

  • ‌Shine :)

318- سردار دل ها ...

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۷:۳۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

و اما بعد ...
لبخندت 
نم ِ باران دارد !
« خداوندا مرا بپذیر ِ »
دم آخر را 
در سینه کاشته ایم

به شوق همان دیداری که موسی را ناتوان از ایستادن و نفس کشیدن نمود !
که 
رگبار ، لحظه ایست
گل آلود و بی ثمر !
آرام می باریم 
به شوق جوانه ای ...
خداوندا مرا پاکیزه بپذیر ...
بسان لبخندی ... این روزها که میگذرد 
سخت !
این روزها که میگذرد
درد !
این روزها که میگذرد
بغض !
این روزها که میگذرد
نه !
این روزها که نمیگذرد ...
بودنت امن 
نبودنت ایمان 
و میان این دو یقینی ست به وسعت دریا ... آنکه در ورطه ی شک افتاد بداند که باطل تو را نشانه گرفت ! یقیناً حق ، تو خواهی بود ...
آنکه خوش نداردت خداحافظ !!!
و از تو به ما بسیار رسیده
آنچنان که امن ِ اربعین ... پیاده !
آنچنان که امن ِ کربلا ... کرب و بلا !
آنچنان که امن ِ ایران ، در نم ِ باران ...
تو 
تنها 
تبسم کن ...

 

 

سه روز از واقعه گذشت !

این اشک ها ادامه داره .....

  • ‌Shine :)

317- فصل با تو بودن :)))

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز فهمیدم بیشتر ازینکه عاشق فصل خاصی باشم و سینه چاک بدم و یقه بدرم برای یک فصل مشخص ، عاشق تغییر فصل هام ... عاشق ذره ذره ی تغییراتی که توی جون ِ طبیعت میپیچه ، عاشق نفس کشیدن دنیا و رنگ عوض کردنش ، از سبز پررنگ به زرد و نارنجی و قهوه ای ، از زرد و نارنجی به سفید و آبی کم رنگ ، از سفید به سبز روشن و صورتی ...

 

 

میدونی ؟ جهان میچرخه و میچرخه و میچرخه ! جهان هیچوقت توجه نمیکنه من چی دوس دارم ... راه خودشو میره ، کار خودشو میکنه ، اونی که باید تو هر روز و هر فصل و هر سال دنیا رو قشنگ تر کنه منم ! من اونم با دستایی که نسبت به حجم این دنیا خیلی خیلی کوچولوان ... دستای کوچیکی که باید خودشون رو به اندازه ی یک جهان ، همپای بزرگترین دگرگونی ها تغییر بدن ! درون هر کدوم از ما یک جهان ، نهفته ست ! یک جهان پر از تغییرات مثبت ... میتونی از روزنه ی انگشتات بکشی شون بیرون ؟ میتونی ؟! #نیلی ۱۳۹۸/۹/۲۹

  • ‌Shine :)

316- عطر نرگس ...

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح رفتیم بانک و حساب جدید باز کردم ، بعدم اون یکی بانک و چند تا عابربانک ! چندرغاز (چندرقاض-چندرقاز-چندرقاظ و ... ) پول وامی که گرفته بودیم و پس اندازامونو یکی کردیم ریختیم حساب جدید که سودش بشه نصف قسط همین وام ، تا سال بعد که قراره خونه مون رو عوض کنیم بذاریم رو پول پیش ! وام ودیعه مسکن بود مثلا که با کلی دوندگی و منت دادنش بالاخره :))) حتی برای رهن هم کمه چه برسه خونه دار شدن ! ولی خدایا شکرت که کنارمونی 😍😚💙🌿 از بانک برگشتنی از کنار اداره ی خاله رد میشدیم گفتیم بریم بهش سر بزنیم ، براش این دسته گل نرگس رو خریدم با کلی ذوق رفتیم ببینیمش ، ولی رفته بود مأموریت 😅😒 دیگه اس زدم که آمدیم نبودید رفتیم :))) زنگ زد گف منو سورپرایز نکنید خاله من مأموریتام زیاده :/ خلاصه که کلی هم عذرخواهی کرد منم گفتم برات گل نرگس خریده بودم گف دلمو نسوزون دیگه ... گفتم عب نداره خاله مث مادره میدم مامان ، گف بده مامان من کاملا راضی ام 😄 این شد که اومدم خونه یه بوس کردم مامانو و گلارو بهش دادم :)) خدایا بازم شکرت ... خی لی ^.^ هر چند دقیقه یا یک ساعت یه بار عطر گل نرگس میپیچه تو خونه ! انگار که گلامون هرازگاهی یه نفس عمیق میکشن ... بازدمتون چقدر مسیحاییه ... چه یاد آشنایی ! العجل ... جمله تأخیر چرا ؟؟ مُرده بُدم ، زنده شدم ... 

 

 

حالا هر چند دقیقه یا یک ساعت یه بار 

عطر گل نرگس میپیچه تو خونه !

انگار که گلامون هرازگاهی یه نفس عمیق میکشن ... 
بازدمتون چقدر مسیحاییه ...
چه یاد آشنایی !
العجل ...
جمله تأخیر چرا ؟؟
مُرده بُدم ، زنده شدم ...
 

  • ‌Shine :)

315-پسرم !

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میدونی ؟ سالهاست تو خیالم خودمو تصور کردم که بچه م دختره و دختر دار میشم ! حتی فکر اینکه بچه م پسر باشه رو هم نکردم ... اما چند روزه افتاده به جونم فکرت ... هنوز نیستی! هنوز پیش خدایی ... و من امشب در اوج خستگی هام ، با همه ی بغضم ، ته قلبی که از ایمان به خدا شاده و چشمی که از ارامش لبریزه ولی میباره ، به تو فکر میکنم ...

پسرم هر وقت به تو فکر میکنم خدا رو به خودم نزدیک میبینم ، اونقدر نزدیک که گویا بغل به بغل نشستیم و عاشقانه و با مهر به هم نگاه میکنیم ... 

ربِّ هَب لی من الصالحین ...

من گذشتم ، بعد از اون باور کردم خدا رو ، و بعد منتظر شدم که زندگیم رو طبق برنامه ای که برام چیده ، دقیق و منظم و قشنگ به سمت خودش پیش ببره ... درست به سمت آغوش خودش ! خدایا ممنونم ازت شکرت میکنم و سپاسگزارم که دلگرمم کردی به بودنت 💙

  • ‌Shine :)

314- طرح بصیرت

دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میخواستم بگم ، ممنونم که تو خدای منی و به جز تو توی این دنیا هیچ خدایی نیست ! ینی اینکه ممنونم برای اینکه معتقدم که فقط خودتی دلیل بودنم ، دلیل موندنم ، دلیل گریه هام ، دلیل هر جایی رفتنم یا که دعوت شدنم ، یا هر چیو هر چی دیگه ... لینکه من به شانس اعتقاد ندارم هم دلیلش همینه ، اینه که شما رو دخیل میبینم تو ذره ذره ی علت هر معلولی ، که اونقد این دنیا با نظم و برنامه چیده شده که یهو چیزی به اسم شانس نمیاد برنامه رو بهم بریزه ...

قسمت ما بود ، ما رو دعوت کردید ، در ازای کدوم کار خوبمون رو نمیدونم که پاداش بود؟! یا در ازای کدوم کار بدمون که بریم ادم شیم ؟! فقط میدونم این بهترین هدیه بود که میتونستی پاییزمو بهار کنی ... 

از بعدازظهر جمعه راهی شهر مقدس قم شدیم ، تا امروز بعدازظهر ... سه چهار روز عالی و بابرکت رو نزدیک حرم گذروندیم ! هر روز کلاس داشتیم ، هر روز ساعت هفت بیدار بودیم ، هر روز پامون به یه جای مقدس باز میشد ... حرم خاااانوم ... مسجد جمکران ! بیت امام خمینی (ره) ...  راستی من تا حالا حتی نمیدونستم که چهل اختران هم هست توی قم ! چهل و سه امامزاده توی یک مکان خاص ... که یکی از اون ها نوه ی امام رضا علیه السلام هستن ، موسی مبرقع فرزند امام حواد علیه السلام ... من و همسرم هر دوتامون دعا کردیم ... 

 

 

این سه چهار روز کلاس ها خیلی مفید بود ، اساتید برجسته با اطلاعات عالی ... کلاس سواد رسانه ، فرزندپروری ، خانواده قرآنی ، روابط زوجین و ... محور اصلی همه ی کلاس ها خانواده بود ... چیزی که احساس میکنم مهمترین و مهمترین و مهمترینه ... که هر چقدر اطلاعات آدم بیشتر باشه بهتر میتونه خانواده خودش رو حفظ کنه ... و از زندگی و آرامش و فرزندان خوب لذت ببره ...

و اما تو یکی از همین روزا ،دوست دوستم با پسرکوچولوش تصادف کردن ، مادر به هوش اومد اما خبر نداشت بچه در چه حاله ، بهش نگفتن که بچه تو کماست اون هم با سطح هوشیاری پایین ... بچه ای که سید بود ، پاک بود ... بچه سید .... وقتی فهمیدم به حضرت معصومه سلام الله علیها گفتم اگه قراره بین آرزوی من خوب شدن این بچه یکیو انتخاب کنید حال بچه رو خوب کنید ....... امروز قبل ازینکه برگردیم خبر رسید بچه هم به هوش اومده ... فقط خدا رو شکر کردم و بغض! شاید به هوای همین بچه سید ، حضرت زهرا سلام الله علیها برام دعا کنند ... 

 

دیگه حرفی برای گفتن نیست ... برای حال اجابت دعا ، حتی اگه اجابت دعای من نبوده باشه ، و دعای کسانی که خیلی خیلی بهتر از من هستن مستجاب شده باشه ، من دوس دارم بچسبونم به خودم ، تا دل خونه خرابم آروم شه ... تا باور کنم که حضرت معصومه و خدا منه خراب رو هم دوست دارن ... آره دوست دارن ... البته و قطعا و حتما ... چون من هم دوسشون دارم ... عشق ما دو طرفه ست ! الحمدلله ....

  • ‌Shine :)

313- میدان انتظار !

سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./

امروز توی تلویزیون دیدم میدان ِ انتظار رو ! میدون ِ وسط شهر بود ... یه لحظه از ذهنم گذشت کل این دنیا ، میدان ِ انتظار ِ ... بی اونکه منتظرش باشیم ... همه ی ما منتظر درست شدن اوضاع و اوکی شدن وضع معیشت و اقتصاد و صلح جهان و حل همه ی مشکلاتیم ، بی اونکه حلال اصلی مشکلات رو بشناسیم و برای اومدنش کاری کنیم ... حتی دریغ از یه دعای خالصانه :)

+ اللهم عجل لولیک الفرج

+ شماره ی پست :))

  • ‌Shine :)

312- یا دافع البلایا ...

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۴۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب که از شدت ضعف و سستی بدنم ، هر چیزی گیرم اومد میخوردم تا خوب شم ، با خودم میگفتم سلامتی ام چه نعمتیه ! اصلا به قول حاج اقا دولابی خدا هر چیزی که میده یا میگیره واس خاطر اینکه خودشو به یادت بیاره :) خیلی دیر و بد خوابم برد ، خیلی زود و بد بیدار شدم ! ساعتای سه در حالیکه عرق کرده بودم از ترس خواب بدی که میدیدم بیدار شدم ... صدقه گذاشتم کنار ، رفتم لباسمو عوض کردم و یه نازکتر پوشیدم اومدم بخوابم که همسرم گف چی شده ؟ گفتم خواب بد دیدم ، گفت منم خواب بد دیدم پریدم ، خیلی استرس دارم ! گوشیو برداشت زنگ بزنه جایی ، نذاشتم گفتم نصف شبی میترسن بنده خداها فک میکنن چیزی شده ... میگفت استغفروالله ... چند بار گفت ، براش آب آوردم ، دوباره یه صدقه دیگه گذاشتم ، تو دلم چهار قل خوندم ... خوابمون نمیبرد ... از نگرانی از اضطراب ! شب خاصیتش همینه ، وقتی مضطرب باشی بدتر میشی ... دستت کمتر به اینجا و اونجا بنده ... همسر میگفت یا حسین :) منم تو دلم میگفتم لا حول ولا قوة الا باالله ... میخواستم بهش بگم این ذکرها رو بگو تا آروم شی و خوابت ببره ... خودم داشتم آروم میشدم ... اما چیزی نگفتم ، شاید اون با یا حسین آرومتر میشد ! خوابش برد ... خوابم برد ... ما تو آغوش خدا بودیم ... در امان از هر بلایی ...

گاهی خواب بد که میبینیم ، تازه قدر ِ عافیت و خواب راحتمونو میدونیم :) وقتی بلایی یا دردی رو به خودمون نزدیک احساس میکنیم تازه یادمون میاد آخخخ چقد بلاهایی که قرار بوده سرمون بیاد اما خدا نذاشته و جلوشونو گرفته ، بی اونکه ازشون خبردار بشیم ... خدایا کَرمتو شکر، بزرگیتو شکر ، محبتت رو شکر ...

صبح ساعت هفت زنگ زده بود به همونجایی که قرار بود سه نصف شب زنگ بزنه ، خدا رو شکر همه چیز عادی بود ، ساعتای ۹ زنگ زد به من و خبر داد ... گفت به بابا گفتم یه مرغ بکشه خونش رو بریزه و بده به یه فقیر :)) یا دافع البلایا ... 

  • ‌Shine :)

311- روی ماه خداوند را ببوس :*

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۰۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

هر جا حس میکنیم دیگه کاری ازمون برنمیاد و دنیا برامون تنگ شده زودی به یادت میفتیم! انگار همه ی وجودمون مطمعنه ازینکه یکی همیشه هست حتی واسه لبه ی بلندترین پرتگاه های عمرمون ، که به محض لغزیدن محکم بغلمون کنه ! بدون اینکه بشکنیم و صدای خورد شدن استخونامون بپیچه تو گوشمون ! عوضش همون لحظه حس میکنیم یکی چقد داره قربون صدقه مون میره ، چقد محبت میکنه ، چقد میخواد این دلای تنگ بیچاره ی زوار در رفته ی پاره پوره ی ساییده شده رو آروم کنه و یه بار دیکه غبارشو بتوکنه بذارش تو قفسه ! قفسه ی سینه منظورمه :) 

الان که دارم مینویسم نه حالم بده ، نه دلم گرفته ، نه لب پرتگاهم ، نه شکستم ! یه نیمه شب خیلی معمولی که حس میکنم محکم بغلم کردی ! یه وقتایی بیکار که میشم یه چیزایی زمزمه میکنم با خودم ! گاهی یه تیکه شعر یا مداحی یا همین نیم جمله ی حاج حسین یکتا که میگه : «تو منو بخر ، تو منو ببر ... » خیلی قشنگه خدای آدم ، آدمو بخره :)) از خودم میترسم ... اینکه خودمو به بهای کم بفروشم ... ازینکه اونی نباشم که تو میخوای ... هنوز چند خط بیشتر نگذشته از حال معمولی تو یه شب معمولی ... ولی دیگه حالم معمولی نیس ... بغض دارم :)) و این شبایی که برای تو مینویسم آروم ترم ... 

راستی چند روز پیش وسط نماز یهو استوپ کرد دلم ! یادته ؟ چقد خجالت کشیدم ... از نماز خوندنم ... ازینکه حتی توی نمازمم فقط دنبال حاجتای دلم بودم ... میدونم به درد نخورم ( بغض ِ ترکیده و صورته خیس شده ) ! این چند روزه خیلی چیزا فهمیدم ... بزرگترینش محبتت بود! احساست میکنم ......‌ وقتی توو زندگیمی ... توو حال ِ خوش ِ رسیدن به خواسته هام ، تو التماس ِ دعای نرسیده هام ... داشته هام قشنگن ، نداشته هام قشنگن ... تو قشنگی ..‌. تو چقد قشنگی ... چه جوری بگم یه عالمه دوستت دارم ؟! دوست داشتنی که تا ابد ادامه داشته باشه و هیچوقت تموم نشه و توی ایام و دوران بچرخه و بگرده و بی نهایت باشه (این  اندازه رو از صحیفه ی امام سجاد علیه السلام تقلب کردم ) بپذیر :) خدایا ممنونم ازت ، فقط واس خاطر اینکه منو خلق کردی تا بتونم دوستت داشته باشم ... برسونم به اونجایی که بیشتر دوستت داشته باشم اونقد که دیگه همش حرف ِ دل نباشه ، دست و سر و جون و پای عمل باشه ... 

میبوسمت شب بخیر :*

  • ‌Shine :)