پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

177- میرویم پای پیاده ...

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ق.ظ

بسم رب الحسین ♥️


صبح روز دوم ساعت هفت از حرم امام علی علیه السلام پیاده روی رو شروع کردیم . از حرم تا شروع عمودهای اصلی حدود ۱۸۰ تا عمود بود. که از کوچه پس کوچه های نجف رد میشد... یه جاهایی کوچه های تنگ و خاکی ... چه عزتی ، چه احترامی ، چه پذیرایی ای ، چه محبتی ، چه عشقی ... اینجوری میرفتیم نه شبیه زینب (س) ، نه رقیه (س) ... همین ها خودش روضه بود ...همین ها در عین شیرینی درد داشت...

در همه ی خونه ها باز بود. بچه ها از دو ساله تا ده ساله ، از دختر و پسر ، همه تو کوچه ها بودن ، همه یکدست لباس مشکی به تن ... بعضیا چارزانو نشسته بود تو کوچه و سینی آب معدنی ُ رو سرشون نگه داشته بودن و تعارف میکردن به زوار ... بعضی از دخترا وسط جمعیت نفری یه دونه عطر به دستاشون بود و به زائرا عطر میزدن ... بعضیام یه جعبه دستمال کاغذی دستشون بود و ساعت ها سرپا واستاده بودن تا هر کی رد شد یه دستمال برداره ... گاها بچه هایی رو با یه سینی بزرگ پلو ، خرما ، حلوا و نذری های دیگه میدیدم ... همه این کارا رو بچه هایی انجام میدادن که شاید زیر هفت سال سن داشتن... از تصور هم به دوره که با چه عشقی ؟ این بچه ها میتونن همه چیو رها کنن برن دنبال بازی شون ! اما ذوق داشتن... وقتی دستتو میبردی جلو تا روی آستین لباست یه دختر ناز عطر بزنه چنان لبخندی میزد که انگار دنیا رو بهش دادی ... عشق امام حسین توی اون لحظه ها اون مکان ، کوچیک و بزرگ و عرب و عجم نداشت ... نداره ...

دو سه ساعت طول کشید تا رسیدیم به عمودای اصلی ... خب جاده یه خورده بزرگتر شد همه ش آسفالت شد . و از کوچه های مختلف همه وصل میشدن به جاده ی اصلی و یکی میشدیم ...

عمود یک - نجف اشرف

#پیاده_روی_اربعین۹۷

۹۷/۸/۲

  • شینـا : )

176- نجف :)

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ق.ظ

تو مسیر نجف :)


چه قشنگ یه گوله ابر چسبونده رو خورشید اذیت نشن پیاده ها :))

خورشید پشت ابر با اون پرچمای پایین عکس یه حسی داره شبیه :

اللهم عجل لولیک الفرج...


تو مسیر از یه جایی رفتیم که یه صحنه ی خیلی قشنگ از حرم امام علی علیه السلام رو میدیدم... چیزی که تاحالا ندیده بودم. رفتیم زیارت... شام قورمه سبزی نذری خوردیم و شب رو تا صبح زیر نور ماه، طبقه بالای صحن حضرت فاطمه سلام الله علیها، رو به روی گنبد طلایی استراحت کردیم... بازم صدای غریبی امام علی علیه السلام از همهمه ی جمعیت بلندتر بود... چیزی که تمام فضای حرم رو گرفته... 😢


طبقه دوم صحن حضرت فاطمه (س)

صبح پیاده روی رو از حرم امام علی علیه السلام شروع کردیم.

حمدالله ... حمدالله... حمدلله

97/8/1


شب اینجا خوابیدیم...

۹۷/۸/۱


نجف قشنگ...

۹۷/۸/۱

  • شینـا : )

175- کربلا از همه دنیا حرم یار یه چیز دیگه ست :))

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۹ ق.ظ

بسم رب الحسین ♥️


قرار بود بابا امسال برای اولین بار بره پیاده روی اربعین... از خیلی وقت پیش حواسش بود، اون یکی دو ماه اخر پیاده روی هم میرفت که عادت کنه...

فک میکردم خیلی سخت باشه... هشتاد، نود کیلومتر رو پیاده بری! برای من که یه خانومم و حساس... چند وقت پیش به بابا گفتم منم ببر، همینجوری به شوخی... گفت نه! میدونست براش دست و پاگیر میشم، آخه خانوم دیگه ای باهامون نبود... تا اینکه وقتش رسید و بابا رفت برای خودش و داداش ویزا گرفت.


روز شهادت امام سجاد (ع) تو راه بودیم داشتیم از خونه بابا میرفتیم خونه خودمون. به دلم افتاد از صاحب اسمم و پسرشون حاجت بگیرم! یه محال خنده داری بود...


راستش به حضرت زهرا (س) خیلی ارادت دارم... دو سال میشه تقریبا که مادر صداشون میزنم... گفتم اولین کربلامو حضرت مادر داد... اولین پیاده روی اربعینمو بیمار کربلا، امام سجاد (ع) روز شهادتشون میده؟ مادرشون رو واسطه کنم چی؟ به نیت ششمین معصوم شش تا زیارت عاشورای کامل و یک دور خوندن صحیفه ی سجادیه نذر کردم و شروع کردم به ساختن 14 تا عروسک  نذر حضرت رقیه (س) فقط برای لبخندای ریز و درشت دختر بچه های کوچیک تو مسیر... و گفتم اگه برم به یاد خودِ کوچولوش میرم. 



تقریبا شیش روز بعد، داداش خونمون بود گفت کربلات چی شد میای؟ گفتم نمیدونم اخه بابا نمیبردم. گفت برنامه عوض شده و با یه گروه میریم که همراهشون سه چار تا خانم هست. همسر عزیز هم اجازه داد. [ فدای مهربونیاش و از خودگذشتگیش بشم ]. به بابا هم زنگ زدم قرار شد برام ویزا بگیره... اینجوری بود که راهی شدیم.



تا مرز با ماشین خودمون رفتیم، اونجا ماشینا رو گذاشتیم پارکینگ، از مرز رد شدنمون حدود یک ساعت و نیم طول کشید. همیشه همه اونایی که رفتن میگفتن مرز خیلی شلوغه و فلانه و زن و مرد قاطی ان و... ولی صف خانما و آقایون جدا بود... درسته بعضیا یکم بیشتر منتظر می مونن ولی خب می ارزه و اونقدرام سخت نیست :)


[ حمدالله ... حمدالله ... حمدالله ]

  • شینـا : )

174- پاییز میرسد که....

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


دومین پاییز با هم بودنمون اومد . این بار ولی دیگه تو خونه خودمونیم . الان دو هفته ست که خونه خودمونیم ، خوشحالم خیلی ... و خدا رو شکر میکنم خیلی بیشتر ... هفته ی قبل پای آقای همسر تو محل کارش ضرب دید ، چند روز استراحت پزشکی دادن بهش رفتیم شمال خونه مامان اینا ... این هفته برگشتیم و زندگی متاهلی رو جدی جدی شروع کردیم ... داداش بزرگه هم بذای یه دوره آموزشی باید میومد تهران ، با هم برگشتیم و رسوندیمش . یک هفته تو محل اقامتشون بود . پنج شنبه صبح رفتیم یه خورده گشتیم نعمت آباد ، واسه وسایل چوبیو مبل ... یه میز تی وی سفید خوشگل خریدیم :)) جاکفشی رو هم اول هغته خریده بودیم . کارمون که تموم شد رفتیم دنبال داداش بزرگه اوردیمش خونه مون . اینجوری بود که اولین مهمون خونه مو دعوت کردم و شام زرشک پلو با مرغ گذاشتم :))


شب خیلی یهویی با داداش و بابا هماهنگ کردیم و قرار شد کارا رو جفت و جور کنن منم باهاشون برم پیاده روی اربعین ... خلاصه که اگه برم در واقع حاجتمو از امام سجاد علیه السلام و مادرشون گرفتم :* 

صبح جمعه با داداش رفتیم افسریه ازونجام میدون امام حسین و لویزان . یکم خرید کردیم ، داداشو رسوندیم و برگشتیم ... به محض رسیدن هم رفتیم خونه برادر شوهر و تا ساعت ۱۱ شب اسباب کشی کمکش کردیم ... آقای همسر بی نهایت خسته شده بود :( 

خدایا برای همه چی شکرت ...

امروز بابا مدارکمو برای ویزا گرفتن برده بود ... خدایا ینی میشه ؟

امشب ابجی زنگ زد ، یه خبری داد که ناخوشم کرد و خیلی غصه ناک بود خدایا خودت همه چیو میدونی.  خودت درستش کن ...

کربلامو جور کن خدا ... خدایا چقد ازت چیزمیز میخوام :)) ولی از تو نخوام از کی بخوام :))) خدایا دوستت دارم خییییلی ... برای همه ویز ممنونم و شکرت :*

  • شینـا : )

173- خانه مان را با هم میسازیییییم :)))

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز یه خاور گرفتیم و جهازمو بار زدیم ، بعد شامم خودمون حرکت کردیم تهران ، صبح ساعتای هفت رسیدیم ، تا هشت یه استراحت کوچولو کردیم و ساعت هشت وسایلو آوردیم بالا ... هنوزم آقای همسر و برادرشوهر و پسر عمه شون دارن میارن ، یخچال مونده :( اسباب کشی کردن خیلی سخته ... خدایا خودت کمکمون کن *_* 

قراره امروزو استراحت کنیم و کم کم بیفتم به جون خونه و وسایلمو بچینم . مامان دیشب دوست داشت بیاد بابا هم همینطور . اما گفتم اذیت میشین ... مامان کمرش درد میکنه ... ان شاالله خونه که مرتب شه زنگ میزنم بیان خونه م :))) خدایا کلللی الحمدلله و مرسی برای این همه نعمت ‌...


الحمدلله :*

  • شینـا : )

173- پراید

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم. /


میگه تو پراید منی

و من حس میکنم ت این اوضاع نابسامان اقتصادی عاشقانه ترین جمله ای بود که میتونست بگه :))))

  • شینـا : )

172- خونه 💙

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حدودا یک هفته س اومدیم تهران خونه ی خواهرشوهر (ابجی میم). خونه رو تحویل گرفتیم دو سه روزه و تمیزش کردیم :))) انقددددد کثیف بود که خدا می دونه ... مونده فقط موکتای کف خونه رو بشوریم ... خوشحالم و خدا رو شکر میکنم بابت خونه ی نقلی خوشگلی که میخپایم روزای قشنگمون رو توش شروع کنیم . الحمدلله :)

  • شینـا : )

171- گل خریدنا :))

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


میگفت اگه دختر خوبی باشی برات گل میخرم ، از ماشین پیاده شد بره بگیره ، پسر دایی میگه تو هم برو باهاش دیگه ، میگم نه بذار سورپرایز شم ...

سورپرایز شدم فک میکردم یه شاخه میگیره سه تا شاخه گرفته بود :))


  • شینـا : )

170- یک ماه گذشت :)

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سه شنبه صبح با حال خوشی بیدار شدم ، گفتم امروز روز من ؟ گفت باشه ... ظهر رفتیم آتلیه عکسامونو انتخاب کردیم ، خوشگل شده بودن . برگشتنی امامزاده قاسم نماز ظهر خوندیم و مستقیم رفتیم گرگان ، یک ساعتی رو توی مسیر بودیم . ناهار رفتیم چیلی ، پیتزایی که میخواستمو نداشت ، یکی دیگه سفارش دادیم با قارچ سوخاری و مخلفات . بعد ناهار رفتیم سینما. ... تنگه ابوقریب و هزارپا داشت . هزار پا رو نگاه کردیم که مزخرف بود :| با این حال کلی خوش گذشت بهمون :)


این دو سه روزی ، کار خاصی نداشتیم ، خونه ای که گرفتیم گاز رومیزی میخوره و گازی که بابا برام خریده بود ازین بزرگا بود ، رفتیم فروشگاه گفت گازو برات عوض میکنیم ، ولی دلم نیومد گفتم نه ، گازمو نگه میدارم میذارم خونه مامان بمونه شاید خونه بعدیمون گاز بزرگ خواست، عوضش بابا برام یه گاز سه شعله ی سفید‌ کوچیک خرید :) 


دیروز خونه ابجی پاگشا بودیم و پریشب خونه عمه ... چند وقت میشه کانال زدم و کسب و کار کوچیک عروسکامو تو تلگرام هم شروع کردم ، راستی سه شنبه صب قلکمو پاره کردم ، پولاشو شمردم ۶۴۷ تومن بود ، سه تومن داداش کوچیکه گذاشت روش ، شد ۶۵۰ :)) رفتیم دیجی کالا چرخ خیاطیشو تخفیف زده بود ، ۷۷۵ تومن ، بقیه ی پول رو مامان داد و چرخو خریدم :))) 

دیروز صبح با آقای همسر چرخمو راه انداختیم ، دیشب اولین لباس عروسک رو باهاش دوختم ،  خیییلی خوشحالم و خیلی دوسش دارم :) همینکه با پول خودم تونستم تو مسیری که توش هستم پیشرفت کنم خیلی خوبه ... 

اقای همسر دیشب رفت تهران و صبح زو رسیده بود ، من خونه مامان موندم تا روزی که اسباب کشی کنیم و بریم خونه خودمون . 

چند تا سفارش کار دارم ، دو تا جامدادی بچه گونه ، دو تا عروسک *___* تا اخر همین هفته ان شاالله تمومشون کنم . 

امروز اولین ماهگرد ازدواجمونه 😊❤

  • شینـا : )

169- کبودوال

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز یکم حال و هوام بهتر بود بابا دوس داشت بریم جنگل . اول یکم نه و نو کردیم ولی خب نمیشه با دل بابا راه نیومد. وسیله ی سبک برداشتیم فلاسک چای و ماست و خیار و نعناع و هندونه :)

اول رفتیم بازار پارچه ی پرده واسه اتاق خواب گرفتیم و ازهمونجام رفتیم جنگل . 

من و بابا چ همسر جان سه تایی رفتیم آبشار . مامام به خاطر درد کمرش نمیتونست بیاد . حدودا سیصد تا پله بود و یکی دو کیلومتر هم جاده ی شیب دار . که رفتیم و برگشتیم و هلاک شدیم :)))) در کل خوش گذشت . خدا رو شکر ... 


من باز کانال زدم 😂 با روزمرگی های جزئی از زندگیم و دنیای عروسکسازیم  که سعی میکنم جوری بنویسمشون که بتونید با لبخند بخونید :) @gom_j_sh تلگرام دوس داشتین جوین شین :*

  • شینـا : )