پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

2- دربی :)))

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قرارِ صحبت گذاشته بودیم . سوالاتم و همه ی آن چیزهایی را که میخواستم بدانم در قسمت یادداشت های گوشی نوشته بودم . چند باری زیر و رو کرده بودم که چیزی جا نیفتاده باشد . حوالی ظهر مهمان ها آمدند . چند دقیقه ای توی اتاق نشسته بودم تا اینکه زندایی و دایی جان آمدند دنبالم . رفتیم توی اتاق و لبه ی تخت رو به روی هم نشستیم . زیر کتش لباس آبی داشت . بلوزِ زیر ِ چادرم قرمز بود . بعد از تعارفات ِ پی در پی که شما شروع کنید و نه اول شما ، اجازه گرفتم و یادداشت های گوشی را باز کردم . دربی ِ آبی و قرمز شروع شد ! چند سوال پرسیدم و جواب گرفتم ! بعضی از سوال هایم را هم وقت نشد بپرسم . ماشاالله زیاد صحبت میکرد بعضی چیزها را زیاد توضیح میداد - بعدها گفت که میخواستم چیزی برایت مجهول نماند - بیشتر از یک ساعت حرف زدیم . ناهار خوردیم و رفتم توی اتاق دیگر . دایی میخواست نظرم را بداند و من هنوز و تنها یک کلمه می دانستم : " نمیدانم " ! فرصت ِ فکر کردن گرفتیم . رفتند .

[ حمداً لله ]

  • ۹۶/۰۱/۰۵
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">