پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

10- سفرنامه ی عشق (۶)

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز از نجف با اتوبوس به سمت کربلا حرکت کردیم، ستون های بین راه را نگاه میکردیم، موکب های اربعین را... شماره های روی ستون ها را میخواندیم... آقا محمدرضای 5 ساله کنار بابایش برایمان مداحی میکرد و با آرزوی پیاده روی اربعین همخوانی میکردیم :


 " کنار ِ قدم های جابر...  

سوی نینوا رهسپاریم

ستون های این جاده را ما... 

به شوق حرم میشماریم "


نمیدانم کلمات را چگونه بنویسم که بتواند تمام احساس شادی و غم و بُهت و اشک را یکجا نشان دهد... همین حالا دلم میخواهد کسی روی صورتم آب بپاشد و بیدارم کند از این خواب... میترسم... میترسم... اگر خواب است بگویید که بیدار شو و در آرزوی کربلا جان بده... و اگر خواب نیست ای خدا، کاری کن تمام نشود... از نجف به شوق کربلا دل کندیم... ازینجا اما نمی شود دل کند، مگر اینکه دلمان را همینجا بگذاریم و برویم... هرگز فراموش نخواهم کرد گریه های بین راه را... لحظه ی اولی که از دوووور گنبد طلایی با پرچم سرخش چشمهای خسته ی بارانی ام را نوازش کرد... 


بعد از ساعتی وارد هتل شدیم... هتلی که تا حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام فقط سه چهار دقیقه راه هست... چطور دل بکَنیم از بهشت؟ چطور نمیریم؟ چطور ؟ بعد از ناهار و غسل زیارت، رفتیم به دیدار عشق (!) اول حرم امام حسین علیه السلام.... رو به بروی قتلگاه زیارتنامه خواندیم و به سمت ضریح رفتیم اما آنقدر شلوغ بود که نمیشد از شش هفت متری نزدیک تر شد... وقت کم بود نزدیک نشدیم...برگشتیم و رفتیم حرم حضرت ابوالفضل... زیارتنامه و نماز مغرب و عشا را هم به جماعت خواندیم... اینجا هم نمیشد زیارت کرد ضریحشان را... بعد از نماز بعثه ی مقام معظم رهبری سخنرانی و مداحی و یک دل سیر گریه رزقمان شد... برگشتیم هتل... یک استراحت دو سه ساعته... 


ساعت یک و نیم نصف شب دوباره راهی حرم شدیم... حرم حضرت ابوالفضل چقدر خلوت و نزدیک بود... بعد هم رفتیم زیارت امام حسین علیه السلام... آنجا هم خیلی راحت شش گوشه را بوسیدیم... اینجا یک حال خوبی دارد... یک حال خوبی که آدم نمیداند چطور است... اگر بقیه هم بدانند من نمیدانم... یک وقت ایستاده ام جلوی شش گوشه و دلم پر از شوق و شعف است، یک لحظه ی دیگر مبهوت ِ پر بغضی که اشکی ندارد و یک وقت هم میبینم چقدر صورتم خیس است... نمیدانم چرا اینطور هستم... احساس ثابتی ندارم... خدا کند کسی بیدارم نکند از این خواب... از این وصال و رسیدن به آرزوی دلم... یک لذت بزرگی داشت وقتی وارد بین الحرمین شدیم و کفش هایمان را دستمان گرفتیم و پابرهنه در بهشت قدم میزدیم... خدا قسمت همه بکند ان شاالله... از ساعت یک و نیم تا بین الطلوعین حرم بودیم... بعد هم که بیرون آمدیم هوا چقدر ابری بود... فکر کن... ایستاده باشی در بین الحرمین و باران نم نم شروع شود.... و بخوانی:


"  میباره بارون، روی سر مجنون

توی خیابون ِ رویایی... 

میلرزه پاهاش بارونیه چشماش

میگه خدایی تو ، آقایی... 

من مأنوسم با حرمت آقا

حرم تو والله برام بهشته.... "


چطور میشود در این هوای مطبوع و باران نم نم و نسیم و این حال خوب و وصل یار، نمُرد از درد و غصه ی ظهر و عطش و گلوی طفل و تن ارباً اربا... اگر هنوز زنده ام و نفس میکشم و گاه ککم هم نمیگزد چون نامردم... چون عاشق نیستم... اما خیال بافی را دوست دارم... خیال اینکه چه شد؟ من کجا و بین الحرمین کجا... نمیدانم چه شد اما من تمام و کمال، این نعمت بزرگ را میگذارم به حساب مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها ...


کف العباس را زیارت کردیم ، تل زینبیه را دیدیم... و خیمه گاه را... جای تک تک خیمه ها... خیمه ی تک تک افراد یک طرف، محل گهواره ی حضرت علی اصغر یک طرف... دیگر چیزی نمیگویم... همین........


- حمداً لله -

  • ۹۶/۰۱/۲۳
  • شینـا : )

نظرات  (۱)

آه ! :(
پاسخ:
آه از نفس ِ پاک تو :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">