پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

18- از سفر بازگشته ام . سفر از من باز نمی گردد !

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


میخوام واقعیتو بنویسم، چیزی که شاید خیلی ها ازش نمیگن... وارد عراق که میشی از مرز مهران...همینجور که میری جلو جز بیابون به چشمت نمیخوره... بیابونای کثیف... مسیر جاده پر از زباله ست.... تو راه تک و توک  خونه های خرابه میبینی و حتی رد گلوله های تفنگ رو بعضی دیوارا مشخصه...


نزدیک تر که میشی موکب های بین راهی رو میبینی... و زباله... زباله... نجف دلگیره... پاتو میذاری تو شهرش یه حالی داره ... یه غربتی... انگار هیشکی تو این شهر زندگی نمیکنه... غریب ِ ... غریب ِ ... کسی چه میدونه شاید امام علی علیه السلام هم تو درد دلاشون میگفتن : من الغریب الی الحبیب... 


وارد صحن های حرم امام علی علیه السلام که میشی پر میشی از یه حس آرامش، یه حس خوب ... اما جنس آرامشش فرق میکنه... بی قراری ولی آرومی... نمیدونی کجا کدوم طرف بری...؟! انگار از زمین و آسمون امام علی داره نور محبتشو میپاشه به قلبت و قلب سیاهت هنگ کرده ... یه جور خیلی ناجوری حالت خوبه ... وقتت کمه ...خیلی کم... سه روز برای زیارت حرم مولامون کم بود ... وَ الله کم بود... برای کسی مث من باید حداقل سی روز فرصت داشته باشم تا بتونم یه دل سیر زیارت کنم ... قلبم آماده نبود ... صحنای پر از گنجشک حرم یادم میاد دلم پر میکشه... از حرم امام علی علیه السلام اگه بگم اینه که یه غربت به اندازه ی تمااااااام روز و شبهایی که امام علی علیه السلام بعد از پیامبر (ص) و بعد از حضرت زهرا سلام الله علیها غربت کشیدن تو حرم جامونده... غربتی که حضور امام علی علیه السلام نمیخوان زائرشون زجر بکشه برای همین آرامش حضورشون رو میپاشن به قلبش... چه آرامش غریبی... 


از نجف که میری سمت کربلا، تو مسیر عمودا رو میشمری ... ستونا رو... هزار و خورده ای تا ستون که شماره داره ... میگی میشه یه روز، میشه یه روز پیاده بیام این مسیرو؟ بشمرم عمود اول تا عمود هزار و خورده ای رو؟ تعداد موکب ها تو این مسیر خیلی بیشتره... کویره و یه جاهایی نخل های خرما... یه جاهایی نیمکتای سیمانی درست کردن و توالت برا اونایی که پیاده میرن... دلت گرفت؟ بشکن... گریه کن ... کی به کیه؟ اونجا هر کی خودشه و مولاش... همه میگن - امیری حسین و نعم‌ الامیر ... میرسی کربلا یهو گنبدو میبینی میترکه دلت... هی با اشکات آب میپاشی رو صورتت که از خواب بیدار شی ولی این خواب سنگین تر ازین حرفاست... بیدار نمیشی...نمیشی... دوس داری بمیری... نمیمیری حتی... زنده ای... 


شهر کربلا هنوزم که هنوزه کرب و بلاست... هنوزم پر از خرابه و زباله و ... یه شهر همیشه جنگ زده ی نامرتب... با این همه هنوزم دلگیریش از نجف کمتره... آدماش بیشترن... بیشتر زائرا ایرانی ان... هر جا میری با بغل دستیت میتونی فارسی حرف بزنی... وقتی واسه بار اول پاتو میذاری تو بین الحرمین کفشاتو درمیاری و پابرهنه میری و چشمت به دو تا گنبده... یه قدم میری جلو رو بروت حرمه... برمیگردی عقب پشت سرت حرمه... حیرون میشی ... اسم خودتو میذاری - حیران بین الحرمین - اگه بگم اونجا بهشته دروغ نگفتم به حسین (ع) قسم دروغ نگفتم.... مگه بهشت جایی نیست که توش آروم باشی؟ مگه بهشت جایی نیست که تو پر از عطر خدا باشه؟ میدونی چند هزار تا فرشته دسته دسته هی میان تو حرم آقا و زیارتشون میکنن و باز میرن آسمون و باز دسته ی بعدی فرشته ها؟؟؟ مگه بهشت اونجایی نیست که پر از فرشته ست؟ 


دیگه توان نوشتن ندارم... قلبم جا نداره ... دلم خیلی تنگه... همش میپرسم چرا اینجام؟ مگه شب جمعه نیست؟ باید کربلا باشم... باید زمان برگرده... بره عقب...  باید برم همونجا که - مادرم حضرت زهرا (س) - شبای جمعه میان ... شاید هر شب میان، ولی شبای جمعه حتما بیشتر ...  ای خدااااا... هر چی بیشتر میگذره دلتنگ تر میشم... بیشتر حسرت میخورم... بنویسم که سیر نمیشوم ز تو ... چرا بهتر زیارت نکردم؟ چرا با کیفیت تر نه؟ 


خدایا چیکار کنم دوباره و سه باره و ده باره ، بازم برم؟ حق ندارم به دلم سر بزنم؟ نفهمیدم ولی دلمو جا گذاشتم ... دلم برای دلم تنگه ....  دلم برا حسینم (ع)... برای  مادرم زهرا (س) تنگه... دلم برای بهشتت تنگه... برای مولام علی علیه السلام.... 


میگن حرم عطر سیب میده، من نه عطر سیب حس کردم، نه زیارت خوب و با کیفیتی داشتم نه زائر خوبی بودم، الان حالم اینه ... اونایی که بیشتر وقتشونو تو حرمن و حس و حالشون واقعا حسینی ِ الان چه حالی ان ؟؟؟ 


معجزه ینی این... ینی بری وسط بیابون و شهر جنگ زده و نه چندان پیشرفته و نامرتب، ولی یه جاهاییش دلت و همه ی وجودتو جا بذاری و برگردی... فقطم تو اینطوری نباشی... همه عالم و آدم دیوونه وار برن و بیدل برگردن... معجزه ست... معجزه ...  خدایا ...

- حمداً لله -

  • ۹۶/۰۱/۳۱
  • شینـا : )