پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

19- گل ِ سپیدم

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

به یک اردیبهشت فکر کن ، که زیز باران نم نم در جاده ای که دو طرفش درختهای انبوه و کوه و جنگل است ، با کسی قدم بزنی ! هوا رو به سردی باشد ، دلت اما گرم ....

از تهران آمده بود . از شب قبل اصرار داشت همدیگر را ببنیم . نمی توانستم ! اضطراب ِ دیدنش نمیگذاشت اجازه ی قرار بدهم . با مامان در میان گذاشتم منتها مخالف بود ! گفتم مامان اجازه نمی دهد . با این حال هنوز هم اصرار میکرد . این وسط خواهر جان موافق دیدارمان بود ! که برویم لااقل چار کلمه صحبت کنیم . حوالی ظهر خواهرم زنگ زد برای کمک در خانه تکانی بروم پیشش . توی مسیر "الف" زنگ زد و صحبت کردیم قرار شد بیاید همدیگر را ببینیم . با ماشین ِ پدرش آمد . با خواهرم و نامزدش سه نفری رفتیم سر قرار و بعد من و " الف " جدا شدیم . کمی با ماشین توی شهر چرخیدیم . به محض نشستنم توی ماشین ، یک شاخه گل رز سفید با روبانِ قرمز و یک جعبه کادوی کوچک هدیه داد . چقدر همیشه عاشق رز سفید بودم ! و این اولین باری بود که کسی برایم گل رز میخرید . جعبه را باز کردم . یک پلاک و زنجیر نقره ی بسیار زیبا . فکرش را هم نمیکردم انقدر سلیقه هایمان شبیه هم باشد . بعد از کمی چرخیدن توی شهر ، رفتیم یکی از جنگل های اطراف . از ماشین پیاده شدیم . هوا سرد بود . نم ِ باران میزد توی صورتمان ! انگار دستی از توی آسمان روی لپ های گلی مان شبنم می کاشت . توی پیاده رو ، زیر شاخ و برگ ِ درختان و ابریِ آسمان ِ بی کران قدم زدیم و صحبت کردیم . هوا سردتر شد . خواهرم و نامزدش ما را به کافه پنزا دعوت کردند (!) و این برای دختری مثل من ، و پسری مثل او اصلا عجیب نبود که اولین بارمان باشد به کافه دعوت می شویم !!! هرگز فراموشمان نخواهد شد که چقدر برای کیک شکلاتی ای که نتوانستیم بخوریم حرص خوردیم ! و کلمات مافی و چای ِ گران قیمت از یادمان نمی رود . حدود چهل دقیقه در کافه بودیم .

می خواست برای خودش تیشرت بخرد ! بعد از کافه دو نفری رفتیم به انتخاب من دو تیشرت سبز و مشکی خرید ! ساعت حوالی هفت غروب بود ، نامزد خواهرم رفت جایی . من و خواهر جان و الف با هم برگشتیم . اول ِ خیابان پیاده شدیم . از ماشین پایین آمد . انگار دل هیچکداممان نمیخواست از هم جدا شویم ! موقع خداحافظی یک نگاه ... و بعد فشردن ِ پلک هایش روی هم ، به نشانه ی دوست داشتن ، و آرام شدن ِ دلم کافی بود که بپذیرم باید جدا شویم .



[ اولین هدیه ام در اولین دیدار بعد از جواب مثبت دادن - پلاک و زنجیر نقره ]




[ اولین گلی که هدیه گرفتم - گل رز سفید با روبان قرمز ]

نگاه آخر،
همان نگاهی که موقع خداحافظی دو سه قدم رفته ای، رویت را برمیگردانی میبینی هنوز ایستاده دارد نگاهت میکند... همان نگاهی که چشمهایش را یک فشار کوتاه و محکم و با محبت میدهد و تو خیالت راحت می شود و میروی... امان از این نگاه آخر ... ♥️

+ گل های دیگه همون شب از روی تابوت شهید مدافع حرم رسید به دستم ! چسبوندم اطراف گل ِ سفید ِ زندگیم ، که عطر آسمون بگیره این عشق . / همون شب مامان در جریان ِ دیدارمون قرار گرفت :) از سلیقه و هدیه هم خوشش اومد -_-

- حمداً لله -
  • ۹۶/۰۲/۰۷
  • شینـا : )