پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

22- ما عیدی ِ یکدیگر بودیم !

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ماه رمضان هر طور بود با همه ی سختی هایش تمام شد . سختی هایی که در دلش شیرینی ِ عشق داشت ! دو سه روز قبل از عید فطر - الف - برای حدود یک ماه مرخصی گرفت . روز عید فطر هر دومان برای نماز رفتیم . هر کدام توی شهر خودمان . خوبیش این بود که دیگر فاصله ی هشت ، نُه ساعته مان شده بود یک ساعت . عیدی می خواستیم از خدا ! من - الف - را . - الف - ، - شین - را ! دو سه روز سختی هم گذشت . هشتم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و شش ! از صبح مشغول ِ آب و جارو تمیز کردن خانه و حیاط بودم ! زیاد وقت نداشتیم برای همین زندایی و - الف - همان بعد ازظهر ِ قبل از خواستگاری آمدند و شناسنامه ها را بردند محضر برای گرفتن معرفی نامه ی آزمایش . غروب دوش گرفتم . پیراهن سفید ِ یقه آبی ام را پوشیدم ! روسری ِ سفیدی که از کربلا خریده بودم سرم کردم ! و چادر سفید ِ خواهرم ! که گمانم از مکه آورده بود ! - نمیدانم - . مهمان ها آمدند . با دسته گل و شیرینی . وقتی نگاهش میکردم خنده ام میگرفت ! نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . یاد حرف ها و شوخی های قبل از خواستگاری می افتادم . بیشتر بزرگترها حرف میزدند . بعضی حرف هایشان آنقدر خنده دار بود که - الف - هی میخندید و از خجالت سرخ میشد و عرق میکرد . بالاخره تمام شد !



[ دسته گل خواستگاری - 8 تیر 1396]


خیلی منتظر این روز بودیم ! که خیالمان راحت شود ! فردای آن روز با خاله ها و زندایی و - الف - رفتیم جنگل و شهربازی . تقریبا تا یک نصف شب بیرون بودیم . خسته و کوفته برگشتیم . - الف - با زندایی رفت خانه ی مادربزرگ و صبح زود آمد دنبالم . با هم رفتیم آزمایش ! دهم تیر از ساعت هفت صبح تا دو ظهر . چند کلاس هم برایمان گذاشتند . سر کلاس ها کنار هم نشسته بودیم ! ردیف آخر و از ته کلاس زن و شوهرها را میدیدیم که که هی به هم نزدیک تر می شوند یا دست هم را از پشت میگیرند ! برایشان میخندیدیم ! بالاخره کلاس تمام شد . با هم برگشتیم خانه ی ما . مهمان داشتیم ! خاله ها و دایی ها . سر سفره رو به روی هم نشسته بودیم ! بطری دوغ را باز کردم ! یک از خدا بیخبری بطری را تکان داده بود ! به محض باز شدن ، گازش پخش شد و تمام هیکلم و سفره را به گند کشیدم ! - بسی خنده رفت :( تولد بابا بود . سر سفره تبریک گفتیم !


صبح روز بعد - الف - با مهران رفته بود نتیجه ی آزمایش را بگیرند . آیت الکرسی خوانده بودم ! خیلی استرس داشتیم . خدا را شکر همه چیز خوب بود . دایی از بابا اجازه گرفته بود قبل از عقد برایمان صیغه ی محرمیت بخوانند . قمر در عقرب بود ! برای همین چند روز عقدمان را به تاخیر انداختیم . روز بعد یعنی دوشنبه ظهر صیغه خواندند . عصر همان روز با مهران و - الف - رفتیم بازار ! برای اولین بار دست همدیگر را گرفتیم ! برای اولین بار به آرامش رسیدیم . دست هایم خیسِ عرق شده بود ! دستم را از توی دستش کشیدم بیرون ! دوباره دستم را گرفت ! قرار شد عرق کردن دست هایم بهانه ی نگرفتن دستش نباشد :)) شب برگشتیم خانه . بعد از شام تا مزار شهدای گمنام با زندایی ها و دختردایی جان پیاده روی کردیم . هوا گرم بود ! اما شیرین ! شبیه نان قندی ِ داغ ! کاش شهدا گره ی پیوندمان را محکم تر کرده باشند. این اولین شبی بود که راحت و بی بغض و بی اضطراب سرمان را میگذاشتیم روی بالشت !


- حمداً لله -

  • ۹۶/۰۴/۱۲
  • شینـا : )

نظرات  (۲)

بههه بهههه مبااارکه ، خوشبخت بشین عزیزززم :**
پاسخ:
مرسییییی عزیزمممم ^__^
شاعرانه هایتان جاودان :)
پاسخ:
مرسی عزیزم :))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">