پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

25- رسما مهندس شدم -_-

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز صبح زود ساعت های شیش حرکت کردیم به سمت بابلسر. با ماشیم بابا رفتیم و تمام طول مسیر را در جاده با عزیزترینت بودن یک حال خوشی دارد . بابلسر خیلی گرم بود‌ . خیلی اتفاقی نِگین - هم خوابگاهی ِ دوران دانشگاهم - را هم دیدیم و مدرکمان را با هم گرفتیم . بعد من و - الف - رفتیم دریا . اما نمیشد دریا بمانیم . هوا آنقدر گرم و شرجی بود که داشت حالمان بد میشد . کمی لب ساحل قدم زدیم . عکس گرفتیم . صحبت کردیم و برگشتیم توی شهر . برای خواهرجان سفارش زیتونش را خریدیم و حرکت کردیم . خوشحال بودم . برای همیشه از شر آن دانشگاه و اساتید سخت گیرش خلاص شدم . با یک مدرک مهندسی که رفت توی گاوصندوق و شاید هیچوقت از آن تو در نیاید . نمیدانم .

[ سایه هامون - ساحل دریای بابلسر - 28 تیر 1396]

خدایا شکرت :)

  • ۹۶/۰۴/۲۸
  • شینـا : )