پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

29- اولین عید قربان :)

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

این ماه برایت کمی سخت تر بود . حقوقت را دیر ریختند ‌. ان هم نصفه نیمه . برای اولین عید قربان توی پاکت پول کنار گذاشته بودی که عیدی ِ من باشد . اصلا راضی نبودم که توی این شرایط سخت مادی عیدی بگیرم . ولی رسم بود (!) هر چنداگر هم میگرفتمش باز یواشکی پس میدادم یک جوری که بقیه نفهمند . روز قبلش مامان و بابایت به مناسبت عید قرار بود بیایند عروس جدیدشان را ببینند . شام درست کردیم . خانه را جارو و مرتب کردیم . لباس مهمانی پوشیدیم و نشستیم . چند تا عکس گرفتیم و توی عمس ها یک عالمه ادا در آوردیم و خندیدیم . مهمان ها آمدند . پذیرایی کردیم . مامان راضیه ، حسابی هر دوتامان را سورپرایز کرده بود . تمام ذوق و قشنگی اش این بود که تو هم خبر نداشتی و مامان خودش رفته بود برایم پلاک و زنجیر طلا خریده بود و عیدی اورده بود ...آنقدر این لحظه برایم دلچسب بود که خدا میداند . بعضی وقت ها فکر میکنم مامان راضیه واقعا مادرشوهر ِ ناتنی نیست (!) حتی همین الان از گفتن این کلمه شرمم می آید . مثل مامان خودم دوستش دارم . ای کاش بتوانم قدرش را بدانم و محبت هایش را جبران کنم . 

عید قربان من و تو پیش هم بودیم . عکس گرفتیم با گوسفندی که بابا خریده بود . عید قشنگی بود ‌. کباب و ازین جور خوردن ها :))) عیدت مبارک جانان من .


الحمدلله ^__^

  • ۹۶/۰۶/۱۰
  • شینـا : )