پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

36- دلم خوشه به داشتنت :)

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./



[ کاخ نیاوران - ۲ مهر ۹۶ - تهران ]


کتونیامونو میپوشیم و صبح میزنیم بیرون ... از توی بازارا رد میشیم و تند تند و گاهی اروم آروم قدم میزنیم ... مهم نیست ... خیلی چیزا مهم نیست و اذیتمون نمیکنه ... آفتاب داغ مهم نیست ... تو عینک آفتابی نداری و منم دلم نمیخواد چشامو قایم کنم پشت دودی ِ شیشه ... میخوام مثل تو باشم ... ولی با اصرارت، با اکراه عینک میزنم و هی میریم ... مهم نیست که ماشین آخرین سیستم زیر پامون نیست ... ما واسه خوشبختی، همو کافی میدونیم ... یه کارت مترو میخریم و با مترو میریم این ور و اون ور ... هی خط عوض میکنم ... ازین سر شهر تااااا اون سر شهر ... از دستفروشای مترو خرید میکنیم ... آدما رو میبینیم ... دوتامون شلوغی رو دوس داریم ... از لا به لای آدما رد میشیم ... میریم میدون امام حسین تعزیه میبینیم و ذرت مکزیکی میخوریم ... میریم شاه عبد العظیم ... امامزاده صالح ... بازار افسریه و امام حسین و تجریش رو چند بار گشت میزنیم ... مینی پیتزا میخوریم ... پیاده میریمُ سر بالایی ِ ولنجک رو نفس نفس میزنیم ... میریم بالاشهر تهران فلافل میخوریم (!) دوتامون عشق فلافلیم :))) تیکه ی آخر پیتزا رو میذاری برای من ... ته همه ی ساندویچامو میدم به تو :)) ما از خوشبختی ساده و بزرگمون لذت میبریم ... هی دستامونو محکمتر میگیریم ... خسته نمیشیم ... خسته میشیم ولی یه گوشه خیابون میشینیم یه نفس میگیریم و دوباره ادامه میدیم ... مهم نیست سر ماه ِ یا ته ِ ماه ... مهم نیست تو حسابمون ده هزار تومن ِ یا ده میلیون ... ما یه جوری که خوشبختی رو احساس کنیم زندگی میکنیم ... با ثروت ِ قلبامون ...

.

قدم میزنیم ... یه نگاه میکنیم و مث دیوونه ها یهو یواشکی ادا درمیاریم واسه هم ... هزار بار پله برقی های مترو رو میریم بالا پایین ... یه جفت کفش خریدن رو بهونه میکنیم و ده بار به خاطرش میریم بازار ... میشینیم تو بی آر تی ... هی برمیگردیم همو نگاه میکنیم ... تو خیابون که راه میریم یه چیزی میگم و تعجب میکنی که عهههه چه جالب !!! تو هم دقیقا به همون چیزی فکر میکردی که من فک میکردم .... میریم نیاوران ... کاخ موزه ی شاهُ نگاه میکنیم ... میپریم تو محوطه و با کمترین کیفیت دوربین قشنگ ترین عکسای یادگاری مونو میگیریم ... هف هشت تا برگ خشک پیدا میکنیم و هی میپریم بالا پایین که مث خل و چلا یه وقت بی خش خش پاییز نمونده باشیم ... بعدشم یهو از شمال تهران میریم مرکز .... از مرکز میریم غرب... برای تو مهم نیست بیست تا ایستگاه مونده تا پارک ارم ... مهم نیست که شب شده ... چون من دوس داشتم میریم ... نه بهتره بگم چون من دوس دارم تو هم دوس داری ... میریم دیسکوکاستر سوار میشیم و میخندیم و جیغ میکشیم ... خوش میگذرونیم ... خسته و کوفته که برمیگردیم حتی وقتی نزدیک میشیم ، از آخرین سوپرمارکت هم برای خوشی نمیگذریم و پاستیل میخریم با خودمون میبریم خونه که طعم شیرین امروزمون بیشتر برامون بمونه ... 


خدایا شکرت :) دوستت دارم :* ۱ و ۲ مهرماه ۱۳۹۶

  • ۹۶/۰۷/۰۲
  • شینـا : )