پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

39- کنار قدم های جابر (!)

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


داشتم فکر میکردم چقدر خوب است که ماه ِ محرم توی پاییز باشد ، ادم هی میتواند به آسمان ِ ابری نگاه کند و دلش بگیرد . آدم هی می تواند از نم نم ِ باران گریه اش بگیرد . آدم هی می تواند به هر بهانه ای غمگین بشود ‌. دیشب حوالی دو و نیم شب از تهران رسیدیم . توی مسیر یکی دو جا خیابان ها را بسته بودند ، ترافیک عجیبی بود . اولش فکر کردیم تصادف شده ، منتها دسته های زنجیرزنی و سینه زنی را دیدیم . فکر میکنم در این اولین محرم ِ بعد از کربلا ، دلم نازک تر شده . . . توی ماشین با آقای الف و مهلا کمی سینه زدیم . و ادامه ی مسیر (!)


امروز عصر آمدیم خانه ی پدرشوهرجان . پایمان را که گذاشتیم توی حیاط ، تک شعله را دیدم و چند قابلمه ی بزرگ که برنج ِ نذری ِ امشب تویش خیس میخورد . بابا هر شب اینجا شامِ نذری هیأت را میپزد . خوشبحال بابا که آشپز ِ هیأت امام حسین - علیه السلام - است . 


نشسته ام توی هال ِ خانه ی پدرشوهر (بابا) ! در بالکن باز است . هوا ابری ست . باد می وزد . بوی برنج از توی حیاط می آید بالا . از لا به لای برگ های درخت انگور ِ پیچیده روی نرده های بالکن ، رد می شود . خواهرشوهر جان چای دم کرده . تلویزیون برای چند لحظه پخش میکند : « کنار ِ قدم های جابر ... » ! و من یک آن تمام دلم میلرزد و میریزد گوشه ای از دلم در کاسه ی چشمم ... چقدر خوب است نعمت ِ « یاد » ! از یاد ِ قشنگم نمی رود فروردین ِ امسال را که عمود های نجف تا کربلا را با نوای - کنار قدم های جابر ، سوی نینوا رهسپاریم ، ستون های این جاده را ما ، به شوق حرم میشماریم - .


الف میگوید اربعین کربلا نمی رویم . من به امام حسین - علیه السلام - می گویم : مگر می شود کسی اولین سفر کربلایش را به شوق ِ اربعین قدم برداشته باشد ولی اربعین کربلا نرود ؟! من دلخوش نمی شوم به : بُعد ِ منزل نَبُود در سفر روحانی ! بهتر بگویم ، من این حرف ها حالیم نمی شود ! باید ستون ها را بشمارم . باید قدم بردارم . . . سه چهار روز است که دنگی به دونگی می شود دلم میخواهد بترکد . . . هعی (!) مرسی که هستی محرم (!)


- الحمدلله -

  • ۹۶/۰۷/۰۶
  • شینـا : )

نظرات  (۲)

  • فاطمه الف
  • :(
    پاسخ:
    :(
  • فاطمه الف
  • برای پست بالا بگم که همینکه اینجا هم هستی دنیاست 😍 خاطره مینویسی ذوق مرگ میشممم
    پاسخ:
    :))) الحمدلله

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">