پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

41- خونه دوباره جون گرفت ...

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خانه ی بی پدر و مادر مثل جسم ِ بی روح است . مامان و بابا جان ِ خانه اند . راستش آن شب که من رفتم تهران ، داداش بزرگه هم به مناسبت ِ شغلی اش باید میرفت منطقه ی گرمسیر و دو سال آنجا خدمت میکرد . منتقل شده بود سیستان و بلوچستان . بابا و مامان هم رفتند . بابا رفت که یک حال و هوایی عوض کند . مامان هم بذای درمان رفت . باز خوبی اش این است که دایی جان حاجی ، رییس یکی از بهترین بیمارستان های زاهدان است و داداش بزرگه لااقل یک ذره کمتر احساس غربت میکند . حداقل دلش خوش است که یک نفر توی این استان هست . مامان را هم دایی معاینه کرده بود و گفته بود بیا که برویم بیمارستان خودم . هم رسیدگی اش بهتر است هم نیاز به هزینه ندارد . این شد که مامان و بابا و داداش بزرگه با هم رفتند .


دیروز بعد از ۱۶ روز دوری مامان و بابا و داداش جان برگشتند . توی مسیرشان یک ساعتی را هم رفته بودند مشهد زیارت . حوالی ساعت سه بعدازظهر رسیدند . اصلا وقتی که آمدند خانه که هیچ ، رنگ و روی ما هم باز شد . همه جانی دوباره گرفتیم . بخدا اگر توی یک قصر هم باشی ولی مامان و بابا نباشند آن قصر متروکه است . از دیروز یک جوری حالم خوب است که گشادترین لبخندم را پوشانده ام به تن ِ لبهام ... اصلا فقط خود ِ خدا میداند شادی ِ درونم را . البته خواهر جان هم گفت که کلا چهره ات شاداب شده (!) و برای به سلامت برگشتنشان و بودنشان و باز هم بودنشان در این خانه خدا را شکر میکنم .


دیروز به محض اینکه فهمیدیم مامان و بابا می آیند با الف جان ِ جانانم از خانه ی باباکبلایی برگشتیم. باران شدیدی میبارید . هوا سرد بود . آشپزخانه را مرتب کردیم . ظرف ها را شستم . بخاری را از توی انباری برداشتیم و نصب کردیم . هال و آشپزخانه را جارو کشیدم . اصلا یک کیفی داشت این کار کردن . انگار خدا مهمان ِ ما بود . واقعا هم بابا و مامان که آمدند رد پای خدا پررنگ تر شد توی خانه . الف میگفت من هم دلم برایشان تنگ شده بود ... داشتم فکر میکردم چقدر خوشبختم که مامان و بابا دارم . با این همه کنار تمام ِ حال ِ خوشم ، غمی نازک و تیز قلبم را خراش میدهد . و آن غم ِ مریضی ِ مامان است . بعد از آن همه مریضی ها و عمل های سخت ، حالا نوبت ِ مُهره های کمرش است که استخوان اضافه اورده و باید سه ماه استراحت مطلق باشد . وگرنه خدایی نکرده نیاز به عمل پیدا میکند . و زبانم لال ... بیخیال دلم نمی آید بنویسم ... خدایا به حق ّحسین - علیه السلام - حال ِ مامان را خوب خوب خوب کن . الهی آمین . با استراحت مطلق مامان باز هم تمام ِ کارهای خانه به عهده ی من است . از این بابت هیچ گلایه ای ندارم . روی تخم جفت چشمهایم . فقط مامان زود خوب شود . امروز ناهار آبگوشت درست کردم . خواهرجان و ننه هم مهمان بودند . خدا را شکر خوب جاافتاده بود :) به دهان ِ مامان مزه داده بود و همینم کافیست ‌^.^

  • ۹۶/۰۷/۱۴
  • شینـا : )

نظرات  (۲)

  • فاطمه الف
  • توام همیشه خوشبخت باشی آجیکم .. خدا مامان و بابا و آقای الف و همهٔ آدمای عزیز زندگیتو با سلامتی برات حفظ کنه و همه زیر سایهٔ حضرت مادر سلام الله علیها باشیمممم 😁 خودم در جریان ِ عزیز بودن خودم هستم ✋ حال مامانت زود خوب شه الاهیییی ❤ چشمتم روشن عخشم
    پاسخ:
    ای جان عزیزم ... اره اره تو که خیلی عزیزی . البته یکم از خیلی کمتر 👻👻👻 خخخخخخ....
    وای حضرت مادر ... ^_________^
    مرسی برای دعات . ان شاالله که همه زیر سایه ی عزیزتریناشون خوش و سلامت باشن
  • ماهی قرمز
  • چشمت روشن :)
    پاسخ:
    مرسی جاناااا
    چراغ دلت روشن ^.^

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">