پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

42- وام بگیریم یا نه ؟ مساله این است ...

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح بیدار شدیم رفتیم بانک کارهای وام ازدواج را انجام بدهیم . بعد از کلی دوندگی این بار قرعه به بانکی افتاد که شوهر عمه کارمندش بود . به قول ِ الف باید توی هر کاری کمتر از یک بند انگشت پارتی داشته باشی که کارهایت راه بیفتد . شوهر عمه برایمان حساب باز کرد . بعد هم فرستادمان پیش مسوول وام . جهان ِ سوم همینجاست (!) جایی که برای گرفتن حقت هم پارتی لازم داری . به هر حال از ساعت ده صبح که افتادیم دنبال کارها ، ساعت دو بعد از ظهر باز کردن پرونده ها تمام شد . 


رفته بودیم فرم ها را بگیریم ، رفتم توی سایت وام ازدواج ، یکهو یک صفحه باز شد مبنی بر اینکه مهلت مراجعه به شعبه ی مورد نظر تمام شده . ترسیدم . آخر باید یک بار دیگر ثبتنام میکردیم و حداقل یک ماه طول میکشید تعیین شعبه بشویم و به پله ای برسیم که حالا رویش ایستاده بودیم . الف رفت سوال بپرسد که با این پیغام چکار کنیم ؟! همان لحظه از دلم گذشت هزار تا صلوات نذر حضرت زهرا بفرستم برای اینکه دوباره راه را از اول نرویم . رفتیم پیش شوهر عمه ‌. فرستادمان طبقه ی بالا پیش یکی از کارمندان که دوباره ثبتنام کنیم . انگار نذرم جواب داده باشد همان لحظه ... کارمندش نبود که دوباره ثبتناممان کند . به دو دقیقه نرسیده بود که شوهرعمه آمد طبقه بالا فرم ها را از دستمان گرفت و مساله را به همکارش گفت و همکارش بعد از نگاه کردن به تاریخ ِ ثبتنام قبلی ، گفت که تا یک ماه وقت هست و هنوز می شود کاریش کرد ‌. قربانِ مادرم زهرا بروم همیشه هوایمان را دارد . ساعت دو کارها تمام شد . امدیم خانه . مامان حیاط را جارو کشیده بود و همه جا را مرتب کرده بود . غذا پخته بود و منتظر ما بود ‌. ته دلم ناراحت ِ مامان بودم برای کمرش ... مامان باید استراحت کند ولی اصلا به فکر خودش نیست . ناهار خوردیم . سرماخوردگی ام شدید شده بود . خوابیدم . الف رفته بود ماشین باباش را تعمیر کند . بعد که برگشت بیدارم کرد . دوش گرفتم و بعد از نماز رفتیم خانه ی خواهربزرگه مدارکش را برای ضامن گرفتیم . 


امروز صبح دیرتر بیدار شدیم . سرماخوردگی جدایم نمیکرد از تشک و پتو . بعد از صبحانه و نماز ظهر رفتیم مدارک ضامن را ببریم بانک استعلام بگیرند . برگشتیم و توی مسیر دارو خریدیم . 


امشب بعد از نماز الف حال و حوصله نداشت . برای همین پیشنهاد داد برویم بیرون . با ماشین باباش رفتیم . توی مسیر صحبت کردیم . راستش برنامه ی وام ها بهم ریخته بودش . یک جورهایی با حقوقی که کمتر از دویست تومنش می ماند و بقیه اش می رود روی قسط ها ، اگر قسط های وام ازدواج و وام ِ مسکن هم بیاید روش خیلی خیلی خیلی کم می آوریم . مثلا ماهی سیصد چارصد تومن کم می آید . هر چند خدا خیلی بزرگتر از این حرف هاست ولی به هر حال هر ادم عاقلی باید حساب کتابش را جور کند . رسیدیم اطراف جنگل . پیاده شدیم و توی پیاده رو قدم زدیم . حرف زدیم ‌، بحث را عوض کردیم . حساب کتاب هامان را هم جور کردیم . بقیه اش را هم سپردیم به خدا . باز هم الحمدلله . از بیرون برگشتیم حال و هوای هر دوتامان عوض شده بود . چای نباتی که مامان اماده کرده بود را خوردیم . حالا هم نشسته ام روی مبلِ توی هال و این ها را می نویسم . 


فشار ِ زیادی روی پسرهای جوانمان هست . برای ازدواج . برای اجتماع . برای شغل . برای خیلی خیلی خیلی چیزها . به خدای حضرت ِ علی اکبر میسپارمشان . . . یا علی :)

  • ۹۶/۰۷/۱۷
  • شینـا : )

نظرات  (۴)

  • فاطمه الف
  • ان شاء الله بازم حضرت زهرا سلام الله علیها خودشون درست کنن همه چیزو ... :**
    مراقب خودت باش زود خوب بشه سرماخوردگیت آجیکم :(
    این آخر که گفتی خدای ِ حضرت علی اکبر ، دلم یهو یه جوری شد ... خیلیییی به جا بود ..... 
    پاسخ:
    ای جانم ... ایمان دارم به خدای حضرت زهرا سلام الله علیها ^.^
    ان شاالله خوب میشم جانا :)
    قربونت برم خدای حضرت علی اکبر همراه همیشگی زندگیمون باشه . آمین
  • فاطمه الف
  • آمین آمین ^____^ ❤
    پاسخ:
    یا رب العالمین :)❤
  • امـیـلـی :)
  • خدا رو شکر :) من خیلی اینو امتحان کردم که از ته قلبت متوسل بشی به یه امامی . حتما هم نه امام حسین یا امام رضا یا امام زمان ... من برای کارای دانشگاهم که راحت انجام بشه به امام محمد باقر که باقرالعلوم هست متوسل شدم :)
    و برای کار خوابگاهم به حضرت زهرا :) که تو این شهر خوابگاه خصوصی نگیرم فعلا ....
    واقعا هم جواب داد ❤
    پاسخ:
    ای جانم
    خدا رو صدهزار مرتبه شکر :)))
    منم واقعا به این نتیجه رسیدم ... جواب میده ... ائمه میبیننمون و کمکمون میکنن . همیشه و هرجا که کمک بخوایم ^.^
  • ماهی قرمز
  • عزیز دلم 
    نگران نباش حتما خدا کمک میکنه به جوونا 
    چاره چیه زندگی کردن سخت شده:/
    پاسخ:
    اوهوم واقعا خیلی سخت شده ...
    اره الحمدلله  امیدمون به خدای بالا سرمونه :)