پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

50- وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ب.ظ

به نام خدای خوشبختی ها :)

دیروز صبح آقا احسان پی ام داد که کتاب ِ خواهرشوهر جان رو دست اتوبوس از تهران میفرسته و من ساعت سه نصف شب برم سر خیابون بگیرمش . گفت میتونی؟ گفتم دیوونه شدی ؟ اخه واقعا من تنهایی سه نصف شب بدون ماشین کجا میرفتم ؟! که بهش گفتم زنگ بزن به داداشم بگو بره بگیره . گیر داد که نه میخوام تو بگیریش. . . منم کفری شده بودم که اخه چرا ... بعدش دوباره پی ام داد که همکارم داره میاد شمال میفرستم دستش برو سر کوچه از همکارم بگیر . گفتم نمیرم . خلاصه که حسابی مخمو کار گرفته بود . ولی غروب دیگه کم کم یه خورده دو زاریم جا افتاد حدس زدم خودش داره میاد ولی لو نداد . دیگه بعد شام قسمش دادم جون ِ خودم :)))) گفت داره میاد ^.^ بعدم عکس خودشو از توی اتوبوس فرستاد . و گفت برام ازون آیت الکرسی خوشگلات بخون :) خوندم و واسش صدقه گذاشتم ... کار همیشگیم ِ ... هر وقت میره و میاد یه ایت الکرسی میخونم و صدقه میدم :) اتاق کللللی بهم ریخته بود . مرتبش کردم و بعدم یه خورده با هم چت کردیم . دوس داشتم بیدار بمونم . ساعتای دو بود که اقا احسان گفت بخواب ... واقعا هم خوابم میومد . گوشیمو از سایلنت در اوردم که وقتی میرسه زنگ بزنه درو براش باز کنم . بهش گفتم نمیخوابم الان دیروقته بخوابم سنگین میشه خوابم و زنگم بزنی بیدار نمیشم . خلاصه که خوابیدم ... نصف شب حس کردم یکی کنارمه :))) رسیده بود و هر چی زنگ زده بود بیدار نشده بود . هفت تا میس کال داشتم . اخرشم آیفون خونه رو زده بود و بابا در رو باز کرد براش ...


صبح میز صبحونه رو چیدم و بیدارش کردم . بعدم با هم رفتیم بانک چند روز جلوتر قسط وام ازدواج رو ریختیم و پول انتقال دادیم . اقای الف کارت ملیشو هوشمند نکرده بود . اونم ثبتنام کرد . واس مامان دارو خریدیم و گردو و اومدیم. خونه . خواهرشوهرجان هم وسطای کار بهمون ملحق شد و به اصرار مامان ناهار موندیم . جنگی یه املت درست کردم و ساعت یک بود که رفتیم بنیاد مسکن . خونه رو تحویل ندذدن هنوز ... یه خورده کار اداری داره . حالام داریم میریم خونه پدرشوهر :) فرداشب حلیم نذری دارن ده کیلو سیب زمینی و ده کیلو پیاز خریدیم تو مسیر . همینا دیگه ... ^___^


الحمدلله علی کل نعمه

  • ۹۶/۰۸/۰۳
  • شینـا : )

نظرات  (۳)

عزیییییزممممم چشمای خوشگلت روشن آجیکم 😍
پاسخ:
قلب خوشگلترترترت روشن جوجک مهربون :)))
مرسییییی
خدا قوت. لب خند
پاسخ:
مرسی جانا : )
عزیزم :* خوش باشی همیشه ^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">