پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

54- بندر چابهار :)

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


هر طور بود خودمونو رسوندیم ترمینال . نماز ظهر رو نوبتی توی نمازخونه ترمینال خوندیم . من دو رکعتم نماز سفر خوندم و دعا کردم که سفرمون پر خیر و برکت باشه . سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت چابهار . مسیر خیلی طولانی بود ‌. چیپس و پفک و ماست موسیر و نوشابه و ازین جور تنقلات خریدیم و خوردیم . شب حال همسر جان بهم خورد . ماشین گرفته بودش کلی بالا آورد . خیلی نگران بودم . دل درد داشت . تا صبح نخوابید . منم هر یک ساعت دقیقه از اضطراب و نگرانی برای حالش از خواب بیدار میشدم ... بهش قرص دادم اما فایده نداشت . هیچ کاری ازمون برنمیومد جز اینکه تحمل کنیم تا برسیم ‌. شب سختی بود . آقای همسر درد میکشید و من غصه میخوردم . بالاخره صبح شد و ظهر . ساعتای یازده و نیم رسیدیم چابهار . مستقیم رفتیم خونه ی خواهرشوهر البته خواهرشوهر که نه مثل آبجی می مونه برام . آبجی فاطمه ‌. کلی زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود . این مدت که چابهار بودیم حسابی بهش زحمت دادیم . 


جفتمون آب به آب شده بودیم تا دو سه روز حالمون زیاد خوب نبود . این مدتی که چابهار بودیم چند بار رفتیم خونه ی دایی . دو بار خونه ی عمه کوچیکه دعوت شدیم یه بار خونه ی دختر عمه و یه بارم خونه ی عمو . بقیه ش رو هم خونه ابجی فاطمه بودیم . به جز یه شب همه شبا رو خونه ابجی فاطمه خوابیدیم .



[ دریای چابهار / آذر ۱۳۹۶ ]


چابهار دریای خیلی قشنگی داشت . . . اولین غروبی که رفتیم دریا کامل نقره ای بود با یه خورشید نارنجی و رگه های طلایی نورش روی دریا ... چند تا عکس گرفتیم :) دریای بکر با ساحل تمیز ... چیزی که هیچوقت توی چهارسالی که دانشگاهم نزدیک دریا بود توی شمال ندیدم .


[ اسکله کُنارک ]

برای خرید وسایل خونه چند شب رفتیم منطقه آزاد . قیمتا خیلی مناسب بود اما هزینه ی آوردنش به شمال زیاد میشد . نگرفتیم . بازار چینی ها با فروشنده های چینی و کلی خرت و پرت بازار جالبی بود . زیاد ازش خرید کردم :)) پاساژای دیگه هم خیلی خوب بودن . روتختی ها و لوازم آرایشی و پتو و وسایل برقی . عروسک و ... تقریبا هر شب کارمون این بود بریم یکی از پاساژای منطقه ازاد رو بگردیم . واقعا خوش میگذشت -_- کلی هم چیز میز کادو گرفتم چادر و شال و اسنک ساز و آسیاب و ظرف سه تیکه و ... حدود دو هفته چابهار بودیم ‌. از بهترین مسافرتای عمرم بود . شاید بشه گفت پر از حس و حال خوب ‌... شاید یه گوشه هایی از سفر با دلخوری یا مریضی سخت گذشت اما عشقی توی این سفر بود ه غیر قابل وصفه برام ‌...



[ یک عدد گل به سر عروس کنار پنجره هواپیما در حال ترس و لذت و تفکر . چه احساس جالب انگیزناکی . آذر ۹۶ ]



[ زمین از بالا تو شب ِ رویا :) ]


این بار دیگه هواپیما رو ترجیح دادیم به اتوبوس . اولین بار بود سوار هواپیما میشم. اولین تجربه ی پرواز . اولین احساس کنده شدن از زمین . یه خورده ترسیده بودم اما کم کم عادی شد . . . راستش آدم توی اسمون حس میکنه دلش برای زمین و هر چیزی که رو زمین داشته تنگ شده ... حس رهایی و سبکی و کنده شدن از وابستگی ها ... پروازمون شب بود . وقتی رسیدیم بالای شهر تهران واقعا دیدنی و جالب بود . چراغای شهر که ازون بالا مث ستاره دیده میشدن صحنه ی فوق العاده ای بود . بعد از دو ساعت پرواز رسیدیم مهرآباد . و از مهرآباد با مترو رفتیم ترمینال و بلیط برای شمال گرفتیم و شب تا صب توی اتوبوس بودیم . صبح رسیدیم خونه و پرونده ی این سفر خاطره انگیز رو هم بستیم :)


[ بلیط هامون ]

الحمدلله ♥️

  • ۹۶/۰۹/۱۰
  • شینـا : )