پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

93- به وقت اتوبوس :*

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

نمیدونم تشکرات ویژه ای که از خدا دارم رو باید چه جوری بگنجونم توی - حمداًلله - هام ... به هر حال خب بعضی وقتا حس و حالت خوب تره و بیشتر حس شکرگزاری داری ! برای من امروز ازون روز خوبا بود (!) البته هر روز برام بهترین روز ِ ... اما امروزُ یه جور دیگه دوس داشتم ...

بعد از یه صبحونه ی جانان کنار مامان و بابا و حضرت ِ یار اماده شدیم بریم راهپیمایی ! ضمن اینکه - تنها - شلوار بیرونیم رو شسته بودم و هنوز خیس بود و شلوار دیگه ای هم نداشتم ، با یکم گشت و گزار تو کمد خرت و پرتا ، یه شلوار قدیمی از خواهر گرام یافتم ، علی رغم نداشتن دکمه :| پوشیدم ، هر چند خوف افتادنش بود وسط راهپیمایی و حس کردم اصلا بهم نمیاد ولی خب این نمیتونست مانع بشه که نرم -_- رفتیم و هر چه فریاد داشتیم بر سر آمریکا کشیدیم *_* تنبونمونم نیفتاد :))))))

از راهپیمایی برگشتیم مامان خورشت درست کرده بود سیب زمینی ها رو سپرد به من که سرخ کنم ، منم یه ذره سرخ کردم بقیه شو دادم به حضرت یار سرخشون کنه و خودم رفتم دوش گرفتم . کم کم وسایلا رو جمع کردیم و آماده شدم ، ساعتای چهار جشن دندونی برادرزاده ی جان بود :* رفتیم اونجا ... بچه ها همه جمع بودن و خدا رو شکر بهمون خوش گذشت ... یه دل سیر هم آش دندونی و کیک و این چیزا خوردیم . 

از مهمونی برگشتیم ، یه خورده به کارا رسیدیم ، حالام برای یه سفر کاری داریم میریم تهران و از اونجا ان شاالله شهرضا ... باشد که مایه ی خیر دنیا و آخرتمان شود این سفر و همه ی سفرهای بعد ... الهی آمین :)


خدایا شکرت برای همه ی نعمتای قشنگت :))

+ یه گوشه ی قشنگ این نعمتا ، دندونای سفید کوچولوی محمدیاسینم بود ... هر چند یه خورده مریض بود ! با این حال خدایا شکرت ...

  • ۹۶/۱۱/۲۲
  • شینـا : )