پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

94- روز دوم :)

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یکشنبه شب رو تا صبح توی اتوبوس بودیم ، ساعتای پنج و نیم رسیدیم تهران و یه نیم ساعتی رو پیاده روی کردیم تا برسیم خونه ی خاله . حضرت منو خونه ی خاله گذاشت و خودش رفت دنبال کارش ... نماز صبح رو خوندم و خوابیدم ‌. ساعتای ۹ و نیم خاله بیدارم کرد ، گفت مامانت زنگ زده بهم گفته آقات زنگ زدن به مامان و اینجوری پیغوم پسغومی گفتن بیدارت کنیم !!!! ( گوشیم سایلنت بوده ) و هر چی زنگ میزدن بهم بیدار نمیشدم ‌... خلاصه که بعد از ۹ تا تماس بی پاسخ ، بیدار شدم و گوشی رو برداشتم ، حضرت یار بود *___* گفت آماده شو ده دقه دیگه میرسم خونه ی خاله که بریم ... اینکه سرم غر نزد یا داد و بیداد نکرد که چرا بااااااز سایلنتی جای شکر داشت ! شاید اگه من بودم و این همه برا بیدار کردنش اذیت میشدم یکم غرغر میکردم ... 

آماده شدم و دوشنبه صبح با ماشین و همسرو پسرکوچولوی همکارش اومد دنبالم و با هم حرکت کردیم سمت اصفهان ! تو مسیر از اتوبان قم که رد میشدیم تو دلم یه سلام کردم به حضرت معصومه و سلام ِ امام رضا علیه السلام رو هم رسوندم به بانو ... حتما شنیدن :))) من دلم به این چیزا خیلی روشنه ... ظهر تو همون مسیر قم واستادیم برای صبونه :/ و همونجام نماز ظهر و عصر رو خوندیم و حرکت کردیم ... تو مسیر یه خورده خوابیدم ، خسته کننده بود اما جاده همیشه برام شیرینه ... هر چند جاده ی شهرای کویری توی روز چیز خاصی نداره ، خوبیش این بود که فهمیدم من چقد وابسته ی درختام ! به محض اینکه از یه بیابون رد میشدیم و دو سه دقیقه ای توی جاده ی شهر چار تا درخت کاج میدیدم دلم وا میشد ... با این حال دوامی نداشت و دوباره بیابون :))) یکی از قشنگی های این سفر همین بود که قدر شهر و درختامونو بیشتر بدونم و باور کنم که وابستگی یک ادم فقط به ادم دیگه ای ختم نمیشه ... ما ادما به اشیا و نباتات و حیوانات هم دل میبندیم ... گاهی عجیب حتی ... قشنگی دوم ِ طی کردن این مسیر این بود که دل کندن رو هم یاد بگیرم ... و از هر چیز در همون زمانی که دارمش لذت ببرم ... راستی از چی ِ یه بیابون میشه لذت برد ؟ خب از خیلی چیزاش ! از دونه های نرم شنی که با باد این ور و اون ور میرن ... یا درختی که تک و تنها یه گوشه ی دور داذه استقامت رو تمرین میکنه ... یا مثلا ..... مثلا هیچی ... نه خب ... هیچی ام نه ... مثلا بیفتی یاد کربلا (!) 

بگذریم ... ساعتای پنج و نیم شیش عصر رسیدیم شهرضای اصفهان . اسکانمون خارج از شهر و توی مهمانسراست ... دیشب شام کوبیده بود ، علی رغم گرسنگی زیاد ، سعی کردم کم بخورم که یه وقت دل و رودمو بهم نریزه ( همیشه تو خوردن کوبیده احتیاط میکنم ) . اتاقمون یه در بزرگ داره که یه. وجه از دیوار اتاق رو تشکیل میده و رو به بالکنه و آفتاب ازش میزنه ... یه پرده ی قشنگ هم داره ... یه یخچال کوچیک و یه بخاری ... تی وی و میز ناهارخوری و سه تا تخت و جالباسی ... خدا رو شکر جای خوبیه ... 

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ... امروز سه شنبه ست ! و من سه شنبه ها رو مثل همه ی روزای هفته دوس دارم . بعد از نماز صبح لباسایی که تو مسیر تنمون بود رو توی تشت شستم ، بعد هم افتادم به جون ملافه های تخت ها ... هر جور حساب میکردم به نظرم تمیز نمیومد ... خیلی سعی کردم باهاشون کنار بیام اما نشد ، دو تا از ملافه ها رو شستم . خیلی هم چرک داد :| یکی دیگه ش مونده ان شاالله بشورمش ... 

اقای همسر رفتن سر کار و من دوش گرفتم و نشستم اینا رو مینویسم ... خوشحالم برای تموم این ثانیه های قشنگ ... یکم سخته و معلوم نیست چقدر اینجا بمونیم ، اما به صدای گنجشکای پشت پنجره قسم ، که این روزای خوب رو دوس دارم و از ته ته ته ته قلبم از خدا تشکرمندم ^____^

بعد از نماز ظهر کتاب میخونم ، جلد دوم سلام بر ابراهیم تموم نشده هنوز ... خدایا حال ِ دل همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم رو خوب خوب کن ... خدایا دستمونو بگیر که بنده ی بدی نشیم برات ... 

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • ۹۶/۱۱/۲۴
  • شینـا : )