پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

95- روز سوم :)

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیروز ساعتای دو از سر کار برگشت مهمانسرا ... ناهار خوردیم و خوابیدیم تا چهار و نیم ... بعدم تا شیش همونجا رو تخت ولو ، فیلم دیدیم و گوشی بازی کردیم ... راستش دیشب دلم خیلی گرفته بود ! دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده بود ... ولی پشیمون نیستم ازینکه اومدم اینجا ! باید کم کم تمرین کنم تنهایی ها رو توی شهرای دور ِ بی فامیل و خانواده (!) اینجا منو یاد دوران خوابگاه میندازه ... البته اینجا خیلی بهتره و شیرین تر و دوستداشتنی تر ... حداقلش فشار درس روم نیست :)) شام دیشب خوشمزه نبود ! با اینکه کامل نخوردم غذاشو اما تا صبح معدم درد گرفته بود و بهم ریختم ... با این حال برای همین ها ، دلم ، بیشتر از چیزی که تو ذهنمه ، شکرگزار خداست ... هوای دیشب تا دوازده طوفانی بود ... سر و صدا انقدر زیاد بود که فکر میکردم خوابم نمیبره اما نمیدونم چطور همون ساعتای دوازده خوابم برد ...

نصف شب از خواب بیدار شدم یه خورده درد معده داشتم ، بارون بود و بارون و بارون ... هر چند که اون طوفان مقدمه ی بارون بود ، اما همیشه نتیجه قشنگتره ... منم بارون رو بیشتر دوس داشتم ... هر وقت بارون میباره دعا میکنم و سعی میکنم دعاهای خوب کنم ... صبح بعد نماز هنوزم خوابم میومد ، خوابیدم و ساعتای هشت بیدار شدم ... خواب غذاهای خوشمزه میدیدم :/ دلم یه غذای خونگی میخواد :)) حضرت دلبر رفت سر کار و منم اتاق رو مرتب کردم ، حموم دستشویی رو شستم ، ملافه های تختا رو صاف و صوف کردم و بعدم چادر و شالمو شستم ... حالام تایم نوشتن و خلوت کردن با خودمه ... که بشینم چند تا مطلب بخونم و ادامه ی کتاب رو ... هوا افتابی شده ... انگار نه انگار که دیشب بارون بود :) مث دل من ... که دیگه گرفته نیست ... ابی و ارومه *___* با اینکه الان سه روزه بیرون نرفتم حتی توی راهرو نمیشه رفت و پنجره رو نمیشه باز کرد بنا به دلایلی :))) اما من خوبم ... یه خوب ِ قوی ^__^

راستی دیشب ولنتاین بود ... نه خرس قرمز داشتم نه شکلات و نه گل رز و این حرفا ... چند تا پست تبریک تو تلگرام برای آقای دلبر فرستادم که جواب نداد ... عشق رو از چشماش میفهمم ؛) ما بی بهانه عاشقیم ... بی چشم داشت ... و خدایا برای این همه عشق ازت ممنونم ... و دعا میکنم که هر روز برامون روز عشق باشه ... روز محبت و مهربونی کردن ... روز قلبهایی که برای هم میتپه ... خدایا از صمیم قلب ازت سپاسگزارم .

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • ۹۶/۱۱/۲۵
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">