پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

96- روز چهارم :)

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز بعد از ظهر ، بعد ِ چند روز موندن توی یه اتاق ، با اقای همسر و همکارش و خوانده ی همکارش رفتیم بیرون ... هدفمون گشت و گزار توی شهر و بازار بود ... از ساعت سه رفتیم بیرون و تقریبا هفت شب برگشتیم . چهار ساعت گشتیم ، یکمی خسته شدیم اما خوب بود . 

اینجا یه بازار قدیمی سنتی داره ، که سقفش پوشیده ست و کفش آسفالت و غرفه غرفه ست ... خیلی هم تو در تو و کوچه کوچه بود بازارش ! اونقدر که بعد از بیست و اندی سال سن ، همش حس میکردم الان تو این کوچه های بازار گم میشیم و نمیتونیم راهمون رو پیدا کنیم . بافت ِ بازارش با درهای بزرگ چوبی ِ خیلی خیلی قدیمی قشنگ بود ! هر چند جنس های چندان جالبی نداشت و قیمت ها اونجور که باید به اجناس نمیخورد :) مخصوصا لباسایی که بیشتر طرحاشون طبق سلیقه ی ما نبود و در عین حال گرون هم بودن . چیز خاصی نخریدیم ، مسواک ، یه خورده نبات ، شونه ، سنجاق قفلی برای ملحفه های تخت و یه حوله دستی و کش مو و ازین جور خرت و پرتای کوچیکی که نیاز داشتیم رو گرفتیم . چند تا بازار هم تو سطح شهر بود که اونا رو هم گشتیم بد نبود خدا رو شکر ...

برگشتنی ، تو مسیر ، گوجه خیار پرتقال ، پنیر و نوشابه و بیسکوییت و ماست خریدیم ... غذاهایی که بهمون میدن چندان جالب نیست واقعا نیاز بود کنارش این چیزا رو بخریم . دیشب خسته بودم یه خورده هم دلم گرفته بود خوابم برد ساعتای ۹ آقای همسر نشسته بود بالاسرم :) بیدارم کرد ، چایی و میوه خوردیم و فیلم دیدیم ...

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ، نماز خوندم و یکمی رفتم نت ... ساعتای هفت و نیم صبحانه اوردن ، با آقای همسر نوش جان کردیم و رفتن سر کار ... تو وبلاگ مریم سادات ، پست اخرش درباره کربلا بود و یه صوت چهارده دقیقه ای گذاشته بود ، دانلود کردم و گوش دادم ... نمیدونم چی شد از ساعت هشت تا نُه گریه کردم ... پنج بار پلی کردم و هر بار دلم بیشتر جوشید ... دلم تنگ شده بود ... تنگ شده بود برای کربلا ... پی ام دادم به جوجه و اشک اونم دراوردم و دوتایی حالمون عوض شد و دعا کردیم برای خودمون و همه و ظهور ... 

کم کم پاشدم ظرفا رو شستم ، لباسا رو هم ... پتو ملافه های تخت رو مرتب کردم ... یکمم به خودم رسیدم ، وضو گرفتم و بعدش لاک طلاییه رو زدم ... موهامو دم اسبی بستم ( همسر جان دم اسبی دوست ) نمازمو خوندم و یه خورده کتاب :) دیگه کم کم ظهر شد و حضرت دلبر از سر کار اومد ... یکمی اکرام و احترامش کردم و برنامه ی استقبال از همسر و این حرفا :))) ناهار خوردیم و خوابیدیم ... عصر چایی و بیسکوییت خوردیم و یکم با هم حرف زدیم ... از روزای اولی که همو دیدیم میگفتیم ... از مجردیمون ... بعد اذان آقای همسر رفت ارایشگاه ... منم یه جز از ختم قرآن یکی از دوستام رو خوندم ... اینجا ظرف نداریم ، منتها دو تا قندون بود که یکیشو خالی کردم تو اون یکی و شستمش به عنوان کاسه ازش استفاده کنیم ... امشبم تو قندون سالاد شیرازی درست کردم ! حالا شاممون رو خوردیم ... منم کار خاصی ندارم اومدم ثبت کنم خاطراتمو ... همین :) خداجونم ممنونم ازت برای خس و حال خوب امروز ... مخصوصا اون یک ساعتی که دلم تو هوای کربلا بود :*

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • ۹۶/۱۱/۲۶
  • شینـا : )