پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

97- روز پنجم :)

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از دیشب با همکار آقای همسر و خونوادشون قرار گذاشته بودیم ساعت ۹ صبح پایین باشیم و بریم اصفهان گردی . خب اینکه من بعد این مدت عمر گرفتن از خدا ، هنوز اصفهان رو ندیده بودم ، و قرار بود حالا بریم و یه نصف روز رو اصفهان باشیم خوشحال بودم ... یه جور که لبخند از چهره م کنار نمیرفت ... صبحونه خوردیم و حاضر شدیم . ساعتای ۹ حرکت کردیم و ۱۰ رسیدیم اصفهان . ماشین رو توی یکی از پارکینگای عمومی پارک کردیم . و یه پنج ، ده ، دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به میدون نقش جهان :) این اولین باری بود که میام اصفهان ... میام نقش جهان ... خیلی بزرگ بود و دور تا دور میدون بازار داشت ... صنایع دستی خیلی خیلی زیبا - اما گرونِ - اصفهان که دل هر بیننده رو میبرد (!) ازونجایی که آخر ماهِ و هنوز حقوق نگرفتن و با کمتر از پنجاه تومن داریم سر میکنیم چیزی نخریدیم ، ولی همین دیدن ، همین دیدن ، همین دیدن برام کافی و شیرین و قشنگ و ارزشمند بود و میتونم بگم اونقدر از هر چیزی که دیدم لذت بردم که انگار تمام و کمال مال خودمه :)) البته قرار شد هفته ی بعد دوباره یه سر بیایم اصفهان و لااقل یه چیزی برای یادگاری بخریم -_- یه سمت میدون ، یه عاااالمه اسب و درشکه بود . خوشگل بودن صدای پای اسبا و زنگوله منگوله هایی که ازشون آویزون بود حال ادمو خوب میکرد ،با اینکه خودمون سوار نشدیم اما بودن توی این صحنه و نگاه کردن و لذت بردن ازشون هزارهزارهزار بار جای شکر کردن داره . کللللی و نصفی عکس گرفتیم با اقای همسر و یه عالمه گشتیم ... توریست هم زیاد بود :) توریستا رو دوس دارم ... حس میکنم خیلی همه رو دوس دارم :/ همین لحظه ، همین حال ، همه چیو دوس دارم . خدای این لحظه و این حال و این مکان و زمان رو بیشتر از هممممه :))) [ وی کف دست بر لب گذاشته میگوید اووومممماااااچ ، و فوتش میکند به سمت آسمان ، بچسبد روی ماه ِ خدا ]


 


[ میدان نقش جهان اصفهان /۲۷ بهمن ۹۶ ]


حدودا دو ساعت میدون نقش جهان بودیم و بعد رفتیم سی و سه پل ، نزدیک سی و سه پل یه چیزی پهن کردیم و یه چایی و شکلات خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشین ، تا بتونیم راحت گشت و گزار کنیم ، اول پل ها رو شمردیم یه وقت کم و کسر نباشه :/ خدا رو شکر سر جاش بود :))) بعدم از بالای پل رفتیم ، تو مسیر کلی عکس گرفتیم و لذت بردیم و خندیدم و حرف زدیم :) برگشتن هم از پایین پل اومدیم ، اب که نداشت خشک خشک بود از پایین اومدن هم بد نبود (!) وقتی داشتیم برمیگشتیم یه دختر کوچولو من و چادرمو چسبیده بود که ازش لواشک بخرم ! من چیزی نگفتم اما آقای همسر گفت ولش کن و اما دختره بدجور چسبیده بود بهم ... که اقای همسر عصبانی شد گفت بهش دست نزن ... نمیدونم ... یکم تو دلم ناراحت شدم . دلم برای اون بچه سوخت ، کاش ازش خرید میکردم عذاب وجدان گرفتم . از سی و سه پل برگشتیم ، ساعتای دو بود تو مسیر برگشت ، مردم رفته بودن روی کوه های خشک بی اب و علف و بیابونی ، پارک کرده بودن و نشسته بودن ، به عبارتی اومده بودن جوج بزنن و پیک نیک ِ جمعه شون رو جور کنن (!) خندم گرفته بود ، تعدادشون هم کم نبود ، خیلی ها بودن ... یاد جنگلای خودمون افتادم و آخر هفته ها و کباب و این داستانا ... نمیدونم زیر افتاب توی کوه ِ خاکی چه لذتی داره ؟! بی لذت هم نباید باشه ، اما خدا رو شکر که کوه های ما پر درخت و ابشار و چشمه و رودخونه و سبز و خنک و قشنگه و مجبور نیستیم بریم تو بیابون :/ هر چند دنیا یه جوری میچرخه که شاید یه روز ما هم پیک نیک رفتیم تو دل کوه های خاک و سنگی :) 



[ سی و سه پل اصفهان / ۲۷ بهمن ۹۶ ]

خلاصه ساعتای سه و نیم رسیدیم مهمانسرا . ناهار خوردیم و از خستگی تا شیش خوابیدم ، شام مهمانسرا رو نخوردم ترسیدم حالم بد شه ، عوضش چایی و بیسکوییت و میوه خوردیم . بعد نماز یه خورده کتاب خوندم و ساعتای هفت و نیم رفتیم پارک توی شهرک . به بهانه ی ابوالفضل - پسرِ همکار ِ آقای همسر - ما هم دلی از عزا در اوردیم ... خیییلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم . ننشستیم روی تاب خانوادگی ها و کلی بازی کردیم ... خب خدا رو شکر وزن اقای همسر انقد بیشتر از من هست که روی الاکلنگ کلا بالا بمونم :/ برای همین قید الاکلنگ رو زدیم . کنار پارک یه شهید گمنام بود . نمیشه ادم شهید گمنام ببینه و نره بشینه بالای قبرش ... حتی برای یکی دو دقیقه ... نگاه به سنگ قبرش یه حال دیگه داشت .



[ شهید گمنام ۲۰ ساله / رجعت ۱۳ اسفند ۹۵ همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) ]


براش فاتحه خوندم ... شعر بالای سنگ قبرش دلمو سوزوند ... یاد اون تیکه از کتاب شهید هادی افتادم که نوشته بود : شهید هادی جنازه ها رو جمع میکردن میاوردن عقب از وسط میدون ... یکی از جنازه های شهدا رو بعد از چند شب میارن عقب و میرسونن به خونوادش ... اون شهید میره تو خواب پدرش و میگه از شهید هادی گله دارم ، چرا جنازمو آورد ؟! تا وقتی که تو میدون بودم و گمنام ، هر شب حضرت زهرا سلام الله علیها میومد بالا سرم ... اما از وقتی پیدام کردین دیگه خبری ازشون نیست ...

همینا باعث میشه ، که با همممممه ی بدی هایی که دارم ، ته ته دلم بگم : اللهم ارزقنا شهادة ، به سبک ِ مادرم حضرت زهرا -س- ... خندم میگیره حتی که من با این همه بدی چه طور آخه ؟! اما باز میگم : ارزو بر جوانان عیب نیست ...

خدایا برای همه ی نعمتهایی که بهم بخشیدی شکرت میکنم ... نماز شکر خوندم بعد مدت ها ، اما ابن توفیق رو بهم بده که علاوه بر مداومت به نماز شکر در خوشی ها،  توی مصائب و سختی ها هم بتونم نماز شکر بخونم . خدایا خیلی دوستت دارم . ممنون که منو افریدی :)


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • ۹۶/۱۱/۲۷
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">