پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

107- سال نو غم داشت تو دلش ...

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۰۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

تعطیلات همینجوری الکی الکی تموم شد با خوشی با دل گرفتگی ... آقای همسر هماهنگ کرده بود با راننده اتوبوس که سیزدهم عصر بره تهران . اما سیزدهم (!) خوابیده بودیم یکم سخت تر از شبای دیگه خوابم برد اما بالاخره خوابم برد ... نمیدونم خواب میدیدم یا نه ... چیزی یادم نمیاد ولی اون شب ساعتای چهار یهو از خواب پریدم (!) ساعت گوشی چهار و پنج دقیقه بود . خودمو گول زدم گفتم چیزی نیست بابا چرا پریدی ؟ از چی ترسیدی ؟ بخواب بخواب ... بعدم خوابیدم. 

حدودا یک ساعت بعد ، حوالی ساعت پنج ، یکی با کلید از توی حیاط میزد به شیشه ی پنجره اتاقمون . همه جا تاریک بود . همسر جان پرید ، داداشم بود ‌...  از خونه بابابزرگم اومده بود . همسر جان و داداش جلوی در هال همو دیدن و پچ پچ کردن ... من هنوز تو اتاقم نشسته بودم و از ترس قلبم تند میزد ... پاشدم رفتم جلوی در پیششون . گفتم چی شده ؟ گفتن هیچی . گفتم بابابزرگ حالش بد شده؟ [ بابابزرگ مریض بود ... سخت مریض بود از چند ماه پیش ]. اقای همسر گفت اوهوم برو بخواب ... برگشتم دیدم در اتاق مامان و بابا بازه و هیچکدوم نیستن ... نگران شدم ... دوباره رفتم در هال رو باز کردم دیدم داداشم داره وانت بابا رو تمیز میکنه و میشوره ! اول یه لحظه از ذهنم گذشت که چرا وانت ؟ اگه بخوان جایی برن با اون یکی ماشین میرن ... صدای اذان صبح اومد ... همسر و داداشم با هم حرف میزدن ... همسرم میگفت منم بیام ؟ داداشم میگفت اگه دوس داری بیا ... نگرانیم بیشتر شد ... همسر جان گفت نماز بخون بخواب. رفتم نماز بخونم ، گوشیمو گرفتم تو گروه دوستام نوشتم که دلم اشوبه ... گفتم دعام کنن ... دختردایی جان هم بیدار بود پی اممو تو گروه دید . اومد پی وی ... گفت : بابابزرگ تموم کرده (!)


باورم نمیشد ... اشکام ریخت ... روز وفات حضرت زینب سلام الله علیها ... سخت بود برامون ! نمازمو خوندم و نشستم ... همسرم اومد ... همینکه دیدمش هق هقم بلند شد ... نمیتونست آرومم کنه ! بلند بلند گریه میکردم ... بعد از چند دقیقه با حرفا و دلگرمیا و کنارش بودن اروم شدم ...


نیم ساعت بعد بابام اومد . پیرهن مشکی شو اورد ... براش اتو کردم ... خودمونم لباسامونو عوض کردیم و رفتیم خونه بابابزرگ خدابیامرزم ... تو حیاط خلوت داشتن میشستنش ... لای در نیم وا بود . پاهاشو میدیدم :( بعد ما رو فرستادن تو اتاق و اوردنش تو هال ، کفن و تابوت ......


گذاشتن بریم پیشش ! صورتش نور داشت ... بابابزرگ بی قرار ِ مریضم ، که یه لحظه آروم نمیگرفت ، مثل یه فرشته ، آروم و بیصدا خوابیده بود ... بوسیدیمش ... خداحافظ بابابزرگ خوبم ... خداحافظ ... 


حالا ده روز گذشته ... خدا رحمت کنه همه رفته ها رو ... سه روز پیش ، بعد از مراسم هفتم بابابزرگ ، مامان و چند تا از عمه ها و فامیلا که کاروانی ثبتنام کرده بودن برن کربلا ، راهی شدن ... نمیدونم چرا اون شب مث بچه کوچیکا گریه میکردم دنبال اتوبوس ... پارسال منم رفته بود ... امسال نشد :( دیشب توی ایمو با مامان حرف زدیم . هتلشون همون هتل پارسالیه بود تو نجف ... نزدیک حرمِ ... آخ چه دلم تنگ شد :(( خدایا قسمتمون کن زود زود ...

  • ۹۷/۰۱/۲۲
  • شینـا : )