پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

127- من خدا را دارم :)

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


این روزهای تیرماه یک جور دیگر گذشت ، نمیدانستم تکلیف عروسی مان چه می شود ؟! از یک طرف اقوام مدام می پرسیدند عروسی تان کی شد ؟! از طرف دیگر خواهرشوهر ها دوست داشتند عروسی مان را تا عید به تاخیر بیندازیم ! ولی دیگر من طاقت دوری و رفت آمدهای همسرم را نداشتم ! سری قبل که رفته بود نزدیکی های تهران دو تا لاستیک ماشین ترکیده بود ! همان شب رفتنش دلم آرام نبود ! بی آنکه بدانم چه اتفاقی قرار است بیفتند ! نگران بودم و پرتشویش ! تا دیروقت نخوابیدم ! چند آیت الکرسی بدرقه ی راهش کردم و تنها اسکانس هزارتومنی موجود در کیفم را برایش صدقه گذاشتم . همسرم حرفی از این اتفاق نزد و من چند روز بعد که فهمیدم ، به معجزه ی آیت الکرسی پی بردم و صدق ِ گفتار ِ معروف ِ : " صدقه هفتاد نوع بلا را دور میکند ." ! و چه چیزی برای من مهمتر از سلامتی و امنیت جان ِ همسرم بود ؟!


کارها کمی به هم پیچیده بود ! دایی جان گفته بود اول مرداد می آید شمال و تا بیستم هست ! پسرعمه قرار بود عروسی اش شهریور باشد اما اما تاریخش را انداخته بود 18 ام مرداد ! عروسی داداش کوچیکه 4 ام بود ! داداش بزرگه یک جوری مرخصی اش را تنظیم کرده بود که همین حوالی اول تا بیست مرداد شمال باشد ! از طرفی کار همسرم به دوره کشیده بود ! و اگر دوره ی آموزشی را می رفت تا شش ماه خبری از مرخصی نبود ! در کنار دوره چند ماموریت هم خورده بود به کارشان ... یک جورهایی همه چیز به هم پیچیده بود !


در خلال این درگیری های فکری و ذهنی ، سفارش تهیه ی چهارصد کارت برای بسته های فرهنگی داشتم . به مناسبت ولادت امام رضا علیه السلام . و چند عروسک ! عروسک های مشتری ها را آماده کردم و فرستادم . کارت ها ولی زیاد بود . یکی از همین شب ها دیگر طاقت نیاوردم ! شکستم ... بغضی که چند روز مثل گلوله ی کوچک برفی در حنجره ام میغلتید و بزرگتر میشد ! آب شد ! و چکید از گوشه ی چشمانم ... آن شب را تا دیروقت گریه کردم ... به چند نفر از دوستان صمیمی ام التماس دعا گفتم ... از دو سه ماه قبل به یکی از دوستان مشهدی ام ، سپرده بودم که هر وقت می روی حرم امام رضا ( علیه السلام ) برایم دعا کن ! دعا کن آن بشود که باید ... آن بشود که خوب است ... آن بشود که آرامم می کند ... آن بشود که عاقبتش خیر است و ظاهرش هم خیر ... 


روزهای سختی بود و من همه اش فکر میکنم خدا دلش میخواست قشنگ ، بخواهم از او اتفاق قشنگم را ... و خواستم ! جوری که شاید خیلی وقت بود نخواسته بودم ! آن شب تا دیروقت یک عروسک عروس آماده کردم ... برای خودم ! برای دل کوچک غمگین خودم ... و در حین آماده کردنش چه بغض ها ... تمام که شد فقط یک چیز در ذهنم بود ! اینکه شده ام شبیه بچه هایی که آرزوهایشان را نقاشی میکنند ! من هم آرزویم را ساخته و پرداخته بودم . صبح از خواب که بیدار شدم باز هم اشک داشتم . اصلا این بلاتکلیفی و اضطراب ، دل نازکم کرده بود ! هی گریه ام میگرفت ... دستم را در خیال کوچکم چسبانده بودم به دامان ِ مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ... در دلم میگفتم کاش من هم کسی را داشتم که پیگیر کارهایم بود . جوجه گفت : آن کس که کسی را ندارد برای کارهایش ، امام زمان ( عج ) کارهایش را انجام میدهد . روشنک برای دویست تا صلوات نذر کرده بود . دعای یستشیر برای رفع گرفتاری خوب بود ! یک دعای یستشیر هم خوانده بودم . و دو سه روز پشت سر هم صدقه های ناچیز را انداخته بودم در صندوق صدقاتمان . کارت های تبریک ولادت امام رضا ( علیه السلام ) را که روی هر کدام حدیثی از امام نوشته بودم و ولادتشان را تبریک گفته بودم ، درست کردم ! یادم هست که دو سال قبل هم اینکار را انجام داده بودم و یک هدیه ی خیلی خیلی خوب از امام رضا (ع) گرفته بودم ! یادم هست که در مسابقه ی ولادت ایشان یک متن نوشته بودم و ربع سکه برنده شدم ! یادم هست که بعد از پنج سال دوری از حرم مطهرشان ، طلسمم شکسته شد و بعد از آن سالی دو بار به بارگاه ملکوتی شان مشرف شدم . مگر می شد که این ها را یادم برود ؟ مگر می شود یک نگاه کنی به این خاندان و دنباله ی نگاهت را بدرقه نکنند ؟ یک سلام کنی و جوابت را ندهند ؟! 


همان شب خواندم که پیامبر اکرم (ص) فرموده اند خدا مهربانی را 100 قسمت کرده ، 99 تا را به ائمه و یکی را به دیگران داده ! این ینی مهربانی ائمه از مهربانی ِ مهربانترین مادر به فرزندش هم بیشتر است ! اصلا این حدیث حالم را دگرگون کرده بود . میگفتم اگر خدایی نکرده مامان حال ِ پریشانم را ببیند و بفهمد حتی یک لحظه برای شادی ام درنگ نمیکند ، حالا مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ، 99 برابر مهربانتر از مادرم با من رفتار خواهد کرد ... صبح آن روز یکی از دوستانم نوشته بود : حرم امام رضا علیه السلام دعاگویت هستم ! برایش التماس های دعایم را نوشتم گفتم رو به روی ضریح بخوان ! چند لحظه بعد جوجه گفت دارم می روم حرم امام رضا علیه السلام ! این بیست و هشتمین بار بود که دلم را با خودش به حرم می برد ... و ظهر همان رو آن یکی دوستم که خادم حرم حضرت معصومه سلام الله علیهاست نوشت : امروزدر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دعایت کردم :) و این سه هیچ کدام هیچ نمیداستند ... و خدا بود که همه را میدید :)



الحمدلله رب العالمین ./


  • ۹۷/۰۴/۱۱
  • شینـا : )