پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

128- تدارکات عروسی (1)

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


فکر میکنم دوشنبه یا سه شنبه ساعت حدود 12 نیم شب بود که پیام واتس آپ بالا آمد. آقای همسر بود و حرف از تاریخ عروسی می زد ! که مثلا نمی شود عروسی را بیندازیم عید ؟ یا سال بعد ؟ انقدر عصبانی و ناراحت شده بودم که مثل یک کوه آتشفشان دود از گوش هایم بالا می آمد و چشمهایم قرمز شده بود ! گفتم چرا ؟ گفت آبجی ها ( راهشون دوره و به خاطر مسائلی ) نمیان . دلم گرفت ! گفتم اشکال نداره خب ما عروسی رو بگیریم یکی شون نیست . گفت نه ! هیشکدوم نمیان ... بدون خونواده ی من که نمی شه عروسی گرفت ! دوست داشتم یک چیزی دم دستم باشد بشکنم ! گوشی را پرت کردم ، رفتم مسواک زدم و دوباره برگشتم توی رختخواب ... در همین فاصله کمی قربان صدقه ام رفته بود و نوشته بود : کجا رفتی ؟ گفتم : هیچی مسواک زدم میخوام بکپم :| گفت اووووو چقد عصبانی ! ایشالا عروسیمونه :) گل از گلم شکفت ! گفتم عهههههه ! خیلی ( ....... )کلی ذوق داشتم ! بالاخره بعد از یک عالمه دعا و اصرارهای من و تلاش های آقای همسر، خانواده ی آقای همسر مجاب شده بودند که عروسی را همین تابستان برگزار کنیم. آقای همسر دوره آموزشی را به خاطر عروسی کنسل کرده بود . و فقط مانده بود ماموریت . آقای همسر کم کم خوابید و حالا من از ذوق خوابم نمیبرد :)


پنج شنبه صبح ساعت هشت ، با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ، اسم همسرجان افتاده بود روی گوشی . جواب دادم گفت : درو باز کن ^_^ باز هم بی خبر امده بود و این بی خبر از راه رسیدن هایش یکی از بهترین اتفاقات زندگی من است که هیچوقت نه برایم تکراری می شود و نه سیر می شوم از آن . به خاطر نگهبانی یکی از همکارهایش دیشب تا ساعت 2 تهران مانده بود که با هم برگردند شمال. و صبح هم ساعت هشت رسیده بودند. می خواست استراحت کند ، خوابش می آمد . من هم نشسته بودم کنارش هی اذیتش میکردم نمیگذاشتم بخوابد ! دوست داشتم تلافی  کنم تمام روزهایی را صبح زود از خواب بیدار می شود و نمی گذارد بخوابم و هی اذیت میکند یا دست های خیسش را به صورتم می مالد ( البته این را از خودم یاد گرفته :| ). من هم هی اذیتش میکردم و هر بار تا چشمهایش را به نشانه ی اعتراض باز می کرد میگفتم : " بخواب بخواب بخواب " ! همینکه سرم داد نزد و فقط گفت : " نوبت ِ منم میرسه " ، از مردانگی اش بود راستش حسابی کفری اش کرده بودم :)) بعد از اینکه بیدار شد توی هال نشسته بودیم و چای میخوردیم که خطاب به بابا گفتم پول بده بریم خرید عروسیمونو بکنیم ! رسم و رسومات این جور است که خانواده ی عروس برای داماد خرید میکنند و خانواده ی داماد برای عروس . بابا هم توی این زمینه همکاری کرد و یک بسته تراول پنجاه تومانی گذاشت توی دستم . عصر با همسرجان رفتیم دنبال آبجی زهره ( خواهرشوهر جان ) و از انجا مزار مادرشوهری که هیچوقت ندیدمش :( تا این مسیر طولانی را برویم شب شده بود ! نشد زیاد خرید کنیم ! کل خریدهایم یک تکه لباس بود و بقیه اش مانده بود برای روزهای بعد . حدوداً ساعت 1 شب برگشتیم .


جمعه صبح تصمیم گرفتیم برویم مرز اینچه برون ! و از انجا خرید کنیم ! مسیر بیابانی گرم و طولانی را طی کردیم . و از هیچ به پوچ رسیدیم ! یکی از مزخرف ترین و بی خود ترین مکان هایی بود که رفته بودم ! چیزی جز سوزاندن پوست صورتمان و چند کپسول CNG  و خرید آب معدنی و بستنی عایدمان نشد ! در مسیر برگشت یک جاده ی فرعی به بندرترکمن میخورد . رفتیم بندرترکمن . از ظهر گذشته بود . ناهار را بیرون خوردیم ! من اکبرجوجه سفارش دادم ! و این اولین باری بود که از غذایی که سفارش میدهم پشیمان نمی شوم ! واقعا خوشمزه بود و حسابی چسبید . شلوار های بیرونی مان را از آنجا خریدیم و همینطور ست لباس های راحتی را به همراه حوله های تن پوش ! قیمت هایش نسبت به جاهای دیگر مناسب تر بود . غروب با خستگی تمام رسیدیم و شب مهمان داشتیم . 


الحمدلله رب العالمین ./

  • ۹۷/۰۴/۱۵
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">