پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

132- شنبه جان

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شنبه به شنبه ترین حالت ممکن گذشت . صبح همراه داداش جان رفتیم بیرون . کارت های کانون هنری ترمه آماده ی ارسال بود . پنجاه کارت را توی یک کیسه نایلونی چیده بودم . اول رفتیم بیرون از شهر ، داداش کارش را انجام داد . بعد هم برگشتیم و رفتیم اداره پست . کارت ها را پست کردم ! متصدی امور پستی انقدر کُند کار میکرد که دلم می خواست سرش داد بزنم ! هر چند چیزی نگفتم ولی اگر قرار باشد روزی ، کسی را جایی استخدام کنم حتما سرعت عمل و فِرز بودن را یکی از شاخصه های اصلی انتخابم قرار می دهم . 


 

 


[ کارت های دعوت و معرفی کلاس های کانون هنری ترمه - به مناسبت عید غدیر ]


بعد از اداره پست همراه داداش و زنداداش جان رفتیم خرید ! هوا گرم بود . برق ِ پاساژها و مغازه ها قطع شده بود و این خیلی درد داشت ! یکی از کاسب ها می گفت : " خیلی توی این اوضاع نابسامان اقتصادی فروش داریم که روزی دو ساعت هم برق قط می شود ! " پاسای آنقدر تاریک بود که چراغ قوه ی گوشی را روشن کرده بودیم ! فایده نداشت چیزی دیده نمیشد برگشتیم . ماشین را که از پارک در آوردیم برق آمد . دوباره ماشین را پارک کردیم و رفتیم لباس ِ مجلسی برای زنداداش خریدیم و برگشتیم .


آقای همسر توی مسیر ِ رفتن به ماموریت بود ! کمی صحبت کردیم ! ساعت حدود سه و نیم رسیده بود . امروز عروسک ِ محجبه ای را که چند روزی بود نیمه کاره رهایش کرده بودم تمام کردم . روسری اش را پوشاندم و برایش چادر دوختم . بعد هم توی باغچه و لا به لای گل ها چند عکس گرفتم :) 


 

 


[عروسک ها محجبه به مناسبت ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها ]


کتاب کشتی پهلو گرفته را چند وقتی ست می خوانم . کتابی که شاید می توانستم 150 صفحه اش را یک روزه تمام کنم ! اما کارها و دغدغه ها سرعت ِ مطالعه ام را به شدت پایین آورده . شب چند صفحه ای را برای مامان خواندم . صدای من می لرزید ، اشک ِ گوشه ی چشم مامان هم دل دل می کرد ، آخرش هم ریخت ! خواهر جان با وروجکش آمد و نشد ادامه ی کتاب را بخوانم . البته ما بین ِ خواندن ِ این کتاب ، یک کتاب ِ دیگر را خواندم و تمام کردم که حتما درباره اش می نویسم .



[ حمداً لله ]

  • ۹۷/۰۴/۲۳
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">