پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

137- آرمان شهر ِ بانو

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک ربع مانده به اذان صبح از خواب بیدار شدم . یک دلم به نماز شب بود ! یک دلم به خواب ! فرصتی نبود تا وضو بگیرم و سجاده را پهن کنم تنها به یک رکعت نماز ِ وتر آن هم با قنوت ِ خلاصه رسیدم ! بعد از نماز ِ صبح سومین زیارت ِ عاشورا از چله ام را خواندم ! خوابم نمیبُرد ... لپ تاپ را برداشتم و آنه شرلی و من پیش از تو را دانلود کردم ! کمی بلاگ ها را زیر و رو کردم و خواندم . ساعت 6 صبح خوابیدم ! 7 بیدار شدم ملحفه را به خودم پیچیدم و دوباره خوابیدم . از این خواب ِ بعد از طلوع زیاد راضی نبودم ولی نمیتوانستم بیدار بمانم . 


از خواب بیدار شدم ، برای عکس ِ داداش و زنداداش جان یک قاب مشکی همراه با رزهای قرمز و یک گل صورتی بزرگ و سفید و نباتی ، درست کردم ! بعد از نماز ظهر ، دعای توسل خواندم ! ما آدما ، موجودات جالبی هستیم ! حداقل من یکی اینجورم که وقتی کارم گیر است ، به هر بهانه ای خودم را به خدا میچسبانم ... امروز ناهار نخوردم ! به نان و هندوانه بسنده کردم . امروز را برای خودم بودم ...  آنه شرلی را نگاه کردم ... لذت بردم ... لذت بردم ... کاسه ی فرنی ته ِ یخچال را کش رفتم ! برای خودم چای دم کردم به همراه ِ نان و پنیر و سبزی و گوجه ریز و نشستم به دیدن ِ فیلم ِ من پیش از تو ! برای خودم بودم ... توی حال و هوای خودم ... دوست داشتم آدم ِ آرمانی ِ خودم باشم ! انسان ِ آرمانی ِ من از زندگی لذت میبرد ، امورات شخصی را آن جور که خودش دوست دارد پیش میبرد ! فیلم میبیند ، کتاب می خواند ... می نویسد ... می بخشد ! می گِرید ... اما خسته نمی شود ! 


چهل دقیقه از فیلم رفته بود . گوشی را چک کردم ! اس ام اس ِ خواهرجان را دیدم . قرار بود برویم بیرون ... مقداری پول از کار ِ عروسک ها و کارت ها توی حسابم بود ! خواهرزاده جان را بردیم توی یک مغازه و نو نوارش کردیم ... آنقدر خوشحال شده بود که با همان لباس هایی که برایش خریده بودیم از بوتیک برگشتیم خانه و حاضر نشد لباس هایش را عوض کند ! تیپش را آنجوری که خودم دوست داشتم عوض کردیم ! یک شلوار ِ جین ِ کوتاه ، بلوز ِ آبی ِ آسمانی آستین کوتاه و پایپیون ِ آبی پررنگ تر شبیه شلوارش به همراه ساسبند . لباس هایش را شب دو بار پوشید و عوض کرد و هر بار می آمد جلوی چشممان چند قدم میزد و هر بار که تعریف و تمجیدمان از تیپش تمام میشد میرفت پی کارش ! حال ِ خوشی داشت ... آنقدر که دوست داشتم جای همین پسربچه ی شش ساله باشم ! بعضی وقت ها دوست دارم آنقدر پول داشته باشم که همه ی بچه های دنیا را همینقدر خوشحال کنم ... با باقی مانده ی پول ، کار ِ یک نفر دیگر را هم راه انداختیم ... کاش همیشه پول ها توی همین جور چیزهای خوشحال کننده خرج شود ...


این روزها نه میتوانیم با آقای همسر واتس اپ حرف بزنیم ، نه هر وقت دلتنگ شوم میتوانم اس ام اس یا زنگ بزنم ، فقط باید منتظر تماس ِ خودش از تلفن ِ ثابت بمانم ... جایی که هست موبایل آنتن نمی دهد . روزهای سختی ست ... امشب کمی تلفنی حرف زدیم ! دقیق معلوم نیست کی می آید ! میگفت اگر چهار پنج روز قبل از عروسی بیاید برود دنبال ِ خواهرش ! این یعنی 24 ساعت برود ! 24 ساعت برگردد ! مگر چقدر وقت داریم ؟ پس کی برویم دنبال ِ خرید ِ شیرینی و میوه و ... ؟ کی کارت عروسی ببینیم ؟ کی کارت سفارش بدهیم ؟ کی تحویلشان بگیریم و کی مهمان ها را بنویسیم ؟ کی تاج ببینیم ؟ کی لباسی که قرار است سایز ِ کوچکترش را بیاورند را پرو کنم ؟ کی کفش ِ پاشنه ده سانتی بخرم ؟ آرایشگاه ِ روز ِ قبل ِ عروسی چه می شود ؟ کی بلوز خودش را میخریم ؟ کی پاچه ی شلوارش را تنگ می کند ؟ و هزار تا کار نکرده ی دیگر .... این ها سوالاتی بود که ذهنم را درگیر میکرد ... اصلا داماد دو سه روز قبل از عروسی این همه راه می رود ؟ ولی قول داده ام صبوری کنم ... حتی اگر به گریه ... به دلتنگی ... به نگرانی و دلهره و اضطراب ... پیش از این ها کسی مرا صبوری آموخت ... انسان ِ آرمانی ِ دلم را امروز که میتوانم از خودم میسازم ... شاید فردا توانی نباشد ...


همه را ... همه و همه را در بقچه ی دلم میپیچم ، می اندازم روی دوش ِ خدا ... و توکل ...


[ الحمدلله ]

  • ۹۷/۰۴/۲۶
  • شینـا : )

نظرات  (۲)

  • فاطمه الف
  • چه کارای خوبی کردی... آدم گاهی باید فقط مال خودش باشه :)

    عزیزدلممم... مبارکش باشه و کاش روزی تو و همه کسایی که اهل خوشحال کردنن انقدر پول داشته باشن که بتونن تعداد زیاااادی رو انقدر خوشحال کنن :)

    جالبه وقتی که مثلا از چیزی ناراحت میشی و به روی خودت نمیاری "نه اینکه بریزی تو خودت، بلکه سعی کنی حالت خوب باشه تا جایی که میشه، یا حداقل شبیه آدمایی باشی که حالشون خوبه" یا وقتی از چیزی عصبانی میشی ولی کاملا خونسرد برخورد میکنی‌، مغز کم کم فکر میکنه واکنش اصلی اونه که تو میگی، و بنابراین واکنشش رو تغییر میده... پس تو بعد از یه مدت دیگه واقعا از اون مساله عصبانی نمیشی و این تظاهر نیست :) اینجا آدم میرسه به حدیث امام علی علیه السلام که کمتر کسی هست که خودش رو شبیه به گروهی کنه و جزو اونا نشه... پس تو میتونی صبور باشی حتی بدون گریه و اشک ^_^
    پاسخ:
    خدا کنه بتوینم یه جوری واسه رضای خدا ، مال ِ خودمون باشیم :))

    مرسییییییی ان شاالله همه جیباشون پر پر بشه و همه بچه ها خوشحال باشن همیشه :*

    جالب تر اینه که همینکه سپردیش به خدا ، خودش همه چیو مدیریت میکنه ! حتی دلتو :)
    + البته برای من گریه چیز بدی نیست ... گریه رو دوس دارم ! مث ِ بارون ِ که بعدش آبی و آفتابیت میکنه ... قلبو صیقل میده و چشا رو پاک و زلال میکنه و دل رو آروم ... گریه نعمت ِ ... من که امشب یه جوری با اغراق نوشتم صبوری میکنم و توکل ، که خدا حتی اجازه نداد گریه م بگیره :))))) خودش حال دلمو خوب کرد ... [ اشک :)))))))))))))))))))))))))))))))))) ]
    :**** به ! دلم روزانه نویسی خواست
    پاسخ:
    به نظرم بهترین نوع نوشتن همینه که در خودمون جستجو کنیم کلمات رو ... این نشون میده کجای دنیاییم ... چقدر عقب ... چقدر جلو ... چقدر میانه ... 
    و همینطور روزانه نویسی باعث میشه فرق امروز و دیروزمون رو درک کنیم و برای فردا برنامه های بهتر داشته باشیم ...

    این برای من حکم محاسبه ی نفس داره :)
    و عشق ورزی در خلال روزها :*

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">