پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

143- کارت عروسی

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح با مامان رفتیم طلافروشی کادوی عروسی ام را خرید . از آنجا هم یک سر به چاپخانه زدیم ، نمونه های کارت زیادی را اورد ، اما هیچکدام مورد پسند من نبود ، یا خیلی طرح ها شلوغ بودند یا خیلی ساده ، دو سه تا طرح هم آورد به عنوان ِ طرح آبرنگی . یکی از مهمترین معیارهایم برای انتخاب کارت عروسی این بود که عکس عروس و داماد ( حتی در ابعاد یک لوگوی کوچک ) روی کارت نباشد . طرح های آبرنگی نقش گل داشتند ، بیشتر شبیه کارت پستال بودند با همان بک گراندهای گل گلی خودمان . رنگ های قرمز و صورتی به نظرم جذاب نمی آمد ، یکی از کارت ها با گل های نباتی و بنفش و پس زمینه ی سفید برای چاپ متن ، نظرم را جلب کرد . در نهایت از میان ده دوازده کارتی که انتخاب کرده بودم همین کارت ِ مذکور و یک کارت دیگر مانده بودند برای انتخاب نهایی . اینجور وقت ها که انتخاب برایم سخت می شود سعی میکنم از نظرات دیگران استفاده کنم. و متاسفانه هر وقت به مامان میگویم : « کدوم ؟» میشنوم : « مال خودته ، هر کدوم خودت دوس داری ؟ » . وقتی هم خیلی اصرار میکنم ، میگوید : « انتخاب کن ببینم همونیه که منم تو دلمه ؟ »


این بار هم با همین جمله ی آخرش که برایم بیشتر شبیه یک بازی ست ، کارت گل بنفش را انتخاب کردم و مثل همیشه با لبخند مامان تمام شد که میگفت : سلیقه هامون یکیه :) اسامی و ادرس و تک بیت حافظ را برای چاپ روی کارت و بیعانه را دادم . ان شاالله که خیر باشد :))


عصر همراه محدثه و مبینا رفتیم بازار ، چیزهایی که برای عروسی داداش کوچیکه احتیاج داشتیم خریدیم . داداش بزرگه امشب مأموریت است و تا صبح بشود یک عالمه برایش دعا میکنم . دایی و خانواده اش حرکت کرده اند ، بعضی از مهمان های راه دور رسیده اند ، بعضی هاشان هنوز نیامده اند و برخی توی راهند . کمی نگرانم و دعا میکنم برای تمام مسافران که با دل خوش و سلامتی به مقصد برسند . 


پنج شنبه عروسی داداش جان است . امروز به مامان میگفتم یکشنبه را که رد کردیم افتاده ایم توی سرازیری :) خوب بگذرد و زود و شاد و خیر ^____^

+ نوک دماغم قرمز شده درد میکند ، به نظرم از آن جوش های دردناک مسخره است :((( هوف (!) خوب شو تا اخر هفته ..




  • ۹۷/۰۴/۳۱
  • شینـا : )

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">