پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

154- عروس عروسک ِ والا ^_^

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با اینکه شب قبل به سختی خوابمون برده بود و چند بار نصف شب از خواب بیدار شده بودیم ولی بازم صبح ساعت 6 چشامون به این دنیای خوشگل باز شد. یکم این ور اون ور کردم چشامو مالیدم دیدم آقای همسر داره نماز صبح میخونه :) هی خوابیدیم هی بیدار شدیم تا ساعت هشت . صبحونه آماده کردیم و خوردیم . آقای همسر که میوه ها و تکدانه ها رو از روز قبل خریده بود ، رفت شیرینی های سفارشی رو هم تحویل بگیره و ببره هتل . منم با داداش کوچیکه و آبجی بزرگه رفتم . اول رفتیم مزون لباسمو بگیرم . یه بار دیگه لباسمو پوشیدم کمرش هنوز یکمی گشاد بود واسم تنگ کرد و رفتیم لباسا و تاجا رو گرفتیم و رفتیم آرایشگاه . موهامو یه چند سانتی کوتاه کرد و سشوار کشید . بعدم گف موهات پُره و وِیو کم میخواد ! میخواستن ویو ِ موهامو انجام بدن که برق قط شد :| دو ساعت کامل برق نبود تو آرایشگاه ... حسابی گرم بود ! تو این دو ساعت رنگ ابروهامو انجام داد و به ابروهام رسید . ساعتای دوازده و نیم آقای همسر برامون ناهار آورد . تا غذا بخوریم ساعتای یک شده بود . برق هم اومد و بعد ناهار موهامو ویو کردن البته اصلا ویوِش مشخص نبود فقط برای حجم ِ ریشه ی موهام اینکارو کرد :)


بعد از ویو اولین کاری که کرد برام لنز گذاشت ! رنگ لنزم خیلی خیلی بهم میومد خاکستری مایل به آبی ِ دور مشکی بود اصن معلوم نبود چه رنگیه  :)))))) آرایش و مدل موهام رو انجام داد . روز سختی بود ! لباس عروسم خیلی سنگین بود ! موهامو انقد کشیده بود که حس میکردم پوست سرم الاناست که کنده بشه ... مزخرف ترین چیز ناخن مصنوعی بود که نمیتونستم با وجود اونا ، دامن سنگین ِ لباس رو با دستم یه ذره بالا نگه دارم که زیر پام گیر نکنه ! کفشامم دوازده سانت پاشته داشت :| خلاصه که ناخن  مصنوعی ِ انگشت ِ اشاره ی دست چپم تو آرایشگاه درومد منم لاشو بالانیاوردم و دامنو با فشار ِ همون انگشت و کمک انگشتای دیگه بالا میگرفتم همشم حواسم بود یه جوری باشه که معلوم نشه -__-


ساعت یه رب به هفت آقای همسر اومد دنبالم . ماشین عروسمون ، ماشین ِ داداش بود ! خوشگل شده بود . دسته گل رو داد دستم و در ماشینو باز کرد . نشستم تو ماشین ! دامنم جا نمیشد :| صندلی رو تا جایی که جا داشت کشیده بودیم عقب ... خلاصه که تا هتل نیم ساعت ، چهل دقیقه ای راه بود . تو مسیر هر کی میرسید بهمون بوق بوق میزد ما هم براشون بوق میزدیم و میخندیدیم ... یه ماشین بود که مسیر طولانی تری رو دنبالمون اومد و هی بوق میزد میگفتم این کیه دیگه چه دل خجسته ای داره !!! [ بعدها توی مراسم ، کاشف به عمل اومد که تنها دوست و معلمی که دعوتش کرده بودم اومده بود و اوشون بودن که برامون بوق بوق میکرد :)))) ]


یکی از شانسای بزرگمون این بود که آتلیه مون ، پایین ِ هتل بود و نیاز نبود دو بار سوار و پیاده شم از ماشین . از ماشین پیاده شدیم . رفتیم آتلیه عکسامونو گرفتیم . خیلی خیلی گرم بود آتلیه ... کولرش خراب بود ! همش نگران بودم آرایشم به هم بریزه ... خلاصه یک ساعت رو به سختی سر کردیم و رفتیم بالا . وارد سالن شدیم براسمون اسفند آوردن ... سبد گلبرگ و نقل ... دختر دایی میگه وقتی وارد شدی همه هنگ کردن ! چشما به صورت قلبی ِ همراه با تعجب بود از بس که خوشگل شده بودی ... مامان میگفت وقتی وارد شدی یهو دلم یه جوری شد ! عجیب دلم گرفت ! میگف به زور خودمو کنترل کردم که گریه نکنم :) خلاصه رفتیم تو جایگاهمون نشستیم و دی جی :| دعوتمون کرد برقصیم ما هم کوتاهی نکردیم :| کلی هم شاباش دادن -_- دیگه کم کم همه اومدن وسط ! هر کی که بود و نبود ، وسط بود ... رو استیج جا نمیشدن :)))))) یکی دو نفرم در حد خودکشی رقصیدن :) دومادو که از قسمت خانما مرخص کردن یه نیم ساعت یه ساعتی بر و بچ رقصیدن از فارسی دهه شصتی گرفته تا کردی و شمالی و ترکی و ... بعدم آقای همسر رو صدا زدن برای حنا :) یه کوچولو حنا زدن به دست من و گفتن با همین دستت دست ِ آقا دومادو بگیر :) زودی حنا رو دراوردیم که رنگی نشه ._. بدین ترتیب بعد از مراسم حنابندون کادو دادن بهمون و بعدم شام ! 


جایگاه ِ شام ِ ما یه حجله مانندی بود که از مهمونا جدا بود و زیرش میز شام ما بود ! خوب بود که کسی ما رو نمیدید ! آخ که دلم میخواست هر چی غذا هست بخورم منتها با اون آرایش نمیشد دهنتو سه متر باز کنی و عمل بلعیدن و دو لپی خوردن رو انجام بدی ! غذای خوشمزه ای بود با این حال خودمو گشنه نذاشتم ! بعد غذا گیفتای حنا رو پخش کردیم البته باید قبل شام اینکارو میکردیم ولی غذا رو آوردن نشد ! بعدشم کم کم مهمونا رفتن ! بابا و داداشا و ... اومدن . بابا چار تا تراول درآورد داد بهم گفت بلند شو :) از جام بلند شدم و رو بوسی کردیم و چند تا عکس گرفتیم ! بعدم کم کم رفتیم پایین و عروس کشون و ... دور فلکه دو دور زدیم :))))))) بعدم رفتیم خونه پدر شوهر ! تو ماشین بودیم که فشفه های بزرگ رو برامون روشن کردن و گذاشتن رو زمین ! سه چهار متری ارتفاع فشفشه ها بود ! ریسه بسته بودن تو کوچه ... خیلی قشنگ شده بود ... در حیاط چراغونی بود و رو سکو باند گذاشته بودن و رو زمین دود ِ منقل ِ اسفند میرفت بالا ... یه گوسفند ِ طفلکم زیر پامون سر بریدن و خونشو به پیشونیمون زدن و رفتیم داخل ...


رسم داریم وقتی عروس وارد ِ حیاط میشه تا برسه تو خونه بهش پول میدن !ینی من عاشق ِ این مراسمم ! خونواده ی دوماد میخوان عروس رو ببرن خونه پول میدن میگن بیا جلو ! مثلا پنجاه تومن یه قدم بیا جلو :) خونواده عروس هم پول میدن میگن برو عقب :| پنجاه تومن سه قدم ببرگرد عقب :)))) خلاصه ما رو انقد فرستادن جلو و عقب که بالاخره رفتیم دیگه ... تو حیاط کلی زدن و رقصیدن و بعدم رفتیم تو خونه ! از زیر قرآن ردمون کردن و کاسه ی برنج رو با پام زدم بریزه :* خسته و کوفته و له و پِه ، ولی خوشحال از اینکه مراسم به خوبی و خوشی تموم شده بود نشستیم ... و نیم ساعت بعدم رفتیم تو اتاق موهامو کم کم با کمک آقای همسرو خواهرشوهرا باز کردیم و لنزا رو به سختی درآوردیم ... و دوش گرفتیم و خوابیدیم ! نمیدونم چقد خدا رو شکر کردیم ولی مطمعنم که خدا رو ته ته ته ته دلم برای بهترین شب زندگیم شکر کردم ! 


+ فقط اونجایی که ساعت سه و نیم شب به زور خوابمون برده ، بعد آقای همسر نصف شبی بیدارم میکنه ، میگم چی شده ؟ میگه : خیلی خوشحالم ! خواستم بدونی .................. و این خوشحالی رو منم داشتم از ته ته ته ته دلم خوشحال و سبک بودم :) 


[ ۱۰ مرداد ۹۷ / دسته گل عروسیمون ]

حمدالله ./

حمدالله ./

حمدالله ./


الهی که همه ی جوونا خوشبخت و عاقبت بخیر شن ... زیر سایه ی حضرت ِ مادر سلام الله علیها ! چهل تا یس و زیارت عاشورا هدیه و نذرم بود واسه مراسممون به حضرت زهرا (س) ... دارم میخونمشون :) بازم خدایا شکرت ... خوشبختمون کن ... 

  • ۹۷/۰۵/۱۰
  • شینـا : )

نظرات  (۶)

عزیییییز دلم *________* دوس دارم این پست رو دو سه بار دیگه ام بخونم 
اشک تو چشمام جمع شد ^_________^ یه عالم ذوق کردم خیلی خییییلی ذوق *__*
یکی از اون یکی دو نفر در حد خودکشی رقصیدن خود من بودم :))) شاید باورت نشه ولی هنوز دست و پام درد داره =))

خیلی خوشحالم واستون :*** آجِ قشنگِ خودم
قشنگ ترین عروسی که دیدم تویی :*

خوشبخت و شاد باشین کنار هم زیر سایه ی امام زمان :*
پاسخ:
فداتم کههههه +_+
خودمم احتمالا هی بخونمش 😂😍😂 
دقیقا میخواستم بگم تو و دخترخاله ها و خواهرشوهرا ترکوندین ، دیگه گغتم مستقیم اشاره نکنم 😁
قربونت برم مرسییییی چشمان قشنگه جانان ❤💙❤
ان شاالله حسن ختام کامنتت مستقیم تو قلبم که قشنگ ترین دعا بود ^_____^
مبااااارک باشه عروس خانم ایشالا که برای همه ی جوونا این قصه ی قشنگی که تو تعریف کردی اتفاق بیوفته و شما هم خوشبخت بشین الهی ^_^
پاسخ:
عزیییزمممممم ان شاالله خیلی خیلی خیلی بهترش برای بقیه اتفاق بیفته ... الهی همه مون خوشبخت و عاقبت بخیر شیم ❤❤❤

مرسی که انقدر کامل نوشتی حس کردم منم اونجا بودم 😢 نمیدونی چقدر خوبه حسی که دارم 😢😢😢😢😢
پاسخ:
عزییییییزممممم کاش واقعی واقعی بودی :)))
برامون دعا کن زیاااااد
جوجک
دعا کردم و میکنم زیااااد... امروز سی و سومین روز بود ❤
توام منو دعا کن آجی
پاسخ:
ممنووووون اجیییییییککککککک
چشششش ایشالا به هر چی میخوای برسی خوشبخت و عاقبت بخیر باشی جوج
چقدر قشنگ بود این پست
بخندم یا اشک بریزم ؟ بر سر دو راهی!!
خوشبخت شی شین ، شینای من 💙
پاسخ:
ای جان جان عزیزمممممممم
بخند :) اخه ... با خنده هات بهار میشه چی پشت ِ خنده هات داری ؟
مرسی عزیز دلم الهی خوشبختی خودتو ببینم 
هممون خوشبخا و عاقبت بخیر شیم الهی 💙
عزییییزدلم
مبااارک مبااارک:))))
پاسخ:
مرسییییی مهربون جااان ^_______^

الهی عروسی خودت 😍😍😍😍😍

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">