پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

155- پاگشا

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

مامان پاگشامون کرد ! خونواده ی همسر و خواهر برادراش با خونواده هاشون هم بودن ! ازونجایی که مامان مریضه سعی کردم تا جایی که میتونم کمک کنم ! زندایی ( خواهرشوهر بزرگه ) هم زودتر اومد و کمکمون کرد ! زن بابای آقای همسر ( مثلا مادرشوهر ِ ) سر مشکلاتی که با خواهرشوهر کوچیکه داشت گفت اگه دعوتش کنی منم نمیام ! مامان از قضیه چیزی نمیدونست منم واسه اینکه مشکلی پیش نیاد دعوتش نکردم ! خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت شده بود ! اون یکی خواهرشوهر که سه هزار کیلومتر راهو کوبیده اومده اینجا به خاطر من و آقای همسر ! ولی چون پیش خواهرشوهر کوچیکه بود سر حرف ِ زن باباهه نشد دعوتش کنم ! دایرکت دادم و کلی عذرخواهی کردم ! سعی کرد زیاد به دل نگیره ولی خواهرشوهر کوچیکه ، به این راحتیا آروم نمیشد ! زخمای زیادی از زن بابا رو دلش بود ! میگفت اونو به من ترجیح دادین ! حق هم داشت ! نمیدونم ولی فردای مهمونی رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه ! میخواستیم بریم بیرون ... اولش قبول نمیکرد ! با آقای همسر که کلا حرف نمیزد ! کلللی اصرارش کردیم و بالاخره راضی شد به خاطر من بیاد . با هم رفتیم بیرون هنوزم دلگیر بود ! تو ماشین خیلی حرفا شنیدم ! چیزی واسه گفتن نداشتم ... میتونستم کاملا حق رو بدم به خواهرشوهرام ! دلم گرفت ... از اینکه مادر نداشتن چقدر میتونه خونواده رو کاملا از هم دور کنه ! دلم نسبت به زن بابای آقای همسر چرک شده ! نمیدونم چرا ؟! دوس ندارم از کسی کینه به دل بگیرم ! دوس ندارم هیچ دلخوری ای باشه ! دوس ندارم وارد مسائل خاله زنکی بشم ! ولی انگار خواه ناخواه افتادم تو گود و باید بازی کنم ... 

شب رفتیم هزار پیچ ! دوربینو برداشتم از بچه ها عکس بگیرم ! آقای همسر و دو تا خواهرشوهری که پاگشام دعوتشون نکرده بودم !!!!! ( کسایی که بیشتر از همه برامون زحمت کشیدن ! و اگر قرار بود کسی دعوت شه حق ِ این دو نفر بود ) به آقای همسر گفتم کنار خواهرشوهر کوچیکه وایسته بلکه آشتی کنن ! بالاخره وایستاد و گفتم بغلش کن ! خندیدن ... کم کم دل ِ خواهرشوهر کوچیکه آروم شد ! 


[هزار پیچ / 13 مرداد 97 ]

برای یکشنبه قرار گذاشتیم بریم جنگل . صبح از خواب بیدار شدیم وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه ی خواهرشوهر کوچیکه و با آبجی ف رفتیم جنگل ! به قول تارا گلی بریم جوج بزنیم :))) اوقات خوشی بود ! همینکه دلخوری ِ خواهرشوهر از بین رفته بود خودش ینی حال ِ خوب . 


[النگ دره 14 مرداد 97 ]

زن بابای آقای همسر ( متاسفانه دستم نمیره بنویسم مادرشوهر :| ) زنگ زده میگه نمیاین این ورا ؟! گفتم ایشالا میایم !!! فقط یه سوالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که منو پاگشا نکرده چه جوری برم خونش ؟! نمیرم !!!!!!!! 
  • ۹۷/۰۵/۱۴
  • شینـا : )

نظرات  (۳)

شمامذهبی ومتاهل هستید برای ازدواج جوانهاحتمادعاکنید...
پاسخ:
مذهبی ...... چه عرض کنم !
ولی حتما حتما حتما دعا میکنم ... واقعا انقدر حاشیه های ازدواج و دردسراش زیاد شده که جوونها اکر رغبتی هم داشته باشن مشکلات همه ذوقشون رو کور میکنه !
به امید رفع همه ی مشکلات زیر سایه ی امام زمان (عج)
ان شاء الله همه روابط خوب بشن 😢
بازم خدا رو شکر دلش آروم شد 😢

همه یه طرف، اینکه رفتید جوج بزنید یه طرف 😐 ینی چی خب؟؟؟
پاسخ:
یه سری آدما خودشون نمیخوان که اون روابط خوب باشه ، تو هر کارم کنی باز سنگ میندازن ... نمیدونم بیخیال ...
اره خدا رو شکر 
چیکار کنیم دیگه تاراگلی میگه 😂 دقیقا تو رو زدیم جوج 😂😌
دیگه منو نزن 😢
پاسخ:
چش چش 🐥🐤

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">