پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

161- امانت

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ظهر موقع ناهار همین لقمه های سوم چهارم بود که صدای تق اومد و حس کردم دندونم شکست ! رفتم تو ظرفشویی و سبد آشغالا و ... یه تیکه از دیواره ی داخلی دندون کرسیم شکسته بود ... به همین راحتی ... یکم درد داشت و تیزیش اذیتم میکرد . نتونستم ناهارمو خوب بخورم . داشتم فکر میکردم که چقدر راحت میشه از دست داد ... به یه تق (!) هیچی مال ما نیست ... مالک اصلی اوست ! اون بالا ... ما امانتیم دست خودمون ... سخت به دست میاریم و راحت از دست میدیم این کار دنیا با ماست ...


اون روز داشتیم با مبینا میگفتیم اوووون همه خونه خالی بالاشهر تهران هست اونوقت ما در به در دنبال خونه ایم اونم اطراف تهران ! یکم بی انصافیه ولی امروز چند تا خونه دیدیم خیلی بد بود ... حتی نمای بیرونش ادمو نمیگرفت چه برسه داخلش ... یه لحظه خودمو تو اون خونه تصور کردم دلم میخواست بترکه ! بعد فکر کردم مامان و بابای من پاشونو میذارن اینجا ؟ میگن دخترم حالا خوشبخته ؟ یه لحظه تصور کردم متراژ کل خونه اندازه ی اتاق خودم تو خونه بابام بود شاید ... اما کهنه و قدیمی و زوار در رفته ... چقدر دلم گرفت ... شاید باید میدیدم ... شاید لازم بود ببینم که مردم ما تو این شهر بعضیاشون چه جاهایی دارن زندگی میکنن ؟! 


تو مسیر گشت و گذار خونه که بودیم بابا زنگ زد، حال و احوال کردیم و پرسید از خونه ها ... براش گفتم ... گفت چقد کم دارین ؟! الکی گفتم پنج شیش تومن ... گفت همین ؟ گفتم اره ... گفت صب برات میفرستم :( یهو دلم گرم شد با اینکه میدونستم اقای همسر فعلا چیزی قبول نمیکنه ... ولی بابا داشتن حس یه کوه داشتن پشت سرته ... جون خودم چشام داغ شده کله ی سحر ... دلم برا بابام تنگ شده ... همین که بابایی داشته باشی که سراغتو بگیره ، کم و کسریتو بپرسه ... نگرانیتو بشوره ببره ... 


شب برگشتیم خونه ابجی میم ( خواهر شوهر جان ) . همینجور حرف میزدیم ، حرف مامان شد ... اقای همسر گفت مادرخانمم طفلک مریضه ... کمرش ... نمیدونم چم شد یهو ... از اثرات دوریه شاید ... یهو چشام پر شد که چیکه کنه به زور جلوشو گرفتم ... آخ ... مادری ام ....... چقد دلم بغل مامان و بابامو خواست ... 


بعد شام رفتیم افسریه یکم خرید کردیم ، یه شومیز خوشگل خرید برام دلم وا شه :)  ساعتای دوازده برگشتیم خونه . قبل خواب خواستم گوشیمو کوک کنم واس نماز ، نکردم ، اخه صداش ضعیفه و خرابه ، کوک کردن و نکردنش فرقی نداره ... به خدا گفتم خودت بیدارم کن .... ساعت چهار بیدار شدم ... خودش بیدارم کرد ... بعد ایییین همه روزی که نماز صبحم قضا میشد ... وقتی ازش خواستم ، درخواستمو رد نکرد ... تقریبا یه ساعت مونده به اذان بیدار شدم ... وضو گرفتم برا دوستام دعا کردم ... برا خودم دعا کردم ... میرم نماز ... برا امام زمان دعا کنم :( چقد ازش دورم ... چقدر تنهاست ... یهو یادش افتادم ... گناها و دنیا بیشتر ازین حرفا درگیرم کردن که به یادشون باشم ... آقا کوتاهیامو ببخش ...

  • ۹۷/۰۵/۲۵
  • شینـا : )

نظرات  (۱)

اینکه بتونی تو چند خط باعث بشی آدم تو چشمش ازون اشک خوبا جم شه ینی خدا خیلی دوستت داره ❤ اینکه میگی دوستاتم دعا کردی برام خیلی ذوق داره... ❤ الاهی که زودتر عدالت علوی 'علیه السلام' حاکم شه و اینطور نباشه یکی تو قصر زندگی کنی یکی حتی از همین خونه های دلگیر، اجاره ای ش رو هم نداشته باشه...

و در نهایت الاهی که به حق حضرت مادر سلام الله علیها همــه مامان و باباها حالشون خوب خوب باشه... ❤❤
پاسخ:
 قربونت عزیزممممم ... 
وظیفمه دعا کنم برا دوستام 
الهی امین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">