پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

182- آرزومند نگاری به نگاری برسد

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️ 

ساعتای دو عصر بود حدودا ، رسیدیم کربلـا ، سر یه عمود قرار گذاشته بودیم ، من تقریبا زودتر از بقیه رسیده بودم . کم کم همه اومدن ... نشسته بودیم رو بولوار (بلوار) وسط خیابون ‌... بارون گرفت (!) انقدر شدید بود که نمیشد یه جا نشست و تماشا کرد ! خسته بودیم رفتیم توی موکب روبه رومون. خوابمون برد ... بیدار که شدیم رفتیم عمود ِ نمیدونم ۱۲۳۷ بود یا ۱۳۳۷ ، یه کوچه ی طولانی رو تقریبا تا تهش رفتیم ... یه خونه ی شیک و تر و تمیز ... درش باز بود (!) مال یه خونواده عرب ... خونه شون دوبلکس بود ، طبقه بالا و پایین دسته دسته زائر میومدن و میرفتن ... غذا ، رمز وای فای خونه شون ، حمام ، رختخواب و خشک کن لباسشویی حتی ... در اختیار زائرا بود ... خیلی دل میخوادا ... صابخونه رو ندیدم یه لحظه بشینه ... مدام در حال تکاپو و کار کردن بود ! هستگی ناپذیر !!! عجیب بود ، بمب انرژی ... خنده رو ... بخشنده ... اهل خوش و بش حتی با کسایی که زبونشونو نمیفهمید ... از کجا میگرفت این همه انرژی رو ؟! بعد اینکه دوش گرفتم ، یه خانوم ایرانی با پسرکوچولوش اومده بود . بچه شو برد حموم و شلوارشو شست ، و یه ملافه پیچید دور بچه ش ! صابخونه به محض اینکه متوجه شد رفت طبقه بالا و یه شلوار اورد هر چند یکم دخترونه بود شلوار :))) ازین پلنگیا ... میگفت لامستعمل !!! میگفت نوعه نوعه مال دخترش بود ... پسربچه اولش نمیپوشید ، کلی باهاش حرف زدیم گفتیم تو عراق پسربچه ها شلوار این شکلی میپوشن ... میخندید باور نمیکرد ! گفتیم نمیبینی مرداشون همه مانتوی بلند دارن ؟! اینو که گفتیم قبول کرد و پوشید 😐🤦🏻‍♀ موقع شام ، [هر چی داشتن] برامون آوردن ، کشمش پلو ، گوجه پنیر ، نیمرو و دو سه مدل دیگه غذا ... حتی غذاهایی که از قبل داشتن ! ساعتای نه ، ده خوابیدیم و یک و نیم بیدار شدیم ! همه خواب بودن ! رفتم تو اتاقی که تقریبا شبیه انباری بود ، لباسامو که شسته بودم بردارم ، دیدم صابخونه و دخترش اونجا خوابیدن ، رو زمین و یه ملافه یا چادر کشیدن روشون :))) برام عجیب و قشنگ بود ! ساعت دو راه افتادیم حدودا یک ساعت و نیم راه رفتیم ... نزدیک شده بودیم ! یهو یه جایی همه استوپ کردن ! یه چیزی دیده بودن ! اوهوم ... گنبد طلایی حضرت عباسو ... 

ساعتای چهار صبح ، هممممه ی اون بُهتی که تو راه بود ، همه ی اون اشکایی که تا گوشه چشممون اومده بود و نریخته بود ، مث فواره از چشمامون میریخت ! یه حال قشنگی بود ... چه حال قشنگی بود ... کوله ها رو تحویل دادیم و رفتیم زیارت ! عمود ۱۴۵۲ آخریش بود ... 

نزدیک حرم ! حس وصل ... رسیدن ... اون حس خوبی که منتظرشی و براش از همه چی میگذری ... حس برنده شدن ... یه چیزی که نمیشه گفت چیه ! کفشداری حرم موبایلا رو یواشکی گذاشتیم تو کتونیا و تحویل دادیم (شما موبایلاتونو بدید امانات ) ... اذان گفتن ، درو بستن و نذاشتن بریم داخل . تو بین الحرمین نماز صبح رو خوندیم و بعد از نماز یه عالمه فشار رو تو شلوغی پشت در تحمل کردیم تا رد شدیم ! جالبه که این همه فشار و تراکم فقط مال پشت در بود ... یکی مدام داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج ... بقیه پشت سرش زمزمه میکردن ... هر جا فشار زیاد بود میگفت بگین لااله الا الله تا زمین زیر پاتون وسیع شه ... و ما هی میگفتیم !!! قسمت خانم ها برای زیارت بسته بود ، خانم ها از زیرزمین زیارت میکردن :) تو صف واستادیم کمتر از ده دقیقه جلوی ضریح بودیم ... نمیدونستم چی بخوام ، چی بگم ، چه دعایی کنم ... من بودم ؟ نبودم ؟ فقط میدونستم حالم خوبه ... همین ... از زیارت برگشتیم وقتی نمونده بود دو رکعت نماز خوندیم ... برگشتن همون خانوم که مدام میگفت : اللهم عجل لولیک الفرج ، یه سربند با همین ذکر پیدا کرد ، از امانات پرسید گفت برای خودت :))) رفتیم زیارت امام حسین علیه السلام ... اینبار گوشیا رو دادیم امانات ، و کفشارو به کفشداری ... تو صف بودیم ... خیلی خوب بود که صف داشت ... میدونستیم هررر چقدم منتظر بمونیم تهش یه زیارت نابه ! میتونم بگم راحت یک ساعت تو صف بودیم ... فرصت خوبی بود ! واسه زل زدن به در و دیوار حرم حسین علیه السلام . لوسترایی که اون بالا تکون میخوردن و به چشم بعضیا فرشته به نظر میرسیدن ! ذره ذره ذره ی حرم رو میشد نفس کشید ، از پشت بلندگو تو حرم صدای لبیک یا حسین ، لبیک یا عباس ، لبیک یا زینب ، لبیک یا رقیه پخش میشد و زواری که نزدیک شده بودن به ضریح با صدای بلند تکرار میکردن و لبیک میگفتن ... رفتیم جلو ... رفتیم جلوتر ... بوسیدمش ... بوییدمش ... دو تا دستمو باز کردم بغلش کردم ... محکم ... ♥️ شرمنده ام که هنوز زنده ام ......... در یک خط اگه خلاصه کنم کل این سفر رو به قول حضرت زینب (س): «ما رأیتُ الا جمیلا » #پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۴

....

این عکس آخره ... وقتی دور میشی ... وقتی میخوای بری و چشات تار میبینه ... چراغا رو گردالی های رنگی نور میبینی ... نگا چه قشنگه ....

  • ۹۷/۰۸/۰۴
  • شینـا : )

کربلا

نظرات  (۱)

یکتنه چشم  منو به اندازه یک هفته  گذشته خیس کردید با این عکسا 
من عهد شکسته بر شکستی بزنم
وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم
امروز که دل به درد آمده‌اند
ناقوس فرود آرم و دستی بزنم

پاسخ:
کاش همیشه تو زندگیمون تو مسیرشون باشیم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">