پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

8- سفرنامه ی عشق (4)

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


از امروز هر چه بنویسم کم نوشتم... امروزی که برایم از ساعت یک و نیم نصف شب شروع شد و رفتیم حرم امام علی علیه السلام ... به محض ورود چشمهایم به ضریحی باز شد که هیچکس جلویش نبود... میشد یک ضریح را از فاصله ی یک متری تمام و کمال ببینی... داشتند دسته گلهای بالای ضریح را تعویض میکردند، چند دقیقه ای را محو تماشا بودیم... همه ساکت و خیره به ضریح... و بعد از چند دقیقه خودم را دیدم چسبیده به ضریح مولا... باورم نمیشد... هنوز هم باورم نمیشود... شاید خواب میبینم... چیزی را که هیچ وقت در خواب هم نمیدیدم در بیداری تجربه اش کردم... نماز شب و صبح را توی صحن خواندیم و باز هم پرش های کوتاه گنجشک ها... و آواز و آواز... بهشت اینجاست... درست در همین سرزمین... 

به زیارت کمیل بن زیاد رفتیم، و میثم تمار... تا امروز یک جا در نجف دلم لرزید! رو به روی ضریح میثم تمار... که به دارش آویختند و چند روز از روی درختی که به آن آویزان بود، در بدترین احوال و شرایط رو به موت هر روز از مناقب امام علی علیه السلام برای مردم کوچه و بازار میگفت و در نهایت زبانش را کشیدند و کندند که دیگر نگوید و طرفداران علی را زیاد نکند.. و به شهادتش رساندند... اینجا دلم لرزید که میثم، من هم یکی از همین مردم کوچه بازارم... بیا و برایم از علی بگو... برای من هم حرف بزن... دیر آمدم... چند صد سال دیرتر... اما تو بگو... دلم را ببر پی مولایم... مرا هم کمی عاشق کن... برای قلب کوچک من، همین کم هم، زیاد است... 

دوست دارم کمی هم از مسجد کوفه بگویم... از اعمال زیاد اما شیرینش... از زیارت قبور متبرک مسلم بن عقیل و مختار و هانی ... از زیارت مقام ابراهیم، مقام آدم، مقام نوح، مقام جبرئیل، از مشاهده ی مکانی که پیامبر شب معراج به آنجا رفت... از مسجد کوفه و نمازی که دیگر شکسته نیست... از دیدن محرابی که مولا امیر المومنین در آنجا ضربت خورد و به شهادت رسید، از دیدن مکان و منبری که حضرت علی علیه السلام در آنجا حرف میزد... و دری که از آن وارد مسجد میشد... نه اینها کم نیست... زیاد است... خیلی زیاد... 

و در آخر هیچ وقت، حتی برای لحظه ای فکرش را هم نمیکردم که یک روز پا بگذارم به خانه ی امیر مومنان... آن هم در ماه رجب... آن هم چند ساعت مانده به میلادشان... پا بگذارم توی خانه ی علی علیه السلام ؟ به دیوارهایش دست بکشم؟ چاهی را که مولایم خودش حفر کرده است را ببینم؟ اتاق حضرت ام البنین را ببینم؟ پا بگذارم توی اتاق حضرت عباس؟ قدم بگذارم در اتاق امام حسن و امام حسین علیه السلام ؟ آن هم منه چرکین دل نالایق... نه! این غیر ممکن نمیتواند باشد... در ِ خانه ی مولا به روی همه باز است... این همه خواب خوب در یک روز که نمی شود... بیدارم مگر نه؟ بیدار ِ بیدار... ای کاش دلم هم بیدار میبود.... 

لذت پایان این دید و بازدید وقتی بود که در بهشت پاک و مقدس خانه ی همیشه آباد امام علی علیه السلام بودم، با یک باغچه پر از گلهای رنگارنگ و منظم و از سویی مناره ها و گنبد مسجد کوفه را میدیدم و درگوشه ای آواری بسیار بسیار مخروبه از دارالاماره ی خلفا و یزیدیان لعنت الله... با آل علی ‌هر که درافتاد ور افتاد...... 


باید خدا شوی ، که بفهمی علی که بود ./

- حمداًلله -

  • شینـا : )

7- سفرنامه ی عشق (3)

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز عصر که رفتیم پیش امام علی، اصلا نشد که برم داخل حرم، کنار ضریح... نکه دوس نداشته باشم، نمیتونستم برم... برام سخت بود، سنگین بود... آخه قلب کوچیک منو چه به این حرفا... نشستم تو صحن، دو رکعت نماز زیارتشونو به نیابت از حضرت زهرا سلام الله خوندم، بعدشم اذون مغرب بود نماز جماعت تو صحن آرامش... بعد نمازم رفتیم بعثه ی مقام معظم رهبری ، اونجا ایرانی ها هر شب بعد نماز مغرب عشا و هر روز صبح بعد نماز مراسم دارن، سخنرانی و مداحی و روضه و... دیشب فقط صحن رو دیدم و برگشتم... چقد تو صحن گنجشک بود.... گنجشکا از کبوترا بیشتر بودن... چقد خادم کم بود ... چقد صحن ها کوچیک بود... چقد امام علی مظلوم بود... همش با مشهد مقایسه میکردم.... دلم میخواست نجف توی ایران باشه... دیشب تو صحن به یاد همه تون بودم... برا حاجت دلتون دعا کردم... دیشب موقع برگشتن مزار پسر امام خمینی هم رفتیم... تو همون صحن ... بعدشم رسیدیم هتل و استراحت و... 


صبح ساعت سه و نیم رفتیم حرم، این دفعه رفتم کنار ضریح، دستمو رسوندم نفهمیدم چه جوری ولی دستم به ضریح بود... یه زیارت خییییلی کوتاه و رفتیم نماز جماعت، بعدشم مجدد بعثه ی مقام معظم رهبری... و سخنرانی و... ساعتای هفت بود که برگشتیم موقع برگشت دوباره رفتیم کنار ضریح و یه زیارت دیگه... ایندفعه بوسیدم ضریحو... ولی... ولی... با این همه حس میکنم خوابم، حس میکنم هییییییییییچی درک نمیکنم، حواسم از کار افتاده، شاید اونقد تاریکم که نمیتونم ببینم و بفهمم... این دو باری که رفتم زیارت، ساده بگم به دلم نچسبیده... یه حس خاص رو تو حرم امام علی گم کردم... یه چیزی که نمیدونم چیه... اما میدونم دلیلش کوچیکی قلب منه و بزرگی معنویتی که اینجا هست... نمیتونم درک کنم زیارتمو... نمیتونم سنگینه برام... براتون دعا میکنم اینجا... شما هم دعا کنین بتونم لااقل با قلب وسیع تری برگردم... یه جور که داغ یه زیارت دلچسب رو دلم نمونه ... کاش همینجا عاشق شم... عاشق کسی که از امام حسین علیه السلام مظلوم ترن... 


یا علی مدد... 

- حمداً لله -

  • شینـا : )

6- سفرنامه ی عشق (2)

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


از مرزها گذشتیم ... به بیابان ها رسیدیم... نخلستان ها را پشت سر گذاشتیم ... مقصد بهشت است و دیگر هیچ! حرفی نیست! به سرزمینی پا میگذارم که مولایم علی علیه السلام در کوچه های تنگ کوفه اش قدم گذاشته است و تمام درد دلش را برای یک چاه گفته است... سرزمین ِ آدم و نوح و پیامبران دیگر... سرزمین پدر و مادر امام زمان (عج) ، سرزمین پسر شاه خراسان... سرزمین حسین علیه السلام ... نمیخواهم بنویسم در این سرزمین چه ها بر سر اهل بیت آمده است... نمیخواهم از غصه های مولایم و شهادتشان بگویم، از قصه های زهر و شمشیرهای آلوده و زندان ها نمی گویم... نه حتی از عاشورا و سرهای بریده و کف العباس و رباب و علی اصغر و تن ارباً اربا... 

فقط می نویسم این روزی ست که پا میگذارم به سرزمینی که میدانم مادرم حضرت زهرا بیشترین رفت و آمد را به اینجا دارد... دست کم هفته ای یک بار به حسینش سر میزند... و عشق برای من همین است و همین بس... عطر یاس و آغوش باز مادر... تو با من مهربان ترین مادر بودی و زین پس مهربان تر و مادرتر ... آخر زائر همسر و فرزندانت هستم... این نقطه ی اوج زندگی من است... و میدانم که یک نگاه تو مرا به آسمان میکشاند... نگاهم کن مادرترینم ...


- ورود به عراق -

حمداً لله -

  • شینـا : )

5- سفرنامه ی عشق (1)

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

باورم نمی شود، نزدیک 24 ساعت توی اتوبوس بودیم! و اصلا انگار نه انگار... هیچ خستگی ای نیست و این اصلا عجیب نیست ... راه وصل یار که خستگی ندارد، تماماً عشق :) هم کاروانی ها نصفشان از اقوام هستند و نصف دیگرشان هم ناآشناهای خوبی اند. دو تا از اقوام زحمت مداحی را می کشند ، نماز جماعت ، بازی و خنده ، همه چیز خوب است ... حضور مداح کوچولوی چهار ساله و بچه های دیگر شیرینی سفر را بیشتر میکند. غروب ِ این جمعه قشنگ بود ... و به یاد ماندنی... راستی ولادت امام نهم، حضرت جواد و طفل شش ماهه ی حسین - علیه السلام - مبارک :) امشب رسیدیم شهر مرزی مهران ... ساکن شدیم و فردا دوباره عازمیم .

با آقای "الف" توی تلگرام حرف میزنم ! دیشب برای اولین بار توی اتوبوس زنگ زد و چند ثانیه صدایش را شنیدم .


http://s9.picofile.com/file/8306273726/IMG_20170912_231422.jpg

[ غروب جمعه - مرز مهران 18 فروردین 1396 ]

[حمداً لله]

  • شینـا : )

4- بله به شرط کاهو !

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جواب می خواستند ! نمیدانستم باید چه بگویم ... میترسیدم و هیچ چیز به اندازه ی این ترس آزارم نمیداد . نمیشناختمش و این سخت بود . تا به حال ندیده بودمش و این سخت بود . نمی توانستم تمامِ آن چیزی را که در ذهنم هست منتقل کنم و این سخت بود . به دنبال نشانه بودم ! چیزی شبیه یک رویا ... نشانه نبود و این سخت ترین بود !

شماره تلفن همدیگر را گرفتیم . برای شناخت بیشتر بعضی از سوالات و انتظارات و خواسته هایمان را مطرح کردیم . در این فاصله ی یک هفته ای خیلی چیزها را فهمیدم ! چیزهایی که تا پیش از تو نمیدانستم ! حرف هایی از زبان ِ خواهر و برادرهای بزرگتر که میتوانست برای انتخاب درست کمکم کند . قشنگترین قسمتِ این حرف ها همین بود که آدم ها زیاد تغییر نمیکنند ! اما با محبت و عشق رام می شوند . هیچکس کامل نیست . نه من کامل بودم و نه تو ! نه من کامل هستم و نه تو ! نباید در تو به دنبال انسان کامل میگشتم ، باید به اصولِ همسر خوب بودن اکتفا میکردم و تو اصل ها را داشتی . از یک جایی به بعد فهمیدم مهم نیست که هر کدام کجای مسیر هستیم ! همین برایم بس بود که بدانم هر دو در یک مسیریم - هر چند هردو بسیار مبتدی و خطاکار - و زندگی برای من مسیر آسمان بود . بعد از این من می توانستم با همین اطلاعات کم دلم را گرم کنم به همه ی تلاشم برای خوشبختی . دلخوش بودم به استخاره ای . و دلخوش ترین به اینکه تو خوب ترین ِ ممکن برای من بودی ! چرا که ایمان داشتم از گوشه ی چشمان تو میتوانم به آسمان ها سفر کنم .

به گمانم ساعت از دوازده گذشته بود و برگ تقویم از یازدهم به دوازدهم فروردین ورق خورده بود . رفته بودیم کوه . هوا سرد بود . همه جا را مه گرفته بود و باران ِ فروردین تازگی و طراوت را در جان ِ جنگل تاریک میریخت . و من همان شب - بله - ام را گفتم . بله به شرط اینکه رژیم کاهو بگیری !!! آن شب تا دیروقت حرف زدیم . قرار شد یک سوره ی یاسین برای مادرت بخوانی .


http://s8.picofile.com/file/8306184268/Screenshot_2017_09_11_15_50_39.png

 [ من - غروب پر مه 11 فروردین 96 - رو قله ی کوه ]


- حمداً لله -

  • شینـا : )

3- گریه کن گریه قشنگه

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم. /

سومین شب را هم با گریه خوابیدم و صبح روز چهارم صورتم دوباره خیس بود! هیچ فکر نمیکردم یک روز می شود انقدر بهم پیچید... با اقای الف یک ساعت حرف زدیم... نمیدانم... نمیدانم... نمیدانم... و این تمام جواب من است به این سه روز! ای کاش بشود یک جور خوب... به دستان - حضرت مادر سلام الله علیها - میسپارم گره ام را...

[ حمداً لله ]

  • شینـا : )

2- دربی :)))

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قرارِ صحبت گذاشته بودیم . سوالاتم و همه ی آن چیزهایی را که میخواستم بدانم در قسمت یادداشت های گوشی نوشته بودم . چند باری زیر و رو کرده بودم که چیزی جا نیفتاده باشد . حوالی ظهر مهمان ها آمدند . چند دقیقه ای توی اتاق نشسته بودم تا اینکه زندایی و دایی جان آمدند دنبالم . رفتیم توی اتاق و لبه ی تخت رو به روی هم نشستیم . زیر کتش لباس آبی داشت . بلوزِ زیر ِ چادرم قرمز بود . بعد از تعارفات ِ پی در پی که شما شروع کنید و نه اول شما ، اجازه گرفتم و یادداشت های گوشی را باز کردم . دربی ِ آبی و قرمز شروع شد ! چند سوال پرسیدم و جواب گرفتم ! بعضی از سوال هایم را هم وقت نشد بپرسم . ماشاالله زیاد صحبت میکرد بعضی چیزها را زیاد توضیح میداد - بعدها گفت که میخواستم چیزی برایت مجهول نماند - بیشتر از یک ساعت حرف زدیم . ناهار خوردیم و رفتم توی اتاق دیگر . دایی میخواست نظرم را بداند و من هنوز و تنها یک کلمه می دانستم : " نمیدانم " ! فرصت ِ فکر کردن گرفتیم . رفتند .

[ حمداً لله ]

  • شینـا : )

1- دیدار اول

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

همیشه نقطه ی شروع پر است از تشویش ها و ندانستن ها . امروز چهارم فروردین ماه یکهزار و سیصد و نود و شش ، نقطه ایست که نمی دانم تبدیل به خطی ممتد تا آسمان خواهد شد یا که در همین آغازِ خود به پایان می رسد ؟!


آمده بودند که همدیگر را ببینیم . شال ِ لیمویی ِ خواهرم را پوشیده بودم و با چادر سفید ِ روی سرم ، نشسته بودم لبه ی تخت که هر وقت صدایم زدند بروم توی هال . نمیدانستم چه می شود ؟ بعد از چند دقیقه رفتم و نشستم روی مبل ِ یک نفره ی رو به روی آقای " الف " . سرم را انداخته بودم پایین و هر از چند گاهی زیر چشمی نگاهم را پرت میکردم روی تمام ِ هیکلش و بعد از یک ورانداز کوچک دوباره سر به زیر و ساکت میشدم . بقیه حرف میزدند و ما همه ی اعضای بدنمان گوش بود و لبی که گاهی به حرف هایشان میخندید . یک ساعتی گذشت . وقت تمام شد . می خولستند بروند که زندایی ام در آشپزخانه به آرامی نظرم را پرسید . و من تنها " نمیدانستم " . تمام ِ شناخت ِ من چند نگاه ِ کوتاه بود و تعریف های دیگران . زندایی دوست داشت با هم صحبت کنیم . آمادگی نداشتم . برای فردا قرار صحبت گذاشتیم .

[ الهی شکر ]

  • شینـا : )