پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

25- رسما مهندس شدم -_-

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز صبح زود ساعت های شیش حرکت کردیم به سمت بابلسر. با ماشیم بابا رفتیم و تمام طول مسیر را در جاده با عزیزترینت بودن یک حال خوشی دارد . بابلسر خیلی گرم بود‌ . خیلی اتفاقی نِگین - هم خوابگاهی ِ دوران دانشگاهم - را هم دیدیم و مدرکمان را با هم گرفتیم . بعد من و - الف - رفتیم دریا . اما نمیشد دریا بمانیم . هوا آنقدر گرم و شرجی بود که داشت حالمان بد میشد . کمی لب ساحل قدم زدیم . عکس گرفتیم . صحبت کردیم و برگشتیم توی شهر . برای خواهرجان سفارش زیتونش را خریدیم و حرکت کردیم . خوشحال بودم . برای همیشه از شر آن دانشگاه و اساتید سخت گیرش خلاص شدم . با یک مدرک مهندسی که رفت توی گاوصندوق و شاید هیچوقت از آن تو در نیاید . نمیدانم .

[ سایه هامون - ساحل دریای بابلسر - 28 تیر 1396]

خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

24- عشق ینی حالت خوب باشه :)

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز بابا از توی باغچه یه جعبه آلو فرستاده بود خانه مان . این گل ها را هم لا به لای شاخ و برگ های روی جعبه ، برایم گذاشته بود . دوستش دارم . دوستش دارم . دوستش دارم . پدرشوهرجانم را .


 


[ گلهای هدیه - گیفت قند عقدمون :) ]

  • شینـا : )

23- وصال :)

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بالاخره روز عقدمان هم رسید . از صبح کلی کار انجام داده بودم . بعد از ناهار یک استراحت کوتاه و بعد هم رفتم آرایشگاه . پیراهن نباتی گیپور بلند ساده و شیکی پوشیده بودم با کفش هایی که به طور اتفاقی با لباسم حسابی ست بود . وقتی آرایش تمام شد چادر سفیدم را انداختم روی سرم . . . از در آرایشگاه که آمدم بیرون - الف - را دیدم ایستاده بود با کت و شلوار مشکی و بلوز سفید . دسته گل نباتی ِ مروارید دار ِ دلنشینی توی دستش بود . دسته گل را به من داد و نشستیم توی ماشین . عقدمان را توی خانه ی خودمان گرفتیم ‌. از ماشین پیاده شدم ... خانه پر از مهمان بود ... همه شاد و سرخوش ... نشستیم روی مبل ... بعد از کلی عکس گرفتن و پذیرایی حوالی ساعت هفت غروب عاقد آمد . پارچه ی سفید روی سرمان و قندها ... خطبه ها را خواند ... بله ام را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردم ؛ این آغاز زندگی مشترکمان بود ... آغاز دو تا شدن .‌‌.. و چه سرآغازی میتوانست بهتر از این آیه ی بلندمرتبه باشد ؟ قبل از گفتن ِ عبارت معروف ِ - با اجازه ی پدر و مادرم - گفتم : « با اجازه ی حضرت زهرا -س- » ، مگر نه اینکه یک عمر برایم مادری کرده بودند ... خواستم ضمانت کنند دلم را ‌... عشقم را ‌... زندگی ام را ... خواستم مثل همیشه مادری کنند برای دخترک ِ یک لا قبای کوچکشان ... این شیوه ی بله گفتن ، در این زمان و این مکان ، شیرین ترین و زیباترین و دلنشین ترین جمله ای بود که در تمام عمرم گفتم . و کاش طعم شیرینش تا ابد جاوردانه بماند در قلب هایمان ‌. 


[ روز عقد - ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ]


مامان ِ - الف - یک انگشتر با نگین عقیق داده بود که بسازند ؛ برایم زیرلفظی آورده بودش . چقدر دوستش دارم  ... بعد از مراسم اقوام نزدیک برای شام دعوت شدند ‌. با - الف - نمازمان را خواندیم . آرایشم را کمرنگ کردیم و موهایم را با هزار دردسر باز کردیم ... روز دلچسب با خستگی و اضطراب و خوشی های خاص خودش بود ... خدایا برای تک تک ثانیه های این روز سپاس. ...


[ دسته گلم - روز عقد - ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ]

- حمداً لله - 

- حمداً لله - 

- حمداً لله -

  • شینـا : )

22- ما عیدی ِ یکدیگر بودیم !

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ماه رمضان هر طور بود با همه ی سختی هایش تمام شد . سختی هایی که در دلش شیرینی ِ عشق داشت ! دو سه روز قبل از عید فطر - الف - برای حدود یک ماه مرخصی گرفت . روز عید فطر هر دومان برای نماز رفتیم . هر کدام توی شهر خودمان . خوبیش این بود که دیگر فاصله ی هشت ، نُه ساعته مان شده بود یک ساعت . عیدی می خواستیم از خدا ! من - الف - را . - الف - ، - شین - را ! دو سه روز سختی هم گذشت . هشتم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و شش ! از صبح مشغول ِ آب و جارو تمیز کردن خانه و حیاط بودم ! زیاد وقت نداشتیم برای همین زندایی و - الف - همان بعد ازظهر ِ قبل از خواستگاری آمدند و شناسنامه ها را بردند محضر برای گرفتن معرفی نامه ی آزمایش . غروب دوش گرفتم . پیراهن سفید ِ یقه آبی ام را پوشیدم ! روسری ِ سفیدی که از کربلا خریده بودم سرم کردم ! و چادر سفید ِ خواهرم ! که گمانم از مکه آورده بود ! - نمیدانم - . مهمان ها آمدند . با دسته گل و شیرینی . وقتی نگاهش میکردم خنده ام میگرفت ! نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . یاد حرف ها و شوخی های قبل از خواستگاری می افتادم . بیشتر بزرگترها حرف میزدند . بعضی حرف هایشان آنقدر خنده دار بود که - الف - هی میخندید و از خجالت سرخ میشد و عرق میکرد . بالاخره تمام شد !



[ دسته گل خواستگاری - 8 تیر 1396]


خیلی منتظر این روز بودیم ! که خیالمان راحت شود ! فردای آن روز با خاله ها و زندایی و - الف - رفتیم جنگل و شهربازی . تقریبا تا یک نصف شب بیرون بودیم . خسته و کوفته برگشتیم . - الف - با زندایی رفت خانه ی مادربزرگ و صبح زود آمد دنبالم . با هم رفتیم آزمایش ! دهم تیر از ساعت هفت صبح تا دو ظهر . چند کلاس هم برایمان گذاشتند . سر کلاس ها کنار هم نشسته بودیم ! ردیف آخر و از ته کلاس زن و شوهرها را میدیدیم که که هی به هم نزدیک تر می شوند یا دست هم را از پشت میگیرند ! برایشان میخندیدیم ! بالاخره کلاس تمام شد . با هم برگشتیم خانه ی ما . مهمان داشتیم ! خاله ها و دایی ها . سر سفره رو به روی هم نشسته بودیم ! بطری دوغ را باز کردم ! یک از خدا بیخبری بطری را تکان داده بود ! به محض باز شدن ، گازش پخش شد و تمام هیکلم و سفره را به گند کشیدم ! - بسی خنده رفت :( تولد بابا بود . سر سفره تبریک گفتیم !


صبح روز بعد - الف - با مهران رفته بود نتیجه ی آزمایش را بگیرند . آیت الکرسی خوانده بودم ! خیلی استرس داشتیم . خدا را شکر همه چیز خوب بود . دایی از بابا اجازه گرفته بود قبل از عقد برایمان صیغه ی محرمیت بخوانند . قمر در عقرب بود ! برای همین چند روز عقدمان را به تاخیر انداختیم . روز بعد یعنی دوشنبه ظهر صیغه خواندند . عصر همان روز با مهران و - الف - رفتیم بازار ! برای اولین بار دست همدیگر را گرفتیم ! برای اولین بار به آرامش رسیدیم . دست هایم خیسِ عرق شده بود ! دستم را از توی دستش کشیدم بیرون ! دوباره دستم را گرفت ! قرار شد عرق کردن دست هایم بهانه ی نگرفتن دستش نباشد :)) شب برگشتیم خانه . بعد از شام تا مزار شهدای گمنام با زندایی ها و دختردایی جان پیاده روی کردیم . هوا گرم بود ! اما شیرین ! شبیه نان قندی ِ داغ ! کاش شهدا گره ی پیوندمان را محکم تر کرده باشند. این اولین شبی بود که راحت و بی بغض و بی اضطراب سرمان را میگذاشتیم روی بالشت !


- حمداً لله -

  • شینـا : )

21- روزگار غریبی ست نازنین !

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


روزهای سختی را می گذرانیم . قرار بود وقتی از کربلا برمی گردم بیایند خواستگاری . مامان بنا به بعضی از مسائل ِ حاشیه ای، اجازه نداده بود و محرمیت ِ اردیبهشتمان افتاده بود برای تیرماه ! بعد از ماه رمضان . و من تا وقتی از کربلا برگشتم نمیدانستم . توی مسیر برگشت - الف - گفت که مامان اجازه نداده ! دلم گرفت . سه ماه زمان ِ کمی نبود . باید صبر میکردیم . ولی چه صبری ؟ وقتی یک نفر دلش جایی گیر کرده باشد ؟! وقتی پای صحبت کردن ها و چت ها در میان باشد . وقتی دو قلب برای هم تپیده باشد . سخت بود . هرازگاهی هر کس گوشی را توی دستم میدید تذکر میداد کمتر با الف چت کن . از مادربزرگ گرفته تا مامان و برادر جان . بعضی ها هم مستقیم نمی گفتند ولی نگاه هایشان و هر چیز دیگر . مامان همه اش تذکر میداد که محافظه کار رفتار کنم . حق هم داشت ! من هم اگر بودم همه ی این تذکرها را میدادم ! روزهای سختی بود ! نه میتوانستیم با هم حرف نزنیم و نه وقتی که حرف میزدیم آرامش داشتیم . تمام ِ این سه ماه را یا به گریه خوابیدم یا دلهره و اضطراب و دلتنگی . دلتنگ بودیم نمی توانستیم همدیگر را ببینیم . عاشق بودیم نمی توانستیم حرف های عاشقانه بزنیم . اشک داشتیم نمیتوانستیم شانه ی یکدیگر باشیم . مضطرب بودیم ، نمی توانستیم آرامش هم باشیم . گهگاهی از حد خودمان فراتر می رفتیم بیشتر حرف میزدیم ! لحظه ای آرام میشدم و بعد از عذاب وجدان و ترس ِ اینکه اگر ازدواجمان سرنگیرد جوابِ دلم را چه بدهم خوابم نمیبرد . هیچ وقت دلم از مامان به این شدت نگرفته بود ! ولی شاید همیشه حق با مادرهاست . آن ها بیشتر می فهمند . بیشتر می دانند . شاید لازم بود برای رسیدن به هم سختی بکشیم ! نمیدانم . ولی اگر یک امتحان از طرف خدا بوده باشد یعنی رد شدیم ؟ راضی بودم به یک صیغه ی محرمیت که لااقل همین حرف زدن هایمان را حلال کنم ! تمام ِ این سه ماه و دو  سه دیدار ِ یواشکی فقط توانستیم خودمان را از گرفتن دست هایمان و دیدن عکس بی حجابم نگه داریم . با هم چله ی زیارت عاشورا گرفتیم . از ده روز قبل از ماه رمضان ! هر روز می خواندیم . این تنها چیزی بود که می توانست اطمینان بدهد به قلبم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت و به هم می رسیم . ختم ِ قرآن ماه رمضانم هم به همین نیت بود .


اواسط ماه رمضان نمی دانم چه شد بعد از آن همه دلتنگی و سختی من و خواهرجان رفتیم تهران ! دو روز خانه ی خاله جان بودیم . خاله پایه ی دیدارمان بود . به مشکل برنخوردیم . الف از ساعت 10 شب حرکت کرد و بعد از تقریبا 20 ایستگاه مترو ساعت 12 شب رسید . من و خواهرجان و دخترخاله رفتیم بیرون و یک ساعتی را با هم قدم زدیم . برایم روسری گل گلی و صحیفه ی فاطمیه ای را که از نمایشگاه قرآن خریده بود آورد . دوست داشتم دست هایش را محکم بگیرم ولی باز هم نمی شد . بستنی خوردیم و ساعت 1 نصف شب برگشتیم .




[ روسری گل گلی و صحیفه ی فاطمیه ]


روز بعد حوالی ساعت پنج عصر من و خواهر جان راه افتادیم که برگردیم . الف هم آمد . رفتیم توی شهر چرخیدیم . تیشرت خریدیم و شلوار و ... بعد هم رفتیم میدان امام حسین - علیه السلام - چند دقیقه نشستیم و استراحت کردیم . در نهایت به سمت ترمینال . ساعت هشت بود دلمان نمیخواست جدا شویم . بلیط گرفتیم و فرصت ِ مانده تا بلیط را چای داغ خوردیم . شکلاتم را با هم نصف کردیم . بعد هم رفتیم ساندویج فلافل با قارچ و پنیر زدیم . سوار اتوبوس شدیم . قبل از حرکت صدایم کرد ! دوباره رفتم پایین به هم نزدیک بودیم . دلمان میخواست همدیگر را بغل کنیم . نمیشد . خداحافظی کردیم و نشستم توی اتوبوس . هر چند لحظه برمیگشتم از شیشه پشت سرم را نگاه میکردم . هی دورتر می شدیم . هی دورتر ... آنقدر دور که اشکهایم ریخت .




[چایی و شکلات ِ توی ترمینال 25 خرداد 96]

- حمداً لله -

  • شینـا : )

20- اولین سفر دو نفره !

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./


برای انجام کارهای فارغ التحصیلی باید به بابلسر میرفتم . دوشنبه حوالی ظهر حرکت کردم و غروب رسیدم . مهمان ِ هم خوابگاهی های قدیمی ام شدم . - الف - دوست داشت بیاید و بعد از تقریبا یک ماه همدیگر را ببینیم ! سه شنبه صبح ساعت های چهار حرکت کرده بود و ساعت هشت و نیم صبح رسیده بود بابلسر . سر کوچه ی خوابگاه منتظرم بود ! ساعت هشت و نیم از خوابگاه رفتم بیرون . دو تایی به سمت دانشگاه رفتیم ! برایم یک روسری آبی خریده بود ، با سلیقه ی مامانش البته :) تا ظهر نصف کارهای فارغ التحصیلی انجام شد ! بقیه اش به خاطر نبودن بعضی از اساتید و ... و تمام شدن ِ وقت ِ اداری ماند برای چهارشنبه . ظهر برگشتم خوابگاه . - الف - برای نماز و استراحت به امامزاده ابراهیم رفت . ساعت پنج غروب قرار گذاشتیم و رفتیم دریا ! کنار دریا ، روی شن های نرم ِ ساحل قدم زدیم ! صدف جمع کردیم و حرف زدیم . بعد از آن برای اولین بار با هم به سینما رفتیم . فیلم گشت ارشاد 2 را نگاه کردیم ! و چقدر خندیدیم ... بعد از فیلم رفتیم فریدونکنار ! پاساژها را گشتیم . برایم یک کیفِ کوچک - به سلیقه ی خودم - خرید . یک کیف پول هم برای دختردایی جان . رفتیم بابلرود . روی پل ِ قشنگی که درست کرده بودند ! کنار پل مردم جمع شده بودند . چند نفر میخواندند و پیرمرد شاد و شنگولی میرقصید ! چقدر دیدنی و قشنگ بود ! روی پل ایستاده بودیم ! چهار سال توی اسن شهر درس خوانده بودم ! اما هیچ وقت ساعت 9 شب بیرون از خوابگاه نبودم ! بر خلاف خیلی از دانشجوهای دختر و پسر ، هیچ وقت ندیده بودم زیبایی رودخانه را در شب ! زیر نور ماه و چراغ های رنگی ... شاید قرار بود به پاس ِ آن همه خودنگهداری در دوران ِ دانشجویی ، یک روز با کسی که قرار بود به زودی همسرم شود تمام ِ زیبایی اش را یک جا ببینم . ساعت 9 شب بود که برگشتیم خوابگاه . توی راه بستنی خریدیم . تمام ِ شب را توی ماشین لب ِ ساحل مانده بود ! و من توی خوابگاه نگرانش بودم .



[ صدف هایی که از ساحل بابلسر جمع کردیم و کیفی که خریدم . 19 اردیبهشت  96]


چهارشنبه صبح ساعت هشت و نیم رفتیم بقیه ی کارها را انجام بدهیم . توی پنل شخصی ام در سایت دانشگاه حدود دویست و هفتاد تومان بستانکار بودم ! ولی صد تومان بدهکارم کرده بودند ! - الف - صد تومان را پرداخت کرد ! بعد هم ده درصد از وام را باید واریز میکردم که مامان ریخت به حسابم و پرداخت شد . دو سه تا امضا مانده بود که بعد از کلی رفت و آمد و انتظار و از این طبقه به آن طبقه رفتن گرفتیم و تمام شد . از دانشکده تا سردر دانشگاه پیاده برگشتیم و توی راه برای یادگاری گل چیدیم :)) ناهار پیتزا خوردیم - که خوشمزه نبود - و بعد از خریدن زیتون با هم برگشتیم . آرام حرکت میکرد که دیرتر برسیم . هر چقدر که نزدیک میشدیم ساکت تر و پربغض تر ! آنقدر که وسط جاده زد کنار ! پیاده شدیم هوا خوردیم و دوباره نشستیم توی ماشین و راه افتادیم ! چشمهایش سرخ شده بود ! آخرش حتی صدایش در نمیاد . چقدر دوست داشتیم توی این چند روز لااقل یک بار دست ِ هم را بگیریم ! اما نمیشد ... با این حال یکی از بهترین خاطراتم رقم خورد .



[ گل هایی که از دانشگاه چیدیم 20 اردیبهشت 96 ]

- حمداً لله -
  • شینـا : )

19- گل ِ سپیدم

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

به یک اردیبهشت فکر کن ، که زیز باران نم نم در جاده ای که دو طرفش درختهای انبوه و کوه و جنگل است ، با کسی قدم بزنی ! هوا رو به سردی باشد ، دلت اما گرم ....

از تهران آمده بود . از شب قبل اصرار داشت همدیگر را ببنیم . نمی توانستم ! اضطراب ِ دیدنش نمیگذاشت اجازه ی قرار بدهم . با مامان در میان گذاشتم منتها مخالف بود ! گفتم مامان اجازه نمی دهد . با این حال هنوز هم اصرار میکرد . این وسط خواهر جان موافق دیدارمان بود ! که برویم لااقل چار کلمه صحبت کنیم . حوالی ظهر خواهرم زنگ زد برای کمک در خانه تکانی بروم پیشش . توی مسیر "الف" زنگ زد و صحبت کردیم قرار شد بیاید همدیگر را ببینیم . با ماشین ِ پدرش آمد . با خواهرم و نامزدش سه نفری رفتیم سر قرار و بعد من و " الف " جدا شدیم . کمی با ماشین توی شهر چرخیدیم . به محض نشستنم توی ماشین ، یک شاخه گل رز سفید با روبانِ قرمز و یک جعبه کادوی کوچک هدیه داد . چقدر همیشه عاشق رز سفید بودم ! و این اولین باری بود که کسی برایم گل رز میخرید . جعبه را باز کردم . یک پلاک و زنجیر نقره ی بسیار زیبا . فکرش را هم نمیکردم انقدر سلیقه هایمان شبیه هم باشد . بعد از کمی چرخیدن توی شهر ، رفتیم یکی از جنگل های اطراف . از ماشین پیاده شدیم . هوا سرد بود . نم ِ باران میزد توی صورتمان ! انگار دستی از توی آسمان روی لپ های گلی مان شبنم می کاشت . توی پیاده رو ، زیر شاخ و برگ ِ درختان و ابریِ آسمان ِ بی کران قدم زدیم و صحبت کردیم . هوا سردتر شد . خواهرم و نامزدش ما را به کافه پنزا دعوت کردند (!) و این برای دختری مثل من ، و پسری مثل او اصلا عجیب نبود که اولین بارمان باشد به کافه دعوت می شویم !!! هرگز فراموشمان نخواهد شد که چقدر برای کیک شکلاتی ای که نتوانستیم بخوریم حرص خوردیم ! و کلمات مافی و چای ِ گران قیمت از یادمان نمی رود . حدود چهل دقیقه در کافه بودیم .

می خواست برای خودش تیشرت بخرد ! بعد از کافه دو نفری رفتیم به انتخاب من دو تیشرت سبز و مشکی خرید ! ساعت حوالی هفت غروب بود ، نامزد خواهرم رفت جایی . من و خواهر جان و الف با هم برگشتیم . اول ِ خیابان پیاده شدیم . از ماشین پایین آمد . انگار دل هیچکداممان نمیخواست از هم جدا شویم ! موقع خداحافظی یک نگاه ... و بعد فشردن ِ پلک هایش روی هم ، به نشانه ی دوست داشتن ، و آرام شدن ِ دلم کافی بود که بپذیرم باید جدا شویم .



[ اولین هدیه ام در اولین دیدار بعد از جواب مثبت دادن - پلاک و زنجیر نقره ]




[ اولین گلی که هدیه گرفتم - گل رز سفید با روبان قرمز ]

نگاه آخر،
همان نگاهی که موقع خداحافظی دو سه قدم رفته ای، رویت را برمیگردانی میبینی هنوز ایستاده دارد نگاهت میکند... همان نگاهی که چشمهایش را یک فشار کوتاه و محکم و با محبت میدهد و تو خیالت راحت می شود و میروی... امان از این نگاه آخر ... ♥️

+ گل های دیگه همون شب از روی تابوت شهید مدافع حرم رسید به دستم ! چسبوندم اطراف گل ِ سفید ِ زندگیم ، که عطر آسمون بگیره این عشق . / همون شب مامان در جریان ِ دیدارمون قرار گرفت :) از سلیقه و هدیه هم خوشش اومد -_-

- حمداً لله -
  • شینـا : )

18- از سفر بازگشته ام . سفر از من باز نمی گردد !

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


میخوام واقعیتو بنویسم، چیزی که شاید خیلی ها ازش نمیگن... وارد عراق که میشی از مرز مهران...همینجور که میری جلو جز بیابون به چشمت نمیخوره... بیابونای کثیف... مسیر جاده پر از زباله ست.... تو راه تک و توک  خونه های خرابه میبینی و حتی رد گلوله های تفنگ رو بعضی دیوارا مشخصه...


نزدیک تر که میشی موکب های بین راهی رو میبینی... و زباله... زباله... نجف دلگیره... پاتو میذاری تو شهرش یه حالی داره ... یه غربتی... انگار هیشکی تو این شهر زندگی نمیکنه... غریب ِ ... غریب ِ ... کسی چه میدونه شاید امام علی علیه السلام هم تو درد دلاشون میگفتن : من الغریب الی الحبیب... 


وارد صحن های حرم امام علی علیه السلام که میشی پر میشی از یه حس آرامش، یه حس خوب ... اما جنس آرامشش فرق میکنه... بی قراری ولی آرومی... نمیدونی کجا کدوم طرف بری...؟! انگار از زمین و آسمون امام علی داره نور محبتشو میپاشه به قلبت و قلب سیاهت هنگ کرده ... یه جور خیلی ناجوری حالت خوبه ... وقتت کمه ...خیلی کم... سه روز برای زیارت حرم مولامون کم بود ... وَ الله کم بود... برای کسی مث من باید حداقل سی روز فرصت داشته باشم تا بتونم یه دل سیر زیارت کنم ... قلبم آماده نبود ... صحنای پر از گنجشک حرم یادم میاد دلم پر میکشه... از حرم امام علی علیه السلام اگه بگم اینه که یه غربت به اندازه ی تمااااااام روز و شبهایی که امام علی علیه السلام بعد از پیامبر (ص) و بعد از حضرت زهرا سلام الله علیها غربت کشیدن تو حرم جامونده... غربتی که حضور امام علی علیه السلام نمیخوان زائرشون زجر بکشه برای همین آرامش حضورشون رو میپاشن به قلبش... چه آرامش غریبی... 


از نجف که میری سمت کربلا، تو مسیر عمودا رو میشمری ... ستونا رو... هزار و خورده ای تا ستون که شماره داره ... میگی میشه یه روز، میشه یه روز پیاده بیام این مسیرو؟ بشمرم عمود اول تا عمود هزار و خورده ای رو؟ تعداد موکب ها تو این مسیر خیلی بیشتره... کویره و یه جاهایی نخل های خرما... یه جاهایی نیمکتای سیمانی درست کردن و توالت برا اونایی که پیاده میرن... دلت گرفت؟ بشکن... گریه کن ... کی به کیه؟ اونجا هر کی خودشه و مولاش... همه میگن - امیری حسین و نعم‌ الامیر ... میرسی کربلا یهو گنبدو میبینی میترکه دلت... هی با اشکات آب میپاشی رو صورتت که از خواب بیدار شی ولی این خواب سنگین تر ازین حرفاست... بیدار نمیشی...نمیشی... دوس داری بمیری... نمیمیری حتی... زنده ای... 


شهر کربلا هنوزم که هنوزه کرب و بلاست... هنوزم پر از خرابه و زباله و ... یه شهر همیشه جنگ زده ی نامرتب... با این همه هنوزم دلگیریش از نجف کمتره... آدماش بیشترن... بیشتر زائرا ایرانی ان... هر جا میری با بغل دستیت میتونی فارسی حرف بزنی... وقتی واسه بار اول پاتو میذاری تو بین الحرمین کفشاتو درمیاری و پابرهنه میری و چشمت به دو تا گنبده... یه قدم میری جلو رو بروت حرمه... برمیگردی عقب پشت سرت حرمه... حیرون میشی ... اسم خودتو میذاری - حیران بین الحرمین - اگه بگم اونجا بهشته دروغ نگفتم به حسین (ع) قسم دروغ نگفتم.... مگه بهشت جایی نیست که توش آروم باشی؟ مگه بهشت جایی نیست که تو پر از عطر خدا باشه؟ میدونی چند هزار تا فرشته دسته دسته هی میان تو حرم آقا و زیارتشون میکنن و باز میرن آسمون و باز دسته ی بعدی فرشته ها؟؟؟ مگه بهشت اونجایی نیست که پر از فرشته ست؟ 


دیگه توان نوشتن ندارم... قلبم جا نداره ... دلم خیلی تنگه... همش میپرسم چرا اینجام؟ مگه شب جمعه نیست؟ باید کربلا باشم... باید زمان برگرده... بره عقب...  باید برم همونجا که - مادرم حضرت زهرا (س) - شبای جمعه میان ... شاید هر شب میان، ولی شبای جمعه حتما بیشتر ...  ای خدااااا... هر چی بیشتر میگذره دلتنگ تر میشم... بیشتر حسرت میخورم... بنویسم که سیر نمیشوم ز تو ... چرا بهتر زیارت نکردم؟ چرا با کیفیت تر نه؟ 


خدایا چیکار کنم دوباره و سه باره و ده باره ، بازم برم؟ حق ندارم به دلم سر بزنم؟ نفهمیدم ولی دلمو جا گذاشتم ... دلم برای دلم تنگه ....  دلم برا حسینم (ع)... برای  مادرم زهرا (س) تنگه... دلم برای بهشتت تنگه... برای مولام علی علیه السلام.... 


میگن حرم عطر سیب میده، من نه عطر سیب حس کردم، نه زیارت خوب و با کیفیتی داشتم نه زائر خوبی بودم، الان حالم اینه ... اونایی که بیشتر وقتشونو تو حرمن و حس و حالشون واقعا حسینی ِ الان چه حالی ان ؟؟؟ 


معجزه ینی این... ینی بری وسط بیابون و شهر جنگ زده و نه چندان پیشرفته و نامرتب، ولی یه جاهاییش دلت و همه ی وجودتو جا بذاری و برگردی... فقطم تو اینطوری نباشی... همه عالم و آدم دیوونه وار برن و بیدل برگردن... معجزه ست... معجزه ...  خدایا ...

- حمداً لله -

  • شینـا : )

17- سرآغازی نو

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


23 سالگی خداحافظ... 24 سالگی سلام... دوست دارم بنویسم که چقدر حالم خوب است، چقدر عطر محبت پیچیده در خانه ی پر آرامشمان... دوست دارم همه چیز را رها کنم و سر به زمین بگذارم... سجده ی شکری و الحمدلله ♥️


که زاده شدم با مهری از آستان جانان... برای این همه روز و ماه و سال که زندگی بخشیدی، برای این نفس هایم، برای آنچه از لطف تو خوردم و پوشیدم و شادی کردم و گاه با دلی تنگ های های گریه سر دادم ... مهربان ِ من... چگونه تو را سپاس گویم برای جانی که بخشیده ای؟ برای روحی که در این جسم خاکی دمیده ای... و برای خودت، که به جای قلب، در سینه ام میتپی... بعد از این شادی بی انتها، چشمهایم خیس می شود، روزهای خوبی را میگذرانم و میدانم که هر چه دارم از توست، تمامی شادی منی، حتی وقتی فراموشت میکنم به یاد من هستی، وقتی ساکت می شوم با من حرف میزنی، وقتی گریه میکنم اشکهایم را پاک میکنی، وقتی میخندم با من میخندی، وقتی راه میروم با من همقدم میشوی... وقتی می نشینم کنار من مینشینی، وقتی میخوابم در آغوشم میگیری و پیشانی ام را میبوسی، وقتی قهر میکنم نازم را میخری، وقتی عصبانی می شوم آرامم میکنی، وقتی دلم میگیرد خودت دلگشایی میکنی، وقتی تمام می شوم دوباره آغازم میکنی... تو خدای منی...


مرا آفریده ای بی منت... بخشیده ای تمام نعمتهایت را... دوستان ِ خوبت را برای دوستی با من انتخاب کرده ای، دشمنانت را از من دور کرده ای، در دستهایم قلم میشود نام بلندت "الله" ... و در چشمانم آب می شود شرم ِ نگاه به این همه محبت و عشقی که پراکنده ای در سرتاسر وجود کوچکی چون من... خدایا امشب 24 سالگی ام را شروع میکنم و در دنیایی که بیش از نیمی از آدمها از ناشکری حضورشان حرف میزنند و میگویند ای کاش نباشم، بمیرم، چرا بدنیا آمده ام و... من ِ کوچک در این دوردست ِ زمین ، برای نعمت بزرگ آفریده شدن شکرگزارت هستم .


[ تولدم - خونه ی بابا - ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ ]


- الحمدلله -


  • شینـا : )

16- سفرنامه ی عشق (12)

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اون شب جمعه که بین الحرمین بودیم، همون شب که بارون ِ غبار بارید و چادرم خاکی شد... همون شب آخر کربلا بودنمون، همون شبی که جلوی ضریح امام حسین علیه السلام دلم شکست... نمیدونم چند وقت منتظر اون شب بودم؟! چقدر تموم آرزوم این بود که یه شب جمعه حرم باشم... ته ته ته دلم بیشتر به خاطر این بود که شنیده بودم شبای جمعه حضرت زهرا (س) میان پیش پسرشون... 


اون شب نتونستم زیارت کنم... دلم خییییلی شکست... حتی نشد یه دل سیر از دور ضریحو نگاه کنم... بیشتر دلم ازین پر بود که حضرت زهرا اونجاست ولی نمیتونم ببینمشون... یه گوشه نشستم سرمو گذاشتم رو پاهام و صداشون کردم... باهاشون حرف زدم... هیچ وقت یادم نمیره که چقد از خودم و گناهام شرمنده بودم... کاش میتونستم خوب باشم... اونقد خوب که وقتی میگم : مامان زهرا ؟ جواب دادنشون رو میشنیدم... 😭


اون شب جمعه تموم شد... دیگه نیست ... خیلی چیزا رو دلم مونده بود... 


میدونید چیه؟ امروز برگشتیم ... همش یکی دو ساعته از مرز رد شدیم... میخواستم بگم این خونواده خیییییلی بزرگن... اهل بیت قابل وصف نیستن... هر جور شده دلتو آروم میکنن... نمیذارن دل شکسته از خونشون برگردی... آخه امروز همین که از مرز رد شدیم لب جاده یه تابلوی بزرگ حدیث نوشته بود: " حضرت زهرا (س) کنار تک تک زائران پسرش حسین علیه السلام حاضر می شود و برایشان طلب مغفرت میکند " ... همین حدیث برام کافی بود... برای اون شب جمعه که فکر کنم به اون لحظه ای که سرمو گذاشتم رو پاهام و با حضرت زهرا حرف زدم ینی ایشون کنارم بودن؟ اشکامو دیدن؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭 خدایا چه جوری بمیرم برا مامان زهرام که ازم راضی باشی؟


[ روی شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس - مسیر برگشت - ایران - یا زهرا ]


- حمداً لله -

  • شینـا : )