پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

84- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از جلسه ی توجیهی با چادر سفیدامون و حضرات آقا ، دسته جمعی رفتیم حرم ... قشنگیش این بود که برای افتتاحیه بردنمون صحن حضرت زهرا سلام الله علیها ... و این قشنگ ترین اتفاق بود که حوالی دهه ی فاطمیه ، افتتاحیه ی مراسم رو اونجا باشیم ... تو حرم ِ حضرت ِ شاه :) یکمی برامون حرف زدن و خندوندن ... بعدش روضه ی حضرت ِ زهرا ... که هق هقا یهو گرفت بالا ... و اشکا هی ریخت و ریخت و ریخت ... چیزی نمیتونم برای وصف ِ اون حال بگم جز : زیبا ... زیبا ... زیبا ...مراسم که تموم شد به صف از رواق حضرت زهرا سلام الله علیها اومدیم بیرون ، دم در خروجی دو تا خادم واستاده بودن و بهمون ژتون دادن !


 


شام فرداشب رو مهمون حضرت سلطان بودیم ... و این برای من یه لطف بزرگ بود ... یه حس خوب ... حس مهمون بودن ... مهمون ِ غریب ِ خراسان ... شام ِ شب ِ اول ِ دهه ی فاطمیه رو مهمون ِ آقا باشی چه خوبه ... کاش میتونستم برای این همه لطف از خدایی که اینقدر حال و احوال خوب رو ریخت تو وجودمون تشکر ویژه کنم ... الحمدلله علی کل حال ...


  • شینـا : )

83- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب ساعتای ده و نیم راه افتادیم با اتوبوس سمت ِ مشهد :) تو مسیر برف میبارید . حضرت ِ آقا قرص ماشین خورده بود خوابید . کتش رو هم دراورده بود گذاشته بود زیر سر من که بخوابم ... ماشین ِ خوبی بود خدا رو شکر ... یکمی بیدار بودم ، یکمی خواب ... خونده بودم تو صحیفه ی سجادیه که با هر قطره بارون انگار یه فرشته از اسمون میاد پایین ... دیدم برف میاد ، گفتم لابد فرشته بستنی یا آلاسکافرشته هم همراه این دونه های خوشگل برف میاد پایین ... گفتم نکنه این فرشته ها دلشون بخواد با کسی حرف بزنن (!) دو سه جمله باهاشون حرف زدم و دعا کردم و خوابم برد :) صبح امروز رسیدیم مشهد . رفتیم هتل الغدیر و پذیرش شدیم ، هتل خوبیه ... همون اول بهمون نفری یه چادر سفید دادن که برای مراسم همراهمون باشه ... 

یکم استراحت کردیم و رفتیم بیرون ... هوا خیلی سرد بود ، رفتیم حرم ... یه نیم ساعتی حرم بودیم ... اولین زیارتنامه رو از طرف حضرت زهرا سلام الله علیها خوندم هدیه به امام حسین و امام زمان (عج) ... از حرم برگشتیم و رفتیم تو مسیر یه خورده تو بازار گشتیم و ساعتای یک هم رفتیم ناهار *__* 

بعد از ناهار از خستگی خابیدیم تا ساعتای سه و نیم ... سه و نیم رفتیم جلسه ی توجیهی تا حوالی چهار و نیم عصر ... 

فعلا بسه تا همینجا بقیه شو بعدا مینویسم :))

  • شینـا : )

82- کارت عروسی به سبک مجازی *__*

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم :)

اصلا همین که برامون کارت عروسی چاپ کردن و اسمای خودمون روش نوشته بود کلی ذوق زدم کرد ! هر چند حوالی دهه ی فاطمیه ست نمیشه کِل کشید ، اما از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم میتونه همین باشه ... که روز یکشنبه ( روز ِ متعلق به امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها ) بخوایم راهی شیم ... هشتمین روز از ماه باشه و بخوایم بریم حرم هشتمین خورشید :) اصلا یه جور خیلی خاصی تو این سرما همه چیز دلنشینه :) 

[ پیوندمان مبارک :)))  ]

البته عروسی مون ان شاالله تابستونِ ... فعلا علی الحساب اگه خدا بخواد میریم ازدواج دانشجویی *___*

  • شینـا : )

۸۱- چقدر گریه ؟ همین گریه هایمان کافی ست ...

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از یه عالمه ترکوندن بغضا و ریختن اشکای ناشی از دل گرفتگی و دلتنگی و دلشوره های توأم با ذوق و شوق و شعف ، اومدم برا دلم بنویسم که : دل جان ، حواستو جمع کن ... این سفر مشهد یکم فرق میکنه ...


هشتم - شب :)

بعد دل گفت : کاش میتونستم صدایی داشته باشم که بتونه به بزرگی ِ خود خدا ، بگه الحمدلله :))

  • شینـا : )

80- نذری

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

یکی از بچه های قدیمی خوابگاه پی ام داد که :

دیشب خواب دیدم نذری میدی نمیدونم برا امام حسین علیه السلام بود یا امام زمان (عج) ؟! ولی بستنی سنتی نذری میدادی :)

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... دلم یه جوریه ... نکنه کسی از بالا صدا کرده باشه ؟ هوم ؟ رفیق نیمه راه شدم آقا ؟ :( میشه پستایی که میذارم کانال ، نذر چشمای شما باشه ؟ صداتون کنم نور ِ چشمای مادر ؟ 

+ اشک ِ دلتنگی 

  • شینـا : )

۷۹- تو همیشه عاشقی رو از من بهتر بلد بودی *__*

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۲۵ ب.ظ

بهش گفتم تو نیمه ی جانمی ...

گفت تو تمام ِ جانمی 😊💚

  • شینـا : )

78- نیمه ی جانم ❤

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از ۱۸ روز دوری ، الان تو راهه و داره میاد و چی بهتر ازین ! ولادت حضرت ِ زینب سلام الله علیهاست و بهترین عیدی برام همین بود ... اینکه بعد از کلی دلتنگی و غصه عزیزترینم از راه برسه :) خدا جون خیلی مرسی ... الهی که سالم برسه مسافرم ... و کلی روزای خوب داشته باشیم کنار هم ...

اینو خوب یاد گرفتم که کار دنیا همینه ... یه روز فراق یه روز وصال ... یه روز غم و یه روز شادی ... پس جدی نمیگیرم زیاد و سعی میکنم بهترین ِ ممکن باشم توی هر لحظه ! خدایا برای تک تک لحظه هایی که روزی ِ من میکنی ازت ممنونم ... الحمدلله :)

  • شینـا : )

۷۷- بیدارترین

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خدایا میخواستم بگم دوستت دارم . همین + تمام حرفای ناشی از احساسی که پشت این جمله هست اما نمیشه به زبون آورد :) 

صبح بیدارم کن ! شب بخیر :*

  • شینـا : )

76- مادر

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سر شب یکی برگشت به ناحق به مامان گفت : بچه هات دوستت ندارن ! از کاراشون معلوم ِ ...از شدت شرم رفتم تو اتاق یه نیم ساعتی گریه کردم ! حالا که آخر شب ِ مامان اومده میگه تو امشب گریه کردی ولی واسه چی رو نمیدونم ! هر چی انکار کردم قبول نکرد ! مامان میگه : چشمات به من دروغ نمیگه :) گفتم اره گریه کردم ... چون بهت میگن که دوستت نداریم (!) ... مامان میگه مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! بگذریم ...


داشتم فک میکردم از کارامون معلومه که مامان زهرا سلام الله علیها رو دوس نداریم ؟! ینی یکی از بیرون بهمون نگاه میکنه میره به حضرت میگه بچه هات دوستت ندارن ؟ از کاراشون معلومه ! اون وقت اگه اینو بگن اون حجم از بغض و غمی که میشینه تو این دلای تنگ رو کجا اشک بریزیم که غرق نشیم توش ؟ کاش لا به لای این اشکا حضرت ِ مادر بیان و بگن : دخترم/پسرم تو امشب گریه کردی :) واسه اینکه ته دلت دوسم داری اما هنوز نمود پیدا نکرده تو اعمالت ... همینم فعلا قبوله ... تا بعد بزرگتر بشی !!! اصلا مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! 


+ وقتی همه چی به تو ختم میشه ینی ته عشقای دنیا و عقبایی حضرت ِ دلبر ♥️

  • شینـا : )