پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

88- به سوی نور

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

راستی اگه این پاها ما رو تو مسیر خدا نبره ، پس برای چی با همیم ؟! سخت ِ ... مامان زهرا (س) جان ! خودت کمکمون کن ... دستمونو بگیر و مثل همیشه هوامونو داشته باش ... 



[ روزی که داشت میرفت - جمعه - 13 بهمن - النگدره ]

خدایا عاقبت بخیری بهمون بده ... به ما و همه ...

  • شینـا : )

87- راز ِ مخفی

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خواب دیده بود ... گفت امام رضا علیه السلام گفته از بین کلمات این جمله اسم دخترتو انتخاب کن : 

" تمنای دلم را کنی ، حرمم را مأمن ات خواهم کرد . " 

اسمی به جز - زهرا - نیومد تو ذهنم برای این قشنگترین و پرمعناترین جمله ی ممکن !


اللهم ارزقنا نی نی ناز ِ سالم ِ صالح ِ باهوش ِ خوش اخلاق :)
ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعل للمتقین اماما ^_^ ... دلم تمنا میکنه زهرایی باشه ... هعی ...

  • شینـا : )

86- همسفر تا بهشت

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح روز دوم ساعت هفت بیدار شدیم ، اماده شدیم و رفتیم صبحونه ... خب خدا رو شکر صبحونه ی خیلی مفصل و عالی ای بود ! دلی از عزا در اوردیم و کم کم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برج سپید . جشن ازدواجمون برج سپید بود . سالنش خیلی شکیل و مجری خیلی خوبی داشتیم . همینکه حرف دل رو با طنز بیان میکرد و ترکیده بودیم از خنده ، خودش عالی بود . آقای روشن دلی برامون چند تا اهنگ درباره حضرت زهرا خوند و اشک بود که میریخت :) 



آقای دکتر حبشی به عنوان استاد یه سری مباحث مربوط به زندگی رو برامون تدریس کردن که واقعا استفاده کردیم و به نظرم خیلی کاربردی و مفید بود حرفاشون . بعد از تموم شدن این مراسمات رفتیم بیرون و پذیرایی شدیم ، طبقه ی پایین نمایشگاه کتاب بود که حضرت ِ دلبر به انتخاب خودم سه تا کتاب برام خرید . سلام بر ابراهیم جلد یک و دو ، و کتاب انسان ۲۵۰ ساله . 


حدود نیم ساعت بعد از پذیرایی و نماز ، اقایون و خانوما سالن هاشون جدا شد و اساتید دیگه ای برامون حرف زدن . یه دور هم تو این کلاسا ترکیدیم از خنده :))) به نظرم قشنگترین و بهترین نوع تدریس اینه که با طنز برات شرح و بسط بدن ... اینجوری هیچ وقت یادت نمیره ... موقع خروج ازین کلاس دم در بهمون یکی یه دونه شاخه گل رز دادن و طبقه پایین مجدد به هم پیوستن آقایون و خانوما *__* و رفتیم هتل و ناهار و یکمی استراحت کردیم .

ساعتای چهار و نیم رفتیم خرید و سوغاتی خریدیم واسه برو بچ ... تو بازارا گشتیم تا ساعت هفت . ساعت هفت رفتیم صحن جامع رضوی و مهمانسرای غدیر ، شام مهمون امام رضای جان بودیم .اونم چی ؟ عشقم فسنجون ^____^ غذامون رو گرفتیم و برگشتیم هتل . یکی از غذاها رو دو نفری خوردیم و یکیش رو هم گذاشتیم فریزر بیاریم برای خونواده :)


خدایا با چه زبونی ازت تشکر کنم برای این همه نعمت ؟ الحمدلله علی کل نعمه :)

  • شینـا : )

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

84- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از جلسه ی توجیهی با چادر سفیدامون و حضرات آقا ، دسته جمعی رفتیم حرم ... قشنگیش این بود که برای افتتاحیه بردنمون صحن حضرت زهرا سلام الله علیها ... و این قشنگ ترین اتفاق بود که حوالی دهه ی فاطمیه ، افتتاحیه ی مراسم رو اونجا باشیم ... تو حرم ِ حضرت ِ شاه :) یکمی برامون حرف زدن و خندوندن ... بعدش روضه ی حضرت ِ زهرا ... که هق هقا یهو گرفت بالا ... و اشکا هی ریخت و ریخت و ریخت ... چیزی نمیتونم برای وصف ِ اون حال بگم جز : زیبا ... زیبا ... زیبا ...مراسم که تموم شد به صف از رواق حضرت زهرا سلام الله علیها اومدیم بیرون ، دم در خروجی دو تا خادم واستاده بودن و بهمون ژتون دادن !


 


شام فرداشب رو مهمون حضرت سلطان بودیم ... و این برای من یه لطف بزرگ بود ... یه حس خوب ... حس مهمون بودن ... مهمون ِ غریب ِ خراسان ... شام ِ شب ِ اول ِ دهه ی فاطمیه رو مهمون ِ آقا باشی چه خوبه ... کاش میتونستم برای این همه لطف از خدایی که اینقدر حال و احوال خوب رو ریخت تو وجودمون تشکر ویژه کنم ... الحمدلله علی کل حال ...


  • شینـا : )

83- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب ساعتای ده و نیم راه افتادیم با اتوبوس سمت ِ مشهد :) تو مسیر برف میبارید . حضرت ِ آقا قرص ماشین خورده بود خوابید . کتش رو هم دراورده بود گذاشته بود زیر سر من که بخوابم ... ماشین ِ خوبی بود خدا رو شکر ... یکمی بیدار بودم ، یکمی خواب ... خونده بودم تو صحیفه ی سجادیه که با هر قطره بارون انگار یه فرشته از اسمون میاد پایین ... دیدم برف میاد ، گفتم لابد فرشته بستنی یا آلاسکافرشته هم همراه این دونه های خوشگل برف میاد پایین ... گفتم نکنه این فرشته ها دلشون بخواد با کسی حرف بزنن (!) دو سه جمله باهاشون حرف زدم و دعا کردم و خوابم برد :) صبح امروز رسیدیم مشهد . رفتیم هتل الغدیر و پذیرش شدیم ، هتل خوبیه ... همون اول بهمون نفری یه چادر سفید دادن که برای مراسم همراهمون باشه ... 

یکم استراحت کردیم و رفتیم بیرون ... هوا خیلی سرد بود ، رفتیم حرم ... یه نیم ساعتی حرم بودیم ... اولین زیارتنامه رو از طرف حضرت زهرا سلام الله علیها خوندم هدیه به امام حسین و امام زمان (عج) ... از حرم برگشتیم و رفتیم تو مسیر یه خورده تو بازار گشتیم و ساعتای یک هم رفتیم ناهار *__* 

بعد از ناهار از خستگی خابیدیم تا ساعتای سه و نیم ... سه و نیم رفتیم جلسه ی توجیهی تا حوالی چهار و نیم عصر ... 

فعلا بسه تا همینجا بقیه شو بعدا مینویسم :))

  • شینـا : )

82- کارت عروسی به سبک مجازی *__*

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم :)

اصلا همین که برامون کارت عروسی چاپ کردن و اسمای خودمون روش نوشته بود کلی ذوق زدم کرد ! هر چند حوالی دهه ی فاطمیه ست نمیشه کِل کشید ، اما از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم میتونه همین باشه ... که روز یکشنبه ( روز ِ متعلق به امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها ) بخوایم راهی شیم ... هشتمین روز از ماه باشه و بخوایم بریم حرم هشتمین خورشید :) اصلا یه جور خیلی خاصی تو این سرما همه چیز دلنشینه :) 

[ پیوندمان مبارک :)))  ]

البته عروسی مون ان شاالله تابستونِ ... فعلا علی الحساب اگه خدا بخواد میریم ازدواج دانشجویی *___*

  • شینـا : )

۸۱- چقدر گریه ؟ همین گریه هایمان کافی ست ...

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از یه عالمه ترکوندن بغضا و ریختن اشکای ناشی از دل گرفتگی و دلتنگی و دلشوره های توأم با ذوق و شوق و شعف ، اومدم برا دلم بنویسم که : دل جان ، حواستو جمع کن ... این سفر مشهد یکم فرق میکنه ...


هشتم - شب :)

بعد دل گفت : کاش میتونستم صدایی داشته باشم که بتونه به بزرگی ِ خود خدا ، بگه الحمدلله :))

  • شینـا : )

80- نذری

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

یکی از بچه های قدیمی خوابگاه پی ام داد که :

دیشب خواب دیدم نذری میدی نمیدونم برا امام حسین علیه السلام بود یا امام زمان (عج) ؟! ولی بستنی سنتی نذری میدادی :)

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... دلم یه جوریه ... نکنه کسی از بالا صدا کرده باشه ؟ هوم ؟ رفیق نیمه راه شدم آقا ؟ :( میشه پستایی که میذارم کانال ، نذر چشمای شما باشه ؟ صداتون کنم نور ِ چشمای مادر ؟ 

+ اشک ِ دلتنگی 

  • شینـا : )

۷۹- تو همیشه عاشقی رو از من بهتر بلد بودی *__*

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۲۵ ب.ظ

بهش گفتم تو نیمه ی جانمی ...

گفت تو تمام ِ جانمی 😊💚

  • شینـا : )