پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

18- از سفر بازگشته ام . سفر از من باز نمی گردد !

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


میخوام واقعیتو بنویسم، چیزی که شاید خیلی ها ازش نمیگن... وارد عراق که میشی از مرز مهران...همینجور که میری جلو جز بیابون به چشمت نمیخوره... بیابونای کثیف... مسیر جاده پر از زباله ست.... تو راه تک و توک  خونه های خرابه میبینی و حتی رد گلوله های تفنگ رو بعضی دیوارا مشخصه...


نزدیک تر که میشی موکب های بین راهی رو میبینی... و زباله... زباله... نجف دلگیره... پاتو میذاری تو شهرش یه حالی داره ... یه غربتی... انگار هیشکی تو این شهر زندگی نمیکنه... غریب ِ ... غریب ِ ... کسی چه میدونه شاید امام علی علیه السلام هم تو درد دلاشون میگفتن : من الغریب الی الحبیب... 


وارد صحن های حرم امام علی علیه السلام که میشی پر میشی از یه حس آرامش، یه حس خوب ... اما جنس آرامشش فرق میکنه... بی قراری ولی آرومی... نمیدونی کجا کدوم طرف بری...؟! انگار از زمین و آسمون امام علی داره نور محبتشو میپاشه به قلبت و قلب سیاهت هنگ کرده ... یه جور خیلی ناجوری حالت خوبه ... وقتت کمه ...خیلی کم... سه روز برای زیارت حرم مولامون کم بود ... وَ الله کم بود... برای کسی مث من باید حداقل سی روز فرصت داشته باشم تا بتونم یه دل سیر زیارت کنم ... قلبم آماده نبود ... صحنای پر از گنجشک حرم یادم میاد دلم پر میکشه... از حرم امام علی علیه السلام اگه بگم اینه که یه غربت به اندازه ی تمااااااام روز و شبهایی که امام علی علیه السلام بعد از پیامبر (ص) و بعد از حضرت زهرا سلام الله علیها غربت کشیدن تو حرم جامونده... غربتی که حضور امام علی علیه السلام نمیخوان زائرشون زجر بکشه برای همین آرامش حضورشون رو میپاشن به قلبش... چه آرامش غریبی... 


از نجف که میری سمت کربلا، تو مسیر عمودا رو میشمری ... ستونا رو... هزار و خورده ای تا ستون که شماره داره ... میگی میشه یه روز، میشه یه روز پیاده بیام این مسیرو؟ بشمرم عمود اول تا عمود هزار و خورده ای رو؟ تعداد موکب ها تو این مسیر خیلی بیشتره... کویره و یه جاهایی نخل های خرما... یه جاهایی نیمکتای سیمانی درست کردن و توالت برا اونایی که پیاده میرن... دلت گرفت؟ بشکن... گریه کن ... کی به کیه؟ اونجا هر کی خودشه و مولاش... همه میگن - امیری حسین و نعم‌ الامیر ... میرسی کربلا یهو گنبدو میبینی میترکه دلت... هی با اشکات آب میپاشی رو صورتت که از خواب بیدار شی ولی این خواب سنگین تر ازین حرفاست... بیدار نمیشی...نمیشی... دوس داری بمیری... نمیمیری حتی... زنده ای... 


شهر کربلا هنوزم که هنوزه کرب و بلاست... هنوزم پر از خرابه و زباله و ... یه شهر همیشه جنگ زده ی نامرتب... با این همه هنوزم دلگیریش از نجف کمتره... آدماش بیشترن... بیشتر زائرا ایرانی ان... هر جا میری با بغل دستیت میتونی فارسی حرف بزنی... وقتی واسه بار اول پاتو میذاری تو بین الحرمین کفشاتو درمیاری و پابرهنه میری و چشمت به دو تا گنبده... یه قدم میری جلو رو بروت حرمه... برمیگردی عقب پشت سرت حرمه... حیرون میشی ... اسم خودتو میذاری - حیران بین الحرمین - اگه بگم اونجا بهشته دروغ نگفتم به حسین (ع) قسم دروغ نگفتم.... مگه بهشت جایی نیست که توش آروم باشی؟ مگه بهشت جایی نیست که تو پر از عطر خدا باشه؟ میدونی چند هزار تا فرشته دسته دسته هی میان تو حرم آقا و زیارتشون میکنن و باز میرن آسمون و باز دسته ی بعدی فرشته ها؟؟؟ مگه بهشت اونجایی نیست که پر از فرشته ست؟ 


دیگه توان نوشتن ندارم... قلبم جا نداره ... دلم خیلی تنگه... همش میپرسم چرا اینجام؟ مگه شب جمعه نیست؟ باید کربلا باشم... باید زمان برگرده... بره عقب...  باید برم همونجا که - مادرم حضرت زهرا (س) - شبای جمعه میان ... شاید هر شب میان، ولی شبای جمعه حتما بیشتر ...  ای خدااااا... هر چی بیشتر میگذره دلتنگ تر میشم... بیشتر حسرت میخورم... بنویسم که سیر نمیشوم ز تو ... چرا بهتر زیارت نکردم؟ چرا با کیفیت تر نه؟ 


خدایا چیکار کنم دوباره و سه باره و ده باره ، بازم برم؟ حق ندارم به دلم سر بزنم؟ نفهمیدم ولی دلمو جا گذاشتم ... دلم برای دلم تنگه ....  دلم برا حسینم (ع)... برای  مادرم زهرا (س) تنگه... دلم برای بهشتت تنگه... برای مولام علی علیه السلام.... 


میگن حرم عطر سیب میده، من نه عطر سیب حس کردم، نه زیارت خوب و با کیفیتی داشتم نه زائر خوبی بودم، الان حالم اینه ... اونایی که بیشتر وقتشونو تو حرمن و حس و حالشون واقعا حسینی ِ الان چه حالی ان ؟؟؟ 


معجزه ینی این... ینی بری وسط بیابون و شهر جنگ زده و نه چندان پیشرفته و نامرتب، ولی یه جاهاییش دلت و همه ی وجودتو جا بذاری و برگردی... فقطم تو اینطوری نباشی... همه عالم و آدم دیوونه وار برن و بیدل برگردن... معجزه ست... معجزه ...  خدایا ...

- حمداً لله -

  • شینـا : )

17- سرآغازی نو

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


23 سالگی خداحافظ... 24 سالگی سلام... دوست دارم بنویسم که چقدر حالم خوب است، چقدر عطر محبت پیچیده در خانه ی پر آرامشمان... دوست دارم همه چیز را رها کنم و سر به زمین بگذارم... سجده ی شکری و الحمدلله ♥️


که زاده شدم با مهری از آستان جانان... برای این همه روز و ماه و سال که زندگی بخشیدی، برای این نفس هایم، برای آنچه از لطف تو خوردم و پوشیدم و شادی کردم و گاه با دلی تنگ های های گریه سر دادم ... مهربان ِ من... چگونه تو را سپاس گویم برای جانی که بخشیده ای؟ برای روحی که در این جسم خاکی دمیده ای... و برای خودت، که به جای قلب، در سینه ام میتپی... بعد از این شادی بی انتها، چشمهایم خیس می شود، روزهای خوبی را میگذرانم و میدانم که هر چه دارم از توست، تمامی شادی منی، حتی وقتی فراموشت میکنم به یاد من هستی، وقتی ساکت می شوم با من حرف میزنی، وقتی گریه میکنم اشکهایم را پاک میکنی، وقتی میخندم با من میخندی، وقتی راه میروم با من همقدم میشوی... وقتی می نشینم کنار من مینشینی، وقتی میخوابم در آغوشم میگیری و پیشانی ام را میبوسی، وقتی قهر میکنم نازم را میخری، وقتی عصبانی می شوم آرامم میکنی، وقتی دلم میگیرد خودت دلگشایی میکنی، وقتی تمام می شوم دوباره آغازم میکنی... تو خدای منی...


مرا آفریده ای بی منت... بخشیده ای تمام نعمتهایت را... دوستان ِ خوبت را برای دوستی با من انتخاب کرده ای، دشمنانت را از من دور کرده ای، در دستهایم قلم میشود نام بلندت "الله" ... و در چشمانم آب می شود شرم ِ نگاه به این همه محبت و عشقی که پراکنده ای در سرتاسر وجود کوچکی چون من... خدایا امشب 24 سالگی ام را شروع میکنم و در دنیایی که بیش از نیمی از آدمها از ناشکری حضورشان حرف میزنند و میگویند ای کاش نباشم، بمیرم، چرا بدنیا آمده ام و... من ِ کوچک در این دوردست ِ زمین ، برای نعمت بزرگ آفریده شدن شکرگزارت هستم .


[ تولدم - خونه ی بابا - ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ ]


- الحمدلله -


  • شینـا : )

16- سفرنامه ی عشق (12)

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اون شب جمعه که بین الحرمین بودیم، همون شب که بارون ِ غبار بارید و چادرم خاکی شد... همون شب آخر کربلا بودنمون، همون شبی که جلوی ضریح امام حسین علیه السلام دلم شکست... نمیدونم چند وقت منتظر اون شب بودم؟! چقدر تموم آرزوم این بود که یه شب جمعه حرم باشم... ته ته ته دلم بیشتر به خاطر این بود که شنیده بودم شبای جمعه حضرت زهرا (س) میان پیش پسرشون... 


اون شب نتونستم زیارت کنم... دلم خییییلی شکست... حتی نشد یه دل سیر از دور ضریحو نگاه کنم... بیشتر دلم ازین پر بود که حضرت زهرا اونجاست ولی نمیتونم ببینمشون... یه گوشه نشستم سرمو گذاشتم رو پاهام و صداشون کردم... باهاشون حرف زدم... هیچ وقت یادم نمیره که چقد از خودم و گناهام شرمنده بودم... کاش میتونستم خوب باشم... اونقد خوب که وقتی میگم : مامان زهرا ؟ جواب دادنشون رو میشنیدم... 😭


اون شب جمعه تموم شد... دیگه نیست ... خیلی چیزا رو دلم مونده بود... 


میدونید چیه؟ امروز برگشتیم ... همش یکی دو ساعته از مرز رد شدیم... میخواستم بگم این خونواده خیییییلی بزرگن... اهل بیت قابل وصف نیستن... هر جور شده دلتو آروم میکنن... نمیذارن دل شکسته از خونشون برگردی... آخه امروز همین که از مرز رد شدیم لب جاده یه تابلوی بزرگ حدیث نوشته بود: " حضرت زهرا (س) کنار تک تک زائران پسرش حسین علیه السلام حاضر می شود و برایشان طلب مغفرت میکند " ... همین حدیث برام کافی بود... برای اون شب جمعه که فکر کنم به اون لحظه ای که سرمو گذاشتم رو پاهام و با حضرت زهرا حرف زدم ینی ایشون کنارم بودن؟ اشکامو دیدن؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭 خدایا چه جوری بمیرم برا مامان زهرام که ازم راضی باشی؟


[ روی شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس - مسیر برگشت - ایران - یا زهرا ]


- حمداً لله -

  • شینـا : )

15-سفرنامه ی عشق (11)

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شده نشسته باشی تو حرم امام حسین و دلت یهو برای امام رضا تنگ شه؟ خیییییلی احساس قشنگیه... درست مث وقتی رفتی سفر و دلت برای اعضای خانوادت تنگ میشه... اون احساس راحتی که با امام رضا داریم شاید با امام حسین نداشته باشیم ، نه که راحت نباشیم، اما یه حسی داریم مث اینکه امام رضا مال خودمونه ... ♥️ قربونت برم آقا جون... خوبیش این بود که فرداش رفتیم کاظمین... رفتیم دیدن پدر و پسر امام رضای جان... قربونشون برم من... هتلمون اونقد نزدیک بود که از پنجره میشد ببینی دو تا گنبد خوشگلشونو... ای جان دلم... لیاقت نداشتم خیلی خوب زیارت کنم اما در حد خودم همون بوسه به ضریح قشنگشون برام کافی بود... 


[ کاظمین - گنبد پدربزرگ و نوه - عکس از پنجره ی هتلمون - ۲۶ فروردین ۱۳۹۶ ]


دیشب بعد شام توی رستوران ، یه چند دقیقه ای روایتگری از این دو امام عزیز و یه روضه ی کوتاه بود... به محض رسیدن به اوج گریه ی حاضرین، چنان آسمون باریدن گرفت که اطمینان پیدا کردم فرشته های آسمون هم برای غریبی امام جواد و امام موسی کاظم علیه السلام اشک میریزن...


خدایا شکرت... 

خدایا شکرت... 

خدایا شکرت... 


  • شینـا : )

14- سفرنامه ی عشق (10)

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

[ بین الحرمین - گنبد امام حسین علیه السلام - شب جمعه - ۲۵ فروردین ۹۶]


- حمداً لله -

  • شینـا : )

13- سفرنامه ی عشق (9)

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۰۱ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


[هوای غبارآلود کربلا- حرم حضرت اباالفضل]

قرار بود پنج شنبه عصر سفره ی حضرت اباالفضل داشته باشیم تو بین الحرمین، اما طوفان اونقد شدید و گرد و غبار زیاد بود که اجازه ندادن بریم... رفتیم نمازخونه ی هتل و اونجا زیارت عاشورا و روضه و مداحی خوندیم و نماز جماعت ... بعد از شام که هوا بهتر شد حوالی ساعت 10 رفتیم حرم و بسته های نخود و کشمش و آجیل و میوه ها رو چیدیم و پرچم یا حسین رو گذاشتیم روش... نشستیم دور تا دورش... روضه و مداحی خوندیم و گریه...


[ سفره ی حضرت اباالفضل - شب جمعه - بین الحرمین ]


یکمی که گذشت بارون نم نم شروع شد و از اونجایی که هنوز گرد و غبار تو هوا بود، به جای قطره های بارون از آسمون قطره های گِل میبارید... چادرم خاکی و نم نم گلی شد... بعد از روضه و مداحی نذری ها رو پخش کردیم ... دعای کمیل و شب جمعه بین الحرمین یه صفای خاصی داره... خدا قسمت کنه... کم کم رفتیم برای آخرین زیارت... اول حرم امام حسین... و دلی که یه جور غمگینی شکست و نتونست خوب زیارت کنه... 😔 و بعد حرم حضرت اباالفضل... خیلی چیزا رو دلم موند... خیلی چیزایی که نمیگم... خدایا حاجت همه رو به حق امام حسین و حضرت عباس بده ♥️


امروز صبح اومدیم کاظمین... 

  • شینـا : )

12- سفرنامه ی عشق (8)

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز صبح رفتیم خونه ی کلیددار حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام... حاج آقا شیخ عباس کشوانی... حدود 485 سال هست که نسل به نسل این سِمَت از اجدادشون بهشون رسیده... آقای کشوانی یه پیرمرد ساده و با لحن صدای آروم، حدود 90 سال سن دارن، میگن این خونه رو آقا ابوالفضل بهم دادن... برامون حرف میزد... میگفت این چیزایی که واستون تعریف میکنم شنیده هام نیست، شنیده ها رو نمیگم... این حرفا دیده هاست... میگفت اینا رو با چشم خودم دیدم که تعریف میکنم ... 


برامون از زنده شدن نوزادی گفت که سه روز بود مُرده بود... و بچه ی کوچیکی که بی دست و پا و بی زبون و بی هیچی بود و شد یه بچه ی سالمی که راحت و خوب حرف میزد... شرح کامل این دیده ها زیادن نمینویسم... 


سوغاتی من از کربلای امروز از قول حاج آقا کشوانی:


1-  اینکه هر روز زیارت عاشورا بخونید. 

2- اینکه هر روز از طرف امام رضا به پنج تن سلام کنید... همون سلام اول زیارت عاشورا رو...

3- اینکه هر روز بعد از نماز صبح ، ظهر ، و مغرب دو رکعت نماز همراه با تسبیحات حضرت زهرا هدیه کنید به امام زمان...

با انجام اینا هم توی این دنیا هم اون دنیا بی نیاز از همه اید... ان شاالله این یادگاری رو بگیریم و انجام بدیم و به بقیه هم بگیم ♥️

- حمداً لله -

  • شینـا : )

11- سفرنامه ی عشق (7)

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ساعت یک و نیم بیدار شدیم، نامه ها و اسامی را گذاشتم لای کتابم و رفتیم حرم... اول رفتیم حرم امام حسین علیه السلام و زیارت کردیم... اسم ها را همراه با نامه ها انداختم در ضریح مبارک مولایمان حسین علیه السلام... توی هر ضریحی را که ببینی پر از پول است ... اما امروز ضریح امام حسین علیه السلام را که نگاه میکردم دور تا دور قسمت خانم ها ، اگه اشتباه ندیده باشم لابه لای پول ها پر کاغذ بود... پر از نامه... پر از درد دل... آقای من... حسین جان ... فدایت بشوم که اینقدر مهربونی با همه... 

[ ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین ]


بعد از حرم امام حسین رفتیم زیارت حضرت ابوالفضل... زیارت کردیم و دوباره برگشتیم حرم امام حسین علیه السلام برای نماز صبح... زیارت امام حسین علیه السلام خوب بود... خییییییلی خوب تر از خوب، همان لحظه ای که دیدم کنج شش گوشه ام... هیچکس جلویم نیست، هیچ فاصله ی بین من و آن کنج قشنگ نیست... خدایا نمیدانم چه بگویم... نمیدانم چه طور تشکر کنم... که اییییینقدر به منه بی سروپا لطف کردی... اگر آفریده شدم و به من عمری دادی، که در طول عمرم زمانی کوتاه را کربلا باشم، بین الحرمین باشم، کنج شش گوشه باشم، من افتخار میکنم به زنده بودنم و با تمام وجود شکرت میکنم خدا... الحمدلله... 

[ شد آن روزی که در سجده بگویم ، رسیدم کربلا الحمدلله ]


این همان بهترین وقتی بود که میتوانستی دعاهایم را مستجاب کنی... هر وقت کربلا میخواستم و نمیشد میگفتم پس کی ؟ و خودت در گوشم نجوا کردی - بهترین وقتش - ... چه وقتی بهتر از تولد امام علی را نجف بودن و وفات حضرت زینب را کربلا بودن... امروز بعد نماز صبح، در حرم امام حسین علیه السلام ، کنار قتلگاه، چه مراسمی... چه عشقی... چه اشکی... یا حضرت زینب (س)... کاش میشد حال امروز صبح قتلگاه و روضه ی حضرت زینب را نوشت... اما نمیشود... نمیتوانم... عاجزم... 


خدایا شکرت... شکرت خدای من ... به یاد همه بودم، برایتان دعا کردم... جایتان خیلی خالی بود... خیییییییییییییلی... شب بروی توی حرم و بیایی بیرون ببینی همه جا روشن شده... این عشق ترین است ... 

[ سیر نمی شوم ز تو حسین ِ من ]


- حمداً لله -

  • شینـا : )

10- سفرنامه ی عشق (۶)

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز از نجف با اتوبوس به سمت کربلا حرکت کردیم، ستون های بین راه را نگاه میکردیم، موکب های اربعین را... شماره های روی ستون ها را میخواندیم... آقا محمدرضای 5 ساله کنار بابایش برایمان مداحی میکرد و با آرزوی پیاده روی اربعین همخوانی میکردیم :


 " کنار ِ قدم های جابر...  

سوی نینوا رهسپاریم

ستون های این جاده را ما... 

به شوق حرم میشماریم "


نمیدانم کلمات را چگونه بنویسم که بتواند تمام احساس شادی و غم و بُهت و اشک را یکجا نشان دهد... همین حالا دلم میخواهد کسی روی صورتم آب بپاشد و بیدارم کند از این خواب... میترسم... میترسم... اگر خواب است بگویید که بیدار شو و در آرزوی کربلا جان بده... و اگر خواب نیست ای خدا، کاری کن تمام نشود... از نجف به شوق کربلا دل کندیم... ازینجا اما نمی شود دل کند، مگر اینکه دلمان را همینجا بگذاریم و برویم... هرگز فراموش نخواهم کرد گریه های بین راه را... لحظه ی اولی که از دوووور گنبد طلایی با پرچم سرخش چشمهای خسته ی بارانی ام را نوازش کرد... 


بعد از ساعتی وارد هتل شدیم... هتلی که تا حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام فقط سه چهار دقیقه راه هست... چطور دل بکَنیم از بهشت؟ چطور نمیریم؟ چطور ؟ بعد از ناهار و غسل زیارت، رفتیم به دیدار عشق (!) اول حرم امام حسین علیه السلام.... رو به بروی قتلگاه زیارتنامه خواندیم و به سمت ضریح رفتیم اما آنقدر شلوغ بود که نمیشد از شش هفت متری نزدیک تر شد... وقت کم بود نزدیک نشدیم...برگشتیم و رفتیم حرم حضرت ابوالفضل... زیارتنامه و نماز مغرب و عشا را هم به جماعت خواندیم... اینجا هم نمیشد زیارت کرد ضریحشان را... بعد از نماز بعثه ی مقام معظم رهبری سخنرانی و مداحی و یک دل سیر گریه رزقمان شد... برگشتیم هتل... یک استراحت دو سه ساعته... 


ساعت یک و نیم نصف شب دوباره راهی حرم شدیم... حرم حضرت ابوالفضل چقدر خلوت و نزدیک بود... بعد هم رفتیم زیارت امام حسین علیه السلام... آنجا هم خیلی راحت شش گوشه را بوسیدیم... اینجا یک حال خوبی دارد... یک حال خوبی که آدم نمیداند چطور است... اگر بقیه هم بدانند من نمیدانم... یک وقت ایستاده ام جلوی شش گوشه و دلم پر از شوق و شعف است، یک لحظه ی دیگر مبهوت ِ پر بغضی که اشکی ندارد و یک وقت هم میبینم چقدر صورتم خیس است... نمیدانم چرا اینطور هستم... احساس ثابتی ندارم... خدا کند کسی بیدارم نکند از این خواب... از این وصال و رسیدن به آرزوی دلم... یک لذت بزرگی داشت وقتی وارد بین الحرمین شدیم و کفش هایمان را دستمان گرفتیم و پابرهنه در بهشت قدم میزدیم... خدا قسمت همه بکند ان شاالله... از ساعت یک و نیم تا بین الطلوعین حرم بودیم... بعد هم که بیرون آمدیم هوا چقدر ابری بود... فکر کن... ایستاده باشی در بین الحرمین و باران نم نم شروع شود.... و بخوانی:


"  میباره بارون، روی سر مجنون

توی خیابون ِ رویایی... 

میلرزه پاهاش بارونیه چشماش

میگه خدایی تو ، آقایی... 

من مأنوسم با حرمت آقا

حرم تو والله برام بهشته.... "


چطور میشود در این هوای مطبوع و باران نم نم و نسیم و این حال خوب و وصل یار، نمُرد از درد و غصه ی ظهر و عطش و گلوی طفل و تن ارباً اربا... اگر هنوز زنده ام و نفس میکشم و گاه ککم هم نمیگزد چون نامردم... چون عاشق نیستم... اما خیال بافی را دوست دارم... خیال اینکه چه شد؟ من کجا و بین الحرمین کجا... نمیدانم چه شد اما من تمام و کمال، این نعمت بزرگ را میگذارم به حساب مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها ...


کف العباس را زیارت کردیم ، تل زینبیه را دیدیم... و خیمه گاه را... جای تک تک خیمه ها... خیمه ی تک تک افراد یک طرف، محل گهواره ی حضرت علی اصغر یک طرف... دیگر چیزی نمیگویم... همین........


- حمداً لله -

  • شینـا : )

9- سفرنامه ی عشق (5)

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


[گنبد امام علی علیه السلام - نجف اشرف - ۲۲ فروردین ۱۳۹۶]


[ وادی السلام - نجف اشرف ]


- حمداًلله - 

  • شینـا : )