پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۷۷- بیدارترین

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خدایا میخواستم بگم دوستت دارم . همین + تمام حرفای ناشی از احساسی که پشت این جمله هست اما نمیشه به زبون آورد :) 

صبح بیدارم کن ! شب بخیر :*

  • شینـا : )

76- مادر

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سر شب یکی برگشت به ناحق به مامان گفت : بچه هات دوستت ندارن ! از کاراشون معلوم ِ ...از شدت شرم رفتم تو اتاق یه نیم ساعتی گریه کردم ! حالا که آخر شب ِ مامان اومده میگه تو امشب گریه کردی ولی واسه چی رو نمیدونم ! هر چی انکار کردم قبول نکرد ! مامان میگه : چشمات به من دروغ نمیگه :) گفتم اره گریه کردم ... چون بهت میگن که دوستت نداریم (!) ... مامان میگه مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! بگذریم ...


داشتم فک میکردم از کارامون معلومه که مامان زهرا سلام الله علیها رو دوس نداریم ؟! ینی یکی از بیرون بهمون نگاه میکنه میره به حضرت میگه بچه هات دوستت ندارن ؟ از کاراشون معلومه ! اون وقت اگه اینو بگن اون حجم از بغض و غمی که میشینه تو این دلای تنگ رو کجا اشک بریزیم که غرق نشیم توش ؟ کاش لا به لای این اشکا حضرت ِ مادر بیان و بگن : دخترم/پسرم تو امشب گریه کردی :) واسه اینکه ته دلت دوسم داری اما هنوز نمود پیدا نکرده تو اعمالت ... همینم فعلا قبوله ... تا بعد بزرگتر بشی !!! اصلا مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! 


+ وقتی همه چی به تو ختم میشه ینی ته عشقای دنیا و عقبایی حضرت ِ دلبر ♥️

  • شینـا : )

75- مبارزه با نفس :)

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ما تو این دنیا نیومدیم که اینجا زندگی درست و حسابی بکنیم ، » معاد « اصل ِ حیات ِ انسان ِ . ینی چی ؟ ینی ما قراره حیات اصلیمون توی آخرت رقم بخوره و [ ما اینجا اومدیم که فقط {نوع} حیات اخروی مون رو تعیین کنیم ] .

مث یه نفر که بهش کاغذ و قلم میدن میگن تو این بازار راه برو و هر چی که دوس داشتی بنویس ! یه لیستی از علاقه هات رو مشخص کن ، آخر بازار که رسیدی بهت اون کالاها رو میدیم ... ما توی بازار دنیا اومدیم تا با - مدیریت علاقه هامون - زندگی اخروی مونو تعیین کنیم نه بیشتر ! یه وقت تو بازار راه میری ، یه جنس بنجل که صرفا ظاهر خوبی داره چشمتو میگیره براش هزینه ی زیادی هم میدی اما ته تهش یه هفته به دردت میخوره !!! اگه عاقل باشی نمیخریش ... چیزی رو میخری که حتی اگه ظاهرا جذابیت چندانی نداره اما استحکام بیشتری داره و بهتره !!! این یه جور مدیریت علاقه ست ...

یه واقعیت مهم که ما باید خیلی روش فکر کنیم اینه که : انسانیت ِ انسان ، به مبارزه با هوای نفس ِ و اگه یه نفر با برنامه ی صحیح مبارزه با نفس نکنه ، [ در جای دیگه ای قطعا مبارزه با نفس می کنه ولی اون مبارزه با نفس دیگه فایده نداره . ] اگه انسان به جا و به موقع مبارزه با نفس نکنه ، دنیا کاری باهاش میکنه که بی جا و بی موقع ، همون مبارزه با نفس رو خواهد کرد ...مثلا کسی که رنج ِ کار و تلاش رو به جان نخره و اهل کار و تلاش نباشه ، بعدا بی پول میشه و مجبوره جلوی دیگران دست نیاز بلند کنه و مبارزه با نفس هایی بکنه که هیچ ارزشی ندارن . 


» نقل به مضمون / کتاب تنها مسیر آرامش - سید محمد باقر حسینی «

  • شینـا : )

74- سانچی

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۰ ق.ظ

آدمی بر دوش خود بار امانت برد

جان را به دستانش گرفته بی ضمانت برد


افتاد اما ، اتفاق ِ چینی و بشکست

راه گریز ِ آدمی از عاشقی را بست


بُغضی ، دل ِ تنگی ، نگاهی منفجر شد

آدم ازین دلواپسی ها منزجر شد


ناز نگاهی خیس بر جان ها چه غوغا کرد

آتش میان آب و خود جنگی به پا کرد


جنگ ِ میان ِ آدمی و آب و آتش بود

دریادلی در دورها قلبش مُشوّش بود


هشت روز شعله ای بر شعله می تازید

موج بر قد بلند ِ خویش می نازید


 دریا لباس ِ رزم خود را کرده بر تن 

آتش ، گرفته بر دو دستش گُرز اهریمن


آدم سلاحش ، اشکهای عاشقی بود

آدم نگاهش پر ز عطر رازقی بود


او غرق در شرمِ امانت ، جان به دریا داد

بال و پرش را سوخت ُ او دل به رویا داد


» شهربانو جهانتیغ «


  • شینـا : )

73- | حیران ِ بین الحرمین |

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک روز کنار آبی های دلم گل افشان می شوم... مگر می شود دلخوش نبود به - مهر - ؟ 

وقتی که پیش از نام تو نوشته اند [ ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین ] 

خودت بگو ... چند روز دیگر مانده است تا وصالی دوباره ؟ 

تنها به این می اندیشم که برای این پرگناه ترین هم باید - دلارامی - باشد ... 

نامم را میگذارم | حیران ِ بین الحرمین | ... 

و در آبی ترین آسمان، حقیقت ِ عشق را جستجو میکنم... 

به همین خطوط نابسامان دلخوشم... 

در بهار پیشین ، کنار قلب شما شکوفا شدم ! مباد این زمستان ِ بی باران ِ پر بلا ، بخشکاند جوانه های کوچک امیدم را ... 🌱


پدر و مادرم به فدایت حسین من ♥️


  • شینـا : )

72- نمدباز :)

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


این ساک ِ محمد حسین ِ ... اون روز که بدنیا اومد ساکو توی بیمارستان دادن بهش . و زیر این تیکه ی نمدی ، آرم بیمارستان بود که یکمی آزاردهنده بود ! به درخواست زنداداش جون ، این تیکه ی نمدی رو درست کردم و چسبوندم روش ^.^

داشتم فکر میکردم توی زندگی ما خیلی چیزا پیش میاد که برامون ناخوشایند باشه ... فکر سنجیده و رفتار خوب و قلب بزرگ و دید زیبا ، میتونه درمون ناخوشایندی ها باشه . تو هر زمینه ای :+ اگه بخوایم هر چیزی رو میشه به بهترین نحو درستش کرد ! 

  • شینـا : )

71- همانا انسان را در رنج آفریدیم :)

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

تصمیم گرفتم کتاب هایی که میخونم رو اینجا هم بذارم . کتابی که در حال حاضر مشغول خوندنش هستم ، جلد اول کتاب تنها مسیر آرامش ، اثر سید محمد باقر حسینی هست که بر اساس سخنرانی های استاد پناهیان با متن ساده و زبون خودمونی نوشته شده ‌. و همین ساده و قابل فهم بودنش برای من خیلی جذابه و باعث میشه مشتاق خوندنش باشم .



[ کتاب تنها مسیر آرامش / سید محمد باقر حسینی ]


از اونجایی که مطالبش رو کم کم توی کانالمم میذارم ، سرعت خوندنم پایینه ولی می ارزه :) به جای اینکه صد صفه رو خودم تنها بخونم ، دو صفه رو با حداقل پنجاه نفر میخونم ! فک کنم برکتش بیشتر میشه . 

فصل سوم کتاب امشب تموم شد و درباره ی - رنج - بود . خیلی دوستش داشتم . خیلی برام شیرین بود این فصل . اینکه رنج فقط مخصوص کافرا نیست . فقطم مخصوص مؤمنا نیست . هممممه ی آدمای دنیا رنج میکشن . رنج ثابت و متغیر داره . رنج خوب و بد داره ! رنج پاداش و جزا داره ... رنج هم دنیاییه هم اخروی ...

حتی کافرایی که تو ناز و نعمتن گاهی رنج میکشن ! رنج ِ نداشتن معنویت رو ...و مؤمن شاید گاهی رنج های دنیایی مث نداشتن غذا رو بکشه ... حتی حدیث داریم که چهل روز نمیگذره مگر اینکه مؤمن به رنج دچار بشه ... حتی میگن هر چی خوبتر باشی رنجای بیشتر باید بکشی ... رنج ثابت مث رنج ِ ترس از مرگ که همه ی آدما میچشن ... چه آدم خوبی باشی چه بد ، این رنج رو خواهی داشت . رنج متغیر مث بیماری ... که یه وقت میاد و یه وقت خوب میشی و میره ... رنج خوب مث رنج درس خوندنه که باعث میشه رنج افتادن اون درس رو نکشی ...رنج خوب مث ورزش کردنه که داری سختی میکشی تا رنج مریض شدن رو نکشی و ... رنج بد مث سیگار کشیدنه ... که هم این دنیا مریضت میکنه هم اون دنیا عذاب داره ... 

اینجاست که خدا میگه : همانا انسان را در رنج آفریدیم :) مدام در حال رنج کشیدنیم ... و اینکه بدونیم همه ی همه ی آدما رنج میکشن تحمل سختی ها رو برامون اسون میکنه ... اینکه بدونیم رنج های خیلی ها از خیلی رنج های ما بیشتر و سخت تره ... 

یادمون باشه ، رنج های خوب رو انتخاب کنیم . اونایی که هم به دنیامون کمک میکنه هم آخرتمون رو میسازه :) رنج خوب ، رنج ِ نماز و عبادته ... رنج ِ خوب بودن ... و هیشکی منکر این نیست که خوب بودن چقدر سخته و چقدر آدمای خوب توی جامعه رنج میکشن . . . 

خدایا شکرت که دری از نعمت های معنویت به روم باز کردی ... شکرت که احساس خوبی دارم و حس میکنم با همین رنج های کوچیک خوشبخت ترینم ... خدایا دوستت دارم :*

  • شینـا : )

70- من و این فاصله ها هم دردیم !

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز نشستیم با مامان همه ی وسایل رو از توی کارتن های بزرگ ریختیم بیرون و بعد دوباره چیدیم توی کارتن ها ... مرتبشون کردیم که وقتی خواستیم ببریمشون تو خونه ، بدونیم چی به چیه ! اسم هر کدومم نوشتیم روی جعبه ش ... خسته کننده اما شیرین ... بوی انتظار میدم (!) همراه با اضطراب ... ترس از بزرگترین تحول زندگیم ... ترس از جدا شدن از خونواده و خونه و شهر و آدماش و فامیلایی که در بدترین حالت لااقل هفته ای یه بار میبینمشون ... ولی میشینم میگم هر کی باید بره پی سرنوشت خودش ! شاید تو این مرحله از زندگی باید - دل کندن - رو یاد گرفت و دل بست به زندگی در لحظه ... البته هنوز تا تابستون زیاد راهه ... اما خب ... آدم ِ دیگه ... دلش پی هزار راه ِ نرفته میره گاهی ...

سر شب اس دادم به مامان ر و حال و احوال بابا کبلایی رو پرسیدم ... زنگ زد ! انقد ذوق زده و خوشحال بود که خدا میدونه ... تصمیم دارم ازین به بعد بیشتر حال و احوالشونو بپرسم .

دیروقته ... بارون میبارن ... آقای دلبر یه شهر دوره و من یه شهر نزدیک ... از نزدیک تا دور خییییلی فاصله ست ... فردا امتحان داره ... امشب نگهبانه ... فردا باید هزار کیلومتر دورتر شه و بره ماموریت ... دلم پی دلشه :( امشب زنگ زد استرس داشت .. برای این همه در هم برهم شدن کاراش ... کاشکی آروم باشه ... آروم آروم ... 


خدایا برای داده و نداده شکرت ... برای دوری و نزدیکی شکرت ... برای غم و شادی ... آرامش و اضطراب ... خدایا برای هر چیزی که بهمون داره میگذره شکرت ... خدایا دوستت دارم !

  • شینـا : )

69- قصه پرداز :)

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میشینم یه گوشه دفتر ذهنمو ورق میزنم و زندگیمو مرور میکنم . من کجا بودم ؟ حالا کجام ؟ چیا بهم گذشته این بیست و چند سال ؟ مسیر زندگیم یه جاهایی صاف ِ یه جاهایی نه ... کج و کوعله ست اصلا ! تپه داره ... چاله داره ... جاده ی آسفالت و خاکی ... مردابم داشته حتی ! روزایی بوده که دست و پا زدم توش اونقدر که هی بیشتر فرو رفتم ... به قصه ی زندگیم فکر میکنم . و به این که هر کدوم از این آدما زندگیشون یه رمان بلنده ... یه قصه که بازیگر نقش اولش خودمونیم ... با این تفاوت که همیشه یه سری گزینه داریم و با انتخاب یه گزینه باید ادامه ی قصه رو بسازیم ... تو هر لحظه هر ثانیه ... همین الان حتی ... من میتونم برم توی حیاط بشینم و زیر بارون خودمو خیس خیس کنم ... یا نه ... دیروقته بخوابم ... یا ادامه ی کتابی که شروع کردم رو تموم کنم . اما گزینه ای که انتخاب کردم اینه که دراز بکشم زیر پتوم و کتابمو ببندم بذارم بالای سرم و بعدشم به صدای آروم ِ بارون گوش بدم و آهسته حرفامو تایپ کنم ... و تو قصه ی زندگیم یه شب این جوری رو از خودم به یادگار بذارم .

هفت میلیارد آدم روی کره ی زمین دارن هفت میلیارد قصه ی مختلف میسازن ، که هر کدوم هر لحظه میتونه مسیر داستان رو عوض کنه ! این معجزه نیست ؟ یه معجزه که نشون میده چقد خدا بزرگه :) کاش هر لحظه بهترین گزینه ی ممکن رو انتخاب کنیم و بهترینی که میتونیم باشیم ... بهترین ِ ممکن :) 

حالم خوبه .... آرومم و خدا رو شکر برای این حال ... خدایا آرامش رو به قلب همه ی دوستام و دوستای دوستام بریز ... خدای خوبم ممنونم که با وجود اینکه بنده ی شایسته ای نیستم اما هر لحظه بهترین ِ نعمتهات رو بهم میدی ... خدایا شکرت برای همه چیز ...دوستت دارم خدا جون :*

  • شینـا : )

68- دوباره دلتنگی !

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح که از خواب بیدار شدم نشسته بود پای لپ تاپ دنبال مطلب برای تجقیق پایان ترمش میگشت ! دست و صورت نَشُسته نشستم کنارشُ تا ساعت دو و نیم یه تحقیق 55 صفه ای با فهرست و منابع و نتیجه گیری و این چیزا در آوردم ! بعدم پی دی افشو با هم بردیم خونه دایی و پرینت گرفتیم ! همیشه روزای آخر ، لحظه های آخر ! اصلا حتی روزای اول هم وقتی پیش همیم زود میگذره ! امشب دوباره از هم دور شدیم ! سخت ِ سخت ِ خیلی سخت بود :( نمیدونم دوباره کی میتونه بیاد ! دوباره کی میتونم ببینمش ... دوباره کی قراره پیش هم باشیم و این ندونستن یکم آدمو اذیت میکنه ! 


امشب تنها که شدم چشمام پر اشک شد! یه لحظه حس کردم این هی رفتنا و اومدنا مث روزه گرفتن می مونه برام ! که دارمش ولی ندارم ! انگار با قلبم باید روزه بگیرم ... با چشمم ... که داشته باشمش ولی نتونم ببینم ! که قلبم عاشقش باشه ولی دلتنگیش قلبمو ........... وقتی میاد مث لحظه ی افطار کردن می مونه و وقتی میره مث اذان صبحی که حس میکنی هنوز لقمه ی سحری تو دهنت مونده و نباید قورتش بدی .... انقد دلتنگم نمیدونم دارم چی مینویسم ... فقط  میدونم خوبه که خدا رو دارم ! خوبه که به خدا خوش گمانم ... خوبه که حس میکنم این دوری ، این روزه ی عشق هم برای بزرگتر شدنمه ! برای پخته تر شدن ... برای قدر دونستن ... برای درک دوست داشتن !


رنج بخشی از زندگیه ... ما باید یاد بگیریم با همه ی بخش های زندگیمون ، خوب زندگی کنیم . پس ، خدای خوبم شکرت ... برای همه چیز ... برای عشقی که خیلی فراتر از هر رنج و غصه ای میتونه باشه ...

  • شینـا : )