پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

۲۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

102 - روز هشتم ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح امروز یکم فرق داشت ، خانم ِ همکار ِ آقای ِ همسر تز ساعت ۱۰ تا ۱ با ابوالفضل کوچولو اومدن پیشم ... کلی حرف زدیم ... 

امشب هم به گریه گذشت (!) برای مادرم ... برای مادر ِ خود ِ خودم ... مث مادر از دست داده ها برات گریه میکنم ... مث دخترت هوامو داشته باش ... هوای دلمو ، هوای بغضمو ... هوامو داشته باش مامان زهرا سلام الله علیها ... یه جوری هوامو داشته باش که هیچ وقت فراموشت نکنم ، هیچ وقت از دستت ندم ، هیچ وقت ... یه جور هوای این دل رو داشته باش که پر بشه از عشق خودت ...

بارون بارون ، روی پَرم داره بارون میباره 

تنگ ِ دل ِ همسفرم ... داره بارون میباره ...


  • شینـا : )

101- وصل ِ تو خواب و خیال است ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

پاشدم نماز بخونم ساعت پنج و نیم ... هیچی یادم نمیومد فقط یه صدای خفیف اذانی از دور به گوشم رسید . به روی خودم نیاوردم (!) که آلارم گوشیم بلند شد ... نمازمو مثل همیشه خوندم ... شاید بی حضور قلب ... خیلی بی حضور قلب !!! دیشب دلم بد گرفته بود ... ته کتاب شهید هادی کلی خاطره از کسایی بود که به واسطه این شهید و‌خوابایی که دیدن هدایت شدن ... گفتم : من هیچوقت خواب نمیبینم ... آدم نمیشم ! از همین خواب خوبا ... مث این می مونه که سالها تو قرعه کشی های چندصد میلیونی شرکت میکنی ولی هیچوقت شانست نمیزنه و انتخاب نمیشی ... این خوابا هم برا هر کسی نیست ... باید انتخاب بشی ... 

دیشب زود خوابیدم... امروز صبح که بیدار شدم تا همین چند دقه پیش چیزی از خوابم یادم نمیومد (!) تا اینکه تو تلگرام دیدم شایسته پی ام چند روز پیشمو ریپلای کرده که برام دعا میکنه بره کربلا و ...

یهو یاد خواب دیشبم افتادم ... یه نفر بعثی شاید ، نمیدونم ... تو آشپزخونه بود ! یه دیگ روی تک شعله وسط آشپزخونه که نمیدونم چی توش میجوشید ... از ترس رفته بودم داخل کمد دیواری و در کمد دیواری هم نیم لا بود که دیده نشم ... پاهام از زیرش معلوم بود ... حی میکنم اندازه ی الانم نبودم ... به نظرم تو خواب کوچیک بودم اندازه همون بچگیام که مپام میرفتم تو کمد دیواری قایم میشدم ... اما ذهنم و عقلم اندازه الان بود ...بعثی پیدام کرد ... نمیدونم چه جوری و چی شد که خودمو دیدم تو اتاقم ! یه آقای مهربون با هیکل درشت ، ریش کوتاه مشکی و صورت نورانی و قشنگ نشسته بود تو اتاقم ... رفتم بغلش ... یهو تو خواب همون کنجی از حرم رو دیدم پارسال تو حرم امام حسین علیه السلام دیده بودم و بهش چسبیده بودم ...

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین یوم الورود ...

اللهم ارزقنا زیارة الحسین ...

کاش فقط اینایی که نوشتم خیالات ذهن کوچیکم نباشه 😢ا مروز روزِ امام حسین علیه السلامِ ... دوشنبه های قشنگ ، دوستون دارم  ...

+ دیشب حس میکردم یکی از دوستام تو خواب بهم گفت : کتاب جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی رو بخون :) خدایا رزقم میکنی این کتابو ؟

. الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

100- روز هفتم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز هفتمین روز ِ که از خونواده دور شدم و ششمین روز از حضورمون اینجا ... دیشب زیاد گریه کردم ، صب با چشمای پف کرده و سردرد بیدار شدم ، بعد نماز و صبحونه ساعت هشت و نیم مجدد خوابیدم و ساعت ده بیدار شدم ... دلم یه حضرت ِ زهرا (س) میخواد ... ولی انگار بدتر ازین حرفام ... اصلا دلم یه جوری غمگینه ... مث بچه رفوزه ای که عاشق معلمش ِ اما ‌... 

صبح پی ام دادم به جوجه گفتم به نیابت ازم ، تا بعد ماه رمضون ، چهل بار بره حرم و حاجتمو به واسطه ی امام رضا علیه السلام از حضرت زهرا بگیره ... نمیدونم ... نمیدونم میشه ؟ نمیشه ؟ ... هیچی نمیدونم ... فقط میدونم باید به نیت ِ حاجتم چهل تا زیارت بشه (!) خدایا دلم گرفته ...

امشب جلد دوم کتاب شهید هادی رو تموم کردم ‌‌. . . یه حس گم گشتگی ، حیرانی ، سرگردانی ... احساس عجیبی دارم ‌.. حس طرد شدن ، خورد شدن ، خاک شدن ، هیچ شدن ، پوچ شدن ... کاش خوب بشم ... کاش به منم نگاه کنن این شهید ِ بزرگ ... چقدر احتیاج دارم به نگاهشون ... به نگاه حضرت مادر ... به ادم شدن ...



[ شروه مطالعه ۱۷ بهمن / پایان ۲۹ بهمن ]

نعره ی مستانه میخواهد دلم ... آقا ابرام یه نگام به دل پاره ی ما کن ...

الحمدلله علی کل نعمه ./


  • شینـا : )

99- روز ششم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مثل هر روز نماز صبح و صبحانه و شستن ظرف و مرتب کردن اتاق تکرار شد . با این تفاوت که امروز کفش های خودم و اقای همسر رو هم شستم ... هر دومون کتونیامون مشکیه با کفی ِ سفید :) بعد ِ شستن انقد نو شده بود کیف کردم (!) نماز ظهرمو خوندم و بعد رفتم سراغ لاک :)) جدیدنا خوشم میاد لاک میزنم ... نوبت لاک مشکی ِ بود ... خودمو مشغول کردم تا ناهارمون رو آوردن . ازونجایی که مخلفات نداشت خودم سالاد درست کردم و کره رو گذاشتم بیرون اب شه با برنج بزنیم :) منتظر شدم آقای همسر بیاد . ساعتای دو رسید ناهار خوردیم .

غروب رفتیم تو محوطه و یه خورده نون خریدیم و میوه و بستنی ... شام شنیسل افتضاحی بود که ترجیح دادم نون و پنیر و گوجه بخورم ... 

اون روزی که رفته بودیم اصفهان ، یه ایستگاه صلواتی بود که مداحی هم پخش میکردن برای حضرت زهرا سلام الله علیها ... بعد همینطور که با ماشین از کنارش رد شدیم به گوشم این قسمتش خورد که : « کی بالتو شکونده بانو »

چند بار توی ذهنم با همون ریتم تکرارش کردم ... به دلم نشسته بود ... انگار همونی بود که دنبالش بودم ... ساعتای ده شب بود که یهو یادش افتادم ، دانلودش کردم و گوش دادم ... آقای همسر ساعتای ده و نیم خوابش برد ... مداحی رو گذاشتم توی کانالم و نمیدونم چند بار اما از ساعت ده و نیم تا حوالی یک شب ، ویس هشت دقیقه ای رو مدام گوش میدادم و اشک میریختم ... انقدر گریه کردم که چشمام درد گرفته بود ... دوس داشتم داد بزنم ... کاش میشد ... کاش میشد داد زد ... کاش میشد بلند بلند این دل تنگ و سینه ی پر غم رو ریخت بیرون ... صورتم خیس بود ، با این حال بغضم تموم نمیشد گلوم درد گرفته بود ... این دو ساعت شیرین ترین و بهترین لحظه های من بود ...

یکی از بچه های کانال پیام ناشناس فرستاد و چیزی رو که خودش شاهد بود برام تعریف کرد ... ایمان پیدا کردم ... ایمانی بیشتر و قشنگتر به مادری کردن حضرت زهرا سلام الله علیها ... 

با اشک و مداحی خوابم برد ... و الحمدلله علی کل نعمه ./

گوش بدید :


ناحلة الجسم یعنی :

نحیف و دلشکسته میری ، جوونی اما مادر ..... پیری !


باکیة العین یعنی :

بارون غصه ها می باره ... چشای مادر ما تاره !


منهدة الرکن یعنی :

تَوون برات نمونده بانو ، کی قلبتو سوزونده بانو ، کی بالتو شکونده بانو ...


معصبة الراس یعنی :

بستی سری رو که پر درده ، رنگ رخ تو مادر زرده ، تو کوچه کی جسارت کرده ..........

  • شینـا : )

98- مادر ینی :

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مادر ینی :

وقتی تو بی پول ترین حالت ممکنت ، پیام میدی بهش میگی اگه بیست ، سی تومن داری برام بفرست مامان ! یک ساعت بعد جواب میده که : صد تومن برات واریز کردم عزیز دلم ...

- همیشه هر چی داشتم اول از مادر اسمونیم حضرت زهرا سلام الله علیها داشتم و بعد از مادر خودم ... که هر چی بزرگتر میشم بیشتر قدرشو میدونم و مادری کردن رو ازش یاد میگیرم . -

  • شینـا : )

97- روز پنجم :)

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از دیشب با همکار آقای همسر و خونوادشون قرار گذاشته بودیم ساعت ۹ صبح پایین باشیم و بریم اصفهان گردی . خب اینکه من بعد این مدت عمر گرفتن از خدا ، هنوز اصفهان رو ندیده بودم ، و قرار بود حالا بریم و یه نصف روز رو اصفهان باشیم خوشحال بودم ... یه جور که لبخند از چهره م کنار نمیرفت ... صبحونه خوردیم و حاضر شدیم . ساعتای ۹ حرکت کردیم و ۱۰ رسیدیم اصفهان . ماشین رو توی یکی از پارکینگای عمومی پارک کردیم . و یه پنج ، ده ، دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به میدون نقش جهان :) این اولین باری بود که میام اصفهان ... میام نقش جهان ... خیلی بزرگ بود و دور تا دور میدون بازار داشت ... صنایع دستی خیلی خیلی زیبا - اما گرونِ - اصفهان که دل هر بیننده رو میبرد (!) ازونجایی که آخر ماهِ و هنوز حقوق نگرفتن و با کمتر از پنجاه تومن داریم سر میکنیم چیزی نخریدیم ، ولی همین دیدن ، همین دیدن ، همین دیدن برام کافی و شیرین و قشنگ و ارزشمند بود و میتونم بگم اونقدر از هر چیزی که دیدم لذت بردم که انگار تمام و کمال مال خودمه :)) البته قرار شد هفته ی بعد دوباره یه سر بیایم اصفهان و لااقل یه چیزی برای یادگاری بخریم -_- یه سمت میدون ، یه عاااالمه اسب و درشکه بود . خوشگل بودن صدای پای اسبا و زنگوله منگوله هایی که ازشون آویزون بود حال ادمو خوب میکرد ،با اینکه خودمون سوار نشدیم اما بودن توی این صحنه و نگاه کردن و لذت بردن ازشون هزارهزارهزار بار جای شکر کردن داره . کللللی و نصفی عکس گرفتیم با اقای همسر و یه عالمه گشتیم ... توریست هم زیاد بود :) توریستا رو دوس دارم ... حس میکنم خیلی همه رو دوس دارم :/ همین لحظه ، همین حال ، همه چیو دوس دارم . خدای این لحظه و این حال و این مکان و زمان رو بیشتر از هممممه :))) [ وی کف دست بر لب گذاشته میگوید اووومممماااااچ ، و فوتش میکند به سمت آسمان ، بچسبد روی ماه ِ خدا ]


 


[ میدان نقش جهان اصفهان /۲۷ بهمن ۹۶ ]


حدودا دو ساعت میدون نقش جهان بودیم و بعد رفتیم سی و سه پل ، نزدیک سی و سه پل یه چیزی پهن کردیم و یه چایی و شکلات خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشین ، تا بتونیم راحت گشت و گزار کنیم ، اول پل ها رو شمردیم یه وقت کم و کسر نباشه :/ خدا رو شکر سر جاش بود :))) بعدم از بالای پل رفتیم ، تو مسیر کلی عکس گرفتیم و لذت بردیم و خندیدم و حرف زدیم :) برگشتن هم از پایین پل اومدیم ، اب که نداشت خشک خشک بود از پایین اومدن هم بد نبود (!) وقتی داشتیم برمیگشتیم یه دختر کوچولو من و چادرمو چسبیده بود که ازش لواشک بخرم ! من چیزی نگفتم اما آقای همسر گفت ولش کن و اما دختره بدجور چسبیده بود بهم ... که اقای همسر عصبانی شد گفت بهش دست نزن ... نمیدونم ... یکم تو دلم ناراحت شدم . دلم برای اون بچه سوخت ، کاش ازش خرید میکردم عذاب وجدان گرفتم . از سی و سه پل برگشتیم ، ساعتای دو بود تو مسیر برگشت ، مردم رفته بودن روی کوه های خشک بی اب و علف و بیابونی ، پارک کرده بودن و نشسته بودن ، به عبارتی اومده بودن جوج بزنن و پیک نیک ِ جمعه شون رو جور کنن (!) خندم گرفته بود ، تعدادشون هم کم نبود ، خیلی ها بودن ... یاد جنگلای خودمون افتادم و آخر هفته ها و کباب و این داستانا ... نمیدونم زیر افتاب توی کوه ِ خاکی چه لذتی داره ؟! بی لذت هم نباید باشه ، اما خدا رو شکر که کوه های ما پر درخت و ابشار و چشمه و رودخونه و سبز و خنک و قشنگه و مجبور نیستیم بریم تو بیابون :/ هر چند دنیا یه جوری میچرخه که شاید یه روز ما هم پیک نیک رفتیم تو دل کوه های خاک و سنگی :) 



[ سی و سه پل اصفهان / ۲۷ بهمن ۹۶ ]

خلاصه ساعتای سه و نیم رسیدیم مهمانسرا . ناهار خوردیم و از خستگی تا شیش خوابیدم ، شام مهمانسرا رو نخوردم ترسیدم حالم بد شه ، عوضش چایی و بیسکوییت و میوه خوردیم . بعد نماز یه خورده کتاب خوندم و ساعتای هفت و نیم رفتیم پارک توی شهرک . به بهانه ی ابوالفضل - پسرِ همکار ِ آقای همسر - ما هم دلی از عزا در اوردیم ... خیییلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم . ننشستیم روی تاب خانوادگی ها و کلی بازی کردیم ... خب خدا رو شکر وزن اقای همسر انقد بیشتر از من هست که روی الاکلنگ کلا بالا بمونم :/ برای همین قید الاکلنگ رو زدیم . کنار پارک یه شهید گمنام بود . نمیشه ادم شهید گمنام ببینه و نره بشینه بالای قبرش ... حتی برای یکی دو دقیقه ... نگاه به سنگ قبرش یه حال دیگه داشت .



[ شهید گمنام ۲۰ ساله / رجعت ۱۳ اسفند ۹۵ همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) ]


براش فاتحه خوندم ... شعر بالای سنگ قبرش دلمو سوزوند ... یاد اون تیکه از کتاب شهید هادی افتادم که نوشته بود : شهید هادی جنازه ها رو جمع میکردن میاوردن عقب از وسط میدون ... یکی از جنازه های شهدا رو بعد از چند شب میارن عقب و میرسونن به خونوادش ... اون شهید میره تو خواب پدرش و میگه از شهید هادی گله دارم ، چرا جنازمو آورد ؟! تا وقتی که تو میدون بودم و گمنام ، هر شب حضرت زهرا سلام الله علیها میومد بالا سرم ... اما از وقتی پیدام کردین دیگه خبری ازشون نیست ...

همینا باعث میشه ، که با همممممه ی بدی هایی که دارم ، ته ته دلم بگم : اللهم ارزقنا شهادة ، به سبک ِ مادرم حضرت زهرا -س- ... خندم میگیره حتی که من با این همه بدی چه طور آخه ؟! اما باز میگم : ارزو بر جوانان عیب نیست ...

خدایا برای همه ی نعمتهایی که بهم بخشیدی شکرت میکنم ... نماز شکر خوندم بعد مدت ها ، اما ابن توفیق رو بهم بده که علاوه بر مداومت به نماز شکر در خوشی ها،  توی مصائب و سختی ها هم بتونم نماز شکر بخونم . خدایا خیلی دوستت دارم . ممنون که منو افریدی :)


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

96- روز چهارم :)

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز بعد از ظهر ، بعد ِ چند روز موندن توی یه اتاق ، با اقای همسر و همکارش و خوانده ی همکارش رفتیم بیرون ... هدفمون گشت و گزار توی شهر و بازار بود ... از ساعت سه رفتیم بیرون و تقریبا هفت شب برگشتیم . چهار ساعت گشتیم ، یکمی خسته شدیم اما خوب بود . 

اینجا یه بازار قدیمی سنتی داره ، که سقفش پوشیده ست و کفش آسفالت و غرفه غرفه ست ... خیلی هم تو در تو و کوچه کوچه بود بازارش ! اونقدر که بعد از بیست و اندی سال سن ، همش حس میکردم الان تو این کوچه های بازار گم میشیم و نمیتونیم راهمون رو پیدا کنیم . بافت ِ بازارش با درهای بزرگ چوبی ِ خیلی خیلی قدیمی قشنگ بود ! هر چند جنس های چندان جالبی نداشت و قیمت ها اونجور که باید به اجناس نمیخورد :) مخصوصا لباسایی که بیشتر طرحاشون طبق سلیقه ی ما نبود و در عین حال گرون هم بودن . چیز خاصی نخریدیم ، مسواک ، یه خورده نبات ، شونه ، سنجاق قفلی برای ملحفه های تخت و یه حوله دستی و کش مو و ازین جور خرت و پرتای کوچیکی که نیاز داشتیم رو گرفتیم . چند تا بازار هم تو سطح شهر بود که اونا رو هم گشتیم بد نبود خدا رو شکر ...

برگشتنی ، تو مسیر ، گوجه خیار پرتقال ، پنیر و نوشابه و بیسکوییت و ماست خریدیم ... غذاهایی که بهمون میدن چندان جالب نیست واقعا نیاز بود کنارش این چیزا رو بخریم . دیشب خسته بودم یه خورده هم دلم گرفته بود خوابم برد ساعتای ۹ آقای همسر نشسته بود بالاسرم :) بیدارم کرد ، چایی و میوه خوردیم و فیلم دیدیم ...

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ، نماز خوندم و یکمی رفتم نت ... ساعتای هفت و نیم صبحانه اوردن ، با آقای همسر نوش جان کردیم و رفتن سر کار ... تو وبلاگ مریم سادات ، پست اخرش درباره کربلا بود و یه صوت چهارده دقیقه ای گذاشته بود ، دانلود کردم و گوش دادم ... نمیدونم چی شد از ساعت هشت تا نُه گریه کردم ... پنج بار پلی کردم و هر بار دلم بیشتر جوشید ... دلم تنگ شده بود ... تنگ شده بود برای کربلا ... پی ام دادم به جوجه و اشک اونم دراوردم و دوتایی حالمون عوض شد و دعا کردیم برای خودمون و همه و ظهور ... 

کم کم پاشدم ظرفا رو شستم ، لباسا رو هم ... پتو ملافه های تخت رو مرتب کردم ... یکمم به خودم رسیدم ، وضو گرفتم و بعدش لاک طلاییه رو زدم ... موهامو دم اسبی بستم ( همسر جان دم اسبی دوست ) نمازمو خوندم و یه خورده کتاب :) دیگه کم کم ظهر شد و حضرت دلبر از سر کار اومد ... یکمی اکرام و احترامش کردم و برنامه ی استقبال از همسر و این حرفا :))) ناهار خوردیم و خوابیدیم ... عصر چایی و بیسکوییت خوردیم و یکم با هم حرف زدیم ... از روزای اولی که همو دیدیم میگفتیم ... از مجردیمون ... بعد اذان آقای همسر رفت ارایشگاه ... منم یه جز از ختم قرآن یکی از دوستام رو خوندم ... اینجا ظرف نداریم ، منتها دو تا قندون بود که یکیشو خالی کردم تو اون یکی و شستمش به عنوان کاسه ازش استفاده کنیم ... امشبم تو قندون سالاد شیرازی درست کردم ! حالا شاممون رو خوردیم ... منم کار خاصی ندارم اومدم ثبت کنم خاطراتمو ... همین :) خداجونم ممنونم ازت برای خس و حال خوب امروز ... مخصوصا اون یک ساعتی که دلم تو هوای کربلا بود :*

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

95- روز سوم :)

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیروز ساعتای دو از سر کار برگشت مهمانسرا ... ناهار خوردیم و خوابیدیم تا چهار و نیم ... بعدم تا شیش همونجا رو تخت ولو ، فیلم دیدیم و گوشی بازی کردیم ... راستش دیشب دلم خیلی گرفته بود ! دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده بود ... ولی پشیمون نیستم ازینکه اومدم اینجا ! باید کم کم تمرین کنم تنهایی ها رو توی شهرای دور ِ بی فامیل و خانواده (!) اینجا منو یاد دوران خوابگاه میندازه ... البته اینجا خیلی بهتره و شیرین تر و دوستداشتنی تر ... حداقلش فشار درس روم نیست :)) شام دیشب خوشمزه نبود ! با اینکه کامل نخوردم غذاشو اما تا صبح معدم درد گرفته بود و بهم ریختم ... با این حال برای همین ها ، دلم ، بیشتر از چیزی که تو ذهنمه ، شکرگزار خداست ... هوای دیشب تا دوازده طوفانی بود ... سر و صدا انقدر زیاد بود که فکر میکردم خوابم نمیبره اما نمیدونم چطور همون ساعتای دوازده خوابم برد ...

نصف شب از خواب بیدار شدم یه خورده درد معده داشتم ، بارون بود و بارون و بارون ... هر چند که اون طوفان مقدمه ی بارون بود ، اما همیشه نتیجه قشنگتره ... منم بارون رو بیشتر دوس داشتم ... هر وقت بارون میباره دعا میکنم و سعی میکنم دعاهای خوب کنم ... صبح بعد نماز هنوزم خوابم میومد ، خوابیدم و ساعتای هشت بیدار شدم ... خواب غذاهای خوشمزه میدیدم :/ دلم یه غذای خونگی میخواد :)) حضرت دلبر رفت سر کار و منم اتاق رو مرتب کردم ، حموم دستشویی رو شستم ، ملافه های تختا رو صاف و صوف کردم و بعدم چادر و شالمو شستم ... حالام تایم نوشتن و خلوت کردن با خودمه ... که بشینم چند تا مطلب بخونم و ادامه ی کتاب رو ... هوا افتابی شده ... انگار نه انگار که دیشب بارون بود :) مث دل من ... که دیگه گرفته نیست ... ابی و ارومه *___* با اینکه الان سه روزه بیرون نرفتم حتی توی راهرو نمیشه رفت و پنجره رو نمیشه باز کرد بنا به دلایلی :))) اما من خوبم ... یه خوب ِ قوی ^__^

راستی دیشب ولنتاین بود ... نه خرس قرمز داشتم نه شکلات و نه گل رز و این حرفا ... چند تا پست تبریک تو تلگرام برای آقای دلبر فرستادم که جواب نداد ... عشق رو از چشماش میفهمم ؛) ما بی بهانه عاشقیم ... بی چشم داشت ... و خدایا برای این همه عشق ازت ممنونم ... و دعا میکنم که هر روز برامون روز عشق باشه ... روز محبت و مهربونی کردن ... روز قلبهایی که برای هم میتپه ... خدایا از صمیم قلب ازت سپاسگزارم .

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

94- روز دوم :)

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یکشنبه شب رو تا صبح توی اتوبوس بودیم ، ساعتای پنج و نیم رسیدیم تهران و یه نیم ساعتی رو پیاده روی کردیم تا برسیم خونه ی خاله . حضرت منو خونه ی خاله گذاشت و خودش رفت دنبال کارش ... نماز صبح رو خوندم و خوابیدم ‌. ساعتای ۹ و نیم خاله بیدارم کرد ، گفت مامانت زنگ زده بهم گفته آقات زنگ زدن به مامان و اینجوری پیغوم پسغومی گفتن بیدارت کنیم !!!! ( گوشیم سایلنت بوده ) و هر چی زنگ میزدن بهم بیدار نمیشدم ‌... خلاصه که بعد از ۹ تا تماس بی پاسخ ، بیدار شدم و گوشی رو برداشتم ، حضرت یار بود *___* گفت آماده شو ده دقه دیگه میرسم خونه ی خاله که بریم ... اینکه سرم غر نزد یا داد و بیداد نکرد که چرا بااااااز سایلنتی جای شکر داشت ! شاید اگه من بودم و این همه برا بیدار کردنش اذیت میشدم یکم غرغر میکردم ... 

آماده شدم و دوشنبه صبح با ماشین و همسرو پسرکوچولوی همکارش اومد دنبالم و با هم حرکت کردیم سمت اصفهان ! تو مسیر از اتوبان قم که رد میشدیم تو دلم یه سلام کردم به حضرت معصومه و سلام ِ امام رضا علیه السلام رو هم رسوندم به بانو ... حتما شنیدن :))) من دلم به این چیزا خیلی روشنه ... ظهر تو همون مسیر قم واستادیم برای صبونه :/ و همونجام نماز ظهر و عصر رو خوندیم و حرکت کردیم ... تو مسیر یه خورده خوابیدم ، خسته کننده بود اما جاده همیشه برام شیرینه ... هر چند جاده ی شهرای کویری توی روز چیز خاصی نداره ، خوبیش این بود که فهمیدم من چقد وابسته ی درختام ! به محض اینکه از یه بیابون رد میشدیم و دو سه دقیقه ای توی جاده ی شهر چار تا درخت کاج میدیدم دلم وا میشد ... با این حال دوامی نداشت و دوباره بیابون :))) یکی از قشنگی های این سفر همین بود که قدر شهر و درختامونو بیشتر بدونم و باور کنم که وابستگی یک ادم فقط به ادم دیگه ای ختم نمیشه ... ما ادما به اشیا و نباتات و حیوانات هم دل میبندیم ... گاهی عجیب حتی ... قشنگی دوم ِ طی کردن این مسیر این بود که دل کندن رو هم یاد بگیرم ... و از هر چیز در همون زمانی که دارمش لذت ببرم ... راستی از چی ِ یه بیابون میشه لذت برد ؟ خب از خیلی چیزاش ! از دونه های نرم شنی که با باد این ور و اون ور میرن ... یا درختی که تک و تنها یه گوشه ی دور داذه استقامت رو تمرین میکنه ... یا مثلا ..... مثلا هیچی ... نه خب ... هیچی ام نه ... مثلا بیفتی یاد کربلا (!) 

بگذریم ... ساعتای پنج و نیم شیش عصر رسیدیم شهرضای اصفهان . اسکانمون خارج از شهر و توی مهمانسراست ... دیشب شام کوبیده بود ، علی رغم گرسنگی زیاد ، سعی کردم کم بخورم که یه وقت دل و رودمو بهم نریزه ( همیشه تو خوردن کوبیده احتیاط میکنم ) . اتاقمون یه در بزرگ داره که یه. وجه از دیوار اتاق رو تشکیل میده و رو به بالکنه و آفتاب ازش میزنه ... یه پرده ی قشنگ هم داره ... یه یخچال کوچیک و یه بخاری ... تی وی و میز ناهارخوری و سه تا تخت و جالباسی ... خدا رو شکر جای خوبیه ... 

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ... امروز سه شنبه ست ! و من سه شنبه ها رو مثل همه ی روزای هفته دوس دارم . بعد از نماز صبح لباسایی که تو مسیر تنمون بود رو توی تشت شستم ، بعد هم افتادم به جون ملافه های تخت ها ... هر جور حساب میکردم به نظرم تمیز نمیومد ... خیلی سعی کردم باهاشون کنار بیام اما نشد ، دو تا از ملافه ها رو شستم . خیلی هم چرک داد :| یکی دیگه ش مونده ان شاالله بشورمش ... 

اقای همسر رفتن سر کار و من دوش گرفتم و نشستم اینا رو مینویسم ... خوشحالم برای تموم این ثانیه های قشنگ ... یکم سخته و معلوم نیست چقدر اینجا بمونیم ، اما به صدای گنجشکای پشت پنجره قسم ، که این روزای خوب رو دوس دارم و از ته ته ته ته قلبم از خدا تشکرمندم ^____^

بعد از نماز ظهر کتاب میخونم ، جلد دوم سلام بر ابراهیم تموم نشده هنوز ... خدایا حال ِ دل همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم رو خوب خوب کن ... خدایا دستمونو بگیر که بنده ی بدی نشیم برات ... 

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

93- به وقت اتوبوس :*

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

نمیدونم تشکرات ویژه ای که از خدا دارم رو باید چه جوری بگنجونم توی - حمداًلله - هام ... به هر حال خب بعضی وقتا حس و حالت خوب تره و بیشتر حس شکرگزاری داری ! برای من امروز ازون روز خوبا بود (!) البته هر روز برام بهترین روز ِ ... اما امروزُ یه جور دیگه دوس داشتم ...

بعد از یه صبحونه ی جانان کنار مامان و بابا و حضرت ِ یار اماده شدیم بریم راهپیمایی ! ضمن اینکه - تنها - شلوار بیرونیم رو شسته بودم و هنوز خیس بود و شلوار دیگه ای هم نداشتم ، با یکم گشت و گزار تو کمد خرت و پرتا ، یه شلوار قدیمی از خواهر گرام یافتم ، علی رغم نداشتن دکمه :| پوشیدم ، هر چند خوف افتادنش بود وسط راهپیمایی و حس کردم اصلا بهم نمیاد ولی خب این نمیتونست مانع بشه که نرم -_- رفتیم و هر چه فریاد داشتیم بر سر آمریکا کشیدیم *_* تنبونمونم نیفتاد :))))))

از راهپیمایی برگشتیم مامان خورشت درست کرده بود سیب زمینی ها رو سپرد به من که سرخ کنم ، منم یه ذره سرخ کردم بقیه شو دادم به حضرت یار سرخشون کنه و خودم رفتم دوش گرفتم . کم کم وسایلا رو جمع کردیم و آماده شدم ، ساعتای چهار جشن دندونی برادرزاده ی جان بود :* رفتیم اونجا ... بچه ها همه جمع بودن و خدا رو شکر بهمون خوش گذشت ... یه دل سیر هم آش دندونی و کیک و این چیزا خوردیم . 

از مهمونی برگشتیم ، یه خورده به کارا رسیدیم ، حالام برای یه سفر کاری داریم میریم تهران و از اونجا ان شاالله شهرضا ... باشد که مایه ی خیر دنیا و آخرتمان شود این سفر و همه ی سفرهای بعد ... الهی آمین :)


خدایا شکرت برای همه ی نعمتای قشنگت :))

+ یه گوشه ی قشنگ این نعمتا ، دندونای سفید کوچولوی محمدیاسینم بود ... هر چند یه خورده مریض بود ! با این حال خدایا شکرت ...

  • شینـا : )