پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۲۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

92- هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار :)

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یه حدیث خوندم که نوشته بود : خدا دوس داره اثر نعمتاش رو توی بنده ش ببینه ... ینی وقتی بهت یه چی میده و تو ازش بهین استفاده رو داری خدا کیف میکنه ... لباس نو ، خونه ی خوب ... فرزند ، پول ... همه چی ... اما این وسط یه نکته هست که یکمی مراقبه هم لازمه که مبادا دل کسیو بسوزونی یا فخر بفروشی ... خیلی سعی میکنم این نکته ها رو رعایت کنم ! علی رغم اینکه خدا بهم نعمتای زیادی داده ازشون استفاده کنم در حالیکه موجبات ِ غم ِ بنده هاش رو فراهم نیارم ... 

یه مدت تب اینستاگرام گرفته بودتم ! پست میذاشتم و پست لایک میکردم ... اما قشنگ نبود ! انگار یه چیزایی رو ازم میگرفت ... وقتی غذای خوشمزه ای یا نعمت ِ تازه ای یا عشقی رو ثبت میکردم ، آرامشی که از اون نعمت به دست آورده بودم از دست میدادم تو دلم ... چون مدام فکر میکردم بین هفتصد هشتصد نفر ادم که پستمو ببینن حتما یکی دو نفر هستن که حسرتشو بخورن ... و یه آه کافیه که دیگه اون حال خوش ازم گرفته بشه ‌‌‌... و بارها و بارها و بارها برای خودم پیش اومده بود که تو دلم بگم خوش به حال فلانی ... چه اتاقی داره ... چه وسایلی ... چه خونه ای ... چه بچه ای ... چه لباسی ... نکه حسودی کنم نه اصلا ... اما یه جورایی روم اثر گذاشته بود که دیگه نعمتای خودمو در مقابل اونا کوچیک میدیدم و این خیلی بد بود ... خیلی بد ! یه جاهایی هم توی همون فضا تب ِ مُد گرفتم ! که فلان چیز رو بخرم ... نه نه اون یکی جدیدتر و بهتره ... و کنار همه ی اینا - وقت و عمرم - بود که ساعتها و روزها و ماه هاش پای همون صفحه از دست میرفت !

اکانتمو پاک کردم ! که نعمتام رو به رخ کسی نکشم ( البته هیچ وقت هدف از پست گذاشتن من یا دیگران به رخ کشیدن نیست اما خواه ناخواه چنین اتفاقی در بطن ِ عکسهای جذاب و شکیل اینستاگرام میفته ) ، اکانتمو پاک کردم که توی اون همه فروشگاه مجازی پام و دستم و فکرم و دلم گیر نکنه به مادیات و دنیا و تجمل گرایی ، اینستاگرامم رو پاک کردم که نعمتهای ساده ی قشنگمو با نعمتهای گرون و پیچیده ی دیگران مقایسه نکنم و ختم به ناشکری نشه خدایی نکرده ... حال خوبی دارم ازین کار ... و همینقدر که کاری بهم ارامش درونی اعطا کنه ینی اشتباه نکردم :) الحمدلله ...

راستی امروز رفتیم جنگل ... قشنگ بود ! 

 


یه عکس از اسمون گرفتم ، یکی از زمین ... خیلی حرف داشت باهام ... اما سه تا جمله میگم فقط :

این برگا یه روزی سبز بودن جاشون اون بالا بود رو شاخه ها ....

اون شاخه ها یه روزی لباس سبز تنشون بود حالا برهنه ن ....

کار ِ دنیا فهموندن به ادماست ، اگه روح ِ درک کردن رو در خودمون نکشیم ....


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

۹۱- انتظار

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب باشگاه نرفتم ، گفتم به کارام برسم ... یکم کارای شخصی و مرتب کردن اتاق و جارو و این حرفا ... این وسطم مهمون اومد نشستم پیششون و پذیرایی :) دیشب دو تا از دوستام که حسابی گره افتاده تو زندگیشون ، بهم پی ام میدادن ... خیلی سعی کردم آرومشون کنم ! کاش تونسته باشم یه ذره از گرد غم رو دلاشون کم کنم ... دست آخر یکیشون زنگ زد نیم ساعت صحبت کرد ... بعد که قط کردیم دوباره پی ام داد ... گفت هنوز گریه میکنه ! میخواستم بگم گریه نکن ... اما گفتم حالا که گریه داری برا امام حسین گریه کن ... اصلا هر وقت برای هر چیزی خواسی گریه کنی ربطش بده به امام حسین ... بعد یهویی نوشتم اگه دوس داشتی برو بغل مادرشون سرتو بذار تو دامنشون ... خوب مادری میکنن .... حس کردم آروم شد ! چون به صورت خودم که دست زدم خیس خیس شده بود :) و یه بار دیگه یادم اومد که هر چی دارم از حضرت مادر دارم ...

از ساعتای یک به بعد اما یه جور دیگه گذشت ... من بودم و صدای دونه های بارون که میخورد به سقف اتاق و شرشرشر میریخت تو حیاط و باغچه مون ... و جلد دوم کتاب شهید هادی که با صدای بارون تو تاریکی و لحظه های قشنگی رو برام رقم میزد ... من منتظر بودم ! منتظر بودم که از راه برسه حضرت دلبر ... یه نیم ساعتی خوابم برد با صدای زنگ بیدار شدم ... ساعتای سه رسید حضرت :)) و باز خدا رو شکر و به تعداد تموم قطره های بارون و اشک ِ دیشب ، خدا رو شکر ...

  • شینـا : )

90 - بلاگر با طعم گنجشک (!)

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حوای مهربون تو وبش یه پست بود که مربوط به چالش میشد ... نمیدونم چرا ولی حس کردم دوس دارم منم بنویسم ... نه به سبک پاسخ دادن به سوالات مربوط به چالش ... به سبک ِ خودم که دلی از عزای واژه ها در بیارم ... هشتصد و اندی روز از زدن این وبلاگ میگذره ... روزهای زیادی خالی ِ خالی بود ! نمی نوشتم ... اما اگه برگردم به آرشیو ِ نوشته هام ، یه ماه و نیم ِ دیگه وبلاگم تازه میشه یک ساله ! اما این اولین وبلاگ ِ من نیست ! اولین نوشته های من توی دنیای بلاگفا شروع شد ! نمیدونم چند تا وبلاگ هی زدم و نوشتم و دوست و رفیق جمع کردم و بعدم همه رو پوکوندم ؟! از سال 90 تا الان ! چقدر زود گذشت ... حالا 6 سال ِ که صفت ِ بلاگرنما بودن رو به یدک میکشم ... بلاگفا برام صرفا یه سایت نبود که توش یه دفترچه یادداشت داشته باشم و بنویسم ... من با بلاگفا بزرگ شدم ! شاید خنده دار به نظر برسه ... ولی نه ...

یه خاطرات بد و عجیبی دارم که نمیخوام ازشون بنویسم ... اما از یه جایی به بعد بلاگفا شد رفیق ِ روزهام ... دوستای زیادی پیدا کردم که خیلی هاشون هنوز همراهم هستن ... هنوز دلمون وصله به هم ... اما اینجا رو نمیخونن :) خودم نمیخوام که بخونن ! نمیدونم چرا ... حدودا دو سه سال قبل بود ! بلاگفا بد کرد ... بلاگفا به ما بد کرد ... سِرورهای بلاگفا خراب شد و وبلاگ های ما رفت هوا ... دیگه نه دوستامونو داشتیم نه یه سری از نوشته هامون ... خیلی از دوستامون اومدن بیان و وبلاگ جدید دست و پا کردن ... ما ولی منتظر بودیم بلاگفا درست شه ... من اومدم اینجا ... همون هشتصد و اندی روز قبل ! ولی چیزی ننوشتم ... دلم پیش بلاگفا مونده بود ! 

اما بعد از درست شدن بلاگفا که شاید سه چار ماه یا حتی بیشتر طول کشید دیگه خیلی چیزا درست نشد ! نصف بیشتر دوستامون رو گم کردیم ! نصف آرشیومون پرید ... اونجا بود که یاد گرفتیم : " به هیچی دل نبندیم :) "

اسم و قالب های زیادی برای وبلاگم انتخاب کرده بودم ! اما اسمی که بیشتر از همه موند و همین الانم خیلی ها منو به اون اسم میشناسن : " خانوم گم جشکه " بود ! گمجشک همون گنجشک بود به زبون بچه گونه ! و من توی این اسم " گم " بودن رو دوس داشتم ! بعد ها شدم گم جش ... وبلاگ خانوم گم جشکه رو خیلی دوس داشتم ! نه برای تعداد بازدیدهاش که گاهاً به روزی 1000 هم میرسید ! نه برای قالب ساده و شکیلی که خودم براش درست کرده بودم و شده بود ایده ی خیلی از بلاگفایی ها برای ساخت قالب ! خانوم گم جشکه رو دوس داشتم برای متن هایی که توش میذاشتم ! من با نوشته هام بزرگ شدم ... گاهی میرم و نوشته های قبل رو میخونم ! ادبیاتم ... احساسم ... اشک هایی که پای تک تک اون پست ها ریختم ... و تنهایی های چهار سال خوابگاه و دانشگاه ... روزای تلخ و شیرینم و خدایی که تو حوالی نگاهش پرسه میزدم گم شدگی هامو ... یه سری نوشته هام رو خیلی بیشتر از همه دوس داشتم که مربوط به متن هایی بود که بعد از خوندن تفسیرهای قرآن میومد تو ذهنم و خالی میکردم ذهن آبی مو توی کلمه های آسمون ...

من از بلاگفا یه دوست به یادگار دارم ! که میون هزار دوست ، برام یه چیز دیگه ست - جوجه - کسی که موقع مکه رفتنش سال 92 ، لب باز کرد تو وبم ... میگفت خیلی وقت بوده که منو میخونده اما هیچوقت نتونسته برام کامنت بذاره ... جوجه منو با خودش برد طواف خونه ی خدا ... با دستش اسممو نوشت رو کعبه و دعا کرد حاجی بشم ... سه سال بعد من کربلایی شدم ! تو بهترین زمان ... شاید حاجی شدن ، در زمانی که مسیر حج بسته بود ، همون کربلایی شدن باشه ... از روز رفاقت مجازی مون تا حالا سه باز همدیگه رو دیدیم ... حالا دیگه مامان و بابا و همسرم جوجه رو میشناسن ... و این برای من قشنگترین اتفاق ِ ... 

بگذریم ... چی شد که اینجا نوشتم ؟ بعد از فارغ التحصیلیم بهمن پارسال اتفاقای عجیب و سختی برامون افتاد ... که شاید برای من امتحان بود ... خدا لطف زیاد کرد بهمون ... به من مخصوصا ... یه مدتی نمی نوشتم اصلا ! خیلی وقته دیگه نمیتونم مثل قبل بنویسم ... انگار نویسندگیم رو ازم گرفته باشن ! نمیدونم ... اما از یه جایی به بعد که پای همسرم به زندگیم باز شد تصمیم گرفتم به سبک خاطرات ، روزمرگی هامو ثبت کنم ! چه جایی بهتر از اینجا ؟ یه شروع ِ جدید به سبکِ جدید ! خاطره نویسی شاید :) دوس دارم رشد کنیم ! همین نباشیم برای همین موندن ! هر روز بهتر از دیروز ! شاکرتر ... عالم تر ... عاشق تر ... شادتر ... صبورتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... 


به رسم ِ دیرین : الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

89- سلـام بر ابرهیم ۱

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جلد اول ِ سلام بر ابراهیم ، خیلی زود خوندنش تموم شد ! شاید حُسن ِ کتابش باشه که بشینی پاش نمیتونی تمومش نکنی ...هیچی ندارم بگم ...فقط - فکر - میکنم ...و ته همه ی افکارم به هیچی نبودنم میرسم ...قشنگیش اونجا بود که شهید هادی ، عاشق ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها بودن ... کافی بود برام که بفهمم دم زدن ازین نوع عشق یه طرف قضیه ست ... مرد ِ عمل بودن در سبک ِ عاشقی اما تموووم ِ قضیه ست ! اونا هم کانال داشتن ! توش از - حضرت ِ زهرا سلام الله علیها - روضه میخوندن ، روحیه میگرفتن ، میجنگیدن ... شهید میشدن ...

ما هم کانال داریم ! 

فقط میتونم بگم - شرمنده ام ... -

  • شینـا : )

88- به سوی نور

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

راستی اگه این پاها ما رو تو مسیر خدا نبره ، پس برای چی با همیم ؟! سخت ِ ... مامان زهرا (س) جان ! خودت کمکمون کن ... دستمونو بگیر و مثل همیشه هوامونو داشته باش ... 



[ روزی که داشت میرفت - جمعه - 13 بهمن - النگدره ]

خدایا عاقبت بخیری بهمون بده ... به ما و همه ...

  • شینـا : )

87- راز ِ مخفی

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خواب دیده بود ... گفت امام رضا علیه السلام گفته از بین کلمات این جمله اسم دخترتو انتخاب کن : 

" تمنای دلم را کنی ، حرمم را مأمن ات خواهم کرد . " 

اسمی به جز - زهرا - نیومد تو ذهنم برای این قشنگترین و پرمعناترین جمله ی ممکن !


اللهم ارزقنا نی نی ناز ِ سالم ِ صالح ِ باهوش ِ خوش اخلاق :)
ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجعل للمتقین اماما ^_^ ... دلم تمنا میکنه زهرایی باشه ... هعی ...

  • شینـا : )

86- همسفر تا بهشت

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح روز دوم ساعت هفت بیدار شدیم ، اماده شدیم و رفتیم صبحونه ... خب خدا رو شکر صبحونه ی خیلی مفصل و عالی ای بود ! دلی از عزا در اوردیم و کم کم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برج سپید . جشن ازدواجمون برج سپید بود . سالنش خیلی شکیل و مجری خیلی خوبی داشتیم . همینکه حرف دل رو با طنز بیان میکرد و ترکیده بودیم از خنده ، خودش عالی بود . آقای روشن دلی برامون چند تا اهنگ درباره حضرت زهرا خوند و اشک بود که میریخت :) 



آقای دکتر حبشی به عنوان استاد یه سری مباحث مربوط به زندگی رو برامون تدریس کردن که واقعا استفاده کردیم و به نظرم خیلی کاربردی و مفید بود حرفاشون . بعد از تموم شدن این مراسمات رفتیم بیرون و پذیرایی شدیم ، طبقه ی پایین نمایشگاه کتاب بود که حضرت ِ دلبر به انتخاب خودم سه تا کتاب برام خرید . سلام بر ابراهیم جلد یک و دو ، و کتاب انسان ۲۵۰ ساله . 


حدود نیم ساعت بعد از پذیرایی و نماز ، اقایون و خانوما سالن هاشون جدا شد و اساتید دیگه ای برامون حرف زدن . یه دور هم تو این کلاسا ترکیدیم از خنده :))) به نظرم قشنگترین و بهترین نوع تدریس اینه که با طنز برات شرح و بسط بدن ... اینجوری هیچ وقت یادت نمیره ... موقع خروج ازین کلاس دم در بهمون یکی یه دونه شاخه گل رز دادن و طبقه پایین مجدد به هم پیوستن آقایون و خانوما *__* و رفتیم هتل و ناهار و یکمی استراحت کردیم .

ساعتای چهار و نیم رفتیم خرید و سوغاتی خریدیم واسه برو بچ ... تو بازارا گشتیم تا ساعت هفت . ساعت هفت رفتیم صحن جامع رضوی و مهمانسرای غدیر ، شام مهمون امام رضای جان بودیم .اونم چی ؟ عشقم فسنجون ^____^ غذامون رو گرفتیم و برگشتیم هتل . یکی از غذاها رو دو نفری خوردیم و یکیش رو هم گذاشتیم فریزر بیاریم برای خونواده :)


خدایا با چه زبونی ازت تشکر کنم برای این همه نعمت ؟ الحمدلله علی کل نعمه :)

  • شینـا : )

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

84- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از جلسه ی توجیهی با چادر سفیدامون و حضرات آقا ، دسته جمعی رفتیم حرم ... قشنگیش این بود که برای افتتاحیه بردنمون صحن حضرت زهرا سلام الله علیها ... و این قشنگ ترین اتفاق بود که حوالی دهه ی فاطمیه ، افتتاحیه ی مراسم رو اونجا باشیم ... تو حرم ِ حضرت ِ شاه :) یکمی برامون حرف زدن و خندوندن ... بعدش روضه ی حضرت ِ زهرا ... که هق هقا یهو گرفت بالا ... و اشکا هی ریخت و ریخت و ریخت ... چیزی نمیتونم برای وصف ِ اون حال بگم جز : زیبا ... زیبا ... زیبا ...مراسم که تموم شد به صف از رواق حضرت زهرا سلام الله علیها اومدیم بیرون ، دم در خروجی دو تا خادم واستاده بودن و بهمون ژتون دادن !


 


شام فرداشب رو مهمون حضرت سلطان بودیم ... و این برای من یه لطف بزرگ بود ... یه حس خوب ... حس مهمون بودن ... مهمون ِ غریب ِ خراسان ... شام ِ شب ِ اول ِ دهه ی فاطمیه رو مهمون ِ آقا باشی چه خوبه ... کاش میتونستم برای این همه لطف از خدایی که اینقدر حال و احوال خوب رو ریخت تو وجودمون تشکر ویژه کنم ... الحمدلله علی کل حال ...


  • شینـا : )

83- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیشب ساعتای ده و نیم راه افتادیم با اتوبوس سمت ِ مشهد :) تو مسیر برف میبارید . حضرت ِ آقا قرص ماشین خورده بود خوابید . کتش رو هم دراورده بود گذاشته بود زیر سر من که بخوابم ... ماشین ِ خوبی بود خدا رو شکر ... یکمی بیدار بودم ، یکمی خواب ... خونده بودم تو صحیفه ی سجادیه که با هر قطره بارون انگار یه فرشته از اسمون میاد پایین ... دیدم برف میاد ، گفتم لابد فرشته بستنی یا آلاسکافرشته هم همراه این دونه های خوشگل برف میاد پایین ... گفتم نکنه این فرشته ها دلشون بخواد با کسی حرف بزنن (!) دو سه جمله باهاشون حرف زدم و دعا کردم و خوابم برد :) صبح امروز رسیدیم مشهد . رفتیم هتل الغدیر و پذیرش شدیم ، هتل خوبیه ... همون اول بهمون نفری یه چادر سفید دادن که برای مراسم همراهمون باشه ... 

یکم استراحت کردیم و رفتیم بیرون ... هوا خیلی سرد بود ، رفتیم حرم ... یه نیم ساعتی حرم بودیم ... اولین زیارتنامه رو از طرف حضرت زهرا سلام الله علیها خوندم هدیه به امام حسین و امام زمان (عج) ... از حرم برگشتیم و رفتیم تو مسیر یه خورده تو بازار گشتیم و ساعتای یک هم رفتیم ناهار *__* 

بعد از ناهار از خستگی خابیدیم تا ساعتای سه و نیم ... سه و نیم رفتیم جلسه ی توجیهی تا حوالی چهار و نیم عصر ... 

فعلا بسه تا همینجا بقیه شو بعدا مینویسم :))

  • شینـا : )