پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

20- اولین سفر دو نفره !

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./


برای انجام کارهای فارغ التحصیلی باید به بابلسر میرفتم . دوشنبه حوالی ظهر حرکت کردم و غروب رسیدم . مهمان ِ هم خوابگاهی های قدیمی ام شدم . - الف - دوست داشت بیاید و بعد از تقریبا یک ماه همدیگر را ببینیم ! سه شنبه صبح ساعت های چهار حرکت کرده بود و ساعت هشت و نیم صبح رسیده بود بابلسر . سر کوچه ی خوابگاه منتظرم بود ! ساعت هشت و نیم از خوابگاه رفتم بیرون . دو تایی به سمت دانشگاه رفتیم ! برایم یک روسری آبی خریده بود ، با سلیقه ی مامانش البته :) تا ظهر نصف کارهای فارغ التحصیلی انجام شد ! بقیه اش به خاطر نبودن بعضی از اساتید و ... و تمام شدن ِ وقت ِ اداری ماند برای چهارشنبه . ظهر برگشتم خوابگاه . - الف - برای نماز و استراحت به امامزاده ابراهیم رفت . ساعت پنج غروب قرار گذاشتیم و رفتیم دریا ! کنار دریا ، روی شن های نرم ِ ساحل قدم زدیم ! صدف جمع کردیم و حرف زدیم . بعد از آن برای اولین بار با هم به سینما رفتیم . فیلم گشت ارشاد 2 را نگاه کردیم ! و چقدر خندیدیم ... بعد از فیلم رفتیم فریدونکنار ! پاساژها را گشتیم . برایم یک کیفِ کوچک - به سلیقه ی خودم - خرید . یک کیف پول هم برای دختردایی جان . رفتیم بابلرود . روی پل ِ قشنگی که درست کرده بودند ! کنار پل مردم جمع شده بودند . چند نفر میخواندند و پیرمرد شاد و شنگولی میرقصید ! چقدر دیدنی و قشنگ بود ! روی پل ایستاده بودیم ! چهار سال توی اسن شهر درس خوانده بودم ! اما هیچ وقت ساعت 9 شب بیرون از خوابگاه نبودم ! بر خلاف خیلی از دانشجوهای دختر و پسر ، هیچ وقت ندیده بودم زیبایی رودخانه را در شب ! زیر نور ماه و چراغ های رنگی ... شاید قرار بود به پاس ِ آن همه خودنگهداری در دوران ِ دانشجویی ، یک روز با کسی که قرار بود به زودی همسرم شود تمام ِ زیبایی اش را یک جا ببینم . ساعت 9 شب بود که برگشتیم خوابگاه . توی راه بستنی خریدیم . تمام ِ شب را توی ماشین لب ِ ساحل مانده بود ! و من توی خوابگاه نگرانش بودم .



[ صدف هایی که از ساحل بابلسر جمع کردیم و کیفی که خریدم . 19 اردیبهشت  96]


چهارشنبه صبح ساعت هشت و نیم رفتیم بقیه ی کارها را انجام بدهیم . توی پنل شخصی ام در سایت دانشگاه حدود دویست و هفتاد تومان بستانکار بودم ! ولی صد تومان بدهکارم کرده بودند ! - الف - صد تومان را پرداخت کرد ! بعد هم ده درصد از وام را باید واریز میکردم که مامان ریخت به حسابم و پرداخت شد . دو سه تا امضا مانده بود که بعد از کلی رفت و آمد و انتظار و از این طبقه به آن طبقه رفتن گرفتیم و تمام شد . از دانشکده تا سردر دانشگاه پیاده برگشتیم و توی راه برای یادگاری گل چیدیم :)) ناهار پیتزا خوردیم - که خوشمزه نبود - و بعد از خریدن زیتون با هم برگشتیم . آرام حرکت میکرد که دیرتر برسیم . هر چقدر که نزدیک میشدیم ساکت تر و پربغض تر ! آنقدر که وسط جاده زد کنار ! پیاده شدیم هوا خوردیم و دوباره نشستیم توی ماشین و راه افتادیم ! چشمهایش سرخ شده بود ! آخرش حتی صدایش در نمیاد . چقدر دوست داشتیم توی این چند روز لااقل یک بار دست ِ هم را بگیریم ! اما نمیشد ... با این حال یکی از بهترین خاطراتم رقم خورد .



[ گل هایی که از دانشگاه چیدیم 20 اردیبهشت 96 ]

- حمداً لله -
  • شینـا : )

19- گل ِ سپیدم

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

به یک اردیبهشت فکر کن ، که زیز باران نم نم در جاده ای که دو طرفش درختهای انبوه و کوه و جنگل است ، با کسی قدم بزنی ! هوا رو به سردی باشد ، دلت اما گرم ....

از تهران آمده بود . از شب قبل اصرار داشت همدیگر را ببنیم . نمی توانستم ! اضطراب ِ دیدنش نمیگذاشت اجازه ی قرار بدهم . با مامان در میان گذاشتم منتها مخالف بود ! گفتم مامان اجازه نمی دهد . با این حال هنوز هم اصرار میکرد . این وسط خواهر جان موافق دیدارمان بود ! که برویم لااقل چار کلمه صحبت کنیم . حوالی ظهر خواهرم زنگ زد برای کمک در خانه تکانی بروم پیشش . توی مسیر "الف" زنگ زد و صحبت کردیم قرار شد بیاید همدیگر را ببینیم . با ماشین ِ پدرش آمد . با خواهرم و نامزدش سه نفری رفتیم سر قرار و بعد من و " الف " جدا شدیم . کمی با ماشین توی شهر چرخیدیم . به محض نشستنم توی ماشین ، یک شاخه گل رز سفید با روبانِ قرمز و یک جعبه کادوی کوچک هدیه داد . چقدر همیشه عاشق رز سفید بودم ! و این اولین باری بود که کسی برایم گل رز میخرید . جعبه را باز کردم . یک پلاک و زنجیر نقره ی بسیار زیبا . فکرش را هم نمیکردم انقدر سلیقه هایمان شبیه هم باشد . بعد از کمی چرخیدن توی شهر ، رفتیم یکی از جنگل های اطراف . از ماشین پیاده شدیم . هوا سرد بود . نم ِ باران میزد توی صورتمان ! انگار دستی از توی آسمان روی لپ های گلی مان شبنم می کاشت . توی پیاده رو ، زیر شاخ و برگ ِ درختان و ابریِ آسمان ِ بی کران قدم زدیم و صحبت کردیم . هوا سردتر شد . خواهرم و نامزدش ما را به کافه پنزا دعوت کردند (!) و این برای دختری مثل من ، و پسری مثل او اصلا عجیب نبود که اولین بارمان باشد به کافه دعوت می شویم !!! هرگز فراموشمان نخواهد شد که چقدر برای کیک شکلاتی ای که نتوانستیم بخوریم حرص خوردیم ! و کلمات مافی و چای ِ گران قیمت از یادمان نمی رود . حدود چهل دقیقه در کافه بودیم .

می خواست برای خودش تیشرت بخرد ! بعد از کافه دو نفری رفتیم به انتخاب من دو تیشرت سبز و مشکی خرید ! ساعت حوالی هفت غروب بود ، نامزد خواهرم رفت جایی . من و خواهر جان و الف با هم برگشتیم . اول ِ خیابان پیاده شدیم . از ماشین پایین آمد . انگار دل هیچکداممان نمیخواست از هم جدا شویم ! موقع خداحافظی یک نگاه ... و بعد فشردن ِ پلک هایش روی هم ، به نشانه ی دوست داشتن ، و آرام شدن ِ دلم کافی بود که بپذیرم باید جدا شویم .



[ اولین هدیه ام در اولین دیدار بعد از جواب مثبت دادن - پلاک و زنجیر نقره ]




[ اولین گلی که هدیه گرفتم - گل رز سفید با روبان قرمز ]

نگاه آخر،
همان نگاهی که موقع خداحافظی دو سه قدم رفته ای، رویت را برمیگردانی میبینی هنوز ایستاده دارد نگاهت میکند... همان نگاهی که چشمهایش را یک فشار کوتاه و محکم و با محبت میدهد و تو خیالت راحت می شود و میروی... امان از این نگاه آخر ... ♥️

+ گل های دیگه همون شب از روی تابوت شهید مدافع حرم رسید به دستم ! چسبوندم اطراف گل ِ سفید ِ زندگیم ، که عطر آسمون بگیره این عشق . / همون شب مامان در جریان ِ دیدارمون قرار گرفت :) از سلیقه و هدیه هم خوشش اومد -_-

- حمداً لله -
  • شینـا : )