پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

21- روزگار غریبی ست نازنین !

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


روزهای سختی را می گذرانیم . قرار بود وقتی از کربلا برمی گردم بیایند خواستگاری . مامان بنا به بعضی از مسائل ِ حاشیه ای، اجازه نداده بود و محرمیت ِ اردیبهشتمان افتاده بود برای تیرماه ! بعد از ماه رمضان . و من تا وقتی از کربلا برگشتم نمیدانستم . توی مسیر برگشت - الف - گفت که مامان اجازه نداده ! دلم گرفت . سه ماه زمان ِ کمی نبود . باید صبر میکردیم . ولی چه صبری ؟ وقتی یک نفر دلش جایی گیر کرده باشد ؟! وقتی پای صحبت کردن ها و چت ها در میان باشد . وقتی دو قلب برای هم تپیده باشد . سخت بود . هرازگاهی هر کس گوشی را توی دستم میدید تذکر میداد کمتر با الف چت کن . از مادربزرگ گرفته تا مامان و برادر جان . بعضی ها هم مستقیم نمی گفتند ولی نگاه هایشان و هر چیز دیگر . مامان همه اش تذکر میداد که محافظه کار رفتار کنم . حق هم داشت ! من هم اگر بودم همه ی این تذکرها را میدادم ! روزهای سختی بود ! نه میتوانستیم با هم حرف نزنیم و نه وقتی که حرف میزدیم آرامش داشتیم . تمام ِ این سه ماه را یا به گریه خوابیدم یا دلهره و اضطراب و دلتنگی . دلتنگ بودیم نمی توانستیم همدیگر را ببینیم . عاشق بودیم نمی توانستیم حرف های عاشقانه بزنیم . اشک داشتیم نمیتوانستیم شانه ی یکدیگر باشیم . مضطرب بودیم ، نمی توانستیم آرامش هم باشیم . گهگاهی از حد خودمان فراتر می رفتیم بیشتر حرف میزدیم ! لحظه ای آرام میشدم و بعد از عذاب وجدان و ترس ِ اینکه اگر ازدواجمان سرنگیرد جوابِ دلم را چه بدهم خوابم نمیبرد . هیچ وقت دلم از مامان به این شدت نگرفته بود ! ولی شاید همیشه حق با مادرهاست . آن ها بیشتر می فهمند . بیشتر می دانند . شاید لازم بود برای رسیدن به هم سختی بکشیم ! نمیدانم . ولی اگر یک امتحان از طرف خدا بوده باشد یعنی رد شدیم ؟ راضی بودم به یک صیغه ی محرمیت که لااقل همین حرف زدن هایمان را حلال کنم ! تمام ِ این سه ماه و دو  سه دیدار ِ یواشکی فقط توانستیم خودمان را از گرفتن دست هایمان و دیدن عکس بی حجابم نگه داریم . با هم چله ی زیارت عاشورا گرفتیم . از ده روز قبل از ماه رمضان ! هر روز می خواندیم . این تنها چیزی بود که می توانست اطمینان بدهد به قلبم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت و به هم می رسیم . ختم ِ قرآن ماه رمضانم هم به همین نیت بود .


اواسط ماه رمضان نمی دانم چه شد بعد از آن همه دلتنگی و سختی من و خواهرجان رفتیم تهران ! دو روز خانه ی خاله جان بودیم . خاله پایه ی دیدارمان بود . به مشکل برنخوردیم . الف از ساعت 10 شب حرکت کرد و بعد از تقریبا 20 ایستگاه مترو ساعت 12 شب رسید . من و خواهرجان و دخترخاله رفتیم بیرون و یک ساعتی را با هم قدم زدیم . برایم روسری گل گلی و صحیفه ی فاطمیه ای را که از نمایشگاه قرآن خریده بود آورد . دوست داشتم دست هایش را محکم بگیرم ولی باز هم نمی شد . بستنی خوردیم و ساعت 1 نصف شب برگشتیم .




[ روسری گل گلی و صحیفه ی فاطمیه ]


روز بعد حوالی ساعت پنج عصر من و خواهر جان راه افتادیم که برگردیم . الف هم آمد . رفتیم توی شهر چرخیدیم . تیشرت خریدیم و شلوار و ... بعد هم رفتیم میدان امام حسین - علیه السلام - چند دقیقه نشستیم و استراحت کردیم . در نهایت به سمت ترمینال . ساعت هشت بود دلمان نمیخواست جدا شویم . بلیط گرفتیم و فرصت ِ مانده تا بلیط را چای داغ خوردیم . شکلاتم را با هم نصف کردیم . بعد هم رفتیم ساندویج فلافل با قارچ و پنیر زدیم . سوار اتوبوس شدیم . قبل از حرکت صدایم کرد ! دوباره رفتم پایین به هم نزدیک بودیم . دلمان میخواست همدیگر را بغل کنیم . نمیشد . خداحافظی کردیم و نشستم توی اتوبوس . هر چند لحظه برمیگشتم از شیشه پشت سرم را نگاه میکردم . هی دورتر می شدیم . هی دورتر ... آنقدر دور که اشکهایم ریخت .




[چایی و شکلات ِ توی ترمینال 25 خرداد 96]

- حمداً لله -

  • شینـا : )