پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

25- رسما مهندس شدم -_-

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز صبح زود ساعت های شیش حرکت کردیم به سمت بابلسر. با ماشیم بابا رفتیم و تمام طول مسیر را در جاده با عزیزترینت بودن یک حال خوشی دارد . بابلسر خیلی گرم بود‌ . خیلی اتفاقی نِگین - هم خوابگاهی ِ دوران دانشگاهم - را هم دیدیم و مدرکمان را با هم گرفتیم . بعد من و - الف - رفتیم دریا . اما نمیشد دریا بمانیم . هوا آنقدر گرم و شرجی بود که داشت حالمان بد میشد . کمی لب ساحل قدم زدیم . عکس گرفتیم . صحبت کردیم و برگشتیم توی شهر . برای خواهرجان سفارش زیتونش را خریدیم و حرکت کردیم . خوشحال بودم . برای همیشه از شر آن دانشگاه و اساتید سخت گیرش خلاص شدم . با یک مدرک مهندسی که رفت توی گاوصندوق و شاید هیچوقت از آن تو در نیاید . نمیدانم .

[ سایه هامون - ساحل دریای بابلسر - 28 تیر 1396]

خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

24- عشق ینی حالت خوب باشه :)

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز بابا از توی باغچه یه جعبه آلو فرستاده بود خانه مان . این گل ها را هم لا به لای شاخ و برگ های روی جعبه ، برایم گذاشته بود . دوستش دارم . دوستش دارم . دوستش دارم . پدرشوهرجانم را .


 


[ گلهای هدیه - گیفت قند عقدمون :) ]

  • شینـا : )

23- وصال :)

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بالاخره روز عقدمان هم رسید . از صبح کلی کار انجام داده بودم . بعد از ناهار یک استراحت کوتاه و بعد هم رفتم آرایشگاه . پیراهن نباتی گیپور بلند ساده و شیکی پوشیده بودم با کفش هایی که به طور اتفاقی با لباسم حسابی ست بود . وقتی آرایش تمام شد چادر سفیدم را انداختم روی سرم . . . از در آرایشگاه که آمدم بیرون - الف - را دیدم ایستاده بود با کت و شلوار مشکی و بلوز سفید . دسته گل نباتی ِ مروارید دار ِ دلنشینی توی دستش بود . دسته گل را به من داد و نشستیم توی ماشین . عقدمان را توی خانه ی خودمان گرفتیم ‌. از ماشین پیاده شدم ... خانه پر از مهمان بود ... همه شاد و سرخوش ... نشستیم روی مبل ... بعد از کلی عکس گرفتن و پذیرایی حوالی ساعت هفت غروب عاقد آمد . پارچه ی سفید روی سرمان و قندها ... خطبه ها را خواند ... بله ام را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردم ؛ این آغاز زندگی مشترکمان بود ... آغاز دو تا شدن .‌‌.. و چه سرآغازی میتوانست بهتر از این آیه ی بلندمرتبه باشد ؟ قبل از گفتن ِ عبارت معروف ِ - با اجازه ی پدر و مادرم - گفتم : « با اجازه ی حضرت زهرا -س- » ، مگر نه اینکه یک عمر برایم مادری کرده بودند ... خواستم ضمانت کنند دلم را ‌... عشقم را ‌... زندگی ام را ... خواستم مثل همیشه مادری کنند برای دخترک ِ یک لا قبای کوچکشان ... این شیوه ی بله گفتن ، در این زمان و این مکان ، شیرین ترین و زیباترین و دلنشین ترین جمله ای بود که در تمام عمرم گفتم . و کاش طعم شیرینش تا ابد جاوردانه بماند در قلب هایمان ‌. 


[ روز عقد - ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ]


مامان ِ - الف - یک انگشتر با نگین عقیق داده بود که بسازند ؛ برایم زیرلفظی آورده بودش . چقدر دوستش دارم  ... بعد از مراسم اقوام نزدیک برای شام دعوت شدند ‌. با - الف - نمازمان را خواندیم . آرایشم را کمرنگ کردیم و موهایم را با هزار دردسر باز کردیم ... روز دلچسب با خستگی و اضطراب و خوشی های خاص خودش بود ... خدایا برای تک تک ثانیه های این روز سپاس. ...


[ دسته گلم - روز عقد - ۱۶ تیر ۱۳۹۶ ]

- حمداً لله - 

- حمداً لله - 

- حمداً لله -

  • شینـا : )

22- ما عیدی ِ یکدیگر بودیم !

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ماه رمضان هر طور بود با همه ی سختی هایش تمام شد . سختی هایی که در دلش شیرینی ِ عشق داشت ! دو سه روز قبل از عید فطر - الف - برای حدود یک ماه مرخصی گرفت . روز عید فطر هر دومان برای نماز رفتیم . هر کدام توی شهر خودمان . خوبیش این بود که دیگر فاصله ی هشت ، نُه ساعته مان شده بود یک ساعت . عیدی می خواستیم از خدا ! من - الف - را . - الف - ، - شین - را ! دو سه روز سختی هم گذشت . هشتم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و شش ! از صبح مشغول ِ آب و جارو تمیز کردن خانه و حیاط بودم ! زیاد وقت نداشتیم برای همین زندایی و - الف - همان بعد ازظهر ِ قبل از خواستگاری آمدند و شناسنامه ها را بردند محضر برای گرفتن معرفی نامه ی آزمایش . غروب دوش گرفتم . پیراهن سفید ِ یقه آبی ام را پوشیدم ! روسری ِ سفیدی که از کربلا خریده بودم سرم کردم ! و چادر سفید ِ خواهرم ! که گمانم از مکه آورده بود ! - نمیدانم - . مهمان ها آمدند . با دسته گل و شیرینی . وقتی نگاهش میکردم خنده ام میگرفت ! نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . یاد حرف ها و شوخی های قبل از خواستگاری می افتادم . بیشتر بزرگترها حرف میزدند . بعضی حرف هایشان آنقدر خنده دار بود که - الف - هی میخندید و از خجالت سرخ میشد و عرق میکرد . بالاخره تمام شد !



[ دسته گل خواستگاری - 8 تیر 1396]


خیلی منتظر این روز بودیم ! که خیالمان راحت شود ! فردای آن روز با خاله ها و زندایی و - الف - رفتیم جنگل و شهربازی . تقریبا تا یک نصف شب بیرون بودیم . خسته و کوفته برگشتیم . - الف - با زندایی رفت خانه ی مادربزرگ و صبح زود آمد دنبالم . با هم رفتیم آزمایش ! دهم تیر از ساعت هفت صبح تا دو ظهر . چند کلاس هم برایمان گذاشتند . سر کلاس ها کنار هم نشسته بودیم ! ردیف آخر و از ته کلاس زن و شوهرها را میدیدیم که که هی به هم نزدیک تر می شوند یا دست هم را از پشت میگیرند ! برایشان میخندیدیم ! بالاخره کلاس تمام شد . با هم برگشتیم خانه ی ما . مهمان داشتیم ! خاله ها و دایی ها . سر سفره رو به روی هم نشسته بودیم ! بطری دوغ را باز کردم ! یک از خدا بیخبری بطری را تکان داده بود ! به محض باز شدن ، گازش پخش شد و تمام هیکلم و سفره را به گند کشیدم ! - بسی خنده رفت :( تولد بابا بود . سر سفره تبریک گفتیم !


صبح روز بعد - الف - با مهران رفته بود نتیجه ی آزمایش را بگیرند . آیت الکرسی خوانده بودم ! خیلی استرس داشتیم . خدا را شکر همه چیز خوب بود . دایی از بابا اجازه گرفته بود قبل از عقد برایمان صیغه ی محرمیت بخوانند . قمر در عقرب بود ! برای همین چند روز عقدمان را به تاخیر انداختیم . روز بعد یعنی دوشنبه ظهر صیغه خواندند . عصر همان روز با مهران و - الف - رفتیم بازار ! برای اولین بار دست همدیگر را گرفتیم ! برای اولین بار به آرامش رسیدیم . دست هایم خیسِ عرق شده بود ! دستم را از توی دستش کشیدم بیرون ! دوباره دستم را گرفت ! قرار شد عرق کردن دست هایم بهانه ی نگرفتن دستش نباشد :)) شب برگشتیم خانه . بعد از شام تا مزار شهدای گمنام با زندایی ها و دختردایی جان پیاده روی کردیم . هوا گرم بود ! اما شیرین ! شبیه نان قندی ِ داغ ! کاش شهدا گره ی پیوندمان را محکم تر کرده باشند. این اولین شبی بود که راحت و بی بغض و بی اضطراب سرمان را میگذاشتیم روی بالشت !


- حمداً لله -

  • شینـا : )