پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

34- مامان ترین :)

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

همیشه از آن دخترهای مامانی بودم ! مامانی نه به معنای لوس و پر افاده بودن . به معنای رابطه . با اینکه با مامان زیاد صمیمی نبودم ولی هر چه میخواستم از مامان میخواستم . مامان پایه ی اصلی زندگی ام بود . من هم کج نمیرفتم ‌. وقتی به چیزی میگفت نه ، اگر گوشه ای گریه هم میکردم ولی به حرفش گوش میدادم . مامان هنوز هم همینطور است . خیلی وقت ها نشسته ام مامانم را با مامان بقیه مقایسه کرده ام . نکه مامان ِ بقیه مامان خوبی نباشد . ولی مامان ِ من ، مامان تر بود . همینطور که اگر شما مامانتان را با مامان من مقایسه کنید مامان ِ خودتان را مامان تر میبینید . 


اما چیزی که هست اینست که در زندگی من پای یک مامان دیگر هم در میان است . ینی میان این همه معصوم برای عشق ورزیدن من مامانشان را انتخاب کرده ام . خیلی جرات و جسارت میخواهد که صدایشان بزنی مامان . من ولی گستاخ تر از این حرف ها بودم . بارها و بارها و بارها صدایشان زده ام - مامان زهرا سلام الله علیها - چند وقتی ست به این نتیجه رسیده ام که هر چی توی زندگی ام دارم از لطف مامان است . مامان ترترینم . مامان آسمانی ام . و پشت بندش مامان ترم . فرشته ی روی زمینم . مامان زهرا جان ِ عزیزم میخواستم بگویم نصف شبی دلم هوایت را کرده . دوستت دارم عزیز ِ دل ِ کوچکم . 


راستی امروز مامان چیزی خواست که در زندگی ام انجام بدهم . اولی نماز اول وقت . دومی دائم الوضو بودن . سومی انس با قرآن . کاش بتوانم . امید است بتوانم . به یاری ِ مامان آسمانی ان شاالله که می توانم :) حالا خودتان قضاوت کنید مامان من از خیلی مامان ها ، مامان تر نیست ؟!

  • شینـا : )

33- تو چقد قشنگی گوشه ی دلم ...

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خواهرم نشسته بود روی اسب و عکس گرفته بود ... بعد خودش را برش داده بود و این عکس را از دل عکس خودش کشیده بود بیرون ... قشنگ شده بود (!) اولش فکر کردم فتوشاپ است . این عکس را خیلی دوست دارم ... خیلی زیاد ...


[ اولین باری بود که باهم رفتیم توی آب دریا ]

الحمدلله

  • شینـا : )

32- دریا دلم ... دریا دلم ‌... در آسمان چشم تو :)

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دنیای من چطور زیبا نباشد وقتی که شب را در حاشیه ی ساحل روی شن ها با پاهای برهنه قدم میزنم (!) آن هم در کنار تو ... وقتی دستان گرم ِ تو را میگیرم و از دستان ِ سرد امواج فرار میکنم... یک نگاه به تو ... یک نگاه به آسمان ... یک نگاه به من ... یک نگاه به دریا ... میدانی قشنگترین جای این نگاه ها کجاست ؟ تلاقی ... همان خط محو باریکی که دریا و آسمان را به هم رسانده است . دست هایت را محکمتر میگیرم ... یک جور خوب ... یکدست !!! بدون حد و مرز ... میبینی؟ ما دنیا را عاشق کرده ایم ... عزیز ِ من ... بیا زندگی را هم مثل این لحظه های شاد به بازی ِ کودکانه بگیریم ... برویم توی دل دریا و بعد از دست موج ها فرار کنیم ... آب را شوت کنیم و قطره های زمین را قاطی ِ آسمان کنیم ... بیا لذت بیریم ... زندگی همه اش همین جور است... باید برویم توی دلش ... باید غم هایش را شوت کنیم در هوا که تکه تکه شود و رنگ آسمان بگیرد ... مبادا سردی ِ روزگار گرمای دستانمان را کم کند... مبادا غصه ای لانه کند در گوشه ای از دلت ... ما باید یاد بگیریم خوشبختی را زیر پوستمان، در تک تک سلول هامان، و در تمام حجم ِ قلبمان احساس کنیم ... باید یاد بگیریم کنار تمام سختی های زندگی لحظاتی خوش برای خودمان بسازیم ... هیچ کس به جز من و تو نمی تواند ما را خوشبخت کند. کافیست دستهایمان را محکم بگیریم و قانع و شاد و امیدوار و عاشق در تاریکی های شب ، در حاشیه ی ساحل ، قدرت کوبیده شدن امواج سخت را در دریا ببینیم و همزمان نرمی شن ها را زیر قدمهای آراممان احساس کنیم ...

خدا را برای این بهترین و شادترین و دوست داشتنی ترین لحظه هایمان شکر میکنم ... 

عشق سختی ها را آسان میکند.

دوباره دوری (!)



شاید درست نباشد ولی میخواهم این را هم به یادداشت هایم اضافه کنم ... بماند برای روزهای آینده مان ... شب ِ قبل از رفتن به دریا ، چقدر دو دل بودیم (!) از حقوقت چیزی نمانده بود ... شاید فقط به اندازه ای که بتوانی برگردی تهران و بقیه ی روزهای کاری ات را سر کنی . با این همه دلمان را زدیم به دریا ... دلمان را که نه ... تمام وجودمان را زدیم به دریا ... بقیه اش جور شد :) با کمترین هزینه بهترین و شادترین روز زندگیمان را ساختیم ... دویدن روی شن ها ... پریدن توی آب ... دویدن توی آب... لذت بردن ... لذت بردن ... لذت بردن ... خندیدن ... خندیدن ... خندیدن ... شاید اکر هر کس دیگر بود با این شرایط به خودش اجازه نمیداد برود تا سر کوچه ... این را نوشتم که یادمان بماند خوشبختی پول نیست ... خوشبختی یک دل خوش است و سلامتی ... و خدایی که دلمان به بودنش گرم است ...



خدایا هزاران مرتبه شکرت :)

  • شینـا : )

31- زیباترین عید :)

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

به قشنگی ثانیه های با هم بودنمان ... برای بهترین عید شیعیان ... قشنگ است ... قشنگ تر می شود وقتی که بچه سید نیستیم ولی دلمان پی مولایمان می رود (!) میکشانمت توی بازار ... نخودچی و کشمش میخریم ... تمام مغازه ها را برای پیدا کردن نایلون های کوچک نذری زیر و رو میکنیم و شکلات میخریم ... کارت هایم را از قبل آماده کرده بودم ... به عدد حروف ابجد نامش ... نام ِ بلند مرتبه اش « علی » ، صد و ده بسته ی کوچک درست میکنیم و اولین عید غدیر با هم بودنمان را شادی میکنیم .



عید غدیر ۱۳۹۶

حمدا لله :)

  • شینـا : )

30- که گلرخ ِ تو باشم (!)

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./




دنیا پر از بهانه هایی برای دوست داشتن است (!) برای لطیف بودن و مهربانی کردن ... دنیا پر است از لبخندهای رها ... هر که لبخند بیشتری صید ِ قُلاب ِ لبهایش کند خوشبخت تر است :) .


تو دلیل ِ تمام ِ لبخندهای منی :)

الحمدلله 

  • شینـا : )

29- اولین عید قربان :)

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

این ماه برایت کمی سخت تر بود . حقوقت را دیر ریختند ‌. ان هم نصفه نیمه . برای اولین عید قربان توی پاکت پول کنار گذاشته بودی که عیدی ِ من باشد . اصلا راضی نبودم که توی این شرایط سخت مادی عیدی بگیرم . ولی رسم بود (!) هر چنداگر هم میگرفتمش باز یواشکی پس میدادم یک جوری که بقیه نفهمند . روز قبلش مامان و بابایت به مناسبت عید قرار بود بیایند عروس جدیدشان را ببینند . شام درست کردیم . خانه را جارو و مرتب کردیم . لباس مهمانی پوشیدیم و نشستیم . چند تا عکس گرفتیم و توی عمس ها یک عالمه ادا در آوردیم و خندیدیم . مهمان ها آمدند . پذیرایی کردیم . مامان راضیه ، حسابی هر دوتامان را سورپرایز کرده بود . تمام ذوق و قشنگی اش این بود که تو هم خبر نداشتی و مامان خودش رفته بود برایم پلاک و زنجیر طلا خریده بود و عیدی اورده بود ...آنقدر این لحظه برایم دلچسب بود که خدا میداند . بعضی وقت ها فکر میکنم مامان راضیه واقعا مادرشوهر ِ ناتنی نیست (!) حتی همین الان از گفتن این کلمه شرمم می آید . مثل مامان خودم دوستش دارم . ای کاش بتوانم قدرش را بدانم و محبت هایش را جبران کنم . 

عید قربان من و تو پیش هم بودیم . عکس گرفتیم با گوسفندی که بابا خریده بود . عید قشنگی بود ‌. کباب و ازین جور خوردن ها :))) عیدت مبارک جانان من .


الحمدلله ^__^

  • شینـا : )

28- دلم دیوانه بودن با تو را میخواهد :)

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./



میتونم برای این عکس ساعت ها گریه کنم... یا بلند بلند بخندم ... میتونم باهاش پر از انرژی بشم ... یا یه گوشه کز کنم ... میتونم باهاش بزرگ شم یا حتی قد یه بچه ی پنج شیش ساله کوچیک باشم ... میتونم سبز باشم ... سبز باشم ... شکوفه بدم حتی ... میتونم بارون شم (!) بباره ابر چشمام رو دشت صورتت ... راستی ... مگه زندگی چیزی غیر از اون لحظه ای بود که خودتو تو آیینه دیدی و دو تایی بلند بلند خندیدیم؟ به همین سادگی ... به همین قشنگی ... به همین سرسبزی ... همینقد اروم ... همینقد دوست داشتنی ... 


-الحمدلله-

  • شینـا : )

27- زاد روز ِ عشق

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اول شهریور (!) شهریورِ دوست داشتنی ...

شهریور ماهی نبود که دوستش داشته باشم ... یک ماه ، مثل یازده ماه دیگر ... امسال ولی شهریورش حال دیگری دارد . خبری نیست از روزهای کسالت بار ... شهریور شروع می شود با عطر آغاز ِ دوست داشتن ها و زاده شدن عشق ... تقویم ِ دل آدم ها فرق میکند ، بهار ِ من از تولد تو آغاز می شود عزیز (!) .

همسر عزیزم تولدت مبارک ...

[ اولین کیکی برات پختم . ۱ شهریور ۹۶ ]


میدانی ؟ شیرین بود . از کیک شیرین تر .... از خامه نرم تر ... از شکلات دلپذیرتر ... بیست و چند روز گذشته بود ... ندیده بودمت (!) و بعد از همه ی این سختی ها ، آمدنت ، بودنت ، و تولدت ، تماماً عشق بود ... تمام لحظه هایی که کیک را آماده میکردم ... ژله را ... جعبه ی سورپرایزی و نامه های تویش را ... هدیه هایت را ... همه چیز برایم لذت بخش بود ... شیرین و دوست داشتنی ... 



[ اولین تولدت / اولین تولدی که با هم بودیم ]


شیرین بود ... شیرین بود ... شیرین بود که از جعبه سورپرایزی و نامه ها خوشت آمده بود ... مهمان ها که رفتند ، نامه ها را باز کردی ، یکی یکی خواندی ... پر از شوق بودی ‌‌... پر از حس و حال خوب ... پر از عشق ‌‌... و من هزار برابر شور و شعف داشتم توی قلب کوچکم ‌‌‌... 


الحمدلله ...

  • شینـا : )