پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

47- عطر تو پیچید در جان ِ کلامم

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

وقتی که دوری ...

وقتی نمی توانم دست هایت را بگیرم 

گل واژه هایم را برایت می نویسم ...


نامه هایم را ببو (!)

عطر ِ دوست داشتن میدهد :)


[ عطر تو پیچید در جان ِ کلامم ]


  • شینـا : )

46- پاییز باشه تو نباشی؟!

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امشب ، بعد ِ این همه با هم بودن دوباره دور شدیم . این همه که نه ! ولی هر چی بود زود گذشت . با اینکه این سری یکی‌دو تا قهر حسابی داشتیم ولی با تو بودن حتی با همه ی قهراش برام بهترین لحظه هاست . هر بار که دور میشیم یه چیزی از دلم کنده میشه . سخته . راستش سخته ولی ما این سختی رو پذیرفتیم . که هی فراق و هی وصال ... پاییزه و تو هم رفتی (!) دلم چطور نگیره ؟ وقتی قبل خداحافظی نگات میکردم و لبخند میزدم ... نگام میکردی و لبخند میزدی و اشکام بود که یهو ریخت :)) تو که رفتی هوا یه نمه بهم خورد ... باد میاد ... سرد شد ... بارون نزدیک ِ انگار ... تو که میری بیشتر از همیشه سردم میشه ... تو همه ی دلگرمی منی عزیزم !


برات تو همین کاغذ گل گلیا دو تا نامه ی کوتاه چند خطی نوشتم . گذاشتم تو جیب پایین پایین کوله ت . نمیدونم دیدیشون یا نه . ولی اگه ندیدی بردار بخون :) کنار هر دوستت دارم ـی که برات مینویسم خدا رو هم شکر میکنم ... حتی وقتی داری ازم دور میشی ... حال بعد از رفتنت حال غریبیه ... دلم میگیره ... تنها میشم ... یه چیزی ته دلم خالی میشه ... نمیدونم ... آرامشم کمتر میشه ... ولی امید دارم ... امید به خدایی که دوباره تو رو بهم برمیگردونه ... خیلی زود ! زود میای مگه نه ؟


+ کارای وام بالاخره تموم شد ! الحمدلله

  • شینـا : )

45- لطفا جدی نگیرید :))

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

مسواک ِ من و تو نداریم کههه :/ این سوسول بازیا چی ِ -_- چیز خاصی نیست که (!) فقط مسواک جدیدتو برات افتتاح کردم :))))))))



[ ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ]

  • شینـا : )

44- مادر و گنجشک

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پارت اول :


ما کسی نبودیم . بلد نبودیم کسی باشیم ...

ما پریدن نمیدانستیم ...

اما - او - بال داشت ‌‌

- او - از جنس ِ ما بود (!)

ولی بزرگتر قوی تر مهربان تر

نمیشناختیمش ... یکی امد

- او - را صدا زد

- مادر -

- او - بال داشت ...

پروازم داد پروازم داد پروازم داد

میخواهم بروم و دیگر  به زمین برنگردم .

هرگز ...


پارت دوم :

- او -

از فرشته والاتر

من از - گنجشک -

کوچک تر (!)

هر دو - بال - داشتیم اما من کجا و او کجا ...

من فراموشش کرده بودم

- او - در آغوشم گرفته بود (!)

من در آغوش ِ - او - فراموشش کرده بودم ... .

مادرم حضرت زهراست :)


+ عکس : هدیه ی آبجی بزرگه از نیشابور .

  • شینـا : )

43- جنگل :)

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جمعه صبح ساعت نُه حرکت کردیم سمت خانه ی پدرشوهر و با هم رفتیم رامیان . راستش با اینکه توی این استان زندگی میکنم ولی هنوز جاهای زیادی هست که ندیده ام . جنگل رامیان یکی از قشنگ ترین و بی نظیرترین جنگل هایی بود که حس طراوت و تازگی و قدرت پروردگارم را در آن احساس میکردم . هوا ابری بود و سرد . در حاشیه ی رودخانه نشسته بودیم . جایی خلوت و دنج (!) علی رغم ترس از اینکه هر لحظه باران بگیرد و خدایی نکرده سیل راه بیفتد باز هم از جمعه ی خانوادگی مان لذت میبردیم . البته بهتر است بگویم خانواده ی جدید . 


بابا کبلایی تبرش را آورده بود چوب های خشک را جمع کرد و آتش به پا کرد . هوا سرد بود . خیلی وقت بود که جنگل توی این هوای سرد را تجربه نکرده بودم . چند تا بالشت و پتو هم داشتیم . کباب زدیم و کلی با خانواده ی همسر عکس گرفتیم و حسابی خوش گذشت . کم کم نم نم باران شروع شد . بعد از ظهر بود که وسایل را جمع کردیم و رفتیم . توی مسیر یک جایی توقف کردیم و باباکبلایی یک کیسه خاک جنگل برای گلدان ها و باغچه جمع کرد . ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم شکار تمشک . کم کم باران شدید شد و برگشتیم . خدایا برای تمام نعمت هایت سپاس . برای زندگی در نزدیکی های بهشت . برای حس تازگی و عشق و لبخندهای پررنگ کسانی که از صمیم قلب دوستشان داریم .

[ جنگل رامیان / ۲۱ مهر ۱۳۹۶ ]


شنبه نزدیکی های ظهر برگشتیم خانه ی خودمان . ناهار پیتزا خوردیم . بد نبود ولی توقع داشتم بهتر باشد . بعد از استراحت ، و نماز مغرب رفتیم بیرون . از وارکانا خرت و پرت خریدیم و بعد هم از مشق شب دفتر آشپزی رنگی رنگی :) برگشتیم و شام ِ مامان پز ِ خوشمزه را نوش جان کردیم .


امروز یکشنبه هم از صبح افتادیم دنبال کارهای وام ازدواج . هنوز یک ضامن کم داریم . توکل بر خدا :) حالا برگردیم خانه ی بابا کبلایی و وسایل حلیم نذری را برای آخر هفته بخریم . الف فردا شب میرود تهران :( دلم از حالا تنگ شده :/


  • شینـا : )

42- وام بگیریم یا نه ؟ مساله این است ...

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح بیدار شدیم رفتیم بانک کارهای وام ازدواج را انجام بدهیم . بعد از کلی دوندگی این بار قرعه به بانکی افتاد که شوهر عمه کارمندش بود . به قول ِ الف باید توی هر کاری کمتر از یک بند انگشت پارتی داشته باشی که کارهایت راه بیفتد . شوهر عمه برایمان حساب باز کرد . بعد هم فرستادمان پیش مسوول وام . جهان ِ سوم همینجاست (!) جایی که برای گرفتن حقت هم پارتی لازم داری . به هر حال از ساعت ده صبح که افتادیم دنبال کارها ، ساعت دو بعد از ظهر باز کردن پرونده ها تمام شد . 


رفته بودیم فرم ها را بگیریم ، رفتم توی سایت وام ازدواج ، یکهو یک صفحه باز شد مبنی بر اینکه مهلت مراجعه به شعبه ی مورد نظر تمام شده . ترسیدم . آخر باید یک بار دیگر ثبتنام میکردیم و حداقل یک ماه طول میکشید تعیین شعبه بشویم و به پله ای برسیم که حالا رویش ایستاده بودیم . الف رفت سوال بپرسد که با این پیغام چکار کنیم ؟! همان لحظه از دلم گذشت هزار تا صلوات نذر حضرت زهرا بفرستم برای اینکه دوباره راه را از اول نرویم . رفتیم پیش شوهر عمه ‌. فرستادمان طبقه ی بالا پیش یکی از کارمندان که دوباره ثبتنام کنیم . انگار نذرم جواب داده باشد همان لحظه ... کارمندش نبود که دوباره ثبتناممان کند . به دو دقیقه نرسیده بود که شوهرعمه آمد طبقه بالا فرم ها را از دستمان گرفت و مساله را به همکارش گفت و همکارش بعد از نگاه کردن به تاریخ ِ ثبتنام قبلی ، گفت که تا یک ماه وقت هست و هنوز می شود کاریش کرد ‌. قربانِ مادرم زهرا بروم همیشه هوایمان را دارد . ساعت دو کارها تمام شد . امدیم خانه . مامان حیاط را جارو کشیده بود و همه جا را مرتب کرده بود . غذا پخته بود و منتظر ما بود ‌. ته دلم ناراحت ِ مامان بودم برای کمرش ... مامان باید استراحت کند ولی اصلا به فکر خودش نیست . ناهار خوردیم . سرماخوردگی ام شدید شده بود . خوابیدم . الف رفته بود ماشین باباش را تعمیر کند . بعد که برگشت بیدارم کرد . دوش گرفتم و بعد از نماز رفتیم خانه ی خواهربزرگه مدارکش را برای ضامن گرفتیم . 


امروز صبح دیرتر بیدار شدیم . سرماخوردگی جدایم نمیکرد از تشک و پتو . بعد از صبحانه و نماز ظهر رفتیم مدارک ضامن را ببریم بانک استعلام بگیرند . برگشتیم و توی مسیر دارو خریدیم . 


امشب بعد از نماز الف حال و حوصله نداشت . برای همین پیشنهاد داد برویم بیرون . با ماشین باباش رفتیم . توی مسیر صحبت کردیم . راستش برنامه ی وام ها بهم ریخته بودش . یک جورهایی با حقوقی که کمتر از دویست تومنش می ماند و بقیه اش می رود روی قسط ها ، اگر قسط های وام ازدواج و وام ِ مسکن هم بیاید روش خیلی خیلی خیلی کم می آوریم . مثلا ماهی سیصد چارصد تومن کم می آید . هر چند خدا خیلی بزرگتر از این حرف هاست ولی به هر حال هر ادم عاقلی باید حساب کتابش را جور کند . رسیدیم اطراف جنگل . پیاده شدیم و توی پیاده رو قدم زدیم . حرف زدیم ‌، بحث را عوض کردیم . حساب کتاب هامان را هم جور کردیم . بقیه اش را هم سپردیم به خدا . باز هم الحمدلله . از بیرون برگشتیم حال و هوای هر دوتامان عوض شده بود . چای نباتی که مامان اماده کرده بود را خوردیم . حالا هم نشسته ام روی مبلِ توی هال و این ها را می نویسم . 


فشار ِ زیادی روی پسرهای جوانمان هست . برای ازدواج . برای اجتماع . برای شغل . برای خیلی خیلی خیلی چیزها . به خدای حضرت ِ علی اکبر میسپارمشان . . . یا علی :)

  • شینـا : )

41- خونه دوباره جون گرفت ...

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خانه ی بی پدر و مادر مثل جسم ِ بی روح است . مامان و بابا جان ِ خانه اند . راستش آن شب که من رفتم تهران ، داداش بزرگه هم به مناسبت ِ شغلی اش باید میرفت منطقه ی گرمسیر و دو سال آنجا خدمت میکرد . منتقل شده بود سیستان و بلوچستان . بابا و مامان هم رفتند . بابا رفت که یک حال و هوایی عوض کند . مامان هم بذای درمان رفت . باز خوبی اش این است که دایی جان حاجی ، رییس یکی از بهترین بیمارستان های زاهدان است و داداش بزرگه لااقل یک ذره کمتر احساس غربت میکند . حداقل دلش خوش است که یک نفر توی این استان هست . مامان را هم دایی معاینه کرده بود و گفته بود بیا که برویم بیمارستان خودم . هم رسیدگی اش بهتر است هم نیاز به هزینه ندارد . این شد که مامان و بابا و داداش بزرگه با هم رفتند .


دیروز بعد از ۱۶ روز دوری مامان و بابا و داداش جان برگشتند . توی مسیرشان یک ساعتی را هم رفته بودند مشهد زیارت . حوالی ساعت سه بعدازظهر رسیدند . اصلا وقتی که آمدند خانه که هیچ ، رنگ و روی ما هم باز شد . همه جانی دوباره گرفتیم . بخدا اگر توی یک قصر هم باشی ولی مامان و بابا نباشند آن قصر متروکه است . از دیروز یک جوری حالم خوب است که گشادترین لبخندم را پوشانده ام به تن ِ لبهام ... اصلا فقط خود ِ خدا میداند شادی ِ درونم را . البته خواهر جان هم گفت که کلا چهره ات شاداب شده (!) و برای به سلامت برگشتنشان و بودنشان و باز هم بودنشان در این خانه خدا را شکر میکنم .


دیروز به محض اینکه فهمیدیم مامان و بابا می آیند با الف جان ِ جانانم از خانه ی باباکبلایی برگشتیم. باران شدیدی میبارید . هوا سرد بود . آشپزخانه را مرتب کردیم . ظرف ها را شستم . بخاری را از توی انباری برداشتیم و نصب کردیم . هال و آشپزخانه را جارو کشیدم . اصلا یک کیفی داشت این کار کردن . انگار خدا مهمان ِ ما بود . واقعا هم بابا و مامان که آمدند رد پای خدا پررنگ تر شد توی خانه . الف میگفت من هم دلم برایشان تنگ شده بود ... داشتم فکر میکردم چقدر خوشبختم که مامان و بابا دارم . با این همه کنار تمام ِ حال ِ خوشم ، غمی نازک و تیز قلبم را خراش میدهد . و آن غم ِ مریضی ِ مامان است . بعد از آن همه مریضی ها و عمل های سخت ، حالا نوبت ِ مُهره های کمرش است که استخوان اضافه اورده و باید سه ماه استراحت مطلق باشد . وگرنه خدایی نکرده نیاز به عمل پیدا میکند . و زبانم لال ... بیخیال دلم نمی آید بنویسم ... خدایا به حق ّحسین - علیه السلام - حال ِ مامان را خوب خوب خوب کن . الهی آمین . با استراحت مطلق مامان باز هم تمام ِ کارهای خانه به عهده ی من است . از این بابت هیچ گلایه ای ندارم . روی تخم جفت چشمهایم . فقط مامان زود خوب شود . امروز ناهار آبگوشت درست کردم . خواهرجان و ننه هم مهمان بودند . خدا را شکر خوب جاافتاده بود :) به دهان ِ مامان مزه داده بود و همینم کافیست ‌^.^

  • شینـا : )

40- عشق حس حضور توست

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دوست دارم خوبی ها و لذت های زندگی ام را بنویسم ، راستش هیچ آدم سالم عاقل عاشقی نیست که در‌زندگی مشترکش ، یک سری مشکلات ، ناراحتی ها ، اختلافات ِ هر چند جزیی ، و سلیقه های متفاوت در هر زمینه ای و این جور چیزها را نداشته باشد . خلاصه که دو شبمان به قهر گذشت . بعد از ظهر ِ یکی از همین روزها هم دیلیت اکانت و ... به خیر گذشت . دوباره الف خودش برایم تلگرام را ریخت . ولی اینستاگرام را نه . خودش هم اینستاگرامش را پاک کرد و من ذوق کردم ^___^ بگذریم .


امروز صبح برای کارهای وام ازدواج رفتیم بانک . به خیال ِ خودمان گفتیم امروز کارها را انجام میدهیم . نشد نهایتا فردا ‌. رفتیم بانک و آقاهه برگشته میگوید مدرک ِ شغلی ِ خانمت هم جزو مدارک لازم برای وام است . الف می گوید خانمم خانه دار است (!) کارمند بانک همچنان مُصر است که باید یک مدرک شغلی از خانم داشته باشید . بعد هم میگوید که بروید یک مدرک الکی درست کنید از شورا امضا بگیرید . من و الف هم با ناراحتی آمدیم بیرون . مانده بودیم باید چه کار کنیم . به قول ِ الف این مسخره بازی ها دیگر چیست که برای وام گرفتن ِ اول زندگی دروغ و دغل راه بیندازیم ؟! وقت چندانی هم نداشتیم . فقط دو روز دیگر برای انجام کارهای وام وقت داریم . اگر نشود دوباره باید یک ماه برویم توی صف . هر دوتامان حسابی به هم ریخته بودیم . جالب بود که اطرافیانی که وام ازدواج گرفته بودند هیچ کدام همسرشان شاغل نبود . اصلا چنین چیزی نیاز و مبنا نیست . زنگ زدم به عمه جان . شوهر عمه کارمند همان بانک بود ولی نبود ‌ . زنگ زدم گفتم شاید بتواند آن آقاهه را حالی کند که این مدرک نیاز نیست و کارمان راه بیفتد ولی عمه گفت که شوهرش رفته کربلا و چند روز دیگر می آید . برای همین فعلا بیخیال وام شدیم . 


تصمیم گرفتیم برویم یک سر بنیاد مسکن . ببینیم داستان خانه ها چی شد ؟ چِکِ آخری ، از بنیاد مسکن برداشت نشده بود . بعد که از بخش مالی پرسیدیم گفتند که چک برداشت نمی شود در عوض وام بیشتر شده . یک جورهایی به نفعمان شد . یک سر به خانه زدیم . همه ی کارهای ساخت و ساز تمام شده بود . فقط مانده بود محوطه سازی . زنگ زدم به خواهر جان ادرس کتابفروشی را بگیرم که برویم کتاب های دانشگاهی خواهرشوهر را هم بخریم و برگردیم منزل . خواهر جان ادرس داد و بعد هم برای ناهار دعوتمان کرد کبابی . یک دلی از عزا در اوردیم . بعد هم رفتیم خانه ی خواهر جان . سوغاتی های نیشابور را داد . عکس هایش را دیدیم . عکس های خودمان را هم از توی لپ تاپ برای چاپ گلچین کردیم . چای خوردیم . استراحت و مجدد با خواهر جان و همسرش و الف رفتیم بیرون . چند جا پرسیدیم قیمت چاپ عکس را . به دلیل مشکلات مالی فعلا منصرف شدیم از چاپ نود عکس ِ منتخب :/ گفتیم بماند برای بعد . توی بازار چرخیدیم خواهرجان دو تا ریمل خرید یکی برای من یکی هم برای خودش . بعد هم یک گشتی توی شهر زدیم و رفتیم جنگل . بستنی و آب هویج خوردیم و خواهر و همسرش را رساندیم و خودمان برگشتیم . ساعت ۹ شب رسیدیم . توی مسیر یک عالمه با الف حرف زدیم . بهمان خوش گذشته بود . 


با تمام خستگی لباس ها را مرتب کرده ام . اتاق را جارو کشیدم و وقتی آمدم توی هال الف - خسته نباشید - گفت و همین برایم کافی بود . رفتم بقیه ی کارها را انجام دادم . حالا که این ها را می نویسم الف رو به رویم خوابش برده . ظرف ها را شسته ام . تنها نشسته ام روی مبل . و خدا به من لبخند پهن ِ شیرینی می زند ‌. خدایی که دوست دارم همین حالا روی ماهش را ببوسم . خدایا شکرت برای داده و نداده ات . الحمدلله :)

  • شینـا : )

39- کنار قدم های جابر (!)

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


داشتم فکر میکردم چقدر خوب است که ماه ِ محرم توی پاییز باشد ، ادم هی میتواند به آسمان ِ ابری نگاه کند و دلش بگیرد . آدم هی می تواند از نم نم ِ باران گریه اش بگیرد . آدم هی می تواند به هر بهانه ای غمگین بشود ‌. دیشب حوالی دو و نیم شب از تهران رسیدیم . توی مسیر یکی دو جا خیابان ها را بسته بودند ، ترافیک عجیبی بود . اولش فکر کردیم تصادف شده ، منتها دسته های زنجیرزنی و سینه زنی را دیدیم . فکر میکنم در این اولین محرم ِ بعد از کربلا ، دلم نازک تر شده . . . توی ماشین با آقای الف و مهلا کمی سینه زدیم . و ادامه ی مسیر (!)


امروز عصر آمدیم خانه ی پدرشوهرجان . پایمان را که گذاشتیم توی حیاط ، تک شعله را دیدم و چند قابلمه ی بزرگ که برنج ِ نذری ِ امشب تویش خیس میخورد . بابا هر شب اینجا شامِ نذری هیأت را میپزد . خوشبحال بابا که آشپز ِ هیأت امام حسین - علیه السلام - است . 


نشسته ام توی هال ِ خانه ی پدرشوهر (بابا) ! در بالکن باز است . هوا ابری ست . باد می وزد . بوی برنج از توی حیاط می آید بالا . از لا به لای برگ های درخت انگور ِ پیچیده روی نرده های بالکن ، رد می شود . خواهرشوهر جان چای دم کرده . تلویزیون برای چند لحظه پخش میکند : « کنار ِ قدم های جابر ... » ! و من یک آن تمام دلم میلرزد و میریزد گوشه ای از دلم در کاسه ی چشمم ... چقدر خوب است نعمت ِ « یاد » ! از یاد ِ قشنگم نمی رود فروردین ِ امسال را که عمود های نجف تا کربلا را با نوای - کنار قدم های جابر ، سوی نینوا رهسپاریم ، ستون های این جاده را ما ، به شوق حرم میشماریم - .


الف میگوید اربعین کربلا نمی رویم . من به امام حسین - علیه السلام - می گویم : مگر می شود کسی اولین سفر کربلایش را به شوق ِ اربعین قدم برداشته باشد ولی اربعین کربلا نرود ؟! من دلخوش نمی شوم به : بُعد ِ منزل نَبُود در سفر روحانی ! بهتر بگویم ، من این حرف ها حالیم نمی شود ! باید ستون ها را بشمارم . باید قدم بردارم . . . سه چهار روز است که دنگی به دونگی می شود دلم میخواهد بترکد . . . هعی (!) مرسی که هستی محرم (!)


- الحمدلله -

  • شینـا : )

38- چگونه با تو باشم که در تو فنا شم ؟!

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


آشفته دلم ... پریشان و تاریک ! توی دلم چند دریا اشک ِ نریخته برایت دارم ... امشب از آن شب هایی‌ست که به هر چیز نگاه میکنم گوشه ی چشمهایم خیس می شود (!) کافی‌ست جایی، نامی باشد از تو ... دلم گرفته است ... برای خودم ... برای اولین محرم بعد از اولین سفر کربلای عمرم ... تمام حجم سینه ام را قلبی پر کرده است که تو را گم کرده ... چگونه بیاورم نام بلندت را لا به لای رج های آلوده به گناهم ؟ چگونه بنویسمت و باران چشم هایم ببارد بر عطش لبهایت و شرمسار نباشم ؟ تشنه ام ... توی دلم یک چیزی سنگینی میکند و میغلتد تا گلوی خسته ام ... نفس هایم بریده بریده بالا و پایین میروند مثل ماهی ِ آب ندیده ... چشم هایم دو پرنده ... پلک هایم بال ... مژه هایم پر ... خیس و سنگین و خوابالوده ست پرنده ام ... نمیپرد به بام تو ... نمیبیند ... نمیبیند ... نمیبیند ...


دلتنگی هایم را کدام کوه تاب می آورد ؟ بر سینه ی کدام دشت ، دست بکوبانم ؟ زمین ِ زیر پاهایم چه دلگیر است ... زمینِ آن حریم امن آباد تو را میجوید این دستان ... ارباب ؟ باران همیشه از آسمان به زمین می بارد ... چگونه باور نداشته باشم که از آسمان نگاه کرده ای به زمین ِ خشک ِ افکار پوچ و قلب ِ کوچکم ؟! این از نگاه تو نیست که می نویسمت ؟ که در دلم هزار مرغ دریایی قصه ی آب میخواند ؟! وگرنه من نه کلمه میدانم نه جمله می توانم ... 


ارباب ؟ کاش هیچکس دلش برای هیچکس تنگ نمیشد ... دلم برایت تنگ شده ... و این سخت ترین لذت این دنیاست ...

  • شینـا : )