پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

53- آمدم ای شاه پناهم بده :)

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


بالاخره بلیط گرفتیم ! دل تو دلم نبود . اولین سفر دوتاییمون . البته قبل از این تهران هم رفته بودیم اما این یه حس و حال دیگه داشت . برای اولین بار میخواستیم بریم حرم امام رضا علیه السلام . کلی ذوق داشتیم دوتامون . بالاخره کوله پشتی و وسایلا رو جمع کردیم و رفتیم . اتوبوس دیر اومد . حتی از شانسمون اتوبوس عوض شد . یه ماشین ِ درب و داغون . ساعتای ده و نیم شب حرکت کردیم . توی راه هی از خواب میپریدم . گه گداری هم اصلا خوابم نمیبرد اتوبوسش خیلی سر و صدا داشت همش استرس داشتم نزنه تصادف کنه ... ولی با همه ی اینا می ارزید ... می ارزید به بودن کنار عشق زندگیم ... می ارزید به گرفتن دستاش و دلگرم شدن به قلبش که کنار خودم میتپید .


صبح جمعه رسیدیم مشهد . برای شنبه ظهر از همون ترمینال مشهد بلیط چابهار گرفتیم . هوا خیلی سرد بود خسته و داغون توی ترمینال منتظر بودیم ماشین بگیریم بریم مستقیم سمت حرم . یه ایستگاه صلواتی توی ترمینال بود . همسر جان رفت برامون چای داغ لب سوز آورد . واقعا چسبید . بعد چای دیدم برگشته سلام میده ‌. گنبدو دیده بود :) نگاهمو بردم سمت نگاش گنبد طلا صاف افتاد تو چشام . رفتیم ماشین بگیریم گفتن تموم خیابونا بسته ست باید تا یه مسیری با بی آر تی برید بقیه شم پیاده . با کوله و یه پلاستیک وسیله رفتیم . مسیری که سوار اتوبوس شدیم کوتاه بود . پیاده شدیم . خیابون پر بود از دسته های مختلف . هر دسته برا خودش سینه میزد و نوحه می خوند . رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بود . خیلی پیاده روی کردیم . شلوغی خیابونا و کوله پشتی روی دوش همسر جان منو یاد اربعین مینداخت . قسمت ما که نشد ‌. اما همین قدمامون که میرفت سمت حرم امام رضا و همین نوحه هایی که به گوشمون میخورد دلمو میلرزوند ‌. خستگی شیرین و وصف ناپذیری داشت . بعد از یک ساعت پیاده روی رسیدیم سمت باب الجواد .


مامان بابای آقای همسر چند روز قبل کاروانی اومده بودن مشهد و توی یه حسینیه اقامت داشتن . زنگ زدیم اومدن دنبالمون و ما هم رفتیم پیششون . بعد از صبونه رفتیم حرم . نماز جمعه رو حرم خوندیم و برگشتیم . قرار بود یکی از بچه ها رو ببینم که قسمت نشد . بعد از نماز برگشتیم حسینیه و ناهار و استراحت ‌ . عصر دوباره رفتیم حرم نماز مغرب و عشا رو حرم بودیم . شام و خوابمونم خونه ی برادر شوهر بودیم . 


صبح دوباره رفتیم حرم . تو حرم داشتم فک میکردم اگه میرفتم جلو و دستم میخورد به ضریح حلقه م رو هم تبرک میکردم که یهو دستمو نگاه کردم دیدم حلقه م نیست . فکر کردم تو حرم افتاده گم شده . دلم گرفت . زیارتنامه خوندم . مامان چند بار گشت اما پیداش نکرد . به همسرجانم که گفتم گفت فدای سرت :) دلم آروم شد ... گفتیم شاید تو کیف افتاده باشه . توی کیفو که گشتیم همونجا بود :) با مامان بابا و آقای دلبر رفتیم بازار ... یه پاساژم رفتیم که خیلی شیک و قشنگ بود ^__^ خیابونا شلوغ بود ... کلللی دسته و نوحه خونی ... یه روز قبل از شهادت امام رضا علیه السلام ... ساعتای یازده و نیم باید ترمینال میبودیم . خیلی شلوغ بود بدون ماشین یه مسیر خیلی طولانی رو باید پیاده میرفتیم . مث روز قبل جاده های منتهی به حرم بسته بود . تو عمرم انقد تند پیاده روی نکرده بودم از لا به لای جمعیت . سرم داشت درد میگرفت ‌. دلم میخواست کف خیابون دراز بکشم از خستگی و پا درد . بالاخره رسیدیم ترمینال . خیلی کم مشهد بودیم . اما خدا رو برای همین زیارت خیلی خیلی شکر :)


۲۶ و ۲۷ آبان ۱۳۹۶


یا امام رضا دستامونُ محکم نگه دار تو دست هم ...

قلبامونو خودت ضامن شو :)

  • شینـا : )

52- سورپرایز

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

در حالیکه کلی کار ریخته بود روی سرم پی ام داد ... میگفت سر کلاسم (!) سه شنبه ها و شنبه ها می رود دانشگاه ... بعد از کمی حرف زدن گفت فردا ظهر حرکت میکنم ... یک عالم ته دلم ذوق کرده بودم . گفتم پس زودتر بلیط بگیر ... بعد عم اجازه گرفتم بروم به کارهایم برسم ! اپیلاسیون و مرتب کردن اتاق و این حرف ها ... وسط کار پیام داد که فردا نمی توانم بیایم ... همین الان ماموریت خورده بهمان باید یک ماه بروم فلان شهر ... گفت که متاهلی هم می شود رفت ! وسایلت را جمع کن با هم برویم ... من ِ خوش خیال هم باور کردم ... گفتم خب پس من به کارهایم برسم ! گفت نه یکم دیگر بمان بعدا ... همینجور چت میکردیم که آیفون را زدند ! خواستم بروم در را باز کنم حوصله ام نکشید گفتم مامان باز میکند ... مامان صدایم زد فکر کردم مهمانی چیزی آمده (!) بلند شدم بروم بیرون دیدم با لبخند پت و پهنش آمد توی اتاق :)))))))) از این یکهویی امدن های پر ذوق و سرکار گذاشتن های مسخره اش خوشم می آید :) باشد که خوشبخت و عاقبت بخیر شویم در کنار هم ^__^


+ سوغاتیاش منو کشته 😀 بندانداز برقی وشلوار و 😅

  • شینـا : )

51- بارانی ام (!)

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 


همه جا بارون میباره میبینی ؟

دلامون باز بی قراره میبینی ؟


نشد امسالم بیایم به کربلات

اربعین چه حالی داره میبینی ؟


میزنن به شیشه ابرا بارونو

قطره ها خیس میکنن خیابونو


قطره ها از چشم زائراتونه

همونا که باز جاموندن تو خونه


کاش میشد با پای دل راهی بشیم

واسه تو کفترای چاهی بشیم


قطره ها میدن صدای یا حسین 

تو هوای عشق بین الحرمین


یکی آرزوش بوده حرم بیاد

هدیه ی فاطمه -س- مادرم بیاد


میپیچه یه عطر آشنا تو خاک

وقتی میزنه بارون به خاک ِ پاک


قدم اول خلقت بشر از خاک و آب 

مثل اولین قدم از حرم ِ ابوتراب


کاش میزد پای دلامونم تاول 

توی جاده از همون روز اول 


کارمون دیگه گذشته از خیال

آرزوهامون شده عشق محال


چشامون نداره نای باریدن

مونده رو دل حسرت ِ حرم دیدن



» شهربانو جهان تیغ «

  • شینـا : )

50- وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ب.ظ

به نام خدای خوشبختی ها :)

دیروز صبح آقا احسان پی ام داد که کتاب ِ خواهرشوهر جان رو دست اتوبوس از تهران میفرسته و من ساعت سه نصف شب برم سر خیابون بگیرمش . گفت میتونی؟ گفتم دیوونه شدی ؟ اخه واقعا من تنهایی سه نصف شب بدون ماشین کجا میرفتم ؟! که بهش گفتم زنگ بزن به داداشم بگو بره بگیره . گیر داد که نه میخوام تو بگیریش. . . منم کفری شده بودم که اخه چرا ... بعدش دوباره پی ام داد که همکارم داره میاد شمال میفرستم دستش برو سر کوچه از همکارم بگیر . گفتم نمیرم . خلاصه که حسابی مخمو کار گرفته بود . ولی غروب دیگه کم کم یه خورده دو زاریم جا افتاد حدس زدم خودش داره میاد ولی لو نداد . دیگه بعد شام قسمش دادم جون ِ خودم :)))) گفت داره میاد ^.^ بعدم عکس خودشو از توی اتوبوس فرستاد . و گفت برام ازون آیت الکرسی خوشگلات بخون :) خوندم و واسش صدقه گذاشتم ... کار همیشگیم ِ ... هر وقت میره و میاد یه ایت الکرسی میخونم و صدقه میدم :) اتاق کللللی بهم ریخته بود . مرتبش کردم و بعدم یه خورده با هم چت کردیم . دوس داشتم بیدار بمونم . ساعتای دو بود که اقا احسان گفت بخواب ... واقعا هم خوابم میومد . گوشیمو از سایلنت در اوردم که وقتی میرسه زنگ بزنه درو براش باز کنم . بهش گفتم نمیخوابم الان دیروقته بخوابم سنگین میشه خوابم و زنگم بزنی بیدار نمیشم . خلاصه که خوابیدم ... نصف شب حس کردم یکی کنارمه :))) رسیده بود و هر چی زنگ زده بود بیدار نشده بود . هفت تا میس کال داشتم . اخرشم آیفون خونه رو زده بود و بابا در رو باز کرد براش ...


صبح میز صبحونه رو چیدم و بیدارش کردم . بعدم با هم رفتیم بانک چند روز جلوتر قسط وام ازدواج رو ریختیم و پول انتقال دادیم . اقای الف کارت ملیشو هوشمند نکرده بود . اونم ثبتنام کرد . واس مامان دارو خریدیم و گردو و اومدیم. خونه . خواهرشوهرجان هم وسطای کار بهمون ملحق شد و به اصرار مامان ناهار موندیم . جنگی یه املت درست کردم و ساعت یک بود که رفتیم بنیاد مسکن . خونه رو تحویل ندذدن هنوز ... یه خورده کار اداری داره . حالام داریم میریم خونه پدرشوهر :) فرداشب حلیم نذری دارن ده کیلو سیب زمینی و ده کیلو پیاز خریدیم تو مسیر . همینا دیگه ... ^___^


الحمدلله علی کل نعمه

  • شینـا : )

49- دخترم هانا ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قصه ازونجا شروع شد که من بودم و تنهایی های خوابگاه ... سه چار سال ... یه دل گرفته ی غمگین که گمشده بود لابه لای یه مه غلیظ ... نمیدونم چی شد ولی اون وقتا یه روزی یهویی به خودم اومدم دیدم تسکین دل کوچیک غمگینم رقیه ی حسین ِ ... اون روز قول دادم خوب باشم ... قول دادم هر وقت پولدار شدم براش گوشواره بخرم ... گفتم دخترم باش ... اسمشو گذاشتم هانا ... رقیه رو صدا میزدم هانا و باهاش حرف میزدم ..و براش توی وبلاگم می نوشتم ... 

هانا ینی نور چشم ... امید ... پناه ... نفس ... رقیه نور چشم و امید و پناه و نفس من بود . قرار شد اسم دخترمو بذارم هانا ... یه سال که گذشت ... یه روز با یه دل خیلی خیلی گرفته پاشدم رفتم تنهایی امامزاده ... دیدم سفره ی روضه ی حضرت رقیه پهن ِ ... آخ که چقد گریه کردم و چقد چسبید ... برگشتم خوابگاه یه نگاه به تقویم کردم و فهمیدم شهادت حضرت رقیه بوده ... بی اون که خبر داشته باشم دعوتم کرده بود ... رقیه جان ... بمیرم من !!! 


نمیدونم چی شد که از عشق رقیه یهویی خودمو دیدم که چقد من عاشق حضرت زهرام ... انگار همه چی چیده شده بود که پله پله منو برسونه به مامان زهرا ... حالا که نگاه میکنم میبینم حضرت رقیه شبیه ترین به حضرت زهرا بودن ..و و منو به بالاترین شخصیتی که میتونستم عاشقشون بشم رسوندن ... عاشق واقعی که نه ... عاشق الکی ... ولی همین عاشق الکی بودن بهتر از اصلا عاشق نبودنه ... الحمدلله ... حالا اگه یه روزی دختر داشته باشم اسمشو میذارم زهرا .... یا فاطمه ... یا فاطمه زهرا ... و خدااا ... خدای من دستای کثیف و الوده ی من رو بذار تو دستای اهل بیت ... تو دستای مادرم ... تو دستای دخترم ... آمین .



به روی نیلی و موی سفید 
دقت کن
بگو شبیه که هستم 
پدر، 
اگر گفتی؟

» شبیه ِ مادر من «

+ روضه رو پلی کنید از زبون یه دختر بچه ی سه ساله ست ... اگه اشک ریختین دعامون کنین ...
  • شینـا : )

48- غم دارم و انگار نه انگار کسی ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ


غمگینم و این غم کمرم میشکند

از سردی ِ آسمان ِ آبان قمرم میشکند


هر جا که عذابی ست من آن متهمم

این کاسه و آن کوزه که بر سرم میشکند




  • شینـا : )