پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

59- برا عشقی که تو قلبمونه :)

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با رشته های حرف های عاشقانه 

من شعر می بافم برایت بی بهانه


مصرع به مصرع زیر و رو کردم دلم را

تا یک ردیف از سر بگیرم ماهرانه


در واژه هایم بی هوا - هـااا - میکنم هی

تا گرم گردد دست هایت زین دلانه


فصل زمستان آمده با نو عروسش

رخت سپیدی بر تنش ... چه شاعرانه


می آیی و میپیچد اینجا عطر یک مرد

باریده ابری برفهای شادی اش را نوبرانه


پیراهنت! این رختهای بر تنت را دوس دارم

از بوسه ام پر گل شده هر چارخانه


وصل تو شیرین است چنان در فصل سرما

کز سبزی ِ چشم تو می آید بهاری در زمانه


فصل زمستان ، شعر و هجرت را رها کن

میخواستم تنها بگویم با توام من عاشقانه



به مناسب اولین زمستان با هم بودنمان / 

شهربانو - زمستان ۱۳۹۶

  • شینـا : )

58- پیش یلدا

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

ظهر مامان ر زنگ زد که شب میان . با آقای الف و مامان و آبجی مشغول شدیم و خونه رو مرتب کردیم و شام آماده کردیم . فسنجون بار گذاشتم و مامان سوپ درست کرد . ساعتای شیش و نیم مهمونا اومدن با هندونه و چند تا کدو و یه ظرف آجیل و کیک هندونه ای و چند تا جعبه میوه و هدیه که همشونو تزیین کرده بودن . یکی از قشنگ ترین شبای زندگیم بود . کلللللی خوش گذشت و عکس گرفتیم . با اینکه خیلی پذیرایی کردم و ظرف شستم ولی همه چیز عالی بود . خدایا این احوال خوب رو قسمت همه ی بنده هات کن . شکرت برای این لحظه های خوبی که روزی ِ من کردی . ممنونتم خدا جونم . 

[ ۲۹ آذر ۹۶ - اولین یلدای دو نفره ]

همسر مهربونم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازت ... الحمدلله علی کل نعمه :)

  • شینـا : )

57- النگ دره

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


برگی افتاد

مثل ِ یاد ِ من به تو :)



 [ ۲۴ آذر ۹۶ ]


میدونی ؟ من که اون همه طلایی ِ قشنگُ دیدم تو جنگل خشکم زد مث همون برگ ِ .

پاییز ِ عاشقا رو دیدم و دوربینُ دوربینُ دوربین . . . جوون و پیر و بچه پشت دوربین با ژست و خنده های قشنگ :)

شاید متفاوت ترین چیزی که اون لحظه اومد توی ذهنم این بود که :

« وقتی نمازگزار به نماز می ایستد گناهانش همچون برگ ِ ریزان میریزد . »

شاید همه ی این درختا هم قامت بستن به نماز هوم ؟ :)



امروز ظهر از خونه ی مامان راضیه با آقای همسر و آبجی زهره اومدیم بریم خونه ی ما . تو راه تصمیم گرفتیم بربم جنگل زنگ زدم خونه و گفتم منتظرمون نباشید دیر میایم . رفتیم جنگل النگ دره . . . تو مسیر رفتیم ساندویچی و فلافل زدیم :)))) بعدم رفتیم جنگل ‌. قشنگ تربن صحنه های پاییز رو دیدیم توی جنگل ... کلی عکس گرفتیم . خدایا شکرت :*



  • شینـا : )

56- کتری ذغالی ات بشوم ؟

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


میگردم تو گالری عکسا و سعی میکنم یه عکس انتخاب کنم ، هنوز پنج شیش تا عکس بیشتر ندیدم که مکث میکنم روی این ... 



یکم نگاش میکنم ، به لذت های پشت عکس فک میکنم (!) حتی طعم ِ چای دودی رو توی یه روز ِ سرد ِ دور زیر زبونم حس میکنم ... فک میکنم بعضی از آدما مث اون کتری ذغالی می مونن ! خودشون میزنن به - آب و آتیش - که دلیل ِ حال خوش ِ بقیه باشن ... ظاهرشون سیا و دلشون از شدت جوش قل قل میزنه اما حاصل کاراشون مث همین چای دودی ِ که ... که حتی بعد از یه عالمه روز و ماه ، هنوزم طعم خوشش زیر زبون آدم می مونه :) اگه ازین آدما تو زندگیتون دارین ، قدرشو بدونین ...


سخن کوتاه کنیم ! واسه حُسن ختام به آخرین چوبی که داره خاکستر میشه و آخرین شعله نگاه کنین ... ته ته ِ امید ِ ! دلاتون گرم ...


  • شینـا : )

55- دلتنگی

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

حدود ده روز از دوریمون میگذره ولی برای هردوتامون انگار ده ساله که همو ندیدیم . خیلی سخته ... احساس میکنم این بار سخت تر از همیشه بود برامون . پریشب حدود یک ساعت و نیم توی ایمو تصویری حرف زدیم . دیشب واتس اپ نصب کردیم گویا تماس تصویریش بهتر از ایموعه . دیشبم یکم حرف زدیم . اما این تماس های تصویری هم دیگه چاره ی دلتنگی نیست ...  با اینکه تو همین چند روز با هم قهر کردیم ولی بازم حس میکنم چقدر دلتنگم ... مرخصی نداره و امشب حرکت کرده بیاد ... الان توی اتوبوسه ... برای اومدنش دو دل بودم . اینکه بیاد و این همه خستگی راه رو فقط برای یه آخرهفته تحمل کنه برام سخت بود . اونم با این وضع جاده ها ... اما دیگه دلتنگی یه جاهایی خیلی فشار روانی میاره ... حال و حوصله رو ازم گرفته ... دلمو راضی کردم که بهش بگم بیا ...

الان باید نزدیک باشه .. . خدایا هر کجا هست به سلامت دارش .‌‌‌‌.. 



[قوطی کبریت با یه گل کوچولو و قلب آبی و دوستت دارمی که تمومی نداره . ۲۲ آذر ۹۶ ]


امشب این قوطی کبریت رو تزیین کردم . میدونم خیلی خیلی کوچولوعه ... اما میخوام بدمش به تو :) جز تو کسیو پیدا نمیکنم برای گفتن دوست داشتنی ترین دوست داشتن هام ... دوستت دارم عزیزم .

  • شینـا : )

54- بندر چابهار :)

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


هر طور بود خودمونو رسوندیم ترمینال . نماز ظهر رو نوبتی توی نمازخونه ترمینال خوندیم . من دو رکعتم نماز سفر خوندم و دعا کردم که سفرمون پر خیر و برکت باشه . سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت چابهار . مسیر خیلی طولانی بود ‌. چیپس و پفک و ماست موسیر و نوشابه و ازین جور تنقلات خریدیم و خوردیم . شب حال همسر جان بهم خورد . ماشین گرفته بودش کلی بالا آورد . خیلی نگران بودم . دل درد داشت . تا صبح نخوابید . منم هر یک ساعت دقیقه از اضطراب و نگرانی برای حالش از خواب بیدار میشدم ... بهش قرص دادم اما فایده نداشت . هیچ کاری ازمون برنمیومد جز اینکه تحمل کنیم تا برسیم ‌. شب سختی بود . آقای همسر درد میکشید و من غصه میخوردم . بالاخره صبح شد و ظهر . ساعتای یازده و نیم رسیدیم چابهار . مستقیم رفتیم خونه ی خواهرشوهر البته خواهرشوهر که نه مثل آبجی می مونه برام . آبجی فاطمه ‌. کلی زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود . این مدت که چابهار بودیم حسابی بهش زحمت دادیم . 


جفتمون آب به آب شده بودیم تا دو سه روز حالمون زیاد خوب نبود . این مدتی که چابهار بودیم چند بار رفتیم خونه ی دایی . دو بار خونه ی عمه کوچیکه دعوت شدیم یه بار خونه ی دختر عمه و یه بارم خونه ی عمو . بقیه ش رو هم خونه ابجی فاطمه بودیم . به جز یه شب همه شبا رو خونه ابجی فاطمه خوابیدیم .



[ دریای چابهار / آذر ۱۳۹۶ ]


چابهار دریای خیلی قشنگی داشت . . . اولین غروبی که رفتیم دریا کامل نقره ای بود با یه خورشید نارنجی و رگه های طلایی نورش روی دریا ... چند تا عکس گرفتیم :) دریای بکر با ساحل تمیز ... چیزی که هیچوقت توی چهارسالی که دانشگاهم نزدیک دریا بود توی شمال ندیدم .


[ اسکله کُنارک ]

برای خرید وسایل خونه چند شب رفتیم منطقه آزاد . قیمتا خیلی مناسب بود اما هزینه ی آوردنش به شمال زیاد میشد . نگرفتیم . بازار چینی ها با فروشنده های چینی و کلی خرت و پرت بازار جالبی بود . زیاد ازش خرید کردم :)) پاساژای دیگه هم خیلی خوب بودن . روتختی ها و لوازم آرایشی و پتو و وسایل برقی . عروسک و ... تقریبا هر شب کارمون این بود بریم یکی از پاساژای منطقه ازاد رو بگردیم . واقعا خوش میگذشت -_- کلی هم چیز میز کادو گرفتم چادر و شال و اسنک ساز و آسیاب و ظرف سه تیکه و ... حدود دو هفته چابهار بودیم ‌. از بهترین مسافرتای عمرم بود . شاید بشه گفت پر از حس و حال خوب ‌... شاید یه گوشه هایی از سفر با دلخوری یا مریضی سخت گذشت اما عشقی توی این سفر بود ه غیر قابل وصفه برام ‌...



[ یک عدد گل به سر عروس کنار پنجره هواپیما در حال ترس و لذت و تفکر . چه احساس جالب انگیزناکی . آذر ۹۶ ]



[ زمین از بالا تو شب ِ رویا :) ]


این بار دیگه هواپیما رو ترجیح دادیم به اتوبوس . اولین بار بود سوار هواپیما میشم. اولین تجربه ی پرواز . اولین احساس کنده شدن از زمین . یه خورده ترسیده بودم اما کم کم عادی شد . . . راستش آدم توی اسمون حس میکنه دلش برای زمین و هر چیزی که رو زمین داشته تنگ شده ... حس رهایی و سبکی و کنده شدن از وابستگی ها ... پروازمون شب بود . وقتی رسیدیم بالای شهر تهران واقعا دیدنی و جالب بود . چراغای شهر که ازون بالا مث ستاره دیده میشدن صحنه ی فوق العاده ای بود . بعد از دو ساعت پرواز رسیدیم مهرآباد . و از مهرآباد با مترو رفتیم ترمینال و بلیط برای شمال گرفتیم و شب تا صب توی اتوبوس بودیم . صبح رسیدیم خونه و پرونده ی این سفر خاطره انگیز رو هم بستیم :)


[ بلیط هامون ]

الحمدلله ♥️

  • شینـا : )