پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

143- کارت عروسی

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح با مامان رفتیم طلافروشی کادوی عروسی ام را خرید . از آنجا هم یک سر به چاپخانه زدیم ، نمونه های کارت زیادی را اورد ، اما هیچکدام مورد پسند من نبود ، یا خیلی طرح ها شلوغ بودند یا خیلی ساده ، دو سه تا طرح هم آورد به عنوان ِ طرح آبرنگی . یکی از مهمترین معیارهایم برای انتخاب کارت عروسی این بود که عکس عروس و داماد ( حتی در ابعاد یک لوگوی کوچک ) روی کارت نباشد . طرح های آبرنگی نقش گل داشتند ، بیشتر شبیه کارت پستال بودند با همان بک گراندهای گل گلی خودمان . رنگ های قرمز و صورتی به نظرم جذاب نمی آمد ، یکی از کارت ها با گل های نباتی و بنفش و پس زمینه ی سفید برای چاپ متن ، نظرم را جلب کرد . در نهایت از میان ده دوازده کارتی که انتخاب کرده بودم همین کارت ِ مذکور و یک کارت دیگر مانده بودند برای انتخاب نهایی . اینجور وقت ها که انتخاب برایم سخت می شود سعی میکنم از نظرات دیگران استفاده کنم. و متاسفانه هر وقت به مامان میگویم : « کدوم ؟» میشنوم : « مال خودته ، هر کدوم خودت دوس داری ؟ » . وقتی هم خیلی اصرار میکنم ، میگوید : « انتخاب کن ببینم همونیه که منم تو دلمه ؟ »


این بار هم با همین جمله ی آخرش که برایم بیشتر شبیه یک بازی ست ، کارت گل بنفش را انتخاب کردم و مثل همیشه با لبخند مامان تمام شد که میگفت : سلیقه هامون یکیه :) اسامی و ادرس و تک بیت حافظ را برای چاپ روی کارت و بیعانه را دادم . ان شاالله که خیر باشد :))


عصر همراه محدثه و مبینا رفتیم بازار ، چیزهایی که برای عروسی داداش کوچیکه احتیاج داشتیم خریدیم . داداش بزرگه امشب مأموریت است و تا صبح بشود یک عالمه برایش دعا میکنم . دایی و خانواده اش حرکت کرده اند ، بعضی از مهمان های راه دور رسیده اند ، بعضی هاشان هنوز نیامده اند و برخی توی راهند . کمی نگرانم و دعا میکنم برای تمام مسافران که با دل خوش و سلامتی به مقصد برسند . 


پنج شنبه عروسی داداش جان است . امروز به مامان میگفتم یکشنبه را که رد کردیم افتاده ایم توی سرازیری :) خوب بگذرد و زود و شاد و خیر ^____^

+ نوک دماغم قرمز شده درد میکند ، به نظرم از آن جوش های دردناک مسخره است :((( هوف (!) خوب شو تا اخر هفته ..




  • شینـا : )

142- دلم تنگه پرتقال من

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امشب شام رفتیم بیرون (جنگل) ... با فک و فامیل یه چهل نفری میشدیم ... 

همه جفتا جور بودن ، من و تو دور ...

چقد دوس داشتم گریه کنم ... دلم تنگه و کسی چه خبر از دل من داره ؟! این دو سه روزه اخیر یه کیلو وزن ‌کم کردم  ...

دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه ....خدا رو شکر که دلتنگم (!)


  • شینـا : )

141- بغلم کن *_*

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


« و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » ! نه ترسی بر آنان هست و نه اندوهگین می شوند :) بیا یه بارم که شده ادای کسیو دربیار که به خدا ایمان داره :)) غم چرا ؟ ترس چرا ؟ دلهره برای چی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ مگه چیزی شده ؟ زندگیتو بکن دختر ... اون روزی که باید بیاد میاد :* به خوبی و خوشی ان شاالله ...

+ وقتی ته نوشته های پست قبلیم بغض داشتم و تو دلم گفتم خداایا بغلم کن ، به دقیقه نکشید که این ایه رو توی اینستا دیدم ، ما ادما بغل کردنی ترین مخلوقاتیم واسه خدا ... کاش بتونم یه روزی واقعی واقعی عاشقت بشم و دوستت داشته باشم خدای خوب من :) الحمدلله 

  • شینـا : )

140- پرسه در خیال تو

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


روزهای قبل از عروسی به خودی خود روزهای سختی هستند ... پر از نگرانی و اضطراب ، پر از دلتنگی ... حالا فکر کن این روزها تو هم کنارم نیستی محض دلگرمی ... نمی توانی که باشی ... و من نمی توانم بگذارم گریه ام نگیرد ... امروز از آن روزهایی بود که نه جوابی برای اس ام اس هایم آمد ، نه پی امی سین خورد ، نه استوری ای دیده شد ، نه ... سهم ِ امروز من از تو ، تنها یک مکالمه ی تلفنی کوتاه با صدای خسته ی تو ، و کلمات ِ کسل و شکسته ی من بود... آن هم ساعت ها پیش ... دلتنگ ِ دلتنگ ِ دلتنگم ... پر بغض َ پر بغض ِ پر بغضم ... این نیز می گذرد ... گر چه سخت :)



الحمدلله برای تنهایی را با یاد تو سر کردن ... 

+ خدایا شکرت برای همه چیز ... خدایا دوستت دارم ...

  • شینـا : )

139- ای پادشه ِ خوبان :)

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امشب از آن شب هایی بود که دلم گرفته بود ! دلتنگم ! داداش کارت های عروسی اش را از چاپخانه آورد . خیلی خوشحال کننده بود دیدن آن همه کارت دوست داشتنی ! امشب همراه خانواده رفتیم منزل ِ داداش بزرگه ! خودش که نیست ... چقدر دلم برای محمدیاسین تنگ شده بود . باهاش بازی میکردم با هر خنده اش احساس خوبی داشتم ! ولی اگر همه ی اتفاقات خوب ِ دنیا هم یک جا جمع شود ، باز دلتنگی ِ تو یک چیز ِ دیگر است .


عکس هایت را نگاه میکردم ! گمان میکنم چند قطره اشک هم از گوشه ی چشمهام جاری شد . فکر میکردم به تو ! به دنیای من با تو ... و دنیای من پیش از تو ... نمیدانم چقدر میدانی ! اما دوست داشتم برایت بگویم که دنیای من پیش از تو خلاصه میشد در دخترکی که در شهری غریب بدون ِ هیچ دلبستگی به دنیا و وابستگی به خانواده ، تنهایی زندگی میکرد . آنقدر که حتی یک بار گفته بودم مردن برایم آسان است وقتی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارم ... حالا بیشتر از یک سال است که زندگی ام از کرختی در آمده و معنا گرفته ام . آنچنان که همه چیز ِ خوب را با تو میخواهم . فرقی نمیکند چه باشد ! تنها دوست دارم که همراه ِ تک تک ِ لذت های عمرم باشی . برای شام سالاد مرغ درست کرده بودم ... دوست داشتم باشی ! به مامان میگفتم برایش فریز میکنم ... میخندید ! حتی شیشه ی زیتون را هم پشت ِ همه ی شیشه های توی یخچال قایم کرده ام برای روزی که تو بیایی ... خنده ام میگیرد از این کارهایم ! چقدر خودخواهانه همه چیز را برای تو میخواهم ... گریه ام گرفت باز ... باز دلتنگی ... و کسی چه میداند ؟!


راستی امشب که بی خوابی زده به سر مبارکم ، برای متن ِ کارت ِ عروسی کمی سرچ کردم ! هیچ کدام به دلم ننشست ! از سر دلتنگی فال ِ حافظ گرفتم ، گفتم اگر خوب باشد از ابیاتش به جای متن ِ کارت استفاده کنیم ... این آمد :

ای پادشه خوبان ، داد از غم ِ تنهایی  

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

.

.

.

بیت ِ آخر یک جور ِ عجیبی برای متن ِ کارت به دلم نشسته است :

حافظ شب ِ هجران شد بوی ِ خوش ِ وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی :)

داشتم فکر میکردم چقدر خوب می شود اگر تو هم دوستش داشته باشی ... خدایا برای تمام ِ نعمت هایت شکر ... برای سلامتی عشق امید خانواده ، رزق و روزی حلال ، دوستان خوب ! برای همین دلتنگی ها هم شکر :)


[الحمدلله علی کل نعمه ]

  • شینـا : )

138- خدای عشق *__*

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

این جالب نیست ؟ که بعد از نوشتن ِ خط ِ آخر ِ پست ِ قبل ، به طرز شگفت انگیزی اینترنت همسرجان وصل شد و دو سه دقیقه ای چت کردیم ! بعد هم باران گرفت ... رفتم پشت ِ پنجره توی حیاط را نگاه کردم و دعا :) 

+ فیلم ِ من پیش از تو ، رو هم تموم کردم ! عالی بود :))

[ الحمدلله ]
  • شینـا : )

137- آرمان شهر ِ بانو

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک ربع مانده به اذان صبح از خواب بیدار شدم . یک دلم به نماز شب بود ! یک دلم به خواب ! فرصتی نبود تا وضو بگیرم و سجاده را پهن کنم تنها به یک رکعت نماز ِ وتر آن هم با قنوت ِ خلاصه رسیدم ! بعد از نماز ِ صبح سومین زیارت ِ عاشورا از چله ام را خواندم ! خوابم نمیبُرد ... لپ تاپ را برداشتم و آنه شرلی و من پیش از تو را دانلود کردم ! کمی بلاگ ها را زیر و رو کردم و خواندم . ساعت 6 صبح خوابیدم ! 7 بیدار شدم ملحفه را به خودم پیچیدم و دوباره خوابیدم . از این خواب ِ بعد از طلوع زیاد راضی نبودم ولی نمیتوانستم بیدار بمانم . 


از خواب بیدار شدم ، برای عکس ِ داداش و زنداداش جان یک قاب مشکی همراه با رزهای قرمز و یک گل صورتی بزرگ و سفید و نباتی ، درست کردم ! بعد از نماز ظهر ، دعای توسل خواندم ! ما آدما ، موجودات جالبی هستیم ! حداقل من یکی اینجورم که وقتی کارم گیر است ، به هر بهانه ای خودم را به خدا میچسبانم ... امروز ناهار نخوردم ! به نان و هندوانه بسنده کردم . امروز را برای خودم بودم ...  آنه شرلی را نگاه کردم ... لذت بردم ... لذت بردم ... کاسه ی فرنی ته ِ یخچال را کش رفتم ! برای خودم چای دم کردم به همراه ِ نان و پنیر و سبزی و گوجه ریز و نشستم به دیدن ِ فیلم ِ من پیش از تو ! برای خودم بودم ... توی حال و هوای خودم ... دوست داشتم آدم ِ آرمانی ِ خودم باشم ! انسان ِ آرمانی ِ من از زندگی لذت میبرد ، امورات شخصی را آن جور که خودش دوست دارد پیش میبرد ! فیلم میبیند ، کتاب می خواند ... می نویسد ... می بخشد ! می گِرید ... اما خسته نمی شود ! 


چهل دقیقه از فیلم رفته بود . گوشی را چک کردم ! اس ام اس ِ خواهرجان را دیدم . قرار بود برویم بیرون ... مقداری پول از کار ِ عروسک ها و کارت ها توی حسابم بود ! خواهرزاده جان را بردیم توی یک مغازه و نو نوارش کردیم ... آنقدر خوشحال شده بود که با همان لباس هایی که برایش خریده بودیم از بوتیک برگشتیم خانه و حاضر نشد لباس هایش را عوض کند ! تیپش را آنجوری که خودم دوست داشتم عوض کردیم ! یک شلوار ِ جین ِ کوتاه ، بلوز ِ آبی ِ آسمانی آستین کوتاه و پایپیون ِ آبی پررنگ تر شبیه شلوارش به همراه ساسبند . لباس هایش را شب دو بار پوشید و عوض کرد و هر بار می آمد جلوی چشممان چند قدم میزد و هر بار که تعریف و تمجیدمان از تیپش تمام میشد میرفت پی کارش ! حال ِ خوشی داشت ... آنقدر که دوست داشتم جای همین پسربچه ی شش ساله باشم ! بعضی وقت ها دوست دارم آنقدر پول داشته باشم که همه ی بچه های دنیا را همینقدر خوشحال کنم ... با باقی مانده ی پول ، کار ِ یک نفر دیگر را هم راه انداختیم ... کاش همیشه پول ها توی همین جور چیزهای خوشحال کننده خرج شود ...


این روزها نه میتوانیم با آقای همسر واتس اپ حرف بزنیم ، نه هر وقت دلتنگ شوم میتوانم اس ام اس یا زنگ بزنم ، فقط باید منتظر تماس ِ خودش از تلفن ِ ثابت بمانم ... جایی که هست موبایل آنتن نمی دهد . روزهای سختی ست ... امشب کمی تلفنی حرف زدیم ! دقیق معلوم نیست کی می آید ! میگفت اگر چهار پنج روز قبل از عروسی بیاید برود دنبال ِ خواهرش ! این یعنی 24 ساعت برود ! 24 ساعت برگردد ! مگر چقدر وقت داریم ؟ پس کی برویم دنبال ِ خرید ِ شیرینی و میوه و ... ؟ کی کارت عروسی ببینیم ؟ کی کارت سفارش بدهیم ؟ کی تحویلشان بگیریم و کی مهمان ها را بنویسیم ؟ کی تاج ببینیم ؟ کی لباسی که قرار است سایز ِ کوچکترش را بیاورند را پرو کنم ؟ کی کفش ِ پاشنه ده سانتی بخرم ؟ آرایشگاه ِ روز ِ قبل ِ عروسی چه می شود ؟ کی بلوز خودش را میخریم ؟ کی پاچه ی شلوارش را تنگ می کند ؟ و هزار تا کار نکرده ی دیگر .... این ها سوالاتی بود که ذهنم را درگیر میکرد ... اصلا داماد دو سه روز قبل از عروسی این همه راه می رود ؟ ولی قول داده ام صبوری کنم ... حتی اگر به گریه ... به دلتنگی ... به نگرانی و دلهره و اضطراب ... پیش از این ها کسی مرا صبوری آموخت ... انسان ِ آرمانی ِ دلم را امروز که میتوانم از خودم میسازم ... شاید فردا توانی نباشد ...


همه را ... همه و همه را در بقچه ی دلم میپیچم ، می اندازم روی دوش ِ خدا ... و توکل ...


[ الحمدلله ]

  • شینـا : )

136- باران تویی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پشت ِ چشمانم غوغایی ست ...

شبیه ِ آسمانی که 

گاه ِ باریدنش رسیده !



+ هشت روزه دوریم ! هشت روز دیگه مونده ! برای کسی که منتظر ِ و روزا رو میشمره ، حتی احتمال ِ اینکه بخوای دیرتر بیای هم سخت ِ ... خیلی سخت ... خدایا دلمو آروم کن ...

  • شینـا : )

135- ای حرمت ...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با دختردایی از بازار بر میگشتیم. خانه ی ما در یکی از کوچه های اولین چهار راه ِ خیابان است . سر چهار راه شلوغ بود ... زنان و کودکان و مردان ! جوان و نوجوان ... همه ایستاده بودند . به خانه رسیدم کیسه ی خریدم را پرت کردم توی اتاق و به همان شکلی که بیرون بودم با مامان راه افتادیم ! چند قدمی که برداشتیم رسیدیم سر کوچه و همان چهار راه ! از جایی که ایستاده بودیم تا مسجد ِ محله فاصله ی زیادی نبود . شاید سه چهار دقیقه پیاده رفتن طول میکشید . خیابان را آب و جارو کرده بودند هنوز خیسی اش مانده بود روی آسفالت ... سمت راستمان یک منقل ذغال (زغال) و دود اسپندی که پیچیده بود در هوا ... پیرمردی که لباس بسیجی به تن داشت مخزن ِ گلاب بر پشت گذاشته بود و مدام به این طرف و آن طرف می رفت و باران ِ گلاب بر سر و صورت مردم میریخت . هرازگاهی مردم ِ محله یکدیگر را به شربت های نذری و شیرینی دعوت میکردند . یک پارچه ی سبز با نقشی طلایی از این سر کوچه به آن سر آن بسته شده بود . یک میز کوچک ، چند فنجان ِ کوچک ِ گل قرمز و قوری چینی روی میز چیده شده بود و باندی که آهنگ پخش میکرد ! آسمان حال و هوای دیگری داشت . لشکر ابرهایش را ردیف کرده بود و باد را مأمور به وزیدن ! چه هوایی ... مطبوع تر از بهار ... دل انگیزتر از پاییز ... گهگاه چند گنجشک پر میکشیدند و دلبری می کردند ... هوا هوای بهشت بود ! 


مامان میگفت : مثل ِ اینکه امام زمان (عج) ظهور کند ...

عمه لب به سخن گشود که : مردم ِ نیشابور هم در همین حال و هوا بوده اند وقتی امام رضا (ع) از شهرشان عبور میکرده ! به پیشوازش آمده اند نه ؟!


حال ِ دل ِ من هم شبیه کسی بود که در انتظار است ... احساس میکردم خود ِ خود ِ امام دارند به این کوی و برزن پا میگذارند ! نیم ساعتی گذشت ... خُدام امام رضا علیه السلام قدم روی دیده مان نهادند . یک سمند و ماشین ِ وَنی که حامل ِ پرچم ِ سبز ِ امام رضا علیه السلام بود . سر ِ همین چهار راه توقف کردند ... پسرکی شعرهای خوشامدگویی را زمزمه کرد ! پرچم به دست ِ خادمان و مردم پشت به پشتشان تا مسجد پیاده رفتیم . گل ریزان بود و گلاب پاشان ... ورودی مسجد تزیین شده بود و مخزن ِ بزرگی که از شربت ِ زعفران پر بود . کم پیش می آمد مسجد ِ محل را اینقدر شلوغ ببینم ! مگر عید ِ فطر یا شب های قدر ... همه با هم به نماز ِ جماعت ایستاده بودیم و سرشار از لذت و غرور و افتخار ... مهمان برکت می آرد ... انگار تمام ِ محل یک وعده نماز ِ جماعت ، مهمان ِ امام رضا علیه السلام شده بودند . 


بعد از نماز برنامه شروع شد ، به مجری گری  ِ آقای واحدی نیک بخت و مداحی ِ مداح ِ حرم ِ امام رضا علیه اسلام . چندی بعد خادمان پرچم را بین صفوف به حرکت در آوردند . تک به تک ، همه بوییدند و بوسیدند و در آغوش کشیدند عشق را ... راستی آقا ؟ چقدر شیفته دارید :) برخی همهمه میکردند ، بعضی اشک از گونه پاک میکردند ، بعضی لیست ِ آرزوها و حاجاتشان را در ذهن مرور میکردند ... هر کس با عشقی و امیدی آمده بود ... و میان ِ این همه - من هم - بودم ... ذره ای ناچیز ... با آرزوهای بزرگ ... 


[حمداً لله ]


+ هوای متعفن و گرم ِ شهر ، خنک شد ! ابر و باد و  نم ِ باران زد ! به برکت ِ همین پرچم ِ سبز ... :)

  • شینـا : )

134- کشتی پهلو گرفته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تصمیم گرفته ام در همین فاصله ی کوتاه ِ چند روزه تا عروسی ِ برادر جان و خودم ، کتاب های نیمه رها شده ام را تمام کنم ! هم سرگرم می شوم و تحمل دوری همسرم برایم آسان تر می شود ، هم خیالم راحت است که روزهایم را آنقدر هم به بطالت نگذرانده ام . کتاب کشتی پهلو گرفته را می خواندم ! این کتاب را چند نفر از دوستان ِ جان ، روشنک ، زهرا ، ماهی ، آدینه و محدثه به مناسبت تولدم برایم خریده اند . هر چند اردیبهشت دستم رسید و مطالعه اش را همان اردیبهشت شروع کردم ولی در سفری که پیش آمد و مشغله های دیگر ، خواندن کتاب متوقف شد . سه چهار روز قبل مطالعه کتاب را دوباره از سر گرفتم . 


راستش احساس آمیخته در جان ِ کلمات ِ این کتاب ، دل را عجیب می سوزاند و جویبار اشک بر دشت ِ گونه ها روان می کند . یکی دو شب کتاب را گذاشته بودم کنار ِ خودم ، به ظلمت و سیاهی ِ جلد ِ کتاب نگاه می کردم و سپیدی ِ نوشتار ِ " کشتی پهلو گرفته " و خوابم برده بود ! وقت هایی که دلم آماده ی گریستن بود خواندن یک خط هم کفاف میداد برای به گریه افتادنم ... یک شب هم چند صفحه را بلند بلند برای مامان خواندم و شاهد بودم خیسی ِ گوشه ی چشمهایش را ...



[ کتاب کشتی پهلو گرفته / فرشته کوچولوی دستساز خودم ]


شاید بیش از سه سال ، نامم را گذاشته ام " دختر ِ حضرت ِ مادر " ! بی آنکه بدانم مادرم کیست ؟! تنها به نامی دلخوش بودم ! به اسمی ... به زهرایی و دلی که پیاپی در هر درگیری و غصه و حاجتی دست به دامانشان شده بود و حاجتی را از پی ِ خواندن ِ سوره ی یاسینی دریافت کرده بود ! حال اما داستان فرق می کند ... این مادر که بود ؟ فاطمه (س) بود ... زهرا (س) بود ! دختر ِ پیامبر و شُویش علی (ع) و مادر ِ حسنین و زینب (س) ... این ها همه نام بود ! 


اینک دل ِ نام ها شکافته است ... پیغمبر دار ِ فانی را وداع می گوید ... علی (ع) مشغول ِ تغسیل ِ پیکر ِ بی جان ِ پیغمبر است . زهرا (س) دلش هزار تکه در غم ِ پدر ... در را کوفتند ... ابوبکر و عمر و عده ای چند ... 

- در را باز کن ! علی باید با ما بیعت کند ... 

زهرا (س) پشت ِ در است . علی (ع) و بیعت ؟! غیر ممکن بود ... غیر ممکن است ... 

- اگر در را باز نکنید این خانه را با اهلش به آتش می کشم ! 

خانه ی پیغمبر را ؟ اهل بیت را ؟! بی حرمتی تا کجا ؟ انسانیت نبود ! تنها خوی حیوانی  میتوانست اینقدر بی شرف باشد ! اه ... لعنتی ... 

در شعله کشید ... عمر کوبید ! 

فاطمه (س) پشت ِ در : فضه مرا دریاب ... 


پهلو شکست ... میخ های ِ در در سینه فرو رفت ... محسن ........


دست ِ علی را بستند به سوی مسجد ... کشان کشان ... فاطمه با آن حال ِ نزار ... دست بر دامان ِ علی (ع) : نمیگذارم علی را ببرید ... عمر با هر چه در دست داشت انقدر به بازو و دست ِ فاطمه (س) زد ، که دست ِ دخت ِ پیغمبر از دامان ِ مولا جدا شد ... داغ ِ آن سیلی ... روی ِ نیلی ... آه ! 


اما قصه به اینجا تمام نشد ... فدک را غصب کردند . فدک باغی بود که پیامبر به فاطمه (س) بخشیده بود . این را همه می دانستند . غصب ِ فدک ، غصب ِ خلافت ِ امیرالمومنین ! این ها با هم در یک راستا بود ... و فاطمه (س) می دانست ... و علی (ع) نیز ... که فدک برای فاطمه (ع) ، مال ِ دنیا نبود ... پشتوانه ی مالی ِ خلافت ِ امیرالمومنین بود ... دلیل و آیه و حدیث و شاهد و سخنرانی و هر چه ! فدک را پس ندادند ... آنقدر بی شرمی ، وقاحت ، پست فطرتی ، خیانت ، سفاهت ، رذالت ، و چه و چه به خرج دادند که قهر ِ فاطمه (س) آغاز شد ... فاطمه (س) ای که پاره ی تن ِ پیامبر بود ... که گفت : خدایا تا روزی که بر تو وارد شوم با این دو سخن نخواهم گفت و شکایت ِ این دو را برای تو میگویم .


فاطمه (س) بعد از پدر ، زیاد نماند ... علی (ع) مرا با لباس غسل بده ... [ و شاید با خود فکر کرده بود دل سوخته ی علی علیه السلام بهتر که نبیند تن ِ پاره و پهلوی شکسته و بدن ِ ..... ] ! عجیب آنکه علی علیه السلام میگفت : اسماء آرام تر آب بریز ... این بدن ...... فاطمه (س) جای برآمدگی زخم ها از روی لباس هم معلوم است ... [ اشک ] 


صبح ِ روز ِ بعد ابوبکر و عمر و مردم ، با چهل قبر ِ یکسان و مشابه و جدید در قبرستان بقیع مواجه شدند . داشتند دیوانه میشدند ! گفتند تمام ِ قبرها را نبش میکنیم و بر پیکر فاطمه (س) نماز میخوانیم . علی (ع) برآشفت : اگر تا کنون سکوت کرده بودم برای این بود که مامور به سکوت بودم ! هر کدام به این قبرها نزدیک شوید سرش را جدا میکنم ! گریبان ِ عمر گرفت و بر زمین زد ! 

و پس از آن ... اول مظلوم ِ عالم ، علی (ع) بود و خون ِ جگر و درد دل و چاه و نخلستان ... 


چه سخت تر از سخت عاشورایی ... 


[حمداً لله] که ابوبکر نیستم ... و نه عمر ... و نه پیرو این دو ...

نامت حک شود بر قلبم : " یا فاطمه زهرا سلام الله علیها " ... حضرت ِ مادر ...


+ و حضرت ِ زهرا (س) همه ی این ها را برای دفاع از امام علی (س) انجام داد ... تا شهادت ... 


  • شینـا : )