پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

166- شمال ِ جان 🌱

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اون روز آبجی میم از نماز خوندش میگفت ! میگفت واسه اولین بار حس کردم وصلم ... میگف تموم مدت فهمیدم دارم چی میگم ... تموم مدت لبخند رو لبم بود ... تموم مدت سرم پایین بود ... میگفت انقد خوب بود ! میگفت تو همیشه وصلی ... نمیدونستم سرمو بکوبم به دیوار یا از درد این حرف اخرش ضجه بزنم و های های گریه کنم بع حال خودم ... بهش غبطه خوردم ... دلم خواست حتی یه بارم که شده همچین نمازی رو حس کنم ... میگفت تایم نماز و ناهارمون یه جوره که همیشه تند تند نماز میخونم و بدبدو میرم سالن غذاخوری ناهار میخورم و چایی و سرپا و داغ داغ سر میکشم ... همیشه هم وقت کم میارم و دیر میشه ... میگفت اون روز نمازمو اینجوری خوندم به همه چی رسیدم ، حتی چاییمو داغ نخوردم ... میگفت نیم ساعتم کش اومده بود ... قد اینکه بتونم با ارامش‌به همه کارام برسم ... داشتم به برکت فک میکردم ... به نماز با برکت ... به وقت با برکت ... 

امروز روز عرفه ست (!) خوشحال بودم ارینکه نماز صبحم قضا نشده ! نماز ظهرم قضا نشده ... میدونی متصل شدن سخته (!)‌باید اول ببری از دنیا تا وصل شی به بالا ... حس میکنم با کوکای‌ریز و ضخیم دوخته شدم به دنیا ... دلم یه نماز با حال میخواد ... 


دعای عرفه نداشتم ... گوشیم فضا نداشت مفاتیح دانلود کنم . حتی از بازار میخواستم دعای عرفه ی خالی‌رو دانلود کنم نشد ..‌ دعای عرفه رو سرچ و متنشو کپی کردم ، تو دفترچه یادداشت گوشی جا نشد . تو تلگرام خواستم ذخیره ش کنم سه بار هنگ کرد ! دلم گرفت دفه اخری دیگه تو تلگرام ذخیره شد . از توی گوشی خوندمش فونتش کوچیک بود حرکتای حروف زیاد خوب نبود ... نمیدونم دعا رو کامل خوندم ؟ نمیدونم درست خوندم ؟! اونم با سردرد ... اونم وسطش رفتم غذا بخورم ... فقط میدونم که دوس داشتم بخونم و این کار رو کردم ‌‌‌ ... کاش‌قبول باشه :(


داریم برمیگردیم شمال ... دلم برا خونمون لک زده :))


  • شینـا : )

165- پل طبیعت

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز صبح ساعتای ۹ بیدار شدیم جنگی اماده شدیمو رفتیم تهران ، اقای همسر میخواست بره سرکار وسایل ماموریتشو تحویل بده . منم سر راه برد گذاشت خونه مبینا ‌.

یه دوش گرفتم و ناهار خوردیم یکمی خوابیدم سرم درد میکرد . ساعتای پنج شیش همسر جان اومد دنبالم و رفتیم خونه ابجی میم با بچه ها اماده شدیم رفتیم پل طبیعت . ساعتای ۹ رسیدیم تا ۱۰ و نیم اونجا بودیم . خیلی با صفا بود کلی عکس گرفتیم و خندیدیم . ساعتای ۱۲ رسیدیم خونه . 


امروز صبح ساعتای هشت بیدار شدیم . همسر جان رفت سر کار . من دوباره خوابیدم تا ساعت ۱۱ . عصری نشستیم فیلم the conjuring 2 رو نگاه کردیم . ترسناک بود ولی کلی خندیدیم ... مهران پاچه شو میتکوند میگفت خراب کردم 😁 کلا انگار کمدی میدیدیم :)

بعد فیلم رفتیم بیرون یکم خرید کردیم . تجریش رو دوس دارم با امامزاده صالح دوست داشتنیش ... برا دوستام دعا کردم ... شب خوبی بود. خدایا شکرت واسه این همه مهربونی . 

  • شینـا : )

164- خونه :)) 🏠

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


آبجی میم یه خونه پیدا کرده بود ، رهن کامل ، بیشتر از پولی که داشتیم بود ، حدودا هفت تومن کم داشتیم . گفتیم اشکال نداره ببینیم خونه رو ... پولش رو جور میکنیم . ظهر از بنگاه زنگ زدن برای ساعت پنج و نیم شیش قرار گذاشتیم . وقتی نشستم تو ماشین صدقه گذاشتم کنار . وقتی حرکت کردیم ایه ی ۲۹ مومنون و خوندم ... دلم اروم شد ... رفتیم خونه رو ببینیم . خونه دور بود ... داخل یه شهرک ! تقریبا خارج از شهر میشد ... اطراف خونه بر و بیابون بود ... خونه تر و تمیز نبود . دو خواب بود اما آشپزخونه ی افتضاح و خیلی کوچیکی داشت . طبقه سوم بود و به ما گفته بودن طبقه دوعه ! به دلم ننشست ... همینظورم اقای همسر ... نپسندیدیم ...


این یک هفته حدودا شاید پنجاه شصت تا بنگاه سر زدیم ، کلی تو دیوار گشتم ، بومهن رو هم گشتیم ... اما ... تو مسیر برگشت گفتیم بریم خونه ای که اولین بنگاه بهمون معرفی کرده بود رو هم ببینیم ... ( فک میکردیم خونه با شرایط یهتر پیدا میکنیم برای همین خونه ی اول رو نگاه نکردیم ) . رفتیم بنگاه ... ادرس خونه رو داد . رفتیم خونه ... ساختمون قشنگی بود ... تر و تمیز بود ... خونه طبقه سوم بود ... کوچیک و نقلی اما خیلی بهتر از همه ی خونه هایی بود که تا حالا دیده بودیم .تو شهر بود و پولشم نسبت به جاهای دیگه مناسبتر خونه رو پسندیدیم :) رفتیم بنگاه قولنامه رو نوشتیم . خونه ۱۵ شهریور تخلیه میشه ... قسمتمون همین اولین خونه بود ... خوشحال بودیم از ته دل :)


با مهران و اقای همسر و ابجی ز رفتیم تهران ، میدون امام حسین ، یکم خرید کردیم و گشتیم ... کتونی گرفتم و شلوار :) شام فلافل زدیم :/ ساعتای ۱۲ رسیدیم خونه ابجی میم ... تا یک گفتیم و خندیدیم . روز خوبی بود برام :) خداجونم میدونم که همیشه هوامو داری ... با منی ... با هممممه ی بنده هات ! حتی اگه مث من همیشه کوتاهی کنن در بندگیت ... 


حمدالله ./

حمدالله ./

حمدالله ./


  • شینـا : )

163- رب انزلنی منزلا مبارکا

شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۲ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شینـا : )

162- ارم

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


صبح پنج شنبه رفتیم بومهن دنبال خونه ... حتی بومهنم خونه ها گرون تر از پول ما بود ! دپرس شدیمو برگشتیم :) تو مسیر رفتیم نازی آباد خونه دوست ابجی ف ... ناهار برامون از بیرون گرفته بود. ساعتای چهار رفتیم خونه ابجی میم . یه خورده استراحت کردیم و اماده شدیم ساعتای هشت و نیم رفتیم ارم ... مبینا اینا هم اومدن ... تولد همسر مبینا بود . خیلی خوش گذشت . ابجی ف و مبینا فیریزبی سوار شدن . من و ابجی ف و میم و فرزین دیسکو کاستر و کشتی رفتیم . فرزین سقوط ازاد رو هم رفت :) خیلی خندیدیم . ساعت یک و نیم تازه شام خوردیم 😂😂 ساعتای دو و نیم رفتیم خونه تا برسیم بیست دقه به چهار شد :| دیگه صب بود :/


امروز بعد ناهار رفتیم فرودگاه مهراباد . ابجی ف با تارا و طهورا بلیط داشتن و رفتن خونه شون ‌. من و اقای همسر هم برگشتیم ، شام خونه عمو دعوت بودیم . گفتیم یکم بچرخیم تو خیابونا بعد بریم . از ازادی‌رفتیم انقلاب ، بعدم امام حسین (ع) و نارمک ... ازونجام اومدیم خونه عمو ... نزدیکای خونه عمو که رسیدیم ابجی میم زنگ زد گفت یه مورد خونه رهن پیدا شده فردا بیاین نگاه کنین . همینجور حرف میزدیم که سر خونه حرفمون شد . قهر کردیم (!) اشک الوده ترین حالت ممکنم رو پشت چهرم قایم کردم و رفتیم خونه عمو ... دلم گرفته ... این پست رو هم از خونه عمو با بی حوصلگی تمام نوشتم ... فقط دلم میخواد بخوابم ... همین :)

  • شینـا : )

161- امانت

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ظهر موقع ناهار همین لقمه های سوم چهارم بود که صدای تق اومد و حس کردم دندونم شکست ! رفتم تو ظرفشویی و سبد آشغالا و ... یه تیکه از دیواره ی داخلی دندون کرسیم شکسته بود ... به همین راحتی ... یکم درد داشت و تیزیش اذیتم میکرد . نتونستم ناهارمو خوب بخورم . داشتم فکر میکردم که چقدر راحت میشه از دست داد ... به یه تق (!) هیچی مال ما نیست ... مالک اصلی اوست ! اون بالا ... ما امانتیم دست خودمون ... سخت به دست میاریم و راحت از دست میدیم این کار دنیا با ماست ...


اون روز داشتیم با مبینا میگفتیم اوووون همه خونه خالی بالاشهر تهران هست اونوقت ما در به در دنبال خونه ایم اونم اطراف تهران ! یکم بی انصافیه ولی امروز چند تا خونه دیدیم خیلی بد بود ... حتی نمای بیرونش ادمو نمیگرفت چه برسه داخلش ... یه لحظه خودمو تو اون خونه تصور کردم دلم میخواست بترکه ! بعد فکر کردم مامان و بابای من پاشونو میذارن اینجا ؟ میگن دخترم حالا خوشبخته ؟ یه لحظه تصور کردم متراژ کل خونه اندازه ی اتاق خودم تو خونه بابام بود شاید ... اما کهنه و قدیمی و زوار در رفته ... چقدر دلم گرفت ... شاید باید میدیدم ... شاید لازم بود ببینم که مردم ما تو این شهر بعضیاشون چه جاهایی دارن زندگی میکنن ؟! 


تو مسیر گشت و گذار خونه که بودیم بابا زنگ زد، حال و احوال کردیم و پرسید از خونه ها ... براش گفتم ... گفت چقد کم دارین ؟! الکی گفتم پنج شیش تومن ... گفت همین ؟ گفتم اره ... گفت صب برات میفرستم :( یهو دلم گرم شد با اینکه میدونستم اقای همسر فعلا چیزی قبول نمیکنه ... ولی بابا داشتن حس یه کوه داشتن پشت سرته ... جون خودم چشام داغ شده کله ی سحر ... دلم برا بابام تنگ شده ... همین که بابایی داشته باشی که سراغتو بگیره ، کم و کسریتو بپرسه ... نگرانیتو بشوره ببره ... 


شب برگشتیم خونه ابجی میم ( خواهر شوهر جان ) . همینجور حرف میزدیم ، حرف مامان شد ... اقای همسر گفت مادرخانمم طفلک مریضه ... کمرش ... نمیدونم چم شد یهو ... از اثرات دوریه شاید ... یهو چشام پر شد که چیکه کنه به زور جلوشو گرفتم ... آخ ... مادری ام ....... چقد دلم بغل مامان و بابامو خواست ... 


بعد شام رفتیم افسریه یکم خرید کردیم ، یه شومیز خوشگل خرید برام دلم وا شه :)  ساعتای دوازده برگشتیم خونه . قبل خواب خواستم گوشیمو کوک کنم واس نماز ، نکردم ، اخه صداش ضعیفه و خرابه ، کوک کردن و نکردنش فرقی نداره ... به خدا گفتم خودت بیدارم کن .... ساعت چهار بیدار شدم ... خودش بیدارم کرد ... بعد ایییین همه روزی که نماز صبحم قضا میشد ... وقتی ازش خواستم ، درخواستمو رد نکرد ... تقریبا یه ساعت مونده به اذان بیدار شدم ... وضو گرفتم برا دوستام دعا کردم ... برا خودم دعا کردم ... میرم نماز ... برا امام زمان دعا کنم :( چقد ازش دورم ... چقدر تنهاست ... یهو یادش افتادم ... گناها و دنیا بیشتر ازین حرفا درگیرم کردن که به یادشون باشم ... آقا کوتاهیامو ببخش ...

  • شینـا : )

160- یه نشونه واسه قلبم :)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ «29»

و بگو: پروردگار من ! مرا در محل و منزلگاهی پر برکت فرودآور که تو بهترین فرود آورندگانى.


در حالیکه خیلی از خود ِ گذشته م دور شدم. و قاطی ِ دنیا ، دیشب وسط بازار بهم گفت آیه ۲۹ سوره ی مومنون رو بگو ... نگاش کردم ! آیه رو برام خوند ... گفت زیاد تکرارش کن برای اینکه خونه ی خوبی گیرتون بیاد ... گفتم اوهوم ... ته دلم یه جوری شد ... خودمم حس میکنم یکم کدرتر از گذشته شدم اما هنوزم میشه برگشت و خوب شد مگه نه ؟! خدایا همیشه بهم لطف داشتی ، دیشب هم به واسطه ی ابجی ف ... و ایه ی قشنگی که بهم یاد داد . ممنونتم خدای حضرت ِ مادر :)


الحمدلله رب العالمین :*

  • شینـا : )

159- خونه

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شنبه صبح ساعتای هفت و نیم راه افتادیم ، رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه و بر و بچ رو گرفتیم و راه افتادیم سمت تهران . تو مسیر چند جا وایستادیم برای صبحانه و ... از مسیر سوادکوه رفتیم یه جا انقده قشنگ بود که زدیم بغل و عکس گرفتیم و چایی خوردیم . فیروزکوه امامزاده اسماعیل نماز ظهر رو خوندیم و ناهار خوردیم ، یه دو ساعتی بودیم و بعد راه افتادیم . از فیروژکوه به بعد افتاب افتاده بود جلو و سه چهار ساعت افتاب خورد تو مغز سرم ، سردرد خیلی وحشتناکی گرفته بودم حالم به شدت بد شده بود چشمام داشت میترکید از درد . ساعتای پنج و نیم شیش رسیدیم تهران . به محض رسیدن فقط یه کدیین گرفتم و رفتم تو اتاق تاریک چشامو بستم . اقای همسر اومد پیشم یکم منو بخندونه شاید حالم خوب شه ، ولی بدتر ازین حرفا بود حالم گفتم فقط برو بذار بخوابم.


دو‌ساعتی خوابیدم بیدار که شدم حالم بهتر شد. صب یه کارایی پیش اومد نشد بریم دنبال خونه .  شام دعوت بودیم خونه دخترخاله جان . من زودتر رفتم بهش کمک کنم .  تا دیروقت اونجا بودیم کلی خوش گذشت . شوهر دخترخاله و آقای همسر برای فرداشب قرار استخر گذاشتن. 


صبح رفتیم دنبال خونه ... قیمتا فضایی بود . با اینکه اطراف تهران بود ولی بعضی قیمتا واقعا اندازه ی خونه ی دخترخاله که تو خود تهرانه بود . خلاصه که ظهر دست خالی برگشتیم خونه. ساعتای سه و نیم چهار اماده شدیم رفتیم تهران . مهران رو رسوندیم خونه ی عمو که با داداش اینا برن اصفهان گردی . خواهرشوهر (ف) رو رسوندیم خونه دوست قدیمی و صمیمیش و خودمونم رفتیم خونه دخترخاله . ساعتای هفت بود که آقاجان ها رفتن استخر . من و مبینا (دخترخاله) هم یکم ظرف شستیم و شام درست کردیم . ساعتای ده از استخر برگشتن شام خوردیم و دیگه برنگشتیم خونه خواهرشوهر . همونجا خوابیدیم . 


دوشنبه صبح از خونه مبینا اومدیم شهر مربوطه :))) ( اطراف تهران ) . بازم دنبال خونه گشتیم سه تا خونه با قیمت مناسب تر بود که دو تاش رو خواهرشوهرجان (میم) گفت کنسله و مکانش خوب نیست . یکی موند . بعدازظهر اون یکی خواهرشوهر (ز) رو گرفتیم و دوباره رفتیم تهران . خونه ی دوست ابجی ف . بعدم با هم رفتیم بازار عبدل آباد که مثلا میگن جای ارزونیه تو تهران ... قیمتا اصلا خوب نبود . لباسی که برای تارا ۱۵ تومن خریده بودیم اینجا ۲۵ بود . کیفی که تو شمال ۱۵ تومن بود اینجا ۲۰، لباسی که من ۳۹ خریده بودم اینجا ۷۹ بود :/ کالجای ۱۵ تومنی رو میدادن ۳۰ ... کلا گفتم بریم از شهر خودمون خرید کنیم بهتره . با این حال ابجی ز یه شلف خرید . من یه دست زیرلیوانی چوبی سوییت هوم . و ابجی ف برای تارا و طهورا لباس خرید همینا . ساعتای ده رفتیم خونه دوست ابجی ف شام درست کرده بود . دوستش ترک بود فارسی رو با لهجه ی ترکی حرف میزد خیلی خوشم میومد . سه تا بچه داشت . دختر کوچیکش زهرا، موهای فر خرمایی داشت البته فر درشت . با چشای رنگی نه سبز نه ابی ولی پررنگ . خیلی خوشرنگ بود . خودشم سفید تپل و اروم و مودب دوس داشتم بخورمش -_- کاش میشد . یه کاسه سالاد خورد انقدر از مامانش تشکر کرد که دوس داشتم جای مامانه باشم . مامانی خیلی خیلی خوشمزه بود خیلی دوس داشتم خیلی خوشگل بود 😂 ینی خدایی این بچه رو نباید خورد ؟؟؟ شب برگشتیم خونه و الانم ظهر شده و اقای همسر نرفت که بریم دنبال خونه . هر روز اینجا خونه ی ابجی میم ، با ابجی ز و داداش ج و فرزین میشینن فیلم چیزتخیلی نگا میکنن منم دارم علاقمند میشم :/


یکم ناراحتم که امروز نرفتیم دنبال خونه ولی چیزی به اقای همسر نگفتم ، بذار هر کار خودش میخواد بکنه ... حوصله ندارم -_-


حمداً لله./

حمداً لله./

حمداً لله./

  • شینـا : )

158- بازم عروسی :)

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیشب عروسی پسر عمه بود. از شب قبل لباسمو آماده کردم ، ساعتای چهار برق قطع شده  تا شیش ... شیش بابلیس رو برداشتم و افتادم به جون موهام ، موهام رو فر کردم و وسطش‌حواسم نبود تافت رو به چشم چپم زدم . بدجور سوخت ده دقه چشممو شستم و توی اب پلک زدم تا یه ذره بهتر شه ! بعدم نشستم به ارایش کردن ساعتای یک ربع به هشت اماده شدم و با داداش و زنداداش و همسر جان رفتیم هتل . 

نمازخونه ی هتل جدا بود . رفتم نماز خونه نمازمو خوندم ( اصلا نفهمیدم چی خوندم ) وقتی هم اومدم پایین پام پیچ خورد با زانو خوردم زمین و چادرم زیر دست و پام پر از خاک شد . ( هر کی بخنده خره ) خلاصه رفتیم تو سالن بزن و بکوب بود ملت ریخته بودن وسط میزدن و میرقصیدن . 


به محض اینکه عروس و داماد میخواستن وارد شن برق قط شد ! ضد حال بدی بود ! یه بارم وسط رقص عروس و داماد برق رفت ... کلا سه بار برق قط شد که یه بارش خیلی طولانی بود . ینی حیف اون همه پولی که خرج این هتل شده بود . ‌سرویس دهی ضعیف بود میز ما رو ساعت بیست دقه به دوازده شام دادن :/ عروس زیاد خوشگل نشده بود ظرفیتشو داشت که خیلی قشنگتر بشه چشماش و لباش مخصوصا که خیلی ریز و نازک بود ! برای عقدش خیلی خیلی خوشگلتر شده بود . ولی در کل عروسی خوبی بود :) عمه ها همه رفته بودن ارایشگاه خوشگل شده بودن :) ملت خوردن و پاشیدن و زدن و رقصیدن . عروس کشون خوب بود وسط راهم بارون گرفت خیلی حس خوبی داشت . وقتی رسیدیم بابا گوسفندو سر برید . من زودتر رفتم خونه خیلی خیلی خسته بودم ، مامان و بقیه یکم دیرتر اومدن . امروز تا ۱۲ خواب بودم :/ الانم که بیدار شدم پاهام درد میکنه زانوم کبود شده :(


این ماه سه تا عروسی داشتیم برای هر سه عروسی خیلی دعا کردم و خدا رو شکر که به خیر و خوشی تموم شد . الحمدلله ./


خدایا هممونو خوشبخت و عاقبت بخیر کن . آمین

  • شینـا : )

157- مهمونی

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پریشب خونه ی خانوم ِ میم اینا پاگشا دعوت بودیم. خیلی خیلی زحمت کشیده بودن و مهمونی خوشمزه ای بود :) سر یه چیز کوچیک با اقای همسر قهر کردم ( ادم باشید با همسراتون قهر نکنید کهجز زجر دادن خودتون توش چیزی نیس ) خلاصه که رفتیم خونه و صب بابا ماشینو برده بود تعمیرگاه ، ناااازنین ۲۰۰ هزار هزینه برداشت ، مامان هم که بو برده بود من و همسرجان از هم مکدریم صبحانه مون رو توی یه بشقاب کشیده بود :/ بعد از صبحانه آقای همسر رفت دنبال ماشین. من و مامان هم رختخوابامو کشیدیم بیرون جلد جدید زدیم بهشون . کم کم بقیه کارتن ها ی جهیزیه رو هم اوردیم تو اتاق چیدیم . ساعتای دوازده و نیم آقای همسر اومد . ناهار خونه خواهرشوهر کوچیکه دعوت بودیم ، قرمه سبزی بود و مرغ ترش ، خیلی خوردم ، هی میگم کم بخورما نمیشه 😂 هیچی دیگه اونجام زیاد حرفی نزذیم بیشتر سایلنت بودم ، دیگه دم چرت بعدازظهر اشتی کردیم :)


شام داداش بزرگه ، من و اقای همسر رو همراه داداش کوچیکه و همسرش که تازه عروسی کردن به اتفاق مامان و بابا دعوتمون کرد رستوران ، جای شیک و باکلاسی بود ، انقدددددددر خزبازی دراوردیم با داداش کوچیکه و ادا و اطوار که گارسون هر وقت میومد پیشمون چیزی بیاره یا کم و کسری رو بپرسه از خنده چیز میشد بنده خدا 😂😂😂 ( بعضی وقتا باکلاس نباشید )البته ما کلا کلاس ملاس حالیمون نیس سعی میکنیم خوش باشیم فقط :/ دیشب به معنای واقعی داشتیم میترکیدیم بس که خوردیم و خندیدیم ... خدایا بازم ازین روزا بده بهمون :)


ساعتای یازده و نیم رسیدیم خونه ، اتاقم پررررر وسیله و کارتن بود ، مامان رفته بود دو تا کارتن هم خرت و پرتای حبوبات و شکر و چای و ابلیمو و گلاب و ادویه و تاید و مایع  و فلان و بیسار خریده بود . مامان داشتن خیلی خوبه ‌.. خیلی :) هیچی دیگه یکم جا به جا کردیم کارتنا رو ، در حدی که حا باز شه بخوابیم ._.


حمدالله ./

  • شینـا : )