پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

173- خانه مان را با هم میسازیییییم :)))

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز یه خاور گرفتیم و جهازمو بار زدیم ، بعد شامم خودمون حرکت کردیم تهران ، صبح ساعتای هفت رسیدیم ، تا هشت یه استراحت کوچولو کردیم و ساعت هشت وسایلو آوردیم بالا ... هنوزم آقای همسر و برادرشوهر و پسر عمه شون دارن میارن ، یخچال مونده :( اسباب کشی کردن خیلی سخته ... خدایا خودت کمکمون کن *_* 

قراره امروزو استراحت کنیم و کم کم بیفتم به جون خونه و وسایلمو بچینم . مامان دیشب دوست داشت بیاد بابا هم همینطور . اما گفتم اذیت میشین ... مامان کمرش درد میکنه ... ان شاالله خونه که مرتب شه زنگ میزنم بیان خونه م :))) خدایا کلللی الحمدلله و مرسی برای این همه نعمت ‌...


الحمدلله :*

  • شینـا : )

173- پراید

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم. /


میگه تو پراید منی

و من حس میکنم ت این اوضاع نابسامان اقتصادی عاشقانه ترین جمله ای بود که میتونست بگه :))))

  • شینـا : )

172- خونه 💙

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حدودا یک هفته س اومدیم تهران خونه ی خواهرشوهر (ابجی میم). خونه رو تحویل گرفتیم دو سه روزه و تمیزش کردیم :))) انقددددد کثیف بود که خدا می دونه ... مونده فقط موکتای کف خونه رو بشوریم ... خوشحالم و خدا رو شکر میکنم بابت خونه ی نقلی خوشگلی که میخپایم روزای قشنگمون رو توش شروع کنیم . الحمدلله :)

  • شینـا : )

171- گل خریدنا :))

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


میگفت اگه دختر خوبی باشی برات گل میخرم ، از ماشین پیاده شد بره بگیره ، پسر دایی میگه تو هم برو باهاش دیگه ، میگم نه بذار سورپرایز شم ...

سورپرایز شدم فک میکردم یه شاخه میگیره سه تا شاخه گرفته بود :))


  • شینـا : )

170- یک ماه گذشت :)

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سه شنبه صبح با حال خوشی بیدار شدم ، گفتم امروز روز من ؟ گفت باشه ... ظهر رفتیم آتلیه عکسامونو انتخاب کردیم ، خوشگل شده بودن . برگشتنی امامزاده قاسم نماز ظهر خوندیم و مستقیم رفتیم گرگان ، یک ساعتی رو توی مسیر بودیم . ناهار رفتیم چیلی ، پیتزایی که میخواستمو نداشت ، یکی دیگه سفارش دادیم با قارچ سوخاری و مخلفات . بعد ناهار رفتیم سینما. ... تنگه ابوقریب و هزارپا داشت . هزار پا رو نگاه کردیم که مزخرف بود :| با این حال کلی خوش گذشت بهمون :)


این دو سه روزی ، کار خاصی نداشتیم ، خونه ای که گرفتیم گاز رومیزی میخوره و گازی که بابا برام خریده بود ازین بزرگا بود ، رفتیم فروشگاه گفت گازو برات عوض میکنیم ، ولی دلم نیومد گفتم نه ، گازمو نگه میدارم میذارم خونه مامان بمونه شاید خونه بعدیمون گاز بزرگ خواست، عوضش بابا برام یه گاز سه شعله ی سفید‌ کوچیک خرید :) 


دیروز خونه ابجی پاگشا بودیم و پریشب خونه عمه ... چند وقت میشه کانال زدم و کسب و کار کوچیک عروسکامو تو تلگرام هم شروع کردم ، راستی سه شنبه صب قلکمو پاره کردم ، پولاشو شمردم ۶۴۷ تومن بود ، سه تومن داداش کوچیکه گذاشت روش ، شد ۶۵۰ :)) رفتیم دیجی کالا چرخ خیاطیشو تخفیف زده بود ، ۷۷۵ تومن ، بقیه ی پول رو مامان داد و چرخو خریدم :))) 

دیروز صبح با آقای همسر چرخمو راه انداختیم ، دیشب اولین لباس عروسک رو باهاش دوختم ،  خیییلی خوشحالم و خیلی دوسش دارم :) همینکه با پول خودم تونستم تو مسیری که توش هستم پیشرفت کنم خیلی خوبه ... 

اقای همسر دیشب رفت تهران و صبح زو رسیده بود ، من خونه مامان موندم تا روزی که اسباب کشی کنیم و بریم خونه خودمون . 

چند تا سفارش کار دارم ، دو تا جامدادی بچه گونه ، دو تا عروسک *___* تا اخر همین هفته ان شاالله تمومشون کنم . 

امروز اولین ماهگرد ازدواجمونه 😊❤

  • شینـا : )

169- کبودوال

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز یکم حال و هوام بهتر بود بابا دوس داشت بریم جنگل . اول یکم نه و نو کردیم ولی خب نمیشه با دل بابا راه نیومد. وسیله ی سبک برداشتیم فلاسک چای و ماست و خیار و نعناع و هندونه :)

اول رفتیم بازار پارچه ی پرده واسه اتاق خواب گرفتیم و ازهمونجام رفتیم جنگل . 

من و بابا چ همسر جان سه تایی رفتیم آبشار . مامام به خاطر درد کمرش نمیتونست بیاد . حدودا سیصد تا پله بود و یکی دو کیلومتر هم جاده ی شیب دار . که رفتیم و برگشتیم و هلاک شدیم :)))) در کل خوش گذشت . خدا رو شکر ... 


من باز کانال زدم 😂 با روزمرگی های جزئی از زندگیم و دنیای عروسکسازیم  که سعی میکنم جوری بنویسمشون که بتونید با لبخند بخونید :) @gom_j_sh تلگرام دوس داشتین جوین شین :*

  • شینـا : )

168- گلو درد : (

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیشب تولد یک سالگی هلیا بود ، رفتیم با اینکه گلوم درد میکرد ولی انقددددد خندیدیم و ادا دراوردیم که اشکم درومده بود . دو روزه گلوم دردمیکنه و بدنم داغه ... دیشب ساعتای سه از خواب بیدار شدم اب دهنمو نمیتونستم قورت بدم حس خفگی داشتم ‌ امروزم بعدازظهر دقیقا همینجوری شدم + یکم حالت تهوع . بدن درد و داغی بدنمم بماند . 


رفتیم بیمارستان یه پنی سیلین و یه دگزا و یه تست پنی سیلین برام تجویز کرد (!) + چکاپ کامل دیده بود گرخیدم گفت میزنی ؟ با اقتدار گفتم اره جفتشو میزنم :) رفتین بیمارستان حواستون باشه جای اون سرنگ نازکا جوال دوز بهتون نزنن -_- نمیتونم بشینم :|


از بیمارستان اومدم خونه و رفتیم خونه مامان بزرگ پاگشا :) خیلی هم زحمت کشیده بود ننه جان :*


ادینه تو گروه میگفت خوبی ؟،گفتم نه الحمدلله :)) کلی خندید ... الحمدلله الحمدلله الحمدلله :)))))

  • شینـا : )

167- تولدت مبارک عزیزترینم :*

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


روز قبل عید قربان ، ساعتای پنج زدیم بیرون از تهران . انقدر ترافیک و شلوغ بود که راه شیش ساعته رو ۱۲ ساعت اومدیم . خسته و کوفته و داغون ، ساعت پنج صبح روز عید رسیدیم . بعد نماز صبح خوابیدیم . اقای همسر تا چهار عصر خوابید ، منم ساعتای‌ده و نیم یازده بیدار شدم . بابا گوسفند رو کشته بود یکم کمکش کردم گوشتای نذری رو جدا کنیم . واسه ناهار هم کباب زدیم :) از دو شب قبل با ابجی برای کادوی تولد هماهنگ کرده بودم چون خودم نمیتونستم برم بازار ، سپرده بودم ادکلن بخره . با داداش هم برای کیک :) عکس همسر جان رو داده بودم بزنن رو کیک . عصری‌پیام دادم به دختردایی و گفتم خونوادگی بعد شام بیان خونه مامان . به خاله هم گفتم و همینطور ابجی ها و داداشا :)


مهمونا اومدن . کیک رو اوردم :) حسابی سورپرایز شده بود . کلی عکس‌گرفتیم ... من عاشق خوشحالیشم ... عاشق خوشحالی کسی بودن قشنگتذین احساس دنیاست ... داشتم فک میکردم ادم فقط وقتی عاشق کسیه که عاشق خوشحالی و حال خوبش باشه :)



۱ شهریور ۹۷


میخواستم بدونی تولد تو مهمترین اتفاق دنیای منه :)

  • شینـا : )