پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

174- پاییز میرسد که....

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


دومین پاییز با هم بودنمون اومد . این بار ولی دیگه تو خونه خودمونیم . الان دو هفته ست که خونه خودمونیم ، خوشحالم خیلی ... و خدا رو شکر میکنم خیلی بیشتر ... هفته ی قبل پای آقای همسر تو محل کارش ضرب دید ، چند روز استراحت پزشکی دادن بهش رفتیم شمال خونه مامان اینا ... این هفته برگشتیم و زندگی متاهلی رو جدی جدی شروع کردیم ... داداش بزرگه هم بذای یه دوره آموزشی باید میومد تهران ، با هم برگشتیم و رسوندیمش . یک هفته تو محل اقامتشون بود . پنج شنبه صبح رفتیم یه خورده گشتیم نعمت آباد ، واسه وسایل چوبیو مبل ... یه میز تی وی سفید خوشگل خریدیم :)) جاکفشی رو هم اول هغته خریده بودیم . کارمون که تموم شد رفتیم دنبال داداش بزرگه اوردیمش خونه مون . اینجوری بود که اولین مهمون خونه مو دعوت کردم و شام زرشک پلو با مرغ گذاشتم :))


شب خیلی یهویی با داداش و بابا هماهنگ کردیم و قرار شد کارا رو جفت و جور کنن منم باهاشون برم پیاده روی اربعین ... خلاصه که اگه برم در واقع حاجتمو از امام سجاد علیه السلام و مادرشون گرفتم :* 

صبح جمعه با داداش رفتیم افسریه ازونجام میدون امام حسین و لویزان . یکم خرید کردیم ، داداشو رسوندیم و برگشتیم ... به محض رسیدن هم رفتیم خونه برادر شوهر و تا ساعت ۱۱ شب اسباب کشی کمکش کردیم ... آقای همسر بی نهایت خسته شده بود :( 

خدایا برای همه چی شکرت ...

امروز بابا مدارکمو برای ویزا گرفتن برده بود ... خدایا ینی میشه ؟

امشب ابجی زنگ زد ، یه خبری داد که ناخوشم کرد و خیلی غصه ناک بود خدایا خودت همه چیو میدونی.  خودت درستش کن ...

کربلامو جور کن خدا ... خدایا چقد ازت چیزمیز میخوام :)) ولی از تو نخوام از کی بخوام :))) خدایا دوستت دارم خییییلی ... برای همه ویز ممنونم و شکرت :*

  • شینـا : )