پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۶۳ مطلب با موضوع «از لنز دوربینـ ـشینا» ثبت شده است

171- گل خریدنا :))

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


میگفت اگه دختر خوبی باشی برات گل میخرم ، از ماشین پیاده شد بره بگیره ، پسر دایی میگه تو هم برو باهاش دیگه ، میگم نه بذار سورپرایز شم ...

سورپرایز شدم فک میکردم یه شاخه میگیره سه تا شاخه گرفته بود :))


  • شینـا : )

167- تولدت مبارک عزیزترینم :*

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


روز قبل عید قربان ، ساعتای پنج زدیم بیرون از تهران . انقدر ترافیک و شلوغ بود که راه شیش ساعته رو ۱۲ ساعت اومدیم . خسته و کوفته و داغون ، ساعت پنج صبح روز عید رسیدیم . بعد نماز صبح خوابیدیم . اقای همسر تا چهار عصر خوابید ، منم ساعتای‌ده و نیم یازده بیدار شدم . بابا گوسفند رو کشته بود یکم کمکش کردم گوشتای نذری رو جدا کنیم . واسه ناهار هم کباب زدیم :) از دو شب قبل با ابجی برای کادوی تولد هماهنگ کرده بودم چون خودم نمیتونستم برم بازار ، سپرده بودم ادکلن بخره . با داداش هم برای کیک :) عکس همسر جان رو داده بودم بزنن رو کیک . عصری‌پیام دادم به دختردایی و گفتم خونوادگی بعد شام بیان خونه مامان . به خاله هم گفتم و همینطور ابجی ها و داداشا :)


مهمونا اومدن . کیک رو اوردم :) حسابی سورپرایز شده بود . کلی عکس‌گرفتیم ... من عاشق خوشحالیشم ... عاشق خوشحالی کسی بودن قشنگتذین احساس دنیاست ... داشتم فک میکردم ادم فقط وقتی عاشق کسیه که عاشق خوشحالی و حال خوبش باشه :)



۱ شهریور ۹۷


میخواستم بدونی تولد تو مهمترین اتفاق دنیای منه :)

  • شینـا : )

155- پاگشا

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

مامان پاگشامون کرد ! خونواده ی همسر و خواهر برادراش با خونواده هاشون هم بودن ! ازونجایی که مامان مریضه سعی کردم تا جایی که میتونم کمک کنم ! زندایی ( خواهرشوهر بزرگه ) هم زودتر اومد و کمکمون کرد ! زن بابای آقای همسر ( مثلا مادرشوهر ِ ) سر مشکلاتی که با خواهرشوهر کوچیکه داشت گفت اگه دعوتش کنی منم نمیام ! مامان از قضیه چیزی نمیدونست منم واسه اینکه مشکلی پیش نیاد دعوتش نکردم ! خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت شده بود ! اون یکی خواهرشوهر که سه هزار کیلومتر راهو کوبیده اومده اینجا به خاطر من و آقای همسر ! ولی چون پیش خواهرشوهر کوچیکه بود سر حرف ِ زن باباهه نشد دعوتش کنم ! دایرکت دادم و کلی عذرخواهی کردم ! سعی کرد زیاد به دل نگیره ولی خواهرشوهر کوچیکه ، به این راحتیا آروم نمیشد ! زخمای زیادی از زن بابا رو دلش بود ! میگفت اونو به من ترجیح دادین ! حق هم داشت ! نمیدونم ولی فردای مهمونی رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه ! میخواستیم بریم بیرون ... اولش قبول نمیکرد ! با آقای همسر که کلا حرف نمیزد ! کلللی اصرارش کردیم و بالاخره راضی شد به خاطر من بیاد . با هم رفتیم بیرون هنوزم دلگیر بود ! تو ماشین خیلی حرفا شنیدم ! چیزی واسه گفتن نداشتم ... میتونستم کاملا حق رو بدم به خواهرشوهرام ! دلم گرفت ... از اینکه مادر نداشتن چقدر میتونه خونواده رو کاملا از هم دور کنه ! دلم نسبت به زن بابای آقای همسر چرک شده ! نمیدونم چرا ؟! دوس ندارم از کسی کینه به دل بگیرم ! دوس ندارم هیچ دلخوری ای باشه ! دوس ندارم وارد مسائل خاله زنکی بشم ! ولی انگار خواه ناخواه افتادم تو گود و باید بازی کنم ... 

شب رفتیم هزار پیچ ! دوربینو برداشتم از بچه ها عکس بگیرم ! آقای همسر و دو تا خواهرشوهری که پاگشام دعوتشون نکرده بودم !!!!! ( کسایی که بیشتر از همه برامون زحمت کشیدن ! و اگر قرار بود کسی دعوت شه حق ِ این دو نفر بود ) به آقای همسر گفتم کنار خواهرشوهر کوچیکه وایسته بلکه آشتی کنن ! بالاخره وایستاد و گفتم بغلش کن ! خندیدن ... کم کم دل ِ خواهرشوهر کوچیکه آروم شد ! 


[هزار پیچ / 13 مرداد 97 ]

برای یکشنبه قرار گذاشتیم بریم جنگل . صبح از خواب بیدار شدیم وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه ی خواهرشوهر کوچیکه و با آبجی ف رفتیم جنگل ! به قول تارا گلی بریم جوج بزنیم :))) اوقات خوشی بود ! همینکه دلخوری ِ خواهرشوهر از بین رفته بود خودش ینی حال ِ خوب . 


[النگ دره 14 مرداد 97 ]

زن بابای آقای همسر ( متاسفانه دستم نمیره بنویسم مادرشوهر :| ) زنگ زده میگه نمیاین این ورا ؟! گفتم ایشالا میایم !!! فقط یه سوالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که منو پاگشا نکرده چه جوری برم خونش ؟! نمیرم !!!!!!!! 
  • شینـا : )

154- عروس عروسک ِ والا ^_^

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با اینکه شب قبل به سختی خوابمون برده بود و چند بار نصف شب از خواب بیدار شده بودیم ولی بازم صبح ساعت 6 چشامون به این دنیای خوشگل باز شد. یکم این ور اون ور کردم چشامو مالیدم دیدم آقای همسر داره نماز صبح میخونه :) هی خوابیدیم هی بیدار شدیم تا ساعت هشت . صبحونه آماده کردیم و خوردیم . آقای همسر که میوه ها و تکدانه ها رو از روز قبل خریده بود ، رفت شیرینی های سفارشی رو هم تحویل بگیره و ببره هتل . منم با داداش کوچیکه و آبجی بزرگه رفتم . اول رفتیم مزون لباسمو بگیرم . یه بار دیگه لباسمو پوشیدم کمرش هنوز یکمی گشاد بود واسم تنگ کرد و رفتیم لباسا و تاجا رو گرفتیم و رفتیم آرایشگاه . موهامو یه چند سانتی کوتاه کرد و سشوار کشید . بعدم گف موهات پُره و وِیو کم میخواد ! میخواستن ویو ِ موهامو انجام بدن که برق قط شد :| دو ساعت کامل برق نبود تو آرایشگاه ... حسابی گرم بود ! تو این دو ساعت رنگ ابروهامو انجام داد و به ابروهام رسید . ساعتای دوازده و نیم آقای همسر برامون ناهار آورد . تا غذا بخوریم ساعتای یک شده بود . برق هم اومد و بعد ناهار موهامو ویو کردن البته اصلا ویوِش مشخص نبود فقط برای حجم ِ ریشه ی موهام اینکارو کرد :)


بعد از ویو اولین کاری که کرد برام لنز گذاشت ! رنگ لنزم خیلی خیلی بهم میومد خاکستری مایل به آبی ِ دور مشکی بود اصن معلوم نبود چه رنگیه  :)))))) آرایش و مدل موهام رو انجام داد . روز سختی بود ! لباس عروسم خیلی سنگین بود ! موهامو انقد کشیده بود که حس میکردم پوست سرم الاناست که کنده بشه ... مزخرف ترین چیز ناخن مصنوعی بود که نمیتونستم با وجود اونا ، دامن سنگین ِ لباس رو با دستم یه ذره بالا نگه دارم که زیر پام گیر نکنه ! کفشامم دوازده سانت پاشته داشت :| خلاصه که ناخن  مصنوعی ِ انگشت ِ اشاره ی دست چپم تو آرایشگاه درومد منم لاشو بالانیاوردم و دامنو با فشار ِ همون انگشت و کمک انگشتای دیگه بالا میگرفتم همشم حواسم بود یه جوری باشه که معلوم نشه -__-


ساعت یه رب به هفت آقای همسر اومد دنبالم . ماشین عروسمون ، ماشین ِ داداش بود ! خوشگل شده بود . دسته گل رو داد دستم و در ماشینو باز کرد . نشستم تو ماشین ! دامنم جا نمیشد :| صندلی رو تا جایی که جا داشت کشیده بودیم عقب ... خلاصه که تا هتل نیم ساعت ، چهل دقیقه ای راه بود . تو مسیر هر کی میرسید بهمون بوق بوق میزد ما هم براشون بوق میزدیم و میخندیدیم ... یه ماشین بود که مسیر طولانی تری رو دنبالمون اومد و هی بوق میزد میگفتم این کیه دیگه چه دل خجسته ای داره !!! [ بعدها توی مراسم ، کاشف به عمل اومد که تنها دوست و معلمی که دعوتش کرده بودم اومده بود و اوشون بودن که برامون بوق بوق میکرد :)))) ]


یکی از شانسای بزرگمون این بود که آتلیه مون ، پایین ِ هتل بود و نیاز نبود دو بار سوار و پیاده شم از ماشین . از ماشین پیاده شدیم . رفتیم آتلیه عکسامونو گرفتیم . خیلی خیلی گرم بود آتلیه ... کولرش خراب بود ! همش نگران بودم آرایشم به هم بریزه ... خلاصه یک ساعت رو به سختی سر کردیم و رفتیم بالا . وارد سالن شدیم براسمون اسفند آوردن ... سبد گلبرگ و نقل ... دختر دایی میگه وقتی وارد شدی همه هنگ کردن ! چشما به صورت قلبی ِ همراه با تعجب بود از بس که خوشگل شده بودی ... مامان میگفت وقتی وارد شدی یهو دلم یه جوری شد ! عجیب دلم گرفت ! میگف به زور خودمو کنترل کردم که گریه نکنم :) خلاصه رفتیم تو جایگاهمون نشستیم و دی جی :| دعوتمون کرد برقصیم ما هم کوتاهی نکردیم :| کلی هم شاباش دادن -_- دیگه کم کم همه اومدن وسط ! هر کی که بود و نبود ، وسط بود ... رو استیج جا نمیشدن :)))))) یکی دو نفرم در حد خودکشی رقصیدن :) دومادو که از قسمت خانما مرخص کردن یه نیم ساعت یه ساعتی بر و بچ رقصیدن از فارسی دهه شصتی گرفته تا کردی و شمالی و ترکی و ... بعدم آقای همسر رو صدا زدن برای حنا :) یه کوچولو حنا زدن به دست من و گفتن با همین دستت دست ِ آقا دومادو بگیر :) زودی حنا رو دراوردیم که رنگی نشه ._. بدین ترتیب بعد از مراسم حنابندون کادو دادن بهمون و بعدم شام ! 


جایگاه ِ شام ِ ما یه حجله مانندی بود که از مهمونا جدا بود و زیرش میز شام ما بود ! خوب بود که کسی ما رو نمیدید ! آخ که دلم میخواست هر چی غذا هست بخورم منتها با اون آرایش نمیشد دهنتو سه متر باز کنی و عمل بلعیدن و دو لپی خوردن رو انجام بدی ! غذای خوشمزه ای بود با این حال خودمو گشنه نذاشتم ! بعد غذا گیفتای حنا رو پخش کردیم البته باید قبل شام اینکارو میکردیم ولی غذا رو آوردن نشد ! بعدشم کم کم مهمونا رفتن ! بابا و داداشا و ... اومدن . بابا چار تا تراول درآورد داد بهم گفت بلند شو :) از جام بلند شدم و رو بوسی کردیم و چند تا عکس گرفتیم ! بعدم کم کم رفتیم پایین و عروس کشون و ... دور فلکه دو دور زدیم :))))))) بعدم رفتیم خونه پدر شوهر ! تو ماشین بودیم که فشفه های بزرگ رو برامون روشن کردن و گذاشتن رو زمین ! سه چهار متری ارتفاع فشفشه ها بود ! ریسه بسته بودن تو کوچه ... خیلی قشنگ شده بود ... در حیاط چراغونی بود و رو سکو باند گذاشته بودن و رو زمین دود ِ منقل ِ اسفند میرفت بالا ... یه گوسفند ِ طفلکم زیر پامون سر بریدن و خونشو به پیشونیمون زدن و رفتیم داخل ...


رسم داریم وقتی عروس وارد ِ حیاط میشه تا برسه تو خونه بهش پول میدن !ینی من عاشق ِ این مراسمم ! خونواده ی دوماد میخوان عروس رو ببرن خونه پول میدن میگن بیا جلو ! مثلا پنجاه تومن یه قدم بیا جلو :) خونواده عروس هم پول میدن میگن برو عقب :| پنجاه تومن سه قدم ببرگرد عقب :)))) خلاصه ما رو انقد فرستادن جلو و عقب که بالاخره رفتیم دیگه ... تو حیاط کلی زدن و رقصیدن و بعدم رفتیم تو خونه ! از زیر قرآن ردمون کردن و کاسه ی برنج رو با پام زدم بریزه :* خسته و کوفته و له و پِه ، ولی خوشحال از اینکه مراسم به خوبی و خوشی تموم شده بود نشستیم ... و نیم ساعت بعدم رفتیم تو اتاق موهامو کم کم با کمک آقای همسرو خواهرشوهرا باز کردیم و لنزا رو به سختی درآوردیم ... و دوش گرفتیم و خوابیدیم ! نمیدونم چقد خدا رو شکر کردیم ولی مطمعنم که خدا رو ته ته ته ته دلم برای بهترین شب زندگیم شکر کردم ! 


+ فقط اونجایی که ساعت سه و نیم شب به زور خوابمون برده ، بعد آقای همسر نصف شبی بیدارم میکنه ، میگم چی شده ؟ میگه : خیلی خوشحالم ! خواستم بدونی .................. و این خوشحالی رو منم داشتم از ته ته ته ته دلم خوشحال و سبک بودم :) 


[ ۱۰ مرداد ۹۷ / دسته گل عروسیمون ]

حمدالله ./

حمدالله ./

حمدالله ./


الهی که همه ی جوونا خوشبخت و عاقبت بخیر شن ... زیر سایه ی حضرت ِ مادر سلام الله علیها ! چهل تا یس و زیارت عاشورا هدیه و نذرم بود واسه مراسممون به حضرت زهرا (س) ... دارم میخونمشون :) بازم خدایا شکرت ... خوشبختمون کن ... 

  • شینـا : )

134- کشتی پهلو گرفته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تصمیم گرفته ام در همین فاصله ی کوتاه ِ چند روزه تا عروسی ِ برادر جان و خودم ، کتاب های نیمه رها شده ام را تمام کنم ! هم سرگرم می شوم و تحمل دوری همسرم برایم آسان تر می شود ، هم خیالم راحت است که روزهایم را آنقدر هم به بطالت نگذرانده ام . کتاب کشتی پهلو گرفته را می خواندم ! این کتاب را چند نفر از دوستان ِ جان ، روشنک ، زهرا ، ماهی ، آدینه و محدثه به مناسبت تولدم برایم خریده اند . هر چند اردیبهشت دستم رسید و مطالعه اش را همان اردیبهشت شروع کردم ولی در سفری که پیش آمد و مشغله های دیگر ، خواندن کتاب متوقف شد . سه چهار روز قبل مطالعه کتاب را دوباره از سر گرفتم . 


راستش احساس آمیخته در جان ِ کلمات ِ این کتاب ، دل را عجیب می سوزاند و جویبار اشک بر دشت ِ گونه ها روان می کند . یکی دو شب کتاب را گذاشته بودم کنار ِ خودم ، به ظلمت و سیاهی ِ جلد ِ کتاب نگاه می کردم و سپیدی ِ نوشتار ِ " کشتی پهلو گرفته " و خوابم برده بود ! وقت هایی که دلم آماده ی گریستن بود خواندن یک خط هم کفاف میداد برای به گریه افتادنم ... یک شب هم چند صفحه را بلند بلند برای مامان خواندم و شاهد بودم خیسی ِ گوشه ی چشمهایش را ...



[ کتاب کشتی پهلو گرفته / فرشته کوچولوی دستساز خودم ]


شاید بیش از سه سال ، نامم را گذاشته ام " دختر ِ حضرت ِ مادر " ! بی آنکه بدانم مادرم کیست ؟! تنها به نامی دلخوش بودم ! به اسمی ... به زهرایی و دلی که پیاپی در هر درگیری و غصه و حاجتی دست به دامانشان شده بود و حاجتی را از پی ِ خواندن ِ سوره ی یاسینی دریافت کرده بود ! حال اما داستان فرق می کند ... این مادر که بود ؟ فاطمه (س) بود ... زهرا (س) بود ! دختر ِ پیامبر و شُویش علی (ع) و مادر ِ حسنین و زینب (س) ... این ها همه نام بود ! 


اینک دل ِ نام ها شکافته است ... پیغمبر دار ِ فانی را وداع می گوید ... علی (ع) مشغول ِ تغسیل ِ پیکر ِ بی جان ِ پیغمبر است . زهرا (س) دلش هزار تکه در غم ِ پدر ... در را کوفتند ... ابوبکر و عمر و عده ای چند ... 

- در را باز کن ! علی باید با ما بیعت کند ... 

زهرا (س) پشت ِ در است . علی (ع) و بیعت ؟! غیر ممکن بود ... غیر ممکن است ... 

- اگر در را باز نکنید این خانه را با اهلش به آتش می کشم ! 

خانه ی پیغمبر را ؟ اهل بیت را ؟! بی حرمتی تا کجا ؟ انسانیت نبود ! تنها خوی حیوانی  میتوانست اینقدر بی شرف باشد ! اه ... لعنتی ... 

در شعله کشید ... عمر کوبید ! 

فاطمه (س) پشت ِ در : فضه مرا دریاب ... 


پهلو شکست ... میخ های ِ در در سینه فرو رفت ... محسن ........


دست ِ علی را بستند به سوی مسجد ... کشان کشان ... فاطمه با آن حال ِ نزار ... دست بر دامان ِ علی (ع) : نمیگذارم علی را ببرید ... عمر با هر چه در دست داشت انقدر به بازو و دست ِ فاطمه (س) زد ، که دست ِ دخت ِ پیغمبر از دامان ِ مولا جدا شد ... داغ ِ آن سیلی ... روی ِ نیلی ... آه ! 


اما قصه به اینجا تمام نشد ... فدک را غصب کردند . فدک باغی بود که پیامبر به فاطمه (س) بخشیده بود . این را همه می دانستند . غصب ِ فدک ، غصب ِ خلافت ِ امیرالمومنین ! این ها با هم در یک راستا بود ... و فاطمه (س) می دانست ... و علی (ع) نیز ... که فدک برای فاطمه (ع) ، مال ِ دنیا نبود ... پشتوانه ی مالی ِ خلافت ِ امیرالمومنین بود ... دلیل و آیه و حدیث و شاهد و سخنرانی و هر چه ! فدک را پس ندادند ... آنقدر بی شرمی ، وقاحت ، پست فطرتی ، خیانت ، سفاهت ، رذالت ، و چه و چه به خرج دادند که قهر ِ فاطمه (س) آغاز شد ... فاطمه (س) ای که پاره ی تن ِ پیامبر بود ... که گفت : خدایا تا روزی که بر تو وارد شوم با این دو سخن نخواهم گفت و شکایت ِ این دو را برای تو میگویم .


فاطمه (س) بعد از پدر ، زیاد نماند ... علی (ع) مرا با لباس غسل بده ... [ و شاید با خود فکر کرده بود دل سوخته ی علی علیه السلام بهتر که نبیند تن ِ پاره و پهلوی شکسته و بدن ِ ..... ] ! عجیب آنکه علی علیه السلام میگفت : اسماء آرام تر آب بریز ... این بدن ...... فاطمه (س) جای برآمدگی زخم ها از روی لباس هم معلوم است ... [ اشک ] 


صبح ِ روز ِ بعد ابوبکر و عمر و مردم ، با چهل قبر ِ یکسان و مشابه و جدید در قبرستان بقیع مواجه شدند . داشتند دیوانه میشدند ! گفتند تمام ِ قبرها را نبش میکنیم و بر پیکر فاطمه (س) نماز میخوانیم . علی (ع) برآشفت : اگر تا کنون سکوت کرده بودم برای این بود که مامور به سکوت بودم ! هر کدام به این قبرها نزدیک شوید سرش را جدا میکنم ! گریبان ِ عمر گرفت و بر زمین زد ! 

و پس از آن ... اول مظلوم ِ عالم ، علی (ع) بود و خون ِ جگر و درد دل و چاه و نخلستان ... 


چه سخت تر از سخت عاشورایی ... 


[حمداً لله] که ابوبکر نیستم ... و نه عمر ... و نه پیرو این دو ...

نامت حک شود بر قلبم : " یا فاطمه زهرا سلام الله علیها " ... حضرت ِ مادر ...


+ و حضرت ِ زهرا (س) همه ی این ها را برای دفاع از امام علی (س) انجام داد ... تا شهادت ... 


  • شینـا : )

132- شنبه جان

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شنبه به شنبه ترین حالت ممکن گذشت . صبح همراه داداش جان رفتیم بیرون . کارت های کانون هنری ترمه آماده ی ارسال بود . پنجاه کارت را توی یک کیسه نایلونی چیده بودم . اول رفتیم بیرون از شهر ، داداش کارش را انجام داد . بعد هم برگشتیم و رفتیم اداره پست . کارت ها را پست کردم ! متصدی امور پستی انقدر کُند کار میکرد که دلم می خواست سرش داد بزنم ! هر چند چیزی نگفتم ولی اگر قرار باشد روزی ، کسی را جایی استخدام کنم حتما سرعت عمل و فِرز بودن را یکی از شاخصه های اصلی انتخابم قرار می دهم . 


 

 


[ کارت های دعوت و معرفی کلاس های کانون هنری ترمه - به مناسبت عید غدیر ]


بعد از اداره پست همراه داداش و زنداداش جان رفتیم خرید ! هوا گرم بود . برق ِ پاساژها و مغازه ها قطع شده بود و این خیلی درد داشت ! یکی از کاسب ها می گفت : " خیلی توی این اوضاع نابسامان اقتصادی فروش داریم که روزی دو ساعت هم برق قط می شود ! " پاسای آنقدر تاریک بود که چراغ قوه ی گوشی را روشن کرده بودیم ! فایده نداشت چیزی دیده نمیشد برگشتیم . ماشین را که از پارک در آوردیم برق آمد . دوباره ماشین را پارک کردیم و رفتیم لباس ِ مجلسی برای زنداداش خریدیم و برگشتیم .


آقای همسر توی مسیر ِ رفتن به ماموریت بود ! کمی صحبت کردیم ! ساعت حدود سه و نیم رسیده بود . امروز عروسک ِ محجبه ای را که چند روزی بود نیمه کاره رهایش کرده بودم تمام کردم . روسری اش را پوشاندم و برایش چادر دوختم . بعد هم توی باغچه و لا به لای گل ها چند عکس گرفتم :) 


 

 


[عروسک ها محجبه به مناسبت ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها ]


کتاب کشتی پهلو گرفته را چند وقتی ست می خوانم . کتابی که شاید می توانستم 150 صفحه اش را یک روزه تمام کنم ! اما کارها و دغدغه ها سرعت ِ مطالعه ام را به شدت پایین آورده . شب چند صفحه ای را برای مامان خواندم . صدای من می لرزید ، اشک ِ گوشه ی چشم مامان هم دل دل می کرد ، آخرش هم ریخت ! خواهر جان با وروجکش آمد و نشد ادامه ی کتاب را بخوانم . البته ما بین ِ خواندن ِ این کتاب ، یک کتاب ِ دیگر را خواندم و تمام کردم که حتما درباره اش می نویسم .



[ حمداً لله ]

  • شینـا : )

130- اولین سالگرد عقدمون :)

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب ِ من و چشم ِ تو می گوید به من : - آری - 


[ فریدون مشیری ]



[ عروسک های دست ساز خودم به مناسبت اولین سالگرد عقد و همینطور عروسیمون ]


بهله اینجوری بود که اینبار برای خودمون دو تا عروسک ساختم ^__^

  • شینـا : )

126- اولین هدیه سالگرد :)

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۸ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./


بعد از تعطیلات عید فطر دوباره دور شدیم . نمیدانم اسمش را بگذارم عادت یا نه ؟! اما دلم کمی بیشتر از گذشته راه می آید با دوری ! شاید پذیرفته ام ! نکه دلتنگ نشوم ، نه ... اما کمتر بی تابی میکنم ! مبادا در دوردستم دلت از بی قراری هایم بگیرد ! حدودا ده روز بعد سه شنبه شب برگشتی ! چقدر همیشه لحظه دوباره دیدنت شیرین است ! و دوست داشتنی ... همان لحظه ی اول که چشمم به چشمانت گره میخورد ! از سه شنبه تا جمعه را با هم بودیم ! قرار و مدارها برای عروسی داداش کوچیکه بسته شده بود ! چهار مرداد :) تکلیف ما ولی هنوز مشخص نبود ! و این سخت بود ... سخت و آزار دهنده ... اصلا هر بلاتکلیفی ای دشوار است . 

دو سه روز همه جا را گشته بودیم ، همه ی شهرهای اطراف و پاساژهای کوچک و بزرگ ! حتی بوتیک های تک ! انگار قحطی لباس مجلسی آمده باشد ! لباس ها اصلا چیزی نبودند که میخواستم ، آن هم با آن قیمت ها فضایی ! به هر حال یک بار دیگر برگشتیم نزدیک ترین شهر اطراف ! برج سرمایه و بوتیکی که اصلا به قیافه اش نمیخورد ! ژورنال لباس ها را ورق زدیم ! جالب بود که همه ی مدل ها را موجود داشت ! چند تا را انتخاب کردم و پوشیدم ! و از بین همه ی آن ها بالاخره یکی را برداشتم . اصلا انگار باری از دوشم برداشته باشند ... لباسم آبی کاربنی کوتاه است ! که پشتش بیشتر از جلوی لباس کار شده ! سنگ دوزی است و یک پایپیون خوشگل بزرگ پشت لباس میخورد ! آنقدر دوستش دارم :))

بعد از خرید لباس رفتیم ناهارمان را هم همان بیرون بخوریم ! به امید ِ پیتزا رفتیم ولی گفتند آماده کردنش طول میکشد ! به ساندویج راضی شدیم ! صبح جمعه وقتی فکر کردم که آقای همسر شب قرار است برود و دوباره دوری ، هدیه ی کوچکی را که به مناسبت اولین سالگرد عقدمان درست کرده بودم برایش آوردم ! خیلی خوشحال شد . یکی دو ساعت بعد ، صبحانه را که خوردیم با هم رفتیم بندرترکمن ! 


 

[ هدیه ی کوچیک دست سازم به مناسبت اولین سالگرد عقدمون - 8 تیر 97 / البته عقدمون 16 تیر هست ! ]


الحمدلله رب العالمین ./
  • شینـا : )

124- چیزهای کوچک

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تو دنیای هر کسی

چیزهای کوچیکی وجود داره که میتونه از ته ته ته دل حالشونو خوب کنه !

چیزهای کوچیک ِ حال خوب کن ِ من ، 

خلاصه میشه در - تو -

مث لبخندت

مث لبخندت

مث لبخندت

مث سلامتیت

مث آرامشت

مث دل خوشت

مث هر چی و هر کی که تو باهاش خوبی و باعث میشه خنده بیاد رو لبات ...

مث لبخندت 

مث لبخندت ... کو ببینم ؟

بهـ ـخنـد ببینم ؟! :))))))))))))


[از سری عکسای تهران اردیبهشت 97 / نوشته شده در 6 خرداد ]


خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

123- می خواهمت جانم !

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


عشق بهانه است

کلمه است

تنها

خواستن ِ توست ...

خواستن توست که چنین

عاشقانه است (!)



[از سری عکسهای تهران اردیبهشت 97 - نوشته شده در 4 خرداد ]


الحمدلله ./

  • شینـا : )