پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

۸ مطلب با موضوع «جا کتابی :))» ثبت شده است

134- کشتی پهلو گرفته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تصمیم گرفته ام در همین فاصله ی کوتاه ِ چند روزه تا عروسی ِ برادر جان و خودم ، کتاب های نیمه رها شده ام را تمام کنم ! هم سرگرم می شوم و تحمل دوری همسرم برایم آسان تر می شود ، هم خیالم راحت است که روزهایم را آنقدر هم به بطالت نگذرانده ام . کتاب کشتی پهلو گرفته را می خواندم ! این کتاب را چند نفر از دوستان ِ جان ، روشنک ، زهرا ، ماهی ، آدینه و محدثه به مناسبت تولدم برایم خریده اند . هر چند اردیبهشت دستم رسید و مطالعه اش را همان اردیبهشت شروع کردم ولی در سفری که پیش آمد و مشغله های دیگر ، خواندن کتاب متوقف شد . سه چهار روز قبل مطالعه کتاب را دوباره از سر گرفتم . 


راستش احساس آمیخته در جان ِ کلمات ِ این کتاب ، دل را عجیب می سوزاند و جویبار اشک بر دشت ِ گونه ها روان می کند . یکی دو شب کتاب را گذاشته بودم کنار ِ خودم ، به ظلمت و سیاهی ِ جلد ِ کتاب نگاه می کردم و سپیدی ِ نوشتار ِ " کشتی پهلو گرفته " و خوابم برده بود ! وقت هایی که دلم آماده ی گریستن بود خواندن یک خط هم کفاف میداد برای به گریه افتادنم ... یک شب هم چند صفحه را بلند بلند برای مامان خواندم و شاهد بودم خیسی ِ گوشه ی چشمهایش را ...



[ کتاب کشتی پهلو گرفته / فرشته کوچولوی دستساز خودم ]


شاید بیش از سه سال ، نامم را گذاشته ام " دختر ِ حضرت ِ مادر " ! بی آنکه بدانم مادرم کیست ؟! تنها به نامی دلخوش بودم ! به اسمی ... به زهرایی و دلی که پیاپی در هر درگیری و غصه و حاجتی دست به دامانشان شده بود و حاجتی را از پی ِ خواندن ِ سوره ی یاسینی دریافت کرده بود ! حال اما داستان فرق می کند ... این مادر که بود ؟ فاطمه (س) بود ... زهرا (س) بود ! دختر ِ پیامبر و شُویش علی (ع) و مادر ِ حسنین و زینب (س) ... این ها همه نام بود ! 


اینک دل ِ نام ها شکافته است ... پیغمبر دار ِ فانی را وداع می گوید ... علی (ع) مشغول ِ تغسیل ِ پیکر ِ بی جان ِ پیغمبر است . زهرا (س) دلش هزار تکه در غم ِ پدر ... در را کوفتند ... ابوبکر و عمر و عده ای چند ... 

- در را باز کن ! علی باید با ما بیعت کند ... 

زهرا (س) پشت ِ در است . علی (ع) و بیعت ؟! غیر ممکن بود ... غیر ممکن است ... 

- اگر در را باز نکنید این خانه را با اهلش به آتش می کشم ! 

خانه ی پیغمبر را ؟ اهل بیت را ؟! بی حرمتی تا کجا ؟ انسانیت نبود ! تنها خوی حیوانی  میتوانست اینقدر بی شرف باشد ! اه ... لعنتی ... 

در شعله کشید ... عمر کوبید ! 

فاطمه (س) پشت ِ در : فضه مرا دریاب ... 


پهلو شکست ... میخ های ِ در در سینه فرو رفت ... محسن ........


دست ِ علی را بستند به سوی مسجد ... کشان کشان ... فاطمه با آن حال ِ نزار ... دست بر دامان ِ علی (ع) : نمیگذارم علی را ببرید ... عمر با هر چه در دست داشت انقدر به بازو و دست ِ فاطمه (س) زد ، که دست ِ دخت ِ پیغمبر از دامان ِ مولا جدا شد ... داغ ِ آن سیلی ... روی ِ نیلی ... آه ! 


اما قصه به اینجا تمام نشد ... فدک را غصب کردند . فدک باغی بود که پیامبر به فاطمه (س) بخشیده بود . این را همه می دانستند . غصب ِ فدک ، غصب ِ خلافت ِ امیرالمومنین ! این ها با هم در یک راستا بود ... و فاطمه (س) می دانست ... و علی (ع) نیز ... که فدک برای فاطمه (ع) ، مال ِ دنیا نبود ... پشتوانه ی مالی ِ خلافت ِ امیرالمومنین بود ... دلیل و آیه و حدیث و شاهد و سخنرانی و هر چه ! فدک را پس ندادند ... آنقدر بی شرمی ، وقاحت ، پست فطرتی ، خیانت ، سفاهت ، رذالت ، و چه و چه به خرج دادند که قهر ِ فاطمه (س) آغاز شد ... فاطمه (س) ای که پاره ی تن ِ پیامبر بود ... که گفت : خدایا تا روزی که بر تو وارد شوم با این دو سخن نخواهم گفت و شکایت ِ این دو را برای تو میگویم .


فاطمه (س) بعد از پدر ، زیاد نماند ... علی (ع) مرا با لباس غسل بده ... [ و شاید با خود فکر کرده بود دل سوخته ی علی علیه السلام بهتر که نبیند تن ِ پاره و پهلوی شکسته و بدن ِ ..... ] ! عجیب آنکه علی علیه السلام میگفت : اسماء آرام تر آب بریز ... این بدن ...... فاطمه (س) جای برآمدگی زخم ها از روی لباس هم معلوم است ... [ اشک ] 


صبح ِ روز ِ بعد ابوبکر و عمر و مردم ، با چهل قبر ِ یکسان و مشابه و جدید در قبرستان بقیع مواجه شدند . داشتند دیوانه میشدند ! گفتند تمام ِ قبرها را نبش میکنیم و بر پیکر فاطمه (س) نماز میخوانیم . علی (ع) برآشفت : اگر تا کنون سکوت کرده بودم برای این بود که مامور به سکوت بودم ! هر کدام به این قبرها نزدیک شوید سرش را جدا میکنم ! گریبان ِ عمر گرفت و بر زمین زد ! 

و پس از آن ... اول مظلوم ِ عالم ، علی (ع) بود و خون ِ جگر و درد دل و چاه و نخلستان ... 


چه سخت تر از سخت عاشورایی ... 


[حمداً لله] که ابوبکر نیستم ... و نه عمر ... و نه پیرو این دو ...

نامت حک شود بر قلبم : " یا فاطمه زهرا سلام الله علیها " ... حضرت ِ مادر ...


+ و حضرت ِ زهرا (س) همه ی این ها را برای دفاع از امام علی (س) انجام داد ... تا شهادت ... 


  • شینـا : )

133- به سپیدی یک رویا

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


راستش را بخواهی این کتاب را به نیت شرکت در مسابقه ی رضوی شروع کردم به خواندن . اولش آنقدرها هم دلچسب نبود ! کمی گیج ِ شخصیت ها شده بودم ! بی مقدمه نام ِ اشخاص را می آورد یا از زبانشان صحبت می کرد . سبک کتاب رمان بود ! و رسیدنش به من توفیق ِ اجباری ! یکی دو روز فرصت داشتم مطالعه اش را به اتمام برسانم و امانت را تحویل نفر ِ بعد بدهم . اما از یک جایی به بعد کم کم با شخصیت ها بیشتر آشنا شدم ! از یک جایی به بعد داستان گیرا و جذاب شد ... از یک جایی به بعد گاه گاهی بغضی می نشست گوشه ی گلویم و به حرکت ِ چشمانم روی سطر به سطر ِ این کتاب نگاه میکرد . 



[کتاب به سپیدی یک رویا / سبک : رمان / درباره ی حضرت معصومه سلام الله علیها ]


من اگر بگویم که چقدر از حضرت ِ معصومه سلام الله علیها نوشته ام بی آنکه بدانم سرگذشتشان چه بوده ، خنده دار است ؟ آدم وقتی کسی را نمی شناسد چگونه می تواند دوست داشته باشد ؟! چگونه می تواند برایش دلانه بنویسد ؟! نوشته بودم . مدد خواسته بودم . بارها و بارها التماسشان کرده بود . و بارها و بارها پاسخ گرفته بودم . بی معرفت ! بی شناخت ! بی هیچ باش ، ولی برو یک سر ، صدایش بزن : بانو ؟! می شنوی : جانم ؟! شنیده ام ... فکر میکنم پای یک " دل " در میان است . رفاقتم با حضرت ِ بانو ، کمرنگ شده بود که این کتاب رسید . من همه ی دنیا را به هم پیوسته میدانم مثل ریسمانی ، اتفاقات زندگی ام اتصال دارند . خیالاتم را انچنان که باید بسط می دهم تا جایی به " وصل " برسم ... به " وصال " ! مسابقات رضوی بهانه ی خواندن کتاب بود ! و من امام رضا علیه السلام را دلیل ِ محکم ِ رساندن ِ این کتاب به دست های آلوده ام می دانم . شاید سپید شوم ... 


و سیاه ِ چشمانم چه می دانست ، سپیدی ِ رویای خواهر برای دیدار ِ برادر را ؟! تا اینکه خط به خط ، جرعه جرعه ، کلمه کلمه ، عشق ِ خواهر و برادر را فهمیدم ! لمس کردم و دانستم که بانوی آب و آینه ، کِی و کجا و چگونه دار فانی را وداع گفتند ! هیچ میدانستی میان ِ خواهرهای عزیز ِ امام ِ رئوفمان ، حضرت ِ فاطمه ی معصومه (س) ، محل ِ قبر ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را میدانسته اند و بارها و بارها برای درد دل و زیارت ، به آنجا مشرف می شده اند ؟ این را که خوانده بودم تازه پی بردم به عظمت ِ بانو ! به نزدیکی ِ بانو ... به اینکه اصلا چرا هر که می خواهد حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را زیارت کند باید برود قم ؟! یادش بخیر آخرین باری که رفتم زیارتشان ، به نیت ِ زیارت ِ حضرت ِ زهرا (س) رفته بودم :( کاش دوباره قسمتم می شد ... راستی هیچ میدانستی تا آخرین لحظه ی عمر بانو در آرزوی دیدار ِ برادر ماند ؟! نشد ... نشد که بشود ! این یعنی خیلی وقت ها نمی شود ! وصل ِ یار ممکن نمی شود ! شاید دنیا برای بعضی عشق ها کوچک است ! بعضی عشق ها آفریده می شوند برای جایی دیگر ... 


پایان ِ کتاب نقطه ی اوج ِ داستان بود ... و این حسن ِ ختام بود که یاد ِ آدم را نور افشان می کرد ! وقتی که صاحب ِ باغی که حضرت ِ معصومه سلام الله علیها را در آن دفن کردند به دنبال شخصی مطمعن برای دفن ِ این بزرگوار رفت ! اما دو سوار ( امام رضا علیه السلام و پسرشان امام جواد علیه السلام ) حاضر شدند و بدن گرامی خواهر و عمه را به خاک سپردند ... مگر امام رضا علیه السلام نمی توانستند طی الارض کنند ؟ نمی توانستند در هنگام ِ بیماری خواهر خودشان را برسانند ؟! می توانستند . خدا نمی خواست ... چقدر به خواست ِ خدا احترام می گذاریم ؟


+ امروز یکشنبه ولادت بانوی آب و آیینه و روز ِ دختر مبارک !

+ یکشنبه روز ِ حضرت ِ زهرا (س ) و امام علی (ع)

+ خدایا دخترای خوب و سالم و زهرا و معصومی روزیمون کن :)

+ اون نمک متبرک و گل های سرخ یادگاری از حرم حضرت معصومه (س) حدودا چهار پنج سال پیش ...


[حمداً لله ]

  • شینـا : )

104- روز دهم :)

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دهمین روز از سفر کاری هم مث روزای معمولی دیگه گذشت که از اتاق بیرون نرفتم و به کارای شخصی رسیدم . با این تفاوت که شب پشت دو تا دستم رنگش تیره تر شد و نقطه نقطه های قرمز ریز دراورد و خارش و سوزش (!) نمیدونم چرا ! شاید برای خشکی اب و هوای اینجاست که عادت ندارم و همینطور ابش که خوب نیست و استفاده از تاید بدون دستکش :/ خلاصه که اصلا وضعیت قشنگی نبود :(

از امروز یه نصف صفحه کتاب برام یادگاری موند :


[ کتاب انسان ۲۵۰ ساله / مقام معظم رهبری ]


و تشکر ویژه ای که برای هر لحظه از خدا دارم ... الحمدلله علی کل حال ./

  • شینـا : )

101- وصل ِ تو خواب و خیال است ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

پاشدم نماز بخونم ساعت پنج و نیم ... هیچی یادم نمیومد فقط یه صدای خفیف اذانی از دور به گوشم رسید . به روی خودم نیاوردم (!) که آلارم گوشیم بلند شد ... نمازمو مثل همیشه خوندم ... شاید بی حضور قلب ... خیلی بی حضور قلب !!! دیشب دلم بد گرفته بود ... ته کتاب شهید هادی کلی خاطره از کسایی بود که به واسطه این شهید و‌خوابایی که دیدن هدایت شدن ... گفتم : من هیچوقت خواب نمیبینم ... آدم نمیشم ! از همین خواب خوبا ... مث این می مونه که سالها تو قرعه کشی های چندصد میلیونی شرکت میکنی ولی هیچوقت شانست نمیزنه و انتخاب نمیشی ... این خوابا هم برا هر کسی نیست ... باید انتخاب بشی ... 

دیشب زود خوابیدم... امروز صبح که بیدار شدم تا همین چند دقه پیش چیزی از خوابم یادم نمیومد (!) تا اینکه تو تلگرام دیدم شایسته پی ام چند روز پیشمو ریپلای کرده که برام دعا میکنه بره کربلا و ...

یهو یاد خواب دیشبم افتادم ... یه نفر بعثی شاید ، نمیدونم ... تو آشپزخونه بود ! یه دیگ روی تک شعله وسط آشپزخونه که نمیدونم چی توش میجوشید ... از ترس رفته بودم داخل کمد دیواری و در کمد دیواری هم نیم لا بود که دیده نشم ... پاهام از زیرش معلوم بود ... حی میکنم اندازه ی الانم نبودم ... به نظرم تو خواب کوچیک بودم اندازه همون بچگیام که مپام میرفتم تو کمد دیواری قایم میشدم ... اما ذهنم و عقلم اندازه الان بود ...بعثی پیدام کرد ... نمیدونم چه جوری و چی شد که خودمو دیدم تو اتاقم ! یه آقای مهربون با هیکل درشت ، ریش کوتاه مشکی و صورت نورانی و قشنگ نشسته بود تو اتاقم ... رفتم بغلش ... یهو تو خواب همون کنجی از حرم رو دیدم پارسال تو حرم امام حسین علیه السلام دیده بودم و بهش چسبیده بودم ...

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین یوم الورود ...

اللهم ارزقنا زیارة الحسین ...

کاش فقط اینایی که نوشتم خیالات ذهن کوچیکم نباشه 😢ا مروز روزِ امام حسین علیه السلامِ ... دوشنبه های قشنگ ، دوستون دارم  ...

+ دیشب حس میکردم یکی از دوستام تو خواب بهم گفت : کتاب جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی رو بخون :) خدایا رزقم میکنی این کتابو ؟

. الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

100- روز هفتم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز هفتمین روز ِ که از خونواده دور شدم و ششمین روز از حضورمون اینجا ... دیشب زیاد گریه کردم ، صب با چشمای پف کرده و سردرد بیدار شدم ، بعد نماز و صبحونه ساعت هشت و نیم مجدد خوابیدم و ساعت ده بیدار شدم ... دلم یه حضرت ِ زهرا (س) میخواد ... ولی انگار بدتر ازین حرفام ... اصلا دلم یه جوری غمگینه ... مث بچه رفوزه ای که عاشق معلمش ِ اما ‌... 

صبح پی ام دادم به جوجه گفتم به نیابت ازم ، تا بعد ماه رمضون ، چهل بار بره حرم و حاجتمو به واسطه ی امام رضا علیه السلام از حضرت زهرا بگیره ... نمیدونم ... نمیدونم میشه ؟ نمیشه ؟ ... هیچی نمیدونم ... فقط میدونم باید به نیت ِ حاجتم چهل تا زیارت بشه (!) خدایا دلم گرفته ...

امشب جلد دوم کتاب شهید هادی رو تموم کردم ‌‌. . . یه حس گم گشتگی ، حیرانی ، سرگردانی ... احساس عجیبی دارم ‌.. حس طرد شدن ، خورد شدن ، خاک شدن ، هیچ شدن ، پوچ شدن ... کاش خوب بشم ... کاش به منم نگاه کنن این شهید ِ بزرگ ... چقدر احتیاج دارم به نگاهشون ... به نگاه حضرت مادر ... به ادم شدن ...



[ شروه مطالعه ۱۷ بهمن / پایان ۲۹ بهمن ]

نعره ی مستانه میخواهد دلم ... آقا ابرام یه نگام به دل پاره ی ما کن ...

الحمدلله علی کل نعمه ./


  • شینـا : )

89- سلـام بر ابرهیم ۱

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

جلد اول ِ سلام بر ابراهیم ، خیلی زود خوندنش تموم شد ! شاید حُسن ِ کتابش باشه که بشینی پاش نمیتونی تمومش نکنی ...هیچی ندارم بگم ...فقط - فکر - میکنم ...و ته همه ی افکارم به هیچی نبودنم میرسم ...قشنگیش اونجا بود که شهید هادی ، عاشق ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها بودن ... کافی بود برام که بفهمم دم زدن ازین نوع عشق یه طرف قضیه ست ... مرد ِ عمل بودن در سبک ِ عاشقی اما تموووم ِ قضیه ست ! اونا هم کانال داشتن ! توش از - حضرت ِ زهرا سلام الله علیها - روضه میخوندن ، روحیه میگرفتن ، میجنگیدن ... شهید میشدن ...

ما هم کانال داریم ! 

فقط میتونم بگم - شرمنده ام ... -

  • شینـا : )

75- مبارزه با نفس :)

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


ما تو این دنیا نیومدیم که اینجا زندگی درست و حسابی بکنیم ، » معاد « اصل ِ حیات ِ انسان ِ . ینی چی ؟ ینی ما قراره حیات اصلیمون توی آخرت رقم بخوره و [ ما اینجا اومدیم که فقط {نوع} حیات اخروی مون رو تعیین کنیم ] .

مث یه نفر که بهش کاغذ و قلم میدن میگن تو این بازار راه برو و هر چی که دوس داشتی بنویس ! یه لیستی از علاقه هات رو مشخص کن ، آخر بازار که رسیدی بهت اون کالاها رو میدیم ... ما توی بازار دنیا اومدیم تا با - مدیریت علاقه هامون - زندگی اخروی مونو تعیین کنیم نه بیشتر ! یه وقت تو بازار راه میری ، یه جنس بنجل که صرفا ظاهر خوبی داره چشمتو میگیره براش هزینه ی زیادی هم میدی اما ته تهش یه هفته به دردت میخوره !!! اگه عاقل باشی نمیخریش ... چیزی رو میخری که حتی اگه ظاهرا جذابیت چندانی نداره اما استحکام بیشتری داره و بهتره !!! این یه جور مدیریت علاقه ست ...

یه واقعیت مهم که ما باید خیلی روش فکر کنیم اینه که : انسانیت ِ انسان ، به مبارزه با هوای نفس ِ و اگه یه نفر با برنامه ی صحیح مبارزه با نفس نکنه ، [ در جای دیگه ای قطعا مبارزه با نفس می کنه ولی اون مبارزه با نفس دیگه فایده نداره . ] اگه انسان به جا و به موقع مبارزه با نفس نکنه ، دنیا کاری باهاش میکنه که بی جا و بی موقع ، همون مبارزه با نفس رو خواهد کرد ...مثلا کسی که رنج ِ کار و تلاش رو به جان نخره و اهل کار و تلاش نباشه ، بعدا بی پول میشه و مجبوره جلوی دیگران دست نیاز بلند کنه و مبارزه با نفس هایی بکنه که هیچ ارزشی ندارن . 


» نقل به مضمون / کتاب تنها مسیر آرامش - سید محمد باقر حسینی «

  • شینـا : )

71- همانا انسان را در رنج آفریدیم :)

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

تصمیم گرفتم کتاب هایی که میخونم رو اینجا هم بذارم . کتابی که در حال حاضر مشغول خوندنش هستم ، جلد اول کتاب تنها مسیر آرامش ، اثر سید محمد باقر حسینی هست که بر اساس سخنرانی های استاد پناهیان با متن ساده و زبون خودمونی نوشته شده ‌. و همین ساده و قابل فهم بودنش برای من خیلی جذابه و باعث میشه مشتاق خوندنش باشم .



[ کتاب تنها مسیر آرامش / سید محمد باقر حسینی ]


از اونجایی که مطالبش رو کم کم توی کانالمم میذارم ، سرعت خوندنم پایینه ولی می ارزه :) به جای اینکه صد صفه رو خودم تنها بخونم ، دو صفه رو با حداقل پنجاه نفر میخونم ! فک کنم برکتش بیشتر میشه . 

فصل سوم کتاب امشب تموم شد و درباره ی - رنج - بود . خیلی دوستش داشتم . خیلی برام شیرین بود این فصل . اینکه رنج فقط مخصوص کافرا نیست . فقطم مخصوص مؤمنا نیست . هممممه ی آدمای دنیا رنج میکشن . رنج ثابت و متغیر داره . رنج خوب و بد داره ! رنج پاداش و جزا داره ... رنج هم دنیاییه هم اخروی ...

حتی کافرایی که تو ناز و نعمتن گاهی رنج میکشن ! رنج ِ نداشتن معنویت رو ...و مؤمن شاید گاهی رنج های دنیایی مث نداشتن غذا رو بکشه ... حتی حدیث داریم که چهل روز نمیگذره مگر اینکه مؤمن به رنج دچار بشه ... حتی میگن هر چی خوبتر باشی رنجای بیشتر باید بکشی ... رنج ثابت مث رنج ِ ترس از مرگ که همه ی آدما میچشن ... چه آدم خوبی باشی چه بد ، این رنج رو خواهی داشت . رنج متغیر مث بیماری ... که یه وقت میاد و یه وقت خوب میشی و میره ... رنج خوب مث رنج درس خوندنه که باعث میشه رنج افتادن اون درس رو نکشی ...رنج خوب مث ورزش کردنه که داری سختی میکشی تا رنج مریض شدن رو نکشی و ... رنج بد مث سیگار کشیدنه ... که هم این دنیا مریضت میکنه هم اون دنیا عذاب داره ... 

اینجاست که خدا میگه : همانا انسان را در رنج آفریدیم :) مدام در حال رنج کشیدنیم ... و اینکه بدونیم همه ی همه ی آدما رنج میکشن تحمل سختی ها رو برامون اسون میکنه ... اینکه بدونیم رنج های خیلی ها از خیلی رنج های ما بیشتر و سخت تره ... 

یادمون باشه ، رنج های خوب رو انتخاب کنیم . اونایی که هم به دنیامون کمک میکنه هم آخرتمون رو میسازه :) رنج خوب ، رنج ِ نماز و عبادته ... رنج ِ خوب بودن ... و هیشکی منکر این نیست که خوب بودن چقدر سخته و چقدر آدمای خوب توی جامعه رنج میکشن . . . 

خدایا شکرت که دری از نعمت های معنویت به روم باز کردی ... شکرت که احساس خوبی دارم و حس میکنم با همین رنج های کوچیک خوشبخت ترینم ... خدایا دوستت دارم :*

  • شینـا : )