پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

۲۶ مطلب با موضوع «دلـ♥️ـآنـه» ثبت شده است

141- بغلم کن *_*

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


« و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » ! نه ترسی بر آنان هست و نه اندوهگین می شوند :) بیا یه بارم که شده ادای کسیو دربیار که به خدا ایمان داره :)) غم چرا ؟ ترس چرا ؟ دلهره برای چی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ مگه چیزی شده ؟ زندگیتو بکن دختر ... اون روزی که باید بیاد میاد :* به خوبی و خوشی ان شاالله ...

+ وقتی ته نوشته های پست قبلیم بغض داشتم و تو دلم گفتم خداایا بغلم کن ، به دقیقه نکشید که این ایه رو توی اینستا دیدم ، ما ادما بغل کردنی ترین مخلوقاتیم واسه خدا ... کاش بتونم یه روزی واقعی واقعی عاشقت بشم و دوستت داشته باشم خدای خوب من :) الحمدلله 

  • شینـا : )

137- آرمان شهر ِ بانو

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک ربع مانده به اذان صبح از خواب بیدار شدم . یک دلم به نماز شب بود ! یک دلم به خواب ! فرصتی نبود تا وضو بگیرم و سجاده را پهن کنم تنها به یک رکعت نماز ِ وتر آن هم با قنوت ِ خلاصه رسیدم ! بعد از نماز ِ صبح سومین زیارت ِ عاشورا از چله ام را خواندم ! خوابم نمیبُرد ... لپ تاپ را برداشتم و آنه شرلی و من پیش از تو را دانلود کردم ! کمی بلاگ ها را زیر و رو کردم و خواندم . ساعت 6 صبح خوابیدم ! 7 بیدار شدم ملحفه را به خودم پیچیدم و دوباره خوابیدم . از این خواب ِ بعد از طلوع زیاد راضی نبودم ولی نمیتوانستم بیدار بمانم . 


از خواب بیدار شدم ، برای عکس ِ داداش و زنداداش جان یک قاب مشکی همراه با رزهای قرمز و یک گل صورتی بزرگ و سفید و نباتی ، درست کردم ! بعد از نماز ظهر ، دعای توسل خواندم ! ما آدما ، موجودات جالبی هستیم ! حداقل من یکی اینجورم که وقتی کارم گیر است ، به هر بهانه ای خودم را به خدا میچسبانم ... امروز ناهار نخوردم ! به نان و هندوانه بسنده کردم . امروز را برای خودم بودم ...  آنه شرلی را نگاه کردم ... لذت بردم ... لذت بردم ... کاسه ی فرنی ته ِ یخچال را کش رفتم ! برای خودم چای دم کردم به همراه ِ نان و پنیر و سبزی و گوجه ریز و نشستم به دیدن ِ فیلم ِ من پیش از تو ! برای خودم بودم ... توی حال و هوای خودم ... دوست داشتم آدم ِ آرمانی ِ خودم باشم ! انسان ِ آرمانی ِ من از زندگی لذت میبرد ، امورات شخصی را آن جور که خودش دوست دارد پیش میبرد ! فیلم میبیند ، کتاب می خواند ... می نویسد ... می بخشد ! می گِرید ... اما خسته نمی شود ! 


چهل دقیقه از فیلم رفته بود . گوشی را چک کردم ! اس ام اس ِ خواهرجان را دیدم . قرار بود برویم بیرون ... مقداری پول از کار ِ عروسک ها و کارت ها توی حسابم بود ! خواهرزاده جان را بردیم توی یک مغازه و نو نوارش کردیم ... آنقدر خوشحال شده بود که با همان لباس هایی که برایش خریده بودیم از بوتیک برگشتیم خانه و حاضر نشد لباس هایش را عوض کند ! تیپش را آنجوری که خودم دوست داشتم عوض کردیم ! یک شلوار ِ جین ِ کوتاه ، بلوز ِ آبی ِ آسمانی آستین کوتاه و پایپیون ِ آبی پررنگ تر شبیه شلوارش به همراه ساسبند . لباس هایش را شب دو بار پوشید و عوض کرد و هر بار می آمد جلوی چشممان چند قدم میزد و هر بار که تعریف و تمجیدمان از تیپش تمام میشد میرفت پی کارش ! حال ِ خوشی داشت ... آنقدر که دوست داشتم جای همین پسربچه ی شش ساله باشم ! بعضی وقت ها دوست دارم آنقدر پول داشته باشم که همه ی بچه های دنیا را همینقدر خوشحال کنم ... با باقی مانده ی پول ، کار ِ یک نفر دیگر را هم راه انداختیم ... کاش همیشه پول ها توی همین جور چیزهای خوشحال کننده خرج شود ...


این روزها نه میتوانیم با آقای همسر واتس اپ حرف بزنیم ، نه هر وقت دلتنگ شوم میتوانم اس ام اس یا زنگ بزنم ، فقط باید منتظر تماس ِ خودش از تلفن ِ ثابت بمانم ... جایی که هست موبایل آنتن نمی دهد . روزهای سختی ست ... امشب کمی تلفنی حرف زدیم ! دقیق معلوم نیست کی می آید ! میگفت اگر چهار پنج روز قبل از عروسی بیاید برود دنبال ِ خواهرش ! این یعنی 24 ساعت برود ! 24 ساعت برگردد ! مگر چقدر وقت داریم ؟ پس کی برویم دنبال ِ خرید ِ شیرینی و میوه و ... ؟ کی کارت عروسی ببینیم ؟ کی کارت سفارش بدهیم ؟ کی تحویلشان بگیریم و کی مهمان ها را بنویسیم ؟ کی تاج ببینیم ؟ کی لباسی که قرار است سایز ِ کوچکترش را بیاورند را پرو کنم ؟ کی کفش ِ پاشنه ده سانتی بخرم ؟ آرایشگاه ِ روز ِ قبل ِ عروسی چه می شود ؟ کی بلوز خودش را میخریم ؟ کی پاچه ی شلوارش را تنگ می کند ؟ و هزار تا کار نکرده ی دیگر .... این ها سوالاتی بود که ذهنم را درگیر میکرد ... اصلا داماد دو سه روز قبل از عروسی این همه راه می رود ؟ ولی قول داده ام صبوری کنم ... حتی اگر به گریه ... به دلتنگی ... به نگرانی و دلهره و اضطراب ... پیش از این ها کسی مرا صبوری آموخت ... انسان ِ آرمانی ِ دلم را امروز که میتوانم از خودم میسازم ... شاید فردا توانی نباشد ...


همه را ... همه و همه را در بقچه ی دلم میپیچم ، می اندازم روی دوش ِ خدا ... و توکل ...


[ الحمدلله ]

  • شینـا : )

135- ای حرمت ...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با دختردایی از بازار بر میگشتیم. خانه ی ما در یکی از کوچه های اولین چهار راه ِ خیابان است . سر چهار راه شلوغ بود ... زنان و کودکان و مردان ! جوان و نوجوان ... همه ایستاده بودند . به خانه رسیدم کیسه ی خریدم را پرت کردم توی اتاق و به همان شکلی که بیرون بودم با مامان راه افتادیم ! چند قدمی که برداشتیم رسیدیم سر کوچه و همان چهار راه ! از جایی که ایستاده بودیم تا مسجد ِ محله فاصله ی زیادی نبود . شاید سه چهار دقیقه پیاده رفتن طول میکشید . خیابان را آب و جارو کرده بودند هنوز خیسی اش مانده بود روی آسفالت ... سمت راستمان یک منقل ذغال (زغال) و دود اسپندی که پیچیده بود در هوا ... پیرمردی که لباس بسیجی به تن داشت مخزن ِ گلاب بر پشت گذاشته بود و مدام به این طرف و آن طرف می رفت و باران ِ گلاب بر سر و صورت مردم میریخت . هرازگاهی مردم ِ محله یکدیگر را به شربت های نذری و شیرینی دعوت میکردند . یک پارچه ی سبز با نقشی طلایی از این سر کوچه به آن سر آن بسته شده بود . یک میز کوچک ، چند فنجان ِ کوچک ِ گل قرمز و قوری چینی روی میز چیده شده بود و باندی که آهنگ پخش میکرد ! آسمان حال و هوای دیگری داشت . لشکر ابرهایش را ردیف کرده بود و باد را مأمور به وزیدن ! چه هوایی ... مطبوع تر از بهار ... دل انگیزتر از پاییز ... گهگاه چند گنجشک پر میکشیدند و دلبری می کردند ... هوا هوای بهشت بود ! 


مامان میگفت : مثل ِ اینکه امام زمان (عج) ظهور کند ...

عمه لب به سخن گشود که : مردم ِ نیشابور هم در همین حال و هوا بوده اند وقتی امام رضا (ع) از شهرشان عبور میکرده ! به پیشوازش آمده اند نه ؟!


حال ِ دل ِ من هم شبیه کسی بود که در انتظار است ... احساس میکردم خود ِ خود ِ امام دارند به این کوی و برزن پا میگذارند ! نیم ساعتی گذشت ... خُدام امام رضا علیه السلام قدم روی دیده مان نهادند . یک سمند و ماشین ِ وَنی که حامل ِ پرچم ِ سبز ِ امام رضا علیه السلام بود . سر ِ همین چهار راه توقف کردند ... پسرکی شعرهای خوشامدگویی را زمزمه کرد ! پرچم به دست ِ خادمان و مردم پشت به پشتشان تا مسجد پیاده رفتیم . گل ریزان بود و گلاب پاشان ... ورودی مسجد تزیین شده بود و مخزن ِ بزرگی که از شربت ِ زعفران پر بود . کم پیش می آمد مسجد ِ محل را اینقدر شلوغ ببینم ! مگر عید ِ فطر یا شب های قدر ... همه با هم به نماز ِ جماعت ایستاده بودیم و سرشار از لذت و غرور و افتخار ... مهمان برکت می آرد ... انگار تمام ِ محل یک وعده نماز ِ جماعت ، مهمان ِ امام رضا علیه السلام شده بودند . 


بعد از نماز برنامه شروع شد ، به مجری گری  ِ آقای واحدی نیک بخت و مداحی ِ مداح ِ حرم ِ امام رضا علیه اسلام . چندی بعد خادمان پرچم را بین صفوف به حرکت در آوردند . تک به تک ، همه بوییدند و بوسیدند و در آغوش کشیدند عشق را ... راستی آقا ؟ چقدر شیفته دارید :) برخی همهمه میکردند ، بعضی اشک از گونه پاک میکردند ، بعضی لیست ِ آرزوها و حاجاتشان را در ذهن مرور میکردند ... هر کس با عشقی و امیدی آمده بود ... و میان ِ این همه - من هم - بودم ... ذره ای ناچیز ... با آرزوهای بزرگ ... 


[حمداً لله ]


+ هوای متعفن و گرم ِ شهر ، خنک شد ! ابر و باد و  نم ِ باران زد ! به برکت ِ همین پرچم ِ سبز ... :)

  • شینـا : )

133- به سپیدی یک رویا

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


راستش را بخواهی این کتاب را به نیت شرکت در مسابقه ی رضوی شروع کردم به خواندن . اولش آنقدرها هم دلچسب نبود ! کمی گیج ِ شخصیت ها شده بودم ! بی مقدمه نام ِ اشخاص را می آورد یا از زبانشان صحبت می کرد . سبک کتاب رمان بود ! و رسیدنش به من توفیق ِ اجباری ! یکی دو روز فرصت داشتم مطالعه اش را به اتمام برسانم و امانت را تحویل نفر ِ بعد بدهم . اما از یک جایی به بعد کم کم با شخصیت ها بیشتر آشنا شدم ! از یک جایی به بعد داستان گیرا و جذاب شد ... از یک جایی به بعد گاه گاهی بغضی می نشست گوشه ی گلویم و به حرکت ِ چشمانم روی سطر به سطر ِ این کتاب نگاه میکرد . 



[کتاب به سپیدی یک رویا / سبک : رمان / درباره ی حضرت معصومه سلام الله علیها ]


من اگر بگویم که چقدر از حضرت ِ معصومه سلام الله علیها نوشته ام بی آنکه بدانم سرگذشتشان چه بوده ، خنده دار است ؟ آدم وقتی کسی را نمی شناسد چگونه می تواند دوست داشته باشد ؟! چگونه می تواند برایش دلانه بنویسد ؟! نوشته بودم . مدد خواسته بودم . بارها و بارها التماسشان کرده بود . و بارها و بارها پاسخ گرفته بودم . بی معرفت ! بی شناخت ! بی هیچ باش ، ولی برو یک سر ، صدایش بزن : بانو ؟! می شنوی : جانم ؟! شنیده ام ... فکر میکنم پای یک " دل " در میان است . رفاقتم با حضرت ِ بانو ، کمرنگ شده بود که این کتاب رسید . من همه ی دنیا را به هم پیوسته میدانم مثل ریسمانی ، اتفاقات زندگی ام اتصال دارند . خیالاتم را انچنان که باید بسط می دهم تا جایی به " وصل " برسم ... به " وصال " ! مسابقات رضوی بهانه ی خواندن کتاب بود ! و من امام رضا علیه السلام را دلیل ِ محکم ِ رساندن ِ این کتاب به دست های آلوده ام می دانم . شاید سپید شوم ... 


و سیاه ِ چشمانم چه می دانست ، سپیدی ِ رویای خواهر برای دیدار ِ برادر را ؟! تا اینکه خط به خط ، جرعه جرعه ، کلمه کلمه ، عشق ِ خواهر و برادر را فهمیدم ! لمس کردم و دانستم که بانوی آب و آینه ، کِی و کجا و چگونه دار فانی را وداع گفتند ! هیچ میدانستی میان ِ خواهرهای عزیز ِ امام ِ رئوفمان ، حضرت ِ فاطمه ی معصومه (س) ، محل ِ قبر ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را میدانسته اند و بارها و بارها برای درد دل و زیارت ، به آنجا مشرف می شده اند ؟ این را که خوانده بودم تازه پی بردم به عظمت ِ بانو ! به نزدیکی ِ بانو ... به اینکه اصلا چرا هر که می خواهد حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را زیارت کند باید برود قم ؟! یادش بخیر آخرین باری که رفتم زیارتشان ، به نیت ِ زیارت ِ حضرت ِ زهرا (س) رفته بودم :( کاش دوباره قسمتم می شد ... راستی هیچ میدانستی تا آخرین لحظه ی عمر بانو در آرزوی دیدار ِ برادر ماند ؟! نشد ... نشد که بشود ! این یعنی خیلی وقت ها نمی شود ! وصل ِ یار ممکن نمی شود ! شاید دنیا برای بعضی عشق ها کوچک است ! بعضی عشق ها آفریده می شوند برای جایی دیگر ... 


پایان ِ کتاب نقطه ی اوج ِ داستان بود ... و این حسن ِ ختام بود که یاد ِ آدم را نور افشان می کرد ! وقتی که صاحب ِ باغی که حضرت ِ معصومه سلام الله علیها را در آن دفن کردند به دنبال شخصی مطمعن برای دفن ِ این بزرگوار رفت ! اما دو سوار ( امام رضا علیه السلام و پسرشان امام جواد علیه السلام ) حاضر شدند و بدن گرامی خواهر و عمه را به خاک سپردند ... مگر امام رضا علیه السلام نمی توانستند طی الارض کنند ؟ نمی توانستند در هنگام ِ بیماری خواهر خودشان را برسانند ؟! می توانستند . خدا نمی خواست ... چقدر به خواست ِ خدا احترام می گذاریم ؟


+ امروز یکشنبه ولادت بانوی آب و آیینه و روز ِ دختر مبارک !

+ یکشنبه روز ِ حضرت ِ زهرا (س ) و امام علی (ع)

+ خدایا دخترای خوب و سالم و زهرا و معصومی روزیمون کن :)

+ اون نمک متبرک و گل های سرخ یادگاری از حرم حضرت معصومه (س) حدودا چهار پنج سال پیش ...


[حمداً لله ]

  • شینـا : )

124- چیزهای کوچک

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تو دنیای هر کسی

چیزهای کوچیکی وجود داره که میتونه از ته ته ته دل حالشونو خوب کنه !

چیزهای کوچیک ِ حال خوب کن ِ من ، 

خلاصه میشه در - تو -

مث لبخندت

مث لبخندت

مث لبخندت

مث سلامتیت

مث آرامشت

مث دل خوشت

مث هر چی و هر کی که تو باهاش خوبی و باعث میشه خنده بیاد رو لبات ...

مث لبخندت 

مث لبخندت ... کو ببینم ؟

بهـ ـخنـد ببینم ؟! :))))))))))))


[از سری عکسای تهران اردیبهشت 97 / نوشته شده در 6 خرداد ]


خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

123- می خواهمت جانم !

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


عشق بهانه است

کلمه است

تنها

خواستن ِ توست ...

خواستن توست که چنین

عاشقانه است (!)



[از سری عکسهای تهران اردیبهشت 97 - نوشته شده در 4 خرداد ]


الحمدلله ./

  • شینـا : )

122- تولدت مبارک مامان :)

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


معتقدم مامانم ، بهترین آدمیه که تو تموم عمرم دیدم و میشناسم !

حس میکنم این مامانا هستن که زمین رو به جایی برای زندگی کردن تبدیل میکنن و بی شک اگه نبودن ، زمین جهنم بود !

مامانم ، بهشت ِ من ، تولدت مبارک :)


[تولد مامان / 2 خرداد 97 ]


امروز عصری ، رفتم خونه ی دایی کیک پختم که مامان نبینه :)))) بعد افطار کیک به دست اومدم خونه ! انقد سورپرایز و خوشحال شد که حس کردم قشنگترین کاری که تو عمرم کردم همین بوده ^__^خامه م یکم شل شده بود ولی طعمش حرف نداشت :)


الحمدلله رب العالمین ./

  • شینـا : )

121- اولین ماه رمضون دوتایی !

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم .


یک روز خدایت می آید و پیشانی ات را می بوسد، خدایی که توی جیب راستش تمام کائنات را گذاشته و در جیب چپش یک خلأ بی منتهاست . یک روز خدا می آید تو را از کنج ترین کنج دلش می گیرد ، میگذارد در کف دستش ای جان ! یک روز خدایت می آید ... و در قلبش مشعلی دارد برای تمام دنیا . خورشید را فوت میکند و ماه را میشکند میریزد در اقیانوس آرام ، که آرام شوی ...یک روز خدایت می آید ، می نشیند رو به رویت ، آنقدر با تو حرف می زند که هر چه را تا امروز در دلت جمع کرده ای ، جاری کنی رو تل گونه هایت ! که گلگون شوی ... 

یک روز خدا می آید ، زلف هندویت را به هم می بافد و سلسله ی موهای همیشه پریشانت را لبخند می زند . یک روز یک خدا با بوسه ای بر پیشانی کهنه ات از خواب دیرین تو را بیدار خواهد کرد! و تو آن روز - عاشق - خواهی شد .



[قرآن قشنگ عقدمون / به وقت پنجمین روز از ماه مبارک رمضان ]


خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

119- واقعی (!)

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


واقعیت اینه که آدما دیگه واقعی نیستن !

دنیامون رنگی باشه و آدم رنگ آدم بمونه اون وقت همه چی قشنگتره ...


[ تهران / 30 اردیبهشت 97]


الحمدلله رب العالمین ./

  • شینـا : )

117- تا شقایق هست ...

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


آری ... تا شقایق هست زندگی باید کرد 

در دل من چیزی ست مثل یک بیشه نور

مثل خواب ِ دم ِ صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد 

بدوم تا ته دشت 

بروم تا سر کوه 

دورها آوایی ست که مرا می خواند ...


 


[ 26 اردیبهشت 97 / وقتی از ماموریت بروجرد عکس میفرستی ]


وقتی برام عکس میگیره میفرسته :) ینی الان اون شقایق خوشگله منم ؟ مرسی که هستی :) مرسی که نیستم :| مرسی که وقتی نیستم به یادم هستی :))))


+ خدایا شکرت ...

  • شینـا : )