پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۳۶ مطلب با موضوع «دلـ♥️ـآنـه» ثبت شده است

166- شمال ِ جان 🌱

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اون روز آبجی میم از نماز خوندش میگفت ! میگفت واسه اولین بار حس کردم وصلم ... میگف تموم مدت فهمیدم دارم چی میگم ... تموم مدت لبخند رو لبم بود ... تموم مدت سرم پایین بود ... میگفت انقد خوب بود ! میگفت تو همیشه وصلی ... نمیدونستم سرمو بکوبم به دیوار یا از درد این حرف اخرش ضجه بزنم و های های گریه کنم بع حال خودم ... بهش غبطه خوردم ... دلم خواست حتی یه بارم که شده همچین نمازی رو حس کنم ... میگفت تایم نماز و ناهارمون یه جوره که همیشه تند تند نماز میخونم و بدبدو میرم سالن غذاخوری ناهار میخورم و چایی و سرپا و داغ داغ سر میکشم ... همیشه هم وقت کم میارم و دیر میشه ... میگفت اون روز نمازمو اینجوری خوندم به همه چی رسیدم ، حتی چاییمو داغ نخوردم ... میگفت نیم ساعتم کش اومده بود ... قد اینکه بتونم با ارامش‌به همه کارام برسم ... داشتم به برکت فک میکردم ... به نماز با برکت ... به وقت با برکت ... 

امروز روز عرفه ست (!) خوشحال بودم ارینکه نماز صبحم قضا نشده ! نماز ظهرم قضا نشده ... میدونی متصل شدن سخته (!)‌باید اول ببری از دنیا تا وصل شی به بالا ... حس میکنم با کوکای‌ریز و ضخیم دوخته شدم به دنیا ... دلم یه نماز با حال میخواد ... 


دعای عرفه نداشتم ... گوشیم فضا نداشت مفاتیح دانلود کنم . حتی از بازار میخواستم دعای عرفه ی خالی‌رو دانلود کنم نشد ..‌ دعای عرفه رو سرچ و متنشو کپی کردم ، تو دفترچه یادداشت گوشی جا نشد . تو تلگرام خواستم ذخیره ش کنم سه بار هنگ کرد ! دلم گرفت دفه اخری دیگه تو تلگرام ذخیره شد . از توی گوشی خوندمش فونتش کوچیک بود حرکتای حروف زیاد خوب نبود ... نمیدونم دعا رو کامل خوندم ؟ نمیدونم درست خوندم ؟! اونم با سردرد ... اونم وسطش رفتم غذا بخورم ... فقط میدونم که دوس داشتم بخونم و این کار رو کردم ‌‌‌ ... کاش‌قبول باشه :(


داریم برمیگردیم شمال ... دلم برا خونمون لک زده :))


  • شینـا : )

160- یه نشونه واسه قلبم :)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ «29»

و بگو: پروردگار من ! مرا در محل و منزلگاهی پر برکت فرودآور که تو بهترین فرود آورندگانى.


در حالیکه خیلی از خود ِ گذشته م دور شدم. و قاطی ِ دنیا ، دیشب وسط بازار بهم گفت آیه ۲۹ سوره ی مومنون رو بگو ... نگاش کردم ! آیه رو برام خوند ... گفت زیاد تکرارش کن برای اینکه خونه ی خوبی گیرتون بیاد ... گفتم اوهوم ... ته دلم یه جوری شد ... خودمم حس میکنم یکم کدرتر از گذشته شدم اما هنوزم میشه برگشت و خوب شد مگه نه ؟! خدایا همیشه بهم لطف داشتی ، دیشب هم به واسطه ی ابجی ف ... و ایه ی قشنگی که بهم یاد داد . ممنونتم خدای حضرت ِ مادر :)


الحمدلله رب العالمین :*

  • شینـا : )

150- ای دفع کننده ی بلاها ...

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


خدا جون فقط تو میدونی که وقتی ماشین لباسشویی از رو جایگاه پله مانندش افتاد زمین و دقیقا جلوی پای بابام ، با اینکه کف اب ریخت و پریز برق بود و .... میتونست چه بلای بزرگی سرمون بیاد ، اما تو ما رو حفظ کردی ... الحمدلله ./


خدا جون فقط تو میدونی که وقتی بابا قرص اشتباهی خورده بود و حالش بد شده بود و ده پونزده بار بالا اورده بود و بردیمش بیمارستان ، اگه بالا نیاورده بود و ... میتونست چه بلای بزرگی سرمون بیاذ ولی تو ما رو حفظ کردی ... الحمدلله ./


خدا جون فقط تو میدونی که وقتی دامادمون داشت با سنگ فرز آهن رو برش میداد قبل مراسم داداش ، اهن افتاد جلوی سرش و سرش زخمی شد و دندونش شکست ، اگه یه خورده عقب تر افتاده بود قرار بود چه بلای بزرگی سرمون بیاد ، ولی تو بازم ما رو حفظ کردی ... الحمدلله ./


خدا جون دیشب که مامان تو مراسم یهو حالش بد شد و تپش قلب گرفت و یواشکی دامامون با خاله رسوندش بیمارستان و ماها مجلس رو نگه داشتیم ، وقتی که ضربان قلبش رو ۱۸۰ بود و دستگاه اکسیژن بهش وصل بود و بدنش از کار افتاده بود و دکتر گفته بود داره تموم میکنه ، میتونست چه بلای بزرگی سرمون بیاد ، اما بازم بازم بازم تو ما رو حفظ کردی ... الحمدلله ./


همه ی این اتفاقا در عرض سه چار روز افتاد ، الان مامان خوبه مث اول اولش خوب خوب ... مراسم داداشم تموم شد خوب ِ خوب :)


ای دفع کننده ی بلاها ... ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ، ای دفع کننده ی بلاها ....


همه ی بلاها رو ازمون دور کن ، جانی ، مالی ، دلی و روحی ... هممون رو در کنار هم خوشبخت و عاقبت بخیر کن ... خدایا خیلی بهمون لطف کردی ، اونی نیستم که میخوای ، اما ناسپاس هم نیستم ... دوستت دارم و خوشحالم که خدای من هوامو داره ... مرسی که هستی تو همه ی لحظه هام ...


+ صدقه تاثیر داره :*

  • شینـا : )

149- عروسی داداش

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


اومدم بگم الان صبح ِ شب ِ عروسیه و تا شب کللللی کار هست واسه انجام دادن ، دیشب اقای همسر رسید و احتمالا فردا بره تهران و برگرده و این کلی برام نگران کننده ست ، اما الان که پیشمه خوشحالم ، دیروز خیلی کار داشتیم ، در کمال ناباوری گیفت حنای اماده پیدا نکردیم و خودمون دیشب گیفت درست کردیم (!) [ مث قدیما :)))) ] 

دیروز عمه اومده بود با داداشم و مامان و ابجی و دخترعمه ، داداش کوچیکه چون قبلا دوره ی‌ دف زنی رفته بود از همه واردتر بود کلی دف زدیم و خوندیم ، بابا هم رفت و یه بسته پول اورد میریخت رو سر داداش :) 

خدا جون میشه میشه میشه لطفا بهترین خاطره رو برای داداشم و خودمون رقم بزنی ؟ خدایا همیشه هوامونو داشتی میدونم بازم داری :) مرسی خدای خوبم :*

  • شینـا : )

148- تو که دستامو میگیری ...

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


و تو رحمانی و رحیم ... سپاس :) به خیر گذشت . حال بابا خوب است :*


حمدالله

حمدالله

حمدالله

  • شینـا : )

147- خدا ....

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ق.ظ

این شبا دارن سخت میگذرن ... سخت تر از روزای پر کار پر مشغله ... خدایا من همه چیو به تو سپردم ، همه چیو از خودت میخوام ... آقای همسر نیست ، دیشب داداش کوچیکه ( آقا دوماد ) گردن درد گرفته بود و تا صب مامان براش کیسه اب گرم میذاشت و خانمش پماد میزد ... و امشب ... همین نصف شبی ، بابا مسموم شده با دارو ... داداش کوچیکه و ابجی بزرگه بردنش بیمارستان ... من بابای سالممو با حال خوب ازت میخوام خدا ... چه جوری این شبای تاریکو دوس داشته باشم وقتی هر لحظه ش نگرانیه ، اضطرابه ، بغضه ... روزای خسته کننده تموم میشن خدا ؟ 

اونوقت میگن عروسیتونه خوش باشین ... میشه خوش بود ؟ ترکیدیم تو این همه فشار روانی ... خدایا به جون مامانم نمیخوام ناشکری کنم شکرت شکرت شکرت ... ولی یکمم یه این دل کوچولو رحم کن ... به حق ِ هشتمین امام ... به حق تولدشون ... به هممممه ی حقی که دارن ، به حق مادرشون زهرا (س) حال بابا رو خوب کن ، به داداش و بقیه مون هم ارامش بده ، بذار این روزامون رو با دل خوش سر کنیم ... 


ینی ما انقد بغل نکردنی شدیم ؟ میدونم آدم بدی ام ولی #دل که دارم ... تو ایییین همه دعای منو بی جواب نمیذاری ، سی تا زیارت امام رضا (ع) رو ، صدقه ی سر ماه رو ، چله ی یاسین و زیارت عاشورا رو ... من که جز تو از کسی چیزی نخواستم ... من که بد نخواستم برا کسی هیچوقت ...پس این اشکای نصف شبی چی ان ؟ دلم گرفته ... دلم انقد کوچیک شده که تقی به توقی بخوره میلرزه و میره که بترکه ... 

  • شینـا : )

146- اندر تدارکات عروسی

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز از صب تا همین الان مشغول بودم ، انقدر کار کردم که کف دستم تاول زده ... کمرم درد میکنه ... سرمم داره منفجر میشه :( آیا رواست که چنین ولادت امام رضا علیه السلام رو تبریک بگم ؟!


آقا جون خودت دست ما رو بگیر که سخت محتاجیم ... الحمدلله ./

  • شینـا : )

145- چسبیده به پست قبل

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ق.ظ

بعد یهو گریه ت بگیره ...

از خوشحالی زیاد ، از دلتنگی زیاد ، از غم زیاد ، از نگرانی زیاد ، از هیجان زیاد ، از همه ی این زیادها ...

هیچوقت یادم نمیره شب عقد داداش کوچیکه ، سه سال پیش چقد تنهایی و یواشکی گریه کردم ... و کسی چه میدونه چقد دوسش دارم ... همین داداش تخس کوچیک لجباز مغرور و زود از کوره درروی عصبانی شوی دلسوز مهربون رو ... خنده آور ترین بودی رو لبای همه ی اعضای خونواده ... کوچیک ِ درازتر از من ، دوستت دارم و از ته ته ته قلبم دعا میکنم مراسم عروسیت به بهترین شکل ممکن انجام شه و خوشبخت و عاقبت بخیر شی . آمین :)

  • شینـا : )

144- تو دو روز ِ هستی ، غصه ننگ و عاره

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز صبح با مامان و خواهرجان سه تایی رفتیم ارایشگاه (!) شاید باورتون نشه ولی دو سه درجه سفید شدم 😂 نه که صورتم خیییلی مو داشته باشه ها ولی خب خیلی تغییر میکنم :)))

تو خونه کلللللی کار بود که با خواهری انجام دادیم ، یه مقدارشم موند که تنها انجام دادم ، غروب با داداش و زنداداش رفتیم تاج دیدیم ^___^ خیلی هم خوب بودن تاجا :)

ده تا مقوا خریدیم واسه دکوراسیون مراسم گل کاغذی دیواری درست کنم ، هر گل دو تا مقوا میبره و پنج تا باید بسازم ، کمرم درد میکنه دو تاشو درست کردم سه تا مونده واسه فردا ...

در ضمن اینجا داره بارون میاد اول مرداد :) کاش هوا همینجوری مطبوع و خنک و دوس داشتنی باشه *_____*


انقد این اهنگه رو ریپیت کردم :

دریافت 

کلی هم قر داره اگه کمر درد دارین دانلودش نکنین :/ فک کنم جدای از کارای خونه و فعالیتای امروزم ، این اهنگم بی تاثیر نبوده در کمردرد گرفتنم 😂


خدایااااااا میشه بووووست کنم ؟!

الحمدلله رب العالمین :)

  • شینـا : )

143- کارت عروسی

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


صبح با مامان رفتیم طلافروشی کادوی عروسی ام را خرید . از آنجا هم یک سر به چاپخانه زدیم ، نمونه های کارت زیادی را اورد ، اما هیچکدام مورد پسند من نبود ، یا خیلی طرح ها شلوغ بودند یا خیلی ساده ، دو سه تا طرح هم آورد به عنوان ِ طرح آبرنگی . یکی از مهمترین معیارهایم برای انتخاب کارت عروسی این بود که عکس عروس و داماد ( حتی در ابعاد یک لوگوی کوچک ) روی کارت نباشد . طرح های آبرنگی نقش گل داشتند ، بیشتر شبیه کارت پستال بودند با همان بک گراندهای گل گلی خودمان . رنگ های قرمز و صورتی به نظرم جذاب نمی آمد ، یکی از کارت ها با گل های نباتی و بنفش و پس زمینه ی سفید برای چاپ متن ، نظرم را جلب کرد . در نهایت از میان ده دوازده کارتی که انتخاب کرده بودم همین کارت ِ مذکور و یک کارت دیگر مانده بودند برای انتخاب نهایی . اینجور وقت ها که انتخاب برایم سخت می شود سعی میکنم از نظرات دیگران استفاده کنم. و متاسفانه هر وقت به مامان میگویم : « کدوم ؟» میشنوم : « مال خودته ، هر کدوم خودت دوس داری ؟ » . وقتی هم خیلی اصرار میکنم ، میگوید : « انتخاب کن ببینم همونیه که منم تو دلمه ؟ »


این بار هم با همین جمله ی آخرش که برایم بیشتر شبیه یک بازی ست ، کارت گل بنفش را انتخاب کردم و مثل همیشه با لبخند مامان تمام شد که میگفت : سلیقه هامون یکیه :) اسامی و ادرس و تک بیت حافظ را برای چاپ روی کارت و بیعانه را دادم . ان شاالله که خیر باشد :))


عصر همراه محدثه و مبینا رفتیم بازار ، چیزهایی که برای عروسی داداش کوچیکه احتیاج داشتیم خریدیم . داداش بزرگه امشب مأموریت است و تا صبح بشود یک عالمه برایش دعا میکنم . دایی و خانواده اش حرکت کرده اند ، بعضی از مهمان های راه دور رسیده اند ، بعضی هاشان هنوز نیامده اند و برخی توی راهند . کمی نگرانم و دعا میکنم برای تمام مسافران که با دل خوش و سلامتی به مقصد برسند . 


پنج شنبه عروسی داداش جان است . امروز به مامان میگفتم یکشنبه را که رد کردیم افتاده ایم توی سرازیری :) خوب بگذرد و زود و شاد و خیر ^____^

+ نوک دماغم قرمز شده درد میکند ، به نظرم از آن جوش های دردناک مسخره است :((( هوف (!) خوب شو تا اخر هفته ..




  • شینـا : )