پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

۱۳ مطلب با موضوع «دلـ♥️ـآنـه» ثبت شده است

98- مادر ینی :

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مادر ینی :

وقتی تو بی پول ترین حالت ممکنت ، پیام میدی بهش میگی اگه بیست ، سی تومن داری برام بفرست مامان ! یک ساعت بعد جواب میده که : صد تومن برات واریز کردم عزیز دلم ...

- همیشه هر چی داشتم اول از مادر اسمونیم حضرت زهرا سلام الله علیها داشتم و بعد از مادر خودم ... که هر چی بزرگتر میشم بیشتر قدرشو میدونم و مادری کردن رو ازش یاد میگیرم . -

  • شینـا : )

92- هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار :)

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یه حدیث خوندم که نوشته بود : خدا دوس داره اثر نعمتاش رو توی بنده ش ببینه ... ینی وقتی بهت یه چی میده و تو ازش بهین استفاده رو داری خدا کیف میکنه ... لباس نو ، خونه ی خوب ... فرزند ، پول ... همه چی ... اما این وسط یه نکته هست که یکمی مراقبه هم لازمه که مبادا دل کسیو بسوزونی یا فخر بفروشی ... خیلی سعی میکنم این نکته ها رو رعایت کنم ! علی رغم اینکه خدا بهم نعمتای زیادی داده ازشون استفاده کنم در حالیکه موجبات ِ غم ِ بنده هاش رو فراهم نیارم ... 

یه مدت تب اینستاگرام گرفته بودتم ! پست میذاشتم و پست لایک میکردم ... اما قشنگ نبود ! انگار یه چیزایی رو ازم میگرفت ... وقتی غذای خوشمزه ای یا نعمت ِ تازه ای یا عشقی رو ثبت میکردم ، آرامشی که از اون نعمت به دست آورده بودم از دست میدادم تو دلم ... چون مدام فکر میکردم بین هفتصد هشتصد نفر ادم که پستمو ببینن حتما یکی دو نفر هستن که حسرتشو بخورن ... و یه آه کافیه که دیگه اون حال خوش ازم گرفته بشه ‌‌‌... و بارها و بارها و بارها برای خودم پیش اومده بود که تو دلم بگم خوش به حال فلانی ... چه اتاقی داره ... چه وسایلی ... چه خونه ای ... چه بچه ای ... چه لباسی ... نکه حسودی کنم نه اصلا ... اما یه جورایی روم اثر گذاشته بود که دیگه نعمتای خودمو در مقابل اونا کوچیک میدیدم و این خیلی بد بود ... خیلی بد ! یه جاهایی هم توی همون فضا تب ِ مُد گرفتم ! که فلان چیز رو بخرم ... نه نه اون یکی جدیدتر و بهتره ... و کنار همه ی اینا - وقت و عمرم - بود که ساعتها و روزها و ماه هاش پای همون صفحه از دست میرفت !

اکانتمو پاک کردم ! که نعمتام رو به رخ کسی نکشم ( البته هیچ وقت هدف از پست گذاشتن من یا دیگران به رخ کشیدن نیست اما خواه ناخواه چنین اتفاقی در بطن ِ عکسهای جذاب و شکیل اینستاگرام میفته ) ، اکانتمو پاک کردم که توی اون همه فروشگاه مجازی پام و دستم و فکرم و دلم گیر نکنه به مادیات و دنیا و تجمل گرایی ، اینستاگرامم رو پاک کردم که نعمتهای ساده ی قشنگمو با نعمتهای گرون و پیچیده ی دیگران مقایسه نکنم و ختم به ناشکری نشه خدایی نکرده ... حال خوبی دارم ازین کار ... و همینقدر که کاری بهم ارامش درونی اعطا کنه ینی اشتباه نکردم :) الحمدلله ...

راستی امروز رفتیم جنگل ... قشنگ بود ! 

 


یه عکس از اسمون گرفتم ، یکی از زمین ... خیلی حرف داشت باهام ... اما سه تا جمله میگم فقط :

این برگا یه روزی سبز بودن جاشون اون بالا بود رو شاخه ها ....

اون شاخه ها یه روزی لباس سبز تنشون بود حالا برهنه ن ....

کار ِ دنیا فهموندن به ادماست ، اگه روح ِ درک کردن رو در خودمون نکشیم ....


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

90 - بلاگر با طعم گنجشک (!)

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حوای مهربون تو وبش یه پست بود که مربوط به چالش میشد ... نمیدونم چرا ولی حس کردم دوس دارم منم بنویسم ... نه به سبک پاسخ دادن به سوالات مربوط به چالش ... به سبک ِ خودم که دلی از عزای واژه ها در بیارم ... هشتصد و اندی روز از زدن این وبلاگ میگذره ... روزهای زیادی خالی ِ خالی بود ! نمی نوشتم ... اما اگه برگردم به آرشیو ِ نوشته هام ، یه ماه و نیم ِ دیگه وبلاگم تازه میشه یک ساله ! اما این اولین وبلاگ ِ من نیست ! اولین نوشته های من توی دنیای بلاگفا شروع شد ! نمیدونم چند تا وبلاگ هی زدم و نوشتم و دوست و رفیق جمع کردم و بعدم همه رو پوکوندم ؟! از سال 90 تا الان ! چقدر زود گذشت ... حالا 6 سال ِ که صفت ِ بلاگرنما بودن رو به یدک میکشم ... بلاگفا برام صرفا یه سایت نبود که توش یه دفترچه یادداشت داشته باشم و بنویسم ... من با بلاگفا بزرگ شدم ! شاید خنده دار به نظر برسه ... ولی نه ...

یه خاطرات بد و عجیبی دارم که نمیخوام ازشون بنویسم ... اما از یه جایی به بعد بلاگفا شد رفیق ِ روزهام ... دوستای زیادی پیدا کردم که خیلی هاشون هنوز همراهم هستن ... هنوز دلمون وصله به هم ... اما اینجا رو نمیخونن :) خودم نمیخوام که بخونن ! نمیدونم چرا ... حدودا دو سه سال قبل بود ! بلاگفا بد کرد ... بلاگفا به ما بد کرد ... سِرورهای بلاگفا خراب شد و وبلاگ های ما رفت هوا ... دیگه نه دوستامونو داشتیم نه یه سری از نوشته هامون ... خیلی از دوستامون اومدن بیان و وبلاگ جدید دست و پا کردن ... ما ولی منتظر بودیم بلاگفا درست شه ... من اومدم اینجا ... همون هشتصد و اندی روز قبل ! ولی چیزی ننوشتم ... دلم پیش بلاگفا مونده بود ! 

اما بعد از درست شدن بلاگفا که شاید سه چار ماه یا حتی بیشتر طول کشید دیگه خیلی چیزا درست نشد ! نصف بیشتر دوستامون رو گم کردیم ! نصف آرشیومون پرید ... اونجا بود که یاد گرفتیم : " به هیچی دل نبندیم :) "

اسم و قالب های زیادی برای وبلاگم انتخاب کرده بودم ! اما اسمی که بیشتر از همه موند و همین الانم خیلی ها منو به اون اسم میشناسن : " خانوم گم جشکه " بود ! گمجشک همون گنجشک بود به زبون بچه گونه ! و من توی این اسم " گم " بودن رو دوس داشتم ! بعد ها شدم گم جش ... وبلاگ خانوم گم جشکه رو خیلی دوس داشتم ! نه برای تعداد بازدیدهاش که گاهاً به روزی 1000 هم میرسید ! نه برای قالب ساده و شکیلی که خودم براش درست کرده بودم و شده بود ایده ی خیلی از بلاگفایی ها برای ساخت قالب ! خانوم گم جشکه رو دوس داشتم برای متن هایی که توش میذاشتم ! من با نوشته هام بزرگ شدم ... گاهی میرم و نوشته های قبل رو میخونم ! ادبیاتم ... احساسم ... اشک هایی که پای تک تک اون پست ها ریختم ... و تنهایی های چهار سال خوابگاه و دانشگاه ... روزای تلخ و شیرینم و خدایی که تو حوالی نگاهش پرسه میزدم گم شدگی هامو ... یه سری نوشته هام رو خیلی بیشتر از همه دوس داشتم که مربوط به متن هایی بود که بعد از خوندن تفسیرهای قرآن میومد تو ذهنم و خالی میکردم ذهن آبی مو توی کلمه های آسمون ...

من از بلاگفا یه دوست به یادگار دارم ! که میون هزار دوست ، برام یه چیز دیگه ست - جوجه - کسی که موقع مکه رفتنش سال 92 ، لب باز کرد تو وبم ... میگفت خیلی وقت بوده که منو میخونده اما هیچوقت نتونسته برام کامنت بذاره ... جوجه منو با خودش برد طواف خونه ی خدا ... با دستش اسممو نوشت رو کعبه و دعا کرد حاجی بشم ... سه سال بعد من کربلایی شدم ! تو بهترین زمان ... شاید حاجی شدن ، در زمانی که مسیر حج بسته بود ، همون کربلایی شدن باشه ... از روز رفاقت مجازی مون تا حالا سه باز همدیگه رو دیدیم ... حالا دیگه مامان و بابا و همسرم جوجه رو میشناسن ... و این برای من قشنگترین اتفاق ِ ... 

بگذریم ... چی شد که اینجا نوشتم ؟ بعد از فارغ التحصیلیم بهمن پارسال اتفاقای عجیب و سختی برامون افتاد ... که شاید برای من امتحان بود ... خدا لطف زیاد کرد بهمون ... به من مخصوصا ... یه مدتی نمی نوشتم اصلا ! خیلی وقته دیگه نمیتونم مثل قبل بنویسم ... انگار نویسندگیم رو ازم گرفته باشن ! نمیدونم ... اما از یه جایی به بعد که پای همسرم به زندگیم باز شد تصمیم گرفتم به سبک خاطرات ، روزمرگی هامو ثبت کنم ! چه جایی بهتر از اینجا ؟ یه شروع ِ جدید به سبکِ جدید ! خاطره نویسی شاید :) دوس دارم رشد کنیم ! همین نباشیم برای همین موندن ! هر روز بهتر از دیروز ! شاکرتر ... عالم تر ... عاشق تر ... شادتر ... صبورتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... بزرگتر ... 


به رسم ِ دیرین : الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

76- مادر

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سر شب یکی برگشت به ناحق به مامان گفت : بچه هات دوستت ندارن ! از کاراشون معلوم ِ ...از شدت شرم رفتم تو اتاق یه نیم ساعتی گریه کردم ! حالا که آخر شب ِ مامان اومده میگه تو امشب گریه کردی ولی واسه چی رو نمیدونم ! هر چی انکار کردم قبول نکرد ! مامان میگه : چشمات به من دروغ نمیگه :) گفتم اره گریه کردم ... چون بهت میگن که دوستت نداریم (!) ... مامان میگه مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! بگذریم ...


داشتم فک میکردم از کارامون معلومه که مامان زهرا سلام الله علیها رو دوس نداریم ؟! ینی یکی از بیرون بهمون نگاه میکنه میره به حضرت میگه بچه هات دوستت ندارن ؟ از کاراشون معلومه ! اون وقت اگه اینو بگن اون حجم از بغض و غمی که میشینه تو این دلای تنگ رو کجا اشک بریزیم که غرق نشیم توش ؟ کاش لا به لای این اشکا حضرت ِ مادر بیان و بگن : دخترم/پسرم تو امشب گریه کردی :) واسه اینکه ته دلت دوسم داری اما هنوز نمود پیدا نکرده تو اعمالت ... همینم فعلا قبوله ... تا بعد بزرگتر بشی !!! اصلا مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! 


+ وقتی همه چی به تو ختم میشه ینی ته عشقای دنیا و عقبایی حضرت ِ دلبر ♥️

  • شینـا : )

72- نمدباز :)

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


این ساک ِ محمد حسین ِ ... اون روز که بدنیا اومد ساکو توی بیمارستان دادن بهش . و زیر این تیکه ی نمدی ، آرم بیمارستان بود که یکمی آزاردهنده بود ! به درخواست زنداداش جون ، این تیکه ی نمدی رو درست کردم و چسبوندم روش ^.^

داشتم فکر میکردم توی زندگی ما خیلی چیزا پیش میاد که برامون ناخوشایند باشه ... فکر سنجیده و رفتار خوب و قلب بزرگ و دید زیبا ، میتونه درمون ناخوشایندی ها باشه . تو هر زمینه ای :+ اگه بخوایم هر چیزی رو میشه به بهترین نحو درستش کرد ! 

  • شینـا : )

69- قصه پرداز :)

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میشینم یه گوشه دفتر ذهنمو ورق میزنم و زندگیمو مرور میکنم . من کجا بودم ؟ حالا کجام ؟ چیا بهم گذشته این بیست و چند سال ؟ مسیر زندگیم یه جاهایی صاف ِ یه جاهایی نه ... کج و کوعله ست اصلا ! تپه داره ... چاله داره ... جاده ی آسفالت و خاکی ... مردابم داشته حتی ! روزایی بوده که دست و پا زدم توش اونقدر که هی بیشتر فرو رفتم ... به قصه ی زندگیم فکر میکنم . و به این که هر کدوم از این آدما زندگیشون یه رمان بلنده ... یه قصه که بازیگر نقش اولش خودمونیم ... با این تفاوت که همیشه یه سری گزینه داریم و با انتخاب یه گزینه باید ادامه ی قصه رو بسازیم ... تو هر لحظه هر ثانیه ... همین الان حتی ... من میتونم برم توی حیاط بشینم و زیر بارون خودمو خیس خیس کنم ... یا نه ... دیروقته بخوابم ... یا ادامه ی کتابی که شروع کردم رو تموم کنم . اما گزینه ای که انتخاب کردم اینه که دراز بکشم زیر پتوم و کتابمو ببندم بذارم بالای سرم و بعدشم به صدای آروم ِ بارون گوش بدم و آهسته حرفامو تایپ کنم ... و تو قصه ی زندگیم یه شب این جوری رو از خودم به یادگار بذارم .

هفت میلیارد آدم روی کره ی زمین دارن هفت میلیارد قصه ی مختلف میسازن ، که هر کدوم هر لحظه میتونه مسیر داستان رو عوض کنه ! این معجزه نیست ؟ یه معجزه که نشون میده چقد خدا بزرگه :) کاش هر لحظه بهترین گزینه ی ممکن رو انتخاب کنیم و بهترینی که میتونیم باشیم ... بهترین ِ ممکن :) 

حالم خوبه .... آرومم و خدا رو شکر برای این حال ... خدایا آرامش رو به قلب همه ی دوستام و دوستای دوستام بریز ... خدای خوبم ممنونم که با وجود اینکه بنده ی شایسته ای نیستم اما هر لحظه بهترین ِ نعمتهات رو بهم میدی ... خدایا شکرت برای همه چیز ...دوستت دارم خدا جون :*

  • شینـا : )

57- النگ دره

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


برگی افتاد

مثل ِ یاد ِ من به تو :)



 [ ۲۴ آذر ۹۶ ]


میدونی ؟ من که اون همه طلایی ِ قشنگُ دیدم تو جنگل خشکم زد مث همون برگ ِ .

پاییز ِ عاشقا رو دیدم و دوربینُ دوربینُ دوربین . . . جوون و پیر و بچه پشت دوربین با ژست و خنده های قشنگ :)

شاید متفاوت ترین چیزی که اون لحظه اومد توی ذهنم این بود که :

« وقتی نمازگزار به نماز می ایستد گناهانش همچون برگ ِ ریزان میریزد . »

شاید همه ی این درختا هم قامت بستن به نماز هوم ؟ :)



امروز ظهر از خونه ی مامان راضیه با آقای همسر و آبجی زهره اومدیم بریم خونه ی ما . تو راه تصمیم گرفتیم بربم جنگل زنگ زدم خونه و گفتم منتظرمون نباشید دیر میایم . رفتیم جنگل النگ دره . . . تو مسیر رفتیم ساندویچی و فلافل زدیم :)))) بعدم رفتیم جنگل ‌. قشنگ تربن صحنه های پاییز رو دیدیم توی جنگل ... کلی عکس گرفتیم . خدایا شکرت :*



  • شینـا : )

56- کتری ذغالی ات بشوم ؟

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


میگردم تو گالری عکسا و سعی میکنم یه عکس انتخاب کنم ، هنوز پنج شیش تا عکس بیشتر ندیدم که مکث میکنم روی این ... 



یکم نگاش میکنم ، به لذت های پشت عکس فک میکنم (!) حتی طعم ِ چای دودی رو توی یه روز ِ سرد ِ دور زیر زبونم حس میکنم ... فک میکنم بعضی از آدما مث اون کتری ذغالی می مونن ! خودشون میزنن به - آب و آتیش - که دلیل ِ حال خوش ِ بقیه باشن ... ظاهرشون سیا و دلشون از شدت جوش قل قل میزنه اما حاصل کاراشون مث همین چای دودی ِ که ... که حتی بعد از یه عالمه روز و ماه ، هنوزم طعم خوشش زیر زبون آدم می مونه :) اگه ازین آدما تو زندگیتون دارین ، قدرشو بدونین ...


سخن کوتاه کنیم ! واسه حُسن ختام به آخرین چوبی که داره خاکستر میشه و آخرین شعله نگاه کنین ... ته ته ِ امید ِ ! دلاتون گرم ...


  • شینـا : )

49- دخترم هانا ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قصه ازونجا شروع شد که من بودم و تنهایی های خوابگاه ... سه چار سال ... یه دل گرفته ی غمگین که گمشده بود لابه لای یه مه غلیظ ... نمیدونم چی شد ولی اون وقتا یه روزی یهویی به خودم اومدم دیدم تسکین دل کوچیک غمگینم رقیه ی حسین ِ ... اون روز قول دادم خوب باشم ... قول دادم هر وقت پولدار شدم براش گوشواره بخرم ... گفتم دخترم باش ... اسمشو گذاشتم هانا ... رقیه رو صدا میزدم هانا و باهاش حرف میزدم ..و براش توی وبلاگم می نوشتم ... 

هانا ینی نور چشم ... امید ... پناه ... نفس ... رقیه نور چشم و امید و پناه و نفس من بود . قرار شد اسم دخترمو بذارم هانا ... یه سال که گذشت ... یه روز با یه دل خیلی خیلی گرفته پاشدم رفتم تنهایی امامزاده ... دیدم سفره ی روضه ی حضرت رقیه پهن ِ ... آخ که چقد گریه کردم و چقد چسبید ... برگشتم خوابگاه یه نگاه به تقویم کردم و فهمیدم شهادت حضرت رقیه بوده ... بی اون که خبر داشته باشم دعوتم کرده بود ... رقیه جان ... بمیرم من !!! 


نمیدونم چی شد که از عشق رقیه یهویی خودمو دیدم که چقد من عاشق حضرت زهرام ... انگار همه چی چیده شده بود که پله پله منو برسونه به مامان زهرا ... حالا که نگاه میکنم میبینم حضرت رقیه شبیه ترین به حضرت زهرا بودن ..و و منو به بالاترین شخصیتی که میتونستم عاشقشون بشم رسوندن ... عاشق واقعی که نه ... عاشق الکی ... ولی همین عاشق الکی بودن بهتر از اصلا عاشق نبودنه ... الحمدلله ... حالا اگه یه روزی دختر داشته باشم اسمشو میذارم زهرا .... یا فاطمه ... یا فاطمه زهرا ... و خدااا ... خدای من دستای کثیف و الوده ی من رو بذار تو دستای اهل بیت ... تو دستای مادرم ... تو دستای دخترم ... آمین .



به روی نیلی و موی سفید 
دقت کن
بگو شبیه که هستم 
پدر، 
اگر گفتی؟

» شبیه ِ مادر من «

+ روضه رو پلی کنید از زبون یه دختر بچه ی سه ساله ست ... اگه اشک ریختین دعامون کنین ...
  • شینـا : )