پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

۳۷ مطلب با موضوع «سفرنامه ها ^_^» ثبت شده است

114- سفرنامه بهشت :))

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح ساعتای چهار و نیم بیدارم کرد ، خیییلی خوابم میومد ، حدود یک ربع توی پتوم لولیدم و دست اخر مجبور شدم بیدار شم ، همش یک ساعت خوابیده بودم از دیشب. نماز صبح رو خوندیم و وسایل رو جمع کردیم ، داداش و خونوادش هم اماده بودن ، صبح زود حرکت کردیم به مقصد بهشت هشتم ، امام رضای جان :* تو مسیر کلا گیج بودم ، همش خوابم میومد . یکم خوابیدم. ساعتای نه و نیم ، ده ، یه امامزاده توی راه واستادیم و صبحونه خوردیم . برای ناهار و نماز ظهر هم ساعتای یک اینا بود که تو مسیر نگه داشتیم . ودوباره حرکت کردیم . ساعتای سه رسیدیم مشهد و تا پیدا کردن یه جایی واسه اقامتمون ساعت چهار شد . یه هتل آپارتمان خیییلی نزدیک به حرم :) طبرسی چهار ^.^ یه خورده استراحت کردیم و تو همین یکی دو ساعتی که خوابیدیم عمه جان خواب دیده بود یکی با عجله در همین سوییت رو میزنه و میگه پاشید امام رضا (ع) داره میاد اینجا ... 😢😍 نزدیکای اذان برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم ... خیلی شلوغ بود و خیلی حس خوبی بود ... واقعا حال و احوالمون عوض شد. ساعتای ده از حرم برگشتیم شام قیمه خریدیم . زیاد جالب نبود اما خدا رو شکر ... شب با خستگی تمام خوابیدیم من و همسر جان توی هال و خونواده ی داداش تو اتاق خوابیدن . 


چهارشنبه / نیمه شعبان - ۱۲ اردیبهشت ۹۷

  • شینـا : )

105- روز یازدهم :)

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز از صبح تا ظهر به اینستا گذشت (!) دوباره برگشتم اینستاگرام و پیج زدم ...

ظهرم که همسر از سر کار اومد و ناهار قورمه سبزی بود (!) گوشت که هیچی نداشت منم زیاد نتونستم بخورم ... خوابیدیم تا سه و نیم و بعد حاضر شدیم با خونوادی همکارش رفتیم امامزاده شاهرضا ( برادر امام رضا ) ... یاد آلا افتادم که به نیابت از بچه های بیان اش نذری هم زده بود منم به نیابت از بیانی ها و تلگرامیا و اینا ، دو رکعت نماز خوندم تو امامزاده ... جای با صفایی بود ! یه ست ازین سفال فیروزه ای ها واسه هفت سین خریدیم ... بعدم رفتیم بازار ِ سرپوشیده تاریخی داخل شهر و آقای همسر و همکارشون شلوار جینای عیدشونو خریدن :)) همینا دیگه ...



[ امامزاده شاهرضا / سه اسفند ۹۶ / شهرضای اصفهان ]

راستی این مزار شهدای پایین عکس رو میبینید ؟ جلوتر از امامزاده ؟ من نمیدونستم شهید همت اینجا دفن ان (!) یه فاتحه کلی خوندم و رفتم امام زاده ... تو مسیر برگشت بچه ها گفتن که بعععله دیگه .... شرمنده تونم آقای همت ! شایدم لایق نبودم ... به هر حال :

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

104- روز دهم :)

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دهمین روز از سفر کاری هم مث روزای معمولی دیگه گذشت که از اتاق بیرون نرفتم و به کارای شخصی رسیدم . با این تفاوت که شب پشت دو تا دستم رنگش تیره تر شد و نقطه نقطه های قرمز ریز دراورد و خارش و سوزش (!) نمیدونم چرا ! شاید برای خشکی اب و هوای اینجاست که عادت ندارم و همینطور ابش که خوب نیست و استفاده از تاید بدون دستکش :/ خلاصه که اصلا وضعیت قشنگی نبود :(

از امروز یه نصف صفحه کتاب برام یادگاری موند :


[ کتاب انسان ۲۵۰ ساله / مقام معظم رهبری ]


و تشکر ویژه ای که برای هر لحظه از خدا دارم ... الحمدلله علی کل حال ./

  • شینـا : )

103- روز نهم :)

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح با کسالت و حال نادرست از خواب بیدار شدم ، صبونه خوردیم که همکار ِ آقای دلبر ، زنگ زدن بریم بیرون ... خب روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود و تیره ترین و سنگین ترین رنگ ِ شالی که داشتم ، شال خاکستری ِ بود که پوشیدمش ... اول فکر کردم میریم امامزاده شاهرضا ، در جریان برنامه نبودم ... منتها سر از اصفهان در اوردیم :) رفتیم باغ پرندگان ... خیلی خوب بود... پرنده هایی رو دیدم که هیچوقت از نزدیک ندیده بودم ... طاووس ، کرکس ، عقاب ، زاغ نوک قرمز ، پلیکان ، فلامینگو ، قو ، انواع طوطی و مرغ عشق و مرغ :))) و خیلی های دیگه که اسماشون خارجکی بود یادم نموند ! دو ساعتی رو تو باغ پرندگان چرخیدیم .



[ باغ پرندگان / اصفهان / ۱ اسفند ۹۶ ]

از باغ پرندگان رفتیم سبزه میدون ... بازارش خیلی خوب بود هم بزرگ بود هم ارزون تر از جاهای دیگه ... تو همون بازار ناهار ساندویچ زدیم :) و بعدم ادامه ی بازار گردی رو پیش گرفتیم . یه دو ساعتی رو گشتیم ... مانتوهاش رو دوس نداشتم ... یکی دو تا هم من خوشم اومد ، گرون بودن و الکی بهونه اوردم که نخرم :/ تقریبا اخرای بازار بودیم که یه حراجی کیف پیدا کردیم و همون کیفی که میخواستم رو تقریبا یک سوم قیمتی که جاهای دیگه بود ، میفروخت (!) شیرجه زدم تو مغازه خریدمش :) یه شلوار جین هم همون رنگ و مدلی که میخواستم با قیمت مناسب پیدا کردیم . خدا رو شکر خریدم . تقریبا ساعتای شیش رسیدیم شهرضا ... 

بعد از شام فیلم ایستاده در غبار رو دانلود کردیم و دیدیم . قشنگ بود . درباره ی حاج احمد متوسلیان :)

همینا دیگه ... و خدایا هزاران هزاران هزاران بار شکرت :)))))))))

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

102 - روز هشتم ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح امروز یکم فرق داشت ، خانم ِ همکار ِ آقای ِ همسر تز ساعت ۱۰ تا ۱ با ابوالفضل کوچولو اومدن پیشم ... کلی حرف زدیم ... 

امشب هم به گریه گذشت (!) برای مادرم ... برای مادر ِ خود ِ خودم ... مث مادر از دست داده ها برات گریه میکنم ... مث دخترت هوامو داشته باش ... هوای دلمو ، هوای بغضمو ... هوامو داشته باش مامان زهرا سلام الله علیها ... یه جوری هوامو داشته باش که هیچ وقت فراموشت نکنم ، هیچ وقت از دستت ندم ، هیچ وقت ... یه جور هوای این دل رو داشته باش که پر بشه از عشق خودت ...

بارون بارون ، روی پَرم داره بارون میباره 

تنگ ِ دل ِ همسفرم ... داره بارون میباره ...


  • شینـا : )

100- روز هفتم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

امروز هفتمین روز ِ که از خونواده دور شدم و ششمین روز از حضورمون اینجا ... دیشب زیاد گریه کردم ، صب با چشمای پف کرده و سردرد بیدار شدم ، بعد نماز و صبحونه ساعت هشت و نیم مجدد خوابیدم و ساعت ده بیدار شدم ... دلم یه حضرت ِ زهرا (س) میخواد ... ولی انگار بدتر ازین حرفام ... اصلا دلم یه جوری غمگینه ... مث بچه رفوزه ای که عاشق معلمش ِ اما ‌... 

صبح پی ام دادم به جوجه گفتم به نیابت ازم ، تا بعد ماه رمضون ، چهل بار بره حرم و حاجتمو به واسطه ی امام رضا علیه السلام از حضرت زهرا بگیره ... نمیدونم ... نمیدونم میشه ؟ نمیشه ؟ ... هیچی نمیدونم ... فقط میدونم باید به نیت ِ حاجتم چهل تا زیارت بشه (!) خدایا دلم گرفته ...

امشب جلد دوم کتاب شهید هادی رو تموم کردم ‌‌. . . یه حس گم گشتگی ، حیرانی ، سرگردانی ... احساس عجیبی دارم ‌.. حس طرد شدن ، خورد شدن ، خاک شدن ، هیچ شدن ، پوچ شدن ... کاش خوب بشم ... کاش به منم نگاه کنن این شهید ِ بزرگ ... چقدر احتیاج دارم به نگاهشون ... به نگاه حضرت مادر ... به ادم شدن ...



[ شروه مطالعه ۱۷ بهمن / پایان ۲۹ بهمن ]

نعره ی مستانه میخواهد دلم ... آقا ابرام یه نگام به دل پاره ی ما کن ...

الحمدلله علی کل نعمه ./


  • شینـا : )

99- روز ششم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مثل هر روز نماز صبح و صبحانه و شستن ظرف و مرتب کردن اتاق تکرار شد . با این تفاوت که امروز کفش های خودم و اقای همسر رو هم شستم ... هر دومون کتونیامون مشکیه با کفی ِ سفید :) بعد ِ شستن انقد نو شده بود کیف کردم (!) نماز ظهرمو خوندم و بعد رفتم سراغ لاک :)) جدیدنا خوشم میاد لاک میزنم ... نوبت لاک مشکی ِ بود ... خودمو مشغول کردم تا ناهارمون رو آوردن . ازونجایی که مخلفات نداشت خودم سالاد درست کردم و کره رو گذاشتم بیرون اب شه با برنج بزنیم :) منتظر شدم آقای همسر بیاد . ساعتای دو رسید ناهار خوردیم .

غروب رفتیم تو محوطه و یه خورده نون خریدیم و میوه و بستنی ... شام شنیسل افتضاحی بود که ترجیح دادم نون و پنیر و گوجه بخورم ... 

اون روزی که رفته بودیم اصفهان ، یه ایستگاه صلواتی بود که مداحی هم پخش میکردن برای حضرت زهرا سلام الله علیها ... بعد همینطور که با ماشین از کنارش رد شدیم به گوشم این قسمتش خورد که : « کی بالتو شکونده بانو »

چند بار توی ذهنم با همون ریتم تکرارش کردم ... به دلم نشسته بود ... انگار همونی بود که دنبالش بودم ... ساعتای ده شب بود که یهو یادش افتادم ، دانلودش کردم و گوش دادم ... آقای همسر ساعتای ده و نیم خوابش برد ... مداحی رو گذاشتم توی کانالم و نمیدونم چند بار اما از ساعت ده و نیم تا حوالی یک شب ، ویس هشت دقیقه ای رو مدام گوش میدادم و اشک میریختم ... انقدر گریه کردم که چشمام درد گرفته بود ... دوس داشتم داد بزنم ... کاش میشد ... کاش میشد داد زد ... کاش میشد بلند بلند این دل تنگ و سینه ی پر غم رو ریخت بیرون ... صورتم خیس بود ، با این حال بغضم تموم نمیشد گلوم درد گرفته بود ... این دو ساعت شیرین ترین و بهترین لحظه های من بود ...

یکی از بچه های کانال پیام ناشناس فرستاد و چیزی رو که خودش شاهد بود برام تعریف کرد ... ایمان پیدا کردم ... ایمانی بیشتر و قشنگتر به مادری کردن حضرت زهرا سلام الله علیها ... 

با اشک و مداحی خوابم برد ... و الحمدلله علی کل نعمه ./

گوش بدید :


ناحلة الجسم یعنی :

نحیف و دلشکسته میری ، جوونی اما مادر ..... پیری !


باکیة العین یعنی :

بارون غصه ها می باره ... چشای مادر ما تاره !


منهدة الرکن یعنی :

تَوون برات نمونده بانو ، کی قلبتو سوزونده بانو ، کی بالتو شکونده بانو ...


معصبة الراس یعنی :

بستی سری رو که پر درده ، رنگ رخ تو مادر زرده ، تو کوچه کی جسارت کرده ..........

  • شینـا : )

97- روز پنجم :)

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از دیشب با همکار آقای همسر و خونوادشون قرار گذاشته بودیم ساعت ۹ صبح پایین باشیم و بریم اصفهان گردی . خب اینکه من بعد این مدت عمر گرفتن از خدا ، هنوز اصفهان رو ندیده بودم ، و قرار بود حالا بریم و یه نصف روز رو اصفهان باشیم خوشحال بودم ... یه جور که لبخند از چهره م کنار نمیرفت ... صبحونه خوردیم و حاضر شدیم . ساعتای ۹ حرکت کردیم و ۱۰ رسیدیم اصفهان . ماشین رو توی یکی از پارکینگای عمومی پارک کردیم . و یه پنج ، ده ، دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به میدون نقش جهان :) این اولین باری بود که میام اصفهان ... میام نقش جهان ... خیلی بزرگ بود و دور تا دور میدون بازار داشت ... صنایع دستی خیلی خیلی زیبا - اما گرونِ - اصفهان که دل هر بیننده رو میبرد (!) ازونجایی که آخر ماهِ و هنوز حقوق نگرفتن و با کمتر از پنجاه تومن داریم سر میکنیم چیزی نخریدیم ، ولی همین دیدن ، همین دیدن ، همین دیدن برام کافی و شیرین و قشنگ و ارزشمند بود و میتونم بگم اونقدر از هر چیزی که دیدم لذت بردم که انگار تمام و کمال مال خودمه :)) البته قرار شد هفته ی بعد دوباره یه سر بیایم اصفهان و لااقل یه چیزی برای یادگاری بخریم -_- یه سمت میدون ، یه عاااالمه اسب و درشکه بود . خوشگل بودن صدای پای اسبا و زنگوله منگوله هایی که ازشون آویزون بود حال ادمو خوب میکرد ،با اینکه خودمون سوار نشدیم اما بودن توی این صحنه و نگاه کردن و لذت بردن ازشون هزارهزارهزار بار جای شکر کردن داره . کللللی و نصفی عکس گرفتیم با اقای همسر و یه عالمه گشتیم ... توریست هم زیاد بود :) توریستا رو دوس دارم ... حس میکنم خیلی همه رو دوس دارم :/ همین لحظه ، همین حال ، همه چیو دوس دارم . خدای این لحظه و این حال و این مکان و زمان رو بیشتر از هممممه :))) [ وی کف دست بر لب گذاشته میگوید اووومممماااااچ ، و فوتش میکند به سمت آسمان ، بچسبد روی ماه ِ خدا ]


 


[ میدان نقش جهان اصفهان /۲۷ بهمن ۹۶ ]


حدودا دو ساعت میدون نقش جهان بودیم و بعد رفتیم سی و سه پل ، نزدیک سی و سه پل یه چیزی پهن کردیم و یه چایی و شکلات خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشین ، تا بتونیم راحت گشت و گزار کنیم ، اول پل ها رو شمردیم یه وقت کم و کسر نباشه :/ خدا رو شکر سر جاش بود :))) بعدم از بالای پل رفتیم ، تو مسیر کلی عکس گرفتیم و لذت بردیم و خندیدم و حرف زدیم :) برگشتن هم از پایین پل اومدیم ، اب که نداشت خشک خشک بود از پایین اومدن هم بد نبود (!) وقتی داشتیم برمیگشتیم یه دختر کوچولو من و چادرمو چسبیده بود که ازش لواشک بخرم ! من چیزی نگفتم اما آقای همسر گفت ولش کن و اما دختره بدجور چسبیده بود بهم ... که اقای همسر عصبانی شد گفت بهش دست نزن ... نمیدونم ... یکم تو دلم ناراحت شدم . دلم برای اون بچه سوخت ، کاش ازش خرید میکردم عذاب وجدان گرفتم . از سی و سه پل برگشتیم ، ساعتای دو بود تو مسیر برگشت ، مردم رفته بودن روی کوه های خشک بی اب و علف و بیابونی ، پارک کرده بودن و نشسته بودن ، به عبارتی اومده بودن جوج بزنن و پیک نیک ِ جمعه شون رو جور کنن (!) خندم گرفته بود ، تعدادشون هم کم نبود ، خیلی ها بودن ... یاد جنگلای خودمون افتادم و آخر هفته ها و کباب و این داستانا ... نمیدونم زیر افتاب توی کوه ِ خاکی چه لذتی داره ؟! بی لذت هم نباید باشه ، اما خدا رو شکر که کوه های ما پر درخت و ابشار و چشمه و رودخونه و سبز و خنک و قشنگه و مجبور نیستیم بریم تو بیابون :/ هر چند دنیا یه جوری میچرخه که شاید یه روز ما هم پیک نیک رفتیم تو دل کوه های خاک و سنگی :) 



[ سی و سه پل اصفهان / ۲۷ بهمن ۹۶ ]

خلاصه ساعتای سه و نیم رسیدیم مهمانسرا . ناهار خوردیم و از خستگی تا شیش خوابیدم ، شام مهمانسرا رو نخوردم ترسیدم حالم بد شه ، عوضش چایی و بیسکوییت و میوه خوردیم . بعد نماز یه خورده کتاب خوندم و ساعتای هفت و نیم رفتیم پارک توی شهرک . به بهانه ی ابوالفضل - پسرِ همکار ِ آقای همسر - ما هم دلی از عزا در اوردیم ... خیییلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم . ننشستیم روی تاب خانوادگی ها و کلی بازی کردیم ... خب خدا رو شکر وزن اقای همسر انقد بیشتر از من هست که روی الاکلنگ کلا بالا بمونم :/ برای همین قید الاکلنگ رو زدیم . کنار پارک یه شهید گمنام بود . نمیشه ادم شهید گمنام ببینه و نره بشینه بالای قبرش ... حتی برای یکی دو دقیقه ... نگاه به سنگ قبرش یه حال دیگه داشت .



[ شهید گمنام ۲۰ ساله / رجعت ۱۳ اسفند ۹۵ همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) ]


براش فاتحه خوندم ... شعر بالای سنگ قبرش دلمو سوزوند ... یاد اون تیکه از کتاب شهید هادی افتادم که نوشته بود : شهید هادی جنازه ها رو جمع میکردن میاوردن عقب از وسط میدون ... یکی از جنازه های شهدا رو بعد از چند شب میارن عقب و میرسونن به خونوادش ... اون شهید میره تو خواب پدرش و میگه از شهید هادی گله دارم ، چرا جنازمو آورد ؟! تا وقتی که تو میدون بودم و گمنام ، هر شب حضرت زهرا سلام الله علیها میومد بالا سرم ... اما از وقتی پیدام کردین دیگه خبری ازشون نیست ...

همینا باعث میشه ، که با همممممه ی بدی هایی که دارم ، ته ته دلم بگم : اللهم ارزقنا شهادة ، به سبک ِ مادرم حضرت زهرا -س- ... خندم میگیره حتی که من با این همه بدی چه طور آخه ؟! اما باز میگم : ارزو بر جوانان عیب نیست ...

خدایا برای همه ی نعمتهایی که بهم بخشیدی شکرت میکنم ... نماز شکر خوندم بعد مدت ها ، اما ابن توفیق رو بهم بده که علاوه بر مداومت به نماز شکر در خوشی ها،  توی مصائب و سختی ها هم بتونم نماز شکر بخونم . خدایا خیلی دوستت دارم . ممنون که منو افریدی :)


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

96- روز چهارم :)

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز بعد از ظهر ، بعد ِ چند روز موندن توی یه اتاق ، با اقای همسر و همکارش و خوانده ی همکارش رفتیم بیرون ... هدفمون گشت و گزار توی شهر و بازار بود ... از ساعت سه رفتیم بیرون و تقریبا هفت شب برگشتیم . چهار ساعت گشتیم ، یکمی خسته شدیم اما خوب بود . 

اینجا یه بازار قدیمی سنتی داره ، که سقفش پوشیده ست و کفش آسفالت و غرفه غرفه ست ... خیلی هم تو در تو و کوچه کوچه بود بازارش ! اونقدر که بعد از بیست و اندی سال سن ، همش حس میکردم الان تو این کوچه های بازار گم میشیم و نمیتونیم راهمون رو پیدا کنیم . بافت ِ بازارش با درهای بزرگ چوبی ِ خیلی خیلی قدیمی قشنگ بود ! هر چند جنس های چندان جالبی نداشت و قیمت ها اونجور که باید به اجناس نمیخورد :) مخصوصا لباسایی که بیشتر طرحاشون طبق سلیقه ی ما نبود و در عین حال گرون هم بودن . چیز خاصی نخریدیم ، مسواک ، یه خورده نبات ، شونه ، سنجاق قفلی برای ملحفه های تخت و یه حوله دستی و کش مو و ازین جور خرت و پرتای کوچیکی که نیاز داشتیم رو گرفتیم . چند تا بازار هم تو سطح شهر بود که اونا رو هم گشتیم بد نبود خدا رو شکر ...

برگشتنی ، تو مسیر ، گوجه خیار پرتقال ، پنیر و نوشابه و بیسکوییت و ماست خریدیم ... غذاهایی که بهمون میدن چندان جالب نیست واقعا نیاز بود کنارش این چیزا رو بخریم . دیشب خسته بودم یه خورده هم دلم گرفته بود خوابم برد ساعتای ۹ آقای همسر نشسته بود بالاسرم :) بیدارم کرد ، چایی و میوه خوردیم و فیلم دیدیم ...

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ، نماز خوندم و یکمی رفتم نت ... ساعتای هفت و نیم صبحانه اوردن ، با آقای همسر نوش جان کردیم و رفتن سر کار ... تو وبلاگ مریم سادات ، پست اخرش درباره کربلا بود و یه صوت چهارده دقیقه ای گذاشته بود ، دانلود کردم و گوش دادم ... نمیدونم چی شد از ساعت هشت تا نُه گریه کردم ... پنج بار پلی کردم و هر بار دلم بیشتر جوشید ... دلم تنگ شده بود ... تنگ شده بود برای کربلا ... پی ام دادم به جوجه و اشک اونم دراوردم و دوتایی حالمون عوض شد و دعا کردیم برای خودمون و همه و ظهور ... 

کم کم پاشدم ظرفا رو شستم ، لباسا رو هم ... پتو ملافه های تخت رو مرتب کردم ... یکمم به خودم رسیدم ، وضو گرفتم و بعدش لاک طلاییه رو زدم ... موهامو دم اسبی بستم ( همسر جان دم اسبی دوست ) نمازمو خوندم و یه خورده کتاب :) دیگه کم کم ظهر شد و حضرت دلبر از سر کار اومد ... یکمی اکرام و احترامش کردم و برنامه ی استقبال از همسر و این حرفا :))) ناهار خوردیم و خوابیدیم ... عصر چایی و بیسکوییت خوردیم و یکم با هم حرف زدیم ... از روزای اولی که همو دیدیم میگفتیم ... از مجردیمون ... بعد اذان آقای همسر رفت ارایشگاه ... منم یه جز از ختم قرآن یکی از دوستام رو خوندم ... اینجا ظرف نداریم ، منتها دو تا قندون بود که یکیشو خالی کردم تو اون یکی و شستمش به عنوان کاسه ازش استفاده کنیم ... امشبم تو قندون سالاد شیرازی درست کردم ! حالا شاممون رو خوردیم ... منم کار خاصی ندارم اومدم ثبت کنم خاطراتمو ... همین :) خداجونم ممنونم ازت برای خس و حال خوب امروز ... مخصوصا اون یک ساعتی که دلم تو هوای کربلا بود :*

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

95- روز سوم :)

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیروز ساعتای دو از سر کار برگشت مهمانسرا ... ناهار خوردیم و خوابیدیم تا چهار و نیم ... بعدم تا شیش همونجا رو تخت ولو ، فیلم دیدیم و گوشی بازی کردیم ... راستش دیشب دلم خیلی گرفته بود ! دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده بود ... ولی پشیمون نیستم ازینکه اومدم اینجا ! باید کم کم تمرین کنم تنهایی ها رو توی شهرای دور ِ بی فامیل و خانواده (!) اینجا منو یاد دوران خوابگاه میندازه ... البته اینجا خیلی بهتره و شیرین تر و دوستداشتنی تر ... حداقلش فشار درس روم نیست :)) شام دیشب خوشمزه نبود ! با اینکه کامل نخوردم غذاشو اما تا صبح معدم درد گرفته بود و بهم ریختم ... با این حال برای همین ها ، دلم ، بیشتر از چیزی که تو ذهنمه ، شکرگزار خداست ... هوای دیشب تا دوازده طوفانی بود ... سر و صدا انقدر زیاد بود که فکر میکردم خوابم نمیبره اما نمیدونم چطور همون ساعتای دوازده خوابم برد ...

نصف شب از خواب بیدار شدم یه خورده درد معده داشتم ، بارون بود و بارون و بارون ... هر چند که اون طوفان مقدمه ی بارون بود ، اما همیشه نتیجه قشنگتره ... منم بارون رو بیشتر دوس داشتم ... هر وقت بارون میباره دعا میکنم و سعی میکنم دعاهای خوب کنم ... صبح بعد نماز هنوزم خوابم میومد ، خوابیدم و ساعتای هشت بیدار شدم ... خواب غذاهای خوشمزه میدیدم :/ دلم یه غذای خونگی میخواد :)) حضرت دلبر رفت سر کار و منم اتاق رو مرتب کردم ، حموم دستشویی رو شستم ، ملافه های تختا رو صاف و صوف کردم و بعدم چادر و شالمو شستم ... حالام تایم نوشتن و خلوت کردن با خودمه ... که بشینم چند تا مطلب بخونم و ادامه ی کتاب رو ... هوا افتابی شده ... انگار نه انگار که دیشب بارون بود :) مث دل من ... که دیگه گرفته نیست ... ابی و ارومه *___* با اینکه الان سه روزه بیرون نرفتم حتی توی راهرو نمیشه رفت و پنجره رو نمیشه باز کرد بنا به دلایلی :))) اما من خوبم ... یه خوب ِ قوی ^__^

راستی دیشب ولنتاین بود ... نه خرس قرمز داشتم نه شکلات و نه گل رز و این حرفا ... چند تا پست تبریک تو تلگرام برای آقای دلبر فرستادم که جواب نداد ... عشق رو از چشماش میفهمم ؛) ما بی بهانه عاشقیم ... بی چشم داشت ... و خدایا برای این همه عشق ازت ممنونم ... و دعا میکنم که هر روز برامون روز عشق باشه ... روز محبت و مهربونی کردن ... روز قلبهایی که برای هم میتپه ... خدایا از صمیم قلب ازت سپاسگزارم .

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )