پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۶۶ مطلب با موضوع «سفرنامه ها ^_^» ثبت شده است

190- شب یلدای منی :))

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

شب یلدا همه خانه بابا جمع شدیم. ژله درست کرده بودم و دسر ... بساطمان به پا بود ... همینکه یک سال دیگر شبیه جوجه های آخر پاییز زیر سقف خانه ی پدر ، کنار ماه بابا و ستاره ی مامان جمع شده بودیم نهایت احساس خوب و شور زندگی بود :) داداش ها شاهنامه خوانی کردند ، نشستیم دور میز ، داداش بزرگه برای تک تکمان فال گرفت ... خندیدیم ! عاشقی کردیم ... زندگی کردیم ! ما در کنار هم زندگی را زندگی کردیم ... خدای من :) بهتر از این هم مگر میشد ؟ پدر ، مادر ، همسر ، خواهر ، برادر ، عروس و داماد و نوه ... جای بچه ی نداشته ام خالی بود :)) سال بعد می ایی؟


یلدای زیبای ۹۷

  • شینـا : )

189- آذر ماه

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خیلی وقت بود از نوشتن روزمرگی هایم دور شده بودم ! مهمترین و شیرین ترین اتفاق آبان ماه پیاده روی کربلا بود ... راهی که ادمی را به اوج ِ بودنش نزدیک می کند :) آذر اما به سرعت گذشت ... آذر را دوست داشتم ... آذر را  سخت مشغول بودم ! مشغول ساخت عروسک هایی که نامش را کُپُلچه گذاشتم ، سفارش های شب یلدا خوب بود ... بعد از ساخت هر کپلچه به لبخندی فکر میکردم که در دل عروسک خفته و با رسیدن دست صاحب جدیدش بیدار میشود ... آذر کتاب خواندم ... آذر لبخند زدم و پیاده روی کردم و سلامت بودم ! آذر پایان زیبای پاییز من بود ... اواخر این ماه سفری به شمال ( خانه ی پدری ) داشتیم ... آه ... پاییز زیبا ... آذر زیبا ... خدا نگهدار :))


عروسک کپلچه / دستسازه ی گم جش gom_j_sh

آذر ۹۷

  • شینـا : )

186- وصلی به طول مدت هجرانم ارزوست ...

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ...

با مامان اومدیم حرم ، رفتم که برم زیارت بعد از دو روز که مشهد بودم ! درهای حرم بسته شده بود ... مردم مردم مردم ... تو سورگز سرما بیرون دعای توسل رو خوندیم صدا پخش میشد تو صحن ... سوز دلمون چه زیاد شده بود ! چه گریه ای ... چه دعایی ... الحمدلله :) برگشتیم سوییت . قبل از نماز صبح دوباره اومدیم حرم ، این بار چشمم روشن شد به ضریح قشنگشون ... آقا قبولم میکنی ؟!زیارتنامه خوندم ، نماز شب تو حرم ، نماز صبح جماعت ... بعد هم رفیق جان مشهدی رو دیدم ! برام هدیه عروسیمو اورده بود :) مجموعه کتاب های سعدی ... منم بهش یه جاسویچی دستساز کوچیک خودمو هدیه دادم ! ساعتای شیش برگشتم سوییت و ساعتای ۱۰ حرکت کردیم ... چقد کم بودیم ... بازم خدایا شکرت ...


عاشق صحن و سراتم :)

تو راه برگشت رفتیم آرامگاه فردوسی :)) انقده خوب بود ... عکس پایین رو هم تو محوطه ش گرفتم *_*


الحمدلله کما هو اهله :)))))))

  • شینـا : )

185- دست های خالی !!

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

سلام خدا ... میخوام به امام رضا نامه بنویسم اجازه هست ؟ سلام آقا جونم .. آقای خوبم ... آقای مهربونم ... حالا من اینجام تو سوییتمون ... از بالکن اینحا گنبد طلات دیده میشه ... اقا ما دو روزه اومدیم ولی هنور نشده بیام ضریح خوشکلت رو ببینم ... اقای قشنگم برای ناهار امروز ازت ممنونم خیلی خوشمزه بود و هیچ کم و کسری نداشت ... خیلی عالی بود اقای خوبم آقام ... امام رضا جانم فردا قراره ازینحا بریم ، بریم از پیشت و من هنوز یه زیارت دلچسب نداشتم 😔 آقا میدونی که خیلی دوستت دارم ، از همین الان نگران اینم که سری بعد کی دعوتم میکنی ؟! خدا کنه زود باشه ... خیلی زود ... خدا کنه دیر نشه ... چون همین الانشم دلم برات تنگ شده ..و آقا هر گدایی میاد پیش شاه ، گدایی میکنه ... منم میخوام ازت گدایی کنم ... آقای مهربونم ... رئوف دلم ... اول اول اول سلاممو تو بهشت برسون به مادرم حضرت زهرا (س) و بهشون بگو قبرشون ناپیداست ... گنبد طلایی ندارن ... زائر ندارن ... ولی من از همینحا سلام میدم بهشون ... به مادرم بگو بغلم کن ... هوامو داشته باش ... دوست دارم ... آقای خوبم سلام منو به امام حسین (ع) برسون و ازشون بخواه که بازم زود زود زود دعوتم کنه به کربلاش ... آخ ... کربلاش ... کربلاش... کربلاااااا حرم یار یه چیز دیگه ست ... هعی ... امام رضای عزیزم خودت میدونی چه غمی چه غربتی تو حرم مولامون امام علی علیه السلام هست ... خجالت میکشم هنوزم ... از بس که نشد و نتونستم یه زیارت درست و درمون داشته باشم 😭 امام رضای خوبم ... امام دوست داشتنی خودم ..و امام مهربونم ! هوای همسرم ، پدرم ، مادرم ، خانواده م ، خانواده همسرم و هر کسی که التماس دعا گفته رو داشته باش ... همه ی عزیزانم... دوستانم ... آشنایانم ... خودت هوای همه رو داشته باش ... خوشبختی و عاقبت بخیریمونو با شهادت از خدا بگیر برامون ... امام جان ...قلب من ... به من و همسرم فرزند صالح و سالم و مومن و پیرو حضرت زهرا و رقیه از طرف خدا هدیه بده ... و رزق و روزی حلال ... امام رضا ... به خدا بگو امام زمانمون زودتر ظهور کنه ... همین 😭♥️ ببخشید وقتتو گرفتم ولی از گدا همین برمیاد ...

۶ اذر ۹۷

دیدار با جوجه :))

  • شینـا : )

184- آمدم ای شاه پناهم بده ...

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم .../

با مامان و بابا و همسری اومدیم مشهد ... جنگل پاییز پاییز بود :) بعد از جنگل زمستون شده بود برف میومد ... رسیدیم رسیدیم به وصل یار دیرین ... چه شیرین :)))

جنگل گلستان - ۵ آذر ۹۷

اپلیکیشن رضوان رو نصب کردم ، هنوز که نرفتم تو حرم ولی وقتی بریم جی پی اس گوشی و نت رو روشن کنیم تو قرعه کشی واسه غذای تبرکی حرم میندازن شمارمونو :) بعد داشتم با خنده میگفتم این همه راه اومدیم ینی امام رضا (ع) با این همه خدم و حشم یه شام به ما نمیده ؟! خوبه اسممون تو قرعه هم نیفته ! [ کاملا شوخیانه ] خلاصه که الان داریم استراحت میکنیم و من خودمو تو عصر امام رضا (ع) تصور کردم که امام زنده ن و ما رفتیم مهمونشون شدیم ... [ البته همین الانشم امام رضا علیه السلام زنده‌ن ، از حیث شهید بودن و امامتشون که همیشه تو همه عصرها ، این دنیا و اون دنیا برای ما هستن ] ... خلاصه که منه مور الان مهمون سلیمانم :)) نَمیرم از خوشحالی ؟ نرم تک تک سلام همه رو برسونم و بگم فلانی ... فلانی ... فلانی و بیساری همه سلام گرم رسوندن ... نشد بیان ، ان شاالله شرایطشون جور شه خدمت میرسن شاها *___* آخ من دورتون بگردم جانا ^__^ اصلا سنه قوربانا :)) یه حسی دارم هم خیلی خوشحالم ، هم خیلی احساس کوچیکی میکنم و برای این حضور اماده نیستم ! استرس دارم ... 😐♥️ خدایا خودت کمک من یه جوری برم حرم که خجالت نکشم ☹️ مرسی :))


  • شینـا : )

182- آرزومند نگاری به نگاری برسد

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️ 

ساعتای دو عصر بود حدودا ، رسیدیم کربلـا ، سر یه عمود قرار گذاشته بودیم ، من تقریبا زودتر از بقیه رسیده بودم . کم کم همه اومدن ... نشسته بودیم رو بولوار (بلوار) وسط خیابون ‌... بارون گرفت (!) انقدر شدید بود که نمیشد یه جا نشست و تماشا کرد ! خسته بودیم رفتیم توی موکب روبه رومون. خوابمون برد ... بیدار که شدیم رفتیم عمود ِ نمیدونم ۱۲۳۷ بود یا ۱۳۳۷ ، یه کوچه ی طولانی رو تقریبا تا تهش رفتیم ... یه خونه ی شیک و تر و تمیز ... درش باز بود (!) مال یه خونواده عرب ... خونه شون دوبلکس بود ، طبقه بالا و پایین دسته دسته زائر میومدن و میرفتن ... غذا ، رمز وای فای خونه شون ، حمام ، رختخواب و خشک کن لباسشویی حتی ... در اختیار زائرا بود ... خیلی دل میخوادا ... صابخونه رو ندیدم یه لحظه بشینه ... مدام در حال تکاپو و کار کردن بود ! هستگی ناپذیر !!! عجیب بود ، بمب انرژی ... خنده رو ... بخشنده ... اهل خوش و بش حتی با کسایی که زبونشونو نمیفهمید ... از کجا میگرفت این همه انرژی رو ؟! بعد اینکه دوش گرفتم ، یه خانوم ایرانی با پسرکوچولوش اومده بود . بچه شو برد حموم و شلوارشو شست ، و یه ملافه پیچید دور بچه ش ! صابخونه به محض اینکه متوجه شد رفت طبقه بالا و یه شلوار اورد هر چند یکم دخترونه بود شلوار :))) ازین پلنگیا ... میگفت لامستعمل !!! میگفت نوعه نوعه مال دخترش بود ... پسربچه اولش نمیپوشید ، کلی باهاش حرف زدیم گفتیم تو عراق پسربچه ها شلوار این شکلی میپوشن ... میخندید باور نمیکرد ! گفتیم نمیبینی مرداشون همه مانتوی بلند دارن ؟! اینو که گفتیم قبول کرد و پوشید 😐🤦🏻‍♀ موقع شام ، [هر چی داشتن] برامون آوردن ، کشمش پلو ، گوجه پنیر ، نیمرو و دو سه مدل دیگه غذا ... حتی غذاهایی که از قبل داشتن ! ساعتای نه ، ده خوابیدیم و یک و نیم بیدار شدیم ! همه خواب بودن ! رفتم تو اتاقی که تقریبا شبیه انباری بود ، لباسامو که شسته بودم بردارم ، دیدم صابخونه و دخترش اونجا خوابیدن ، رو زمین و یه ملافه یا چادر کشیدن روشون :))) برام عجیب و قشنگ بود ! ساعت دو راه افتادیم حدودا یک ساعت و نیم راه رفتیم ... نزدیک شده بودیم ! یهو یه جایی همه استوپ کردن ! یه چیزی دیده بودن ! اوهوم ... گنبد طلایی حضرت عباسو ... 

ساعتای چهار صبح ، هممممه ی اون بُهتی که تو راه بود ، همه ی اون اشکایی که تا گوشه چشممون اومده بود و نریخته بود ، مث فواره از چشمامون میریخت ! یه حال قشنگی بود ... چه حال قشنگی بود ... کوله ها رو تحویل دادیم و رفتیم زیارت ! عمود ۱۴۵۲ آخریش بود ... 

نزدیک حرم ! حس وصل ... رسیدن ... اون حس خوبی که منتظرشی و براش از همه چی میگذری ... حس برنده شدن ... یه چیزی که نمیشه گفت چیه ! کفشداری حرم موبایلا رو یواشکی گذاشتیم تو کتونیا و تحویل دادیم (شما موبایلاتونو بدید امانات ) ... اذان گفتن ، درو بستن و نذاشتن بریم داخل . تو بین الحرمین نماز صبح رو خوندیم و بعد از نماز یه عالمه فشار رو تو شلوغی پشت در تحمل کردیم تا رد شدیم ! جالبه که این همه فشار و تراکم فقط مال پشت در بود ... یکی مدام داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج ... بقیه پشت سرش زمزمه میکردن ... هر جا فشار زیاد بود میگفت بگین لااله الا الله تا زمین زیر پاتون وسیع شه ... و ما هی میگفتیم !!! قسمت خانم ها برای زیارت بسته بود ، خانم ها از زیرزمین زیارت میکردن :) تو صف واستادیم کمتر از ده دقیقه جلوی ضریح بودیم ... نمیدونستم چی بخوام ، چی بگم ، چه دعایی کنم ... من بودم ؟ نبودم ؟ فقط میدونستم حالم خوبه ... همین ... از زیارت برگشتیم وقتی نمونده بود دو رکعت نماز خوندیم ... برگشتن همون خانوم که مدام میگفت : اللهم عجل لولیک الفرج ، یه سربند با همین ذکر پیدا کرد ، از امانات پرسید گفت برای خودت :))) رفتیم زیارت امام حسین علیه السلام ... اینبار گوشیا رو دادیم امانات ، و کفشارو به کفشداری ... تو صف بودیم ... خیلی خوب بود که صف داشت ... میدونستیم هررر چقدم منتظر بمونیم تهش یه زیارت نابه ! میتونم بگم راحت یک ساعت تو صف بودیم ... فرصت خوبی بود ! واسه زل زدن به در و دیوار حرم حسین علیه السلام . لوسترایی که اون بالا تکون میخوردن و به چشم بعضیا فرشته به نظر میرسیدن ! ذره ذره ذره ی حرم رو میشد نفس کشید ، از پشت بلندگو تو حرم صدای لبیک یا حسین ، لبیک یا عباس ، لبیک یا زینب ، لبیک یا رقیه پخش میشد و زواری که نزدیک شده بودن به ضریح با صدای بلند تکرار میکردن و لبیک میگفتن ... رفتیم جلو ... رفتیم جلوتر ... بوسیدمش ... بوییدمش ... دو تا دستمو باز کردم بغلش کردم ... محکم ... ♥️ شرمنده ام که هنوز زنده ام ......... در یک خط اگه خلاصه کنم کل این سفر رو به قول حضرت زینب (س): «ما رأیتُ الا جمیلا » #پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۴

....

این عکس آخره ... وقتی دور میشی ... وقتی میخوای بری و چشات تار میبینه ... چراغا رو گردالی های رنگی نور میبینی ... نگا چه قشنگه ....

  • شینـا : )

181- خرم آن لحظه که ....

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️ 

ساعت دو نصف شب بیدار شدیم وضو گرفتیم و اماده شدیم ، آروم یه جور که زائرا از خواب بیدار نشن از موکب زدیم بیرون و منتظر شدیم آقایون از قسمت مربوط به مردا بیان . ساعت دو و نیم شده بود ولی یه جوری شهر و خیابون زنده بود فک میکردی اوج ترافیک شهریه مثلا ... هر لحظه ش همین بود فرقی نمیکرد ... زنده و پویا و روان ... چای خوردیم و چند تا عکس گرفتیم ، به حرفای همسفرم فکر میکردم و دنبال نشونه برای خودم میگشتم ... تو دلم میگفتم پس من چی؟ آقایون اومدن ، داداشم یه پرچم قرمز یافاطمه زهرا خریده بود ، آورده بود چشمم که بهش خورد گفتم اینم نشونه :)) داداش که نمیدونست من چقد حضرت زهرا (س) رو دوس دارم ، نمیدونست که من سفرم رو هدیه کردم به ایشون ... پس این میتونست یه نشونه برای من باشه ... دلم به همین چیزای کوچولو خوش بود ... پرچم رو داد به من :) ساعتای سه ادامه ی مسیر رو از سر گرفتیم . روز سوم هر صد تا عمود یه استراحت کوتاه پنج دقیقه ای داشتیم . روز آخر درد پا نداشتم . سرعتم بیشتر شده بود . با اینکه به وسایلم یه پرچم اضافه شده بود و کوله پشتیم هم غیر استاندارد بود و اذیتم میکرد اما یه جور عجیبی انرژی داشتم . مخصوصا وقتی هندزفری میذاشتم و مداحی های پیاده روی رو گوش میدام ... یه جون تازه گرفته بودم ، دنیای دیگه ای بود. گاهی داداش یا بابا که میدیدن یه بند کوله مو باز کردم و یکیشو فقط انداختم رو دوشم دلشون میسوخت میگفتن کوله تو بده برات بیاریم ... گاهی به زور داداش میگرفت و میبرد . اما بیشتر وقتا نمیذاشتم ... شونه ی چپم یه جایی از درد میسوخت ، بندشو مینداختم پایین ، تو دلم میگفتم کوله ی گناهاتو کی میکشه رو دوشش ؟! از پس این کوله برنیام ، از پس گناهام برمیام ؟ پس کی باید قوی شم ؟ قوی شده بودم ، انرژی داشتم ... من نبودم ... اون من ، من نبود ! دنیاش فرق داشت ... همه چیزش فرق داشت ... لیوان دهنی مریضم نکرد ، حتی یه پشه نیشم نزد ، یه مگس دور و برم وز وز نکرد ... این اخرا دیگه هیچ توجهی به هیچی نداشتیم ، ناهار نمیخوردیم ، به خوراکیای تو مسیر نگاه نمیکردیم ... هر چی گیرمون میومد همون بود ... بعدازظهر تنها بودم تو راه ، بارون گرفت .... خیلی خیلی شدید بود . چفیه مو انداختم رو سرم . خیلیا از مسیر پراکنده میشدن و میرفتن زیر سایه بون ... ولی حیف بود رحمت به اون شدت رو تو اون مسیر رها کردن ... آروم آروم رامو کشیدم رفتم ... خیس شدم ، قشنگ شدم :)))) تا عصر به اولای کربلا رسیدیم ... کفشامو دراوردم تو گل و آب پابرهنه ... اینجا کربلا بود ، کربلا بود ، کربلا بود .... #پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۳

  • شینـا : )

180- اللهم عجل لولیک الفرج ...

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️

 پیاده روی روز دوممون تموم شد، من زودتر رسیدم به‌ موکب واسه استراحت. کم کم بقیه هم اومدن... نیم ساعت که گذشت یکی از همسفرامون رسید. یه خانم تقریبا میانسال که از شهر خودمون با هم همسفر شده بودیم . خیلی مهربون و دوست داشتنی بود. یه جاهایی که حال نداشتیم اون خانوم پامیشد میرفت برا همه مون چایی میاورد میگفت صلواتی میارم ، اللهم عجل لولیک الفرج یادتون نره . تقریبا همیشه دائم الوضو بود . نیتش پاک بود . اون روز وقتی رسید حال و احوالش منقلب بود . وقتی ازش جویا شدیم اینجور تعریف کرد : [ یه شهید گمنامی هست که همیشه میرم مزارش، باهاش درد دل میکنم، دوسش دارم، همه عکس یه شهید رو زدید رو کیفاتون ، اما من به نیابت از اون شهید عکس قبر شهید گمنام رو چسبوندم رو کیفم ... قبل اینکه بیام خواب دیدم تو کوچه های کربلا گم شدم و یه پسر جوون با لباس بسیجی قدیمی داره راه رو نشونم میده . خلاصه که تو هر قدمی هر کاری که کردم گفتم اللهم عجل لولیک الفرج ... دلم خوش بود به امام زمان (عج) ... به این شهید ... مدام به یادشون بودم ... تو دلم هر لحظه نشونه میخواستم ازشون ... تا اینکه یه جوون به چشمم خورد ، به همسرم گفتم چقد دلنشینه این اقا شبیه شهداست ، همسرم گف باز رفتی تو فاز ... بیخیال خانم ... تو دست جوون یه پارچه سبز بود، تو دلم گفتم من که لایق دیدار امام زمان نیستم ولی اگه حضور دارن شهدا ، این پارچه ی سبز با یه واسطه تا قبل از اینکه برم تو ‌موکب برسه دستم ... دم در موکب ، یکی از اشناها که سید هم بود یه شال سبز داد بهم ، توش چند تا موز بود ، گفت این سهم شما ، پارچه ی سبزم مال خودت ♥️ ] اینا رو همسفرم تعریف میکرد و اشک میریخت ... از همون لحظه حس کردم چقد امام زمان (عج) حضور پررنگی دارن تو پیاده روی ... چقد اینجا همه چیز پاک و خالصه ... چقد شهدا زنده ان و حاضر ... دلم روشن شده بود ... روشن روشن ... شب دوم پیاده روی رو تو همون موکب به نیمه رسوندیم ... #پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۳


دریافت

  • شینـا : )

179- روز سوم ...

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️ 

روز دوم پیاده روی عصر از ساعت دو و نیم تا حوالی چهار به عمود ۲۰۳ رسیدیم . قرار بود شب رو توی یه موکب نزدیکای عمود ۲۱۶ بمونیم ، اما موکبش رو زیاد دوست نداشتیم -_- برگشتیم عمود ۲۰۳ . موکب ایرانی ها . خیلی بزرگ و تمیز و امکانات خوب . شام ، پتو و بالشت تمیز ، وای فای ، حمام و دستشویی و خشک کن برای لباس و ... یکی از خوبیاش این بود که ساعت ۹ خاموشی میزدن و میشد راحت استراحت کرد. ساعتای نه و نیم خوابیدیم و یک و نیم شب با صدای بارون شدید از خواب بیدار شدیم . از حالت درازکش به نشسته تغییر حالت دادیم تا کسایی که با بچه های کوچیک شب رو توی حیاط بودن بیان داخل و همه کنار هم جاشیم . بارون تا یک ساعت بعد کم شد و آماده شدیم قبل از اذان صبح ادامه ی پیاده روی مون رو شروع کردیم . باد خنک ، نم بارون ، گاهی رعد و برق ... و شبگردهایی که به سمت حضرت دوست رهسپار بودن ... رها از همه چیز ... رها از هر چیز غیر «او» . نماز صبح رو تو مسیر خوندیم . کم کم هوا گرگ و میش میشد ... لذت قدم زدن تو بین الطلوعین ... طلوعی که از سمت «او» بود ... و دعاها و یادهایی که قلب آدم رو روشن میکرد. توی مسیر هر جا احساس گرسنگی و یا تشنگی میکردی چیزی برای خوردن بود :) روز دوم پاهامون بیشتر درد گرفت و بیشتر خسته شدیم . شاید برای این بود که مسیرها رو طولانی میرفتیم و استراحتمون کمتر بود . هر جا احساس درد پا داشتیم یاد حضرت رقیه سلام الله علیها دلمون رو میسوزوند ... هر جا دیگه کم میاوردیم یه جمله برای گفتن داشتیم : « تا جایی که میتونم خودم میام ، هر جا که نتونستم خودت منو ببر ‌.» میبرد ... والله خود ِ بزرگ ِ مهربونش میبرد . روز دوم وقتی استراحت میکردیم شروع راه رفتنمون درد داشت، سخت بود، اما انرژی فوق العاده ای بهمون تزریق شده بود . انرژی ای که شاید منبعش دست حضرت صاحب الزمان (عج) بود که رو سرمون میکشید ... پایان روز دوم ساعتای چهار عصر و عمود حدودا هشتصد بود . موکبی که برای استراحت موندیم موکب کرکوک (از شهرهای شمالی عراق) بود . #پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۳

  • شینـا : )

178- موکب پاکستانی ها

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️

 ساعت حدود ۹ تا نزدیکای ظهر از عمود یک تا عمود ۷۲ رفتیم. عمود ۷۲ موکب پاکستانی ها بود. من اول فکر میکردم مال عرب هاست. ولی خب توی اون موکب عرب و پاکستانی و ایرانی همه جور زائر کنار هم بودن . موکب تر و تمیزی بود. دستشویی، حمام، ماشین لباسشویی، پریز به تعداد کافی برای شارژ گوشی و ... خیلی تر و تمیز بود . اونجا دوش گرفتیم البته به خاطر قطع شدن برق آب سرد بود ولی حسابی چسبید . نماز خوندیم . ما پنج تا خانم بودیم که دور هم نشسته بودیم برامون سفره ی جداگونه همونجایی که نشسته بودیم پهن کردن. یه غذای پاکستانی آوردن. توی سینی ها . شبیه استامبولی خودمون بود ولی بی نهایت تند بود . اشاره کردیم برامون آب بیارن . متوجه شدن که سوختیم :)) پرسید : ایرانی ؟ گفتیم اره ... گفت : اوکی . (اون خونوادن پاکستانی که موکب داشتن انگلیسی صحبت میکردن و دست و پاشکسته فارسی و عربی هم متوجه میشدن ) رفت و برامون ماهی اورد و گفت غذای ایرانی (!) تشکر کردیم ، خوشحال شدن که ماهی دوست داریم. دو بار برامون ماهی آورد به قدری خوشمزه بود همه شو خوردیم :/ چای و آب هم مدام تعارف میکردن. نیم ساعتی استراحت کردیم و ساعتای دو و نیم ادامه ی پیاده روی رو شروع کردیم . [ اگه حاشیه ها و جزئیات رو مینویسم ب ای اینه که تصورات گنگ و یا اشتباهی که از پیاده روی تو ذهن بعضیا هست از بین بره وگرنه اصل مطلب اصلا این چیزا نیست .] 

#پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۲

اولین عروسک ، عمود ۷۲ ؛ موکب پاکستانی ها تقدیم شد به این کوچولو :)

  • شینـا : )