پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

۳۰ مطلب با موضوع «سفرنامه ها ^_^» ثبت شده است

97- روز پنجم :)

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از دیشب با همکار آقای همسر و خونوادشون قرار گذاشته بودیم ساعت ۹ صبح پایین باشیم و بریم اصفهان گردی . خب اینکه من بعد این مدت عمر گرفتن از خدا ، هنوز اصفهان رو ندیده بودم ، و قرار بود حالا بریم و یه نصف روز رو اصفهان باشیم خوشحال بودم ... یه جور که لبخند از چهره م کنار نمیرفت ... صبحونه خوردیم و حاضر شدیم . ساعتای ۹ حرکت کردیم و ۱۰ رسیدیم اصفهان . ماشین رو توی یکی از پارکینگای عمومی پارک کردیم . و یه پنج ، ده ، دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به میدون نقش جهان :) این اولین باری بود که میام اصفهان ... میام نقش جهان ... خیلی بزرگ بود و دور تا دور میدون بازار داشت ... صنایع دستی خیلی خیلی زیبا - اما گرونِ - اصفهان که دل هر بیننده رو میبرد (!) ازونجایی که آخر ماهِ و هنوز حقوق نگرفتن و با کمتر از پنجاه تومن داریم سر میکنیم چیزی نخریدیم ، ولی همین دیدن ، همین دیدن ، همین دیدن برام کافی و شیرین و قشنگ و ارزشمند بود و میتونم بگم اونقدر از هر چیزی که دیدم لذت بردم که انگار تمام و کمال مال خودمه :)) البته قرار شد هفته ی بعد دوباره یه سر بیایم اصفهان و لااقل یه چیزی برای یادگاری بخریم -_- یه سمت میدون ، یه عاااالمه اسب و درشکه بود . خوشگل بودن صدای پای اسبا و زنگوله منگوله هایی که ازشون آویزون بود حال ادمو خوب میکرد ،با اینکه خودمون سوار نشدیم اما بودن توی این صحنه و نگاه کردن و لذت بردن ازشون هزارهزارهزار بار جای شکر کردن داره . کللللی و نصفی عکس گرفتیم با اقای همسر و یه عالمه گشتیم ... توریست هم زیاد بود :) توریستا رو دوس دارم ... حس میکنم خیلی همه رو دوس دارم :/ همین لحظه ، همین حال ، همه چیو دوس دارم . خدای این لحظه و این حال و این مکان و زمان رو بیشتر از هممممه :))) [ وی کف دست بر لب گذاشته میگوید اووومممماااااچ ، و فوتش میکند به سمت آسمان ، بچسبد روی ماه ِ خدا ]


 


[ میدان نقش جهان اصفهان /۲۷ بهمن ۹۶ ]


حدودا دو ساعت میدون نقش جهان بودیم و بعد رفتیم سی و سه پل ، نزدیک سی و سه پل یه چیزی پهن کردیم و یه چایی و شکلات خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشین ، تا بتونیم راحت گشت و گزار کنیم ، اول پل ها رو شمردیم یه وقت کم و کسر نباشه :/ خدا رو شکر سر جاش بود :))) بعدم از بالای پل رفتیم ، تو مسیر کلی عکس گرفتیم و لذت بردیم و خندیدم و حرف زدیم :) برگشتن هم از پایین پل اومدیم ، اب که نداشت خشک خشک بود از پایین اومدن هم بد نبود (!) وقتی داشتیم برمیگشتیم یه دختر کوچولو من و چادرمو چسبیده بود که ازش لواشک بخرم ! من چیزی نگفتم اما آقای همسر گفت ولش کن و اما دختره بدجور چسبیده بود بهم ... که اقای همسر عصبانی شد گفت بهش دست نزن ... نمیدونم ... یکم تو دلم ناراحت شدم . دلم برای اون بچه سوخت ، کاش ازش خرید میکردم عذاب وجدان گرفتم . از سی و سه پل برگشتیم ، ساعتای دو بود تو مسیر برگشت ، مردم رفته بودن روی کوه های خشک بی اب و علف و بیابونی ، پارک کرده بودن و نشسته بودن ، به عبارتی اومده بودن جوج بزنن و پیک نیک ِ جمعه شون رو جور کنن (!) خندم گرفته بود ، تعدادشون هم کم نبود ، خیلی ها بودن ... یاد جنگلای خودمون افتادم و آخر هفته ها و کباب و این داستانا ... نمیدونم زیر افتاب توی کوه ِ خاکی چه لذتی داره ؟! بی لذت هم نباید باشه ، اما خدا رو شکر که کوه های ما پر درخت و ابشار و چشمه و رودخونه و سبز و خنک و قشنگه و مجبور نیستیم بریم تو بیابون :/ هر چند دنیا یه جوری میچرخه که شاید یه روز ما هم پیک نیک رفتیم تو دل کوه های خاک و سنگی :) 



[ سی و سه پل اصفهان / ۲۷ بهمن ۹۶ ]

خلاصه ساعتای سه و نیم رسیدیم مهمانسرا . ناهار خوردیم و از خستگی تا شیش خوابیدم ، شام مهمانسرا رو نخوردم ترسیدم حالم بد شه ، عوضش چایی و بیسکوییت و میوه خوردیم . بعد نماز یه خورده کتاب خوندم و ساعتای هفت و نیم رفتیم پارک توی شهرک . به بهانه ی ابوالفضل - پسرِ همکار ِ آقای همسر - ما هم دلی از عزا در اوردیم ... خیییلی وقت بود تاب بازی نکرده بودم . ننشستیم روی تاب خانوادگی ها و کلی بازی کردیم ... خب خدا رو شکر وزن اقای همسر انقد بیشتر از من هست که روی الاکلنگ کلا بالا بمونم :/ برای همین قید الاکلنگ رو زدیم . کنار پارک یه شهید گمنام بود . نمیشه ادم شهید گمنام ببینه و نره بشینه بالای قبرش ... حتی برای یکی دو دقیقه ... نگاه به سنگ قبرش یه حال دیگه داشت .



[ شهید گمنام ۲۰ ساله / رجعت ۱۳ اسفند ۹۵ همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) ]


براش فاتحه خوندم ... شعر بالای سنگ قبرش دلمو سوزوند ... یاد اون تیکه از کتاب شهید هادی افتادم که نوشته بود : شهید هادی جنازه ها رو جمع میکردن میاوردن عقب از وسط میدون ... یکی از جنازه های شهدا رو بعد از چند شب میارن عقب و میرسونن به خونوادش ... اون شهید میره تو خواب پدرش و میگه از شهید هادی گله دارم ، چرا جنازمو آورد ؟! تا وقتی که تو میدون بودم و گمنام ، هر شب حضرت زهرا سلام الله علیها میومد بالا سرم ... اما از وقتی پیدام کردین دیگه خبری ازشون نیست ...

همینا باعث میشه ، که با همممممه ی بدی هایی که دارم ، ته ته دلم بگم : اللهم ارزقنا شهادة ، به سبک ِ مادرم حضرت زهرا -س- ... خندم میگیره حتی که من با این همه بدی چه طور آخه ؟! اما باز میگم : ارزو بر جوانان عیب نیست ...

خدایا برای همه ی نعمتهایی که بهم بخشیدی شکرت میکنم ... نماز شکر خوندم بعد مدت ها ، اما ابن توفیق رو بهم بده که علاوه بر مداومت به نماز شکر در خوشی ها،  توی مصائب و سختی ها هم بتونم نماز شکر بخونم . خدایا خیلی دوستت دارم . ممنون که منو افریدی :)


الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

96- روز چهارم :)

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز بعد از ظهر ، بعد ِ چند روز موندن توی یه اتاق ، با اقای همسر و همکارش و خوانده ی همکارش رفتیم بیرون ... هدفمون گشت و گزار توی شهر و بازار بود ... از ساعت سه رفتیم بیرون و تقریبا هفت شب برگشتیم . چهار ساعت گشتیم ، یکمی خسته شدیم اما خوب بود . 

اینجا یه بازار قدیمی سنتی داره ، که سقفش پوشیده ست و کفش آسفالت و غرفه غرفه ست ... خیلی هم تو در تو و کوچه کوچه بود بازارش ! اونقدر که بعد از بیست و اندی سال سن ، همش حس میکردم الان تو این کوچه های بازار گم میشیم و نمیتونیم راهمون رو پیدا کنیم . بافت ِ بازارش با درهای بزرگ چوبی ِ خیلی خیلی قدیمی قشنگ بود ! هر چند جنس های چندان جالبی نداشت و قیمت ها اونجور که باید به اجناس نمیخورد :) مخصوصا لباسایی که بیشتر طرحاشون طبق سلیقه ی ما نبود و در عین حال گرون هم بودن . چیز خاصی نخریدیم ، مسواک ، یه خورده نبات ، شونه ، سنجاق قفلی برای ملحفه های تخت و یه حوله دستی و کش مو و ازین جور خرت و پرتای کوچیکی که نیاز داشتیم رو گرفتیم . چند تا بازار هم تو سطح شهر بود که اونا رو هم گشتیم بد نبود خدا رو شکر ...

برگشتنی ، تو مسیر ، گوجه خیار پرتقال ، پنیر و نوشابه و بیسکوییت و ماست خریدیم ... غذاهایی که بهمون میدن چندان جالب نیست واقعا نیاز بود کنارش این چیزا رو بخریم . دیشب خسته بودم یه خورده هم دلم گرفته بود خوابم برد ساعتای ۹ آقای همسر نشسته بود بالاسرم :) بیدارم کرد ، چایی و میوه خوردیم و فیلم دیدیم ...

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ، نماز خوندم و یکمی رفتم نت ... ساعتای هفت و نیم صبحانه اوردن ، با آقای همسر نوش جان کردیم و رفتن سر کار ... تو وبلاگ مریم سادات ، پست اخرش درباره کربلا بود و یه صوت چهارده دقیقه ای گذاشته بود ، دانلود کردم و گوش دادم ... نمیدونم چی شد از ساعت هشت تا نُه گریه کردم ... پنج بار پلی کردم و هر بار دلم بیشتر جوشید ... دلم تنگ شده بود ... تنگ شده بود برای کربلا ... پی ام دادم به جوجه و اشک اونم دراوردم و دوتایی حالمون عوض شد و دعا کردیم برای خودمون و همه و ظهور ... 

کم کم پاشدم ظرفا رو شستم ، لباسا رو هم ... پتو ملافه های تخت رو مرتب کردم ... یکمم به خودم رسیدم ، وضو گرفتم و بعدش لاک طلاییه رو زدم ... موهامو دم اسبی بستم ( همسر جان دم اسبی دوست ) نمازمو خوندم و یه خورده کتاب :) دیگه کم کم ظهر شد و حضرت دلبر از سر کار اومد ... یکمی اکرام و احترامش کردم و برنامه ی استقبال از همسر و این حرفا :))) ناهار خوردیم و خوابیدیم ... عصر چایی و بیسکوییت خوردیم و یکم با هم حرف زدیم ... از روزای اولی که همو دیدیم میگفتیم ... از مجردیمون ... بعد اذان آقای همسر رفت ارایشگاه ... منم یه جز از ختم قرآن یکی از دوستام رو خوندم ... اینجا ظرف نداریم ، منتها دو تا قندون بود که یکیشو خالی کردم تو اون یکی و شستمش به عنوان کاسه ازش استفاده کنیم ... امشبم تو قندون سالاد شیرازی درست کردم ! حالا شاممون رو خوردیم ... منم کار خاصی ندارم اومدم ثبت کنم خاطراتمو ... همین :) خداجونم ممنونم ازت برای خس و حال خوب امروز ... مخصوصا اون یک ساعتی که دلم تو هوای کربلا بود :*

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

95- روز سوم :)

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

دیروز ساعتای دو از سر کار برگشت مهمانسرا ... ناهار خوردیم و خوابیدیم تا چهار و نیم ... بعدم تا شیش همونجا رو تخت ولو ، فیلم دیدیم و گوشی بازی کردیم ... راستش دیشب دلم خیلی گرفته بود ! دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده بود ... ولی پشیمون نیستم ازینکه اومدم اینجا ! باید کم کم تمرین کنم تنهایی ها رو توی شهرای دور ِ بی فامیل و خانواده (!) اینجا منو یاد دوران خوابگاه میندازه ... البته اینجا خیلی بهتره و شیرین تر و دوستداشتنی تر ... حداقلش فشار درس روم نیست :)) شام دیشب خوشمزه نبود ! با اینکه کامل نخوردم غذاشو اما تا صبح معدم درد گرفته بود و بهم ریختم ... با این حال برای همین ها ، دلم ، بیشتر از چیزی که تو ذهنمه ، شکرگزار خداست ... هوای دیشب تا دوازده طوفانی بود ... سر و صدا انقدر زیاد بود که فکر میکردم خوابم نمیبره اما نمیدونم چطور همون ساعتای دوازده خوابم برد ...

نصف شب از خواب بیدار شدم یه خورده درد معده داشتم ، بارون بود و بارون و بارون ... هر چند که اون طوفان مقدمه ی بارون بود ، اما همیشه نتیجه قشنگتره ... منم بارون رو بیشتر دوس داشتم ... هر وقت بارون میباره دعا میکنم و سعی میکنم دعاهای خوب کنم ... صبح بعد نماز هنوزم خوابم میومد ، خوابیدم و ساعتای هشت بیدار شدم ... خواب غذاهای خوشمزه میدیدم :/ دلم یه غذای خونگی میخواد :)) حضرت دلبر رفت سر کار و منم اتاق رو مرتب کردم ، حموم دستشویی رو شستم ، ملافه های تختا رو صاف و صوف کردم و بعدم چادر و شالمو شستم ... حالام تایم نوشتن و خلوت کردن با خودمه ... که بشینم چند تا مطلب بخونم و ادامه ی کتاب رو ... هوا افتابی شده ... انگار نه انگار که دیشب بارون بود :) مث دل من ... که دیگه گرفته نیست ... ابی و ارومه *___* با اینکه الان سه روزه بیرون نرفتم حتی توی راهرو نمیشه رفت و پنجره رو نمیشه باز کرد بنا به دلایلی :))) اما من خوبم ... یه خوب ِ قوی ^__^

راستی دیشب ولنتاین بود ... نه خرس قرمز داشتم نه شکلات و نه گل رز و این حرفا ... چند تا پست تبریک تو تلگرام برای آقای دلبر فرستادم که جواب نداد ... عشق رو از چشماش میفهمم ؛) ما بی بهانه عاشقیم ... بی چشم داشت ... و خدایا برای این همه عشق ازت ممنونم ... و دعا میکنم که هر روز برامون روز عشق باشه ... روز محبت و مهربونی کردن ... روز قلبهایی که برای هم میتپه ... خدایا از صمیم قلب ازت سپاسگزارم .

و الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

94- روز دوم :)

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یکشنبه شب رو تا صبح توی اتوبوس بودیم ، ساعتای پنج و نیم رسیدیم تهران و یه نیم ساعتی رو پیاده روی کردیم تا برسیم خونه ی خاله . حضرت منو خونه ی خاله گذاشت و خودش رفت دنبال کارش ... نماز صبح رو خوندم و خوابیدم ‌. ساعتای ۹ و نیم خاله بیدارم کرد ، گفت مامانت زنگ زده بهم گفته آقات زنگ زدن به مامان و اینجوری پیغوم پسغومی گفتن بیدارت کنیم !!!! ( گوشیم سایلنت بوده ) و هر چی زنگ میزدن بهم بیدار نمیشدم ‌... خلاصه که بعد از ۹ تا تماس بی پاسخ ، بیدار شدم و گوشی رو برداشتم ، حضرت یار بود *___* گفت آماده شو ده دقه دیگه میرسم خونه ی خاله که بریم ... اینکه سرم غر نزد یا داد و بیداد نکرد که چرا بااااااز سایلنتی جای شکر داشت ! شاید اگه من بودم و این همه برا بیدار کردنش اذیت میشدم یکم غرغر میکردم ... 

آماده شدم و دوشنبه صبح با ماشین و همسرو پسرکوچولوی همکارش اومد دنبالم و با هم حرکت کردیم سمت اصفهان ! تو مسیر از اتوبان قم که رد میشدیم تو دلم یه سلام کردم به حضرت معصومه و سلام ِ امام رضا علیه السلام رو هم رسوندم به بانو ... حتما شنیدن :))) من دلم به این چیزا خیلی روشنه ... ظهر تو همون مسیر قم واستادیم برای صبونه :/ و همونجام نماز ظهر و عصر رو خوندیم و حرکت کردیم ... تو مسیر یه خورده خوابیدم ، خسته کننده بود اما جاده همیشه برام شیرینه ... هر چند جاده ی شهرای کویری توی روز چیز خاصی نداره ، خوبیش این بود که فهمیدم من چقد وابسته ی درختام ! به محض اینکه از یه بیابون رد میشدیم و دو سه دقیقه ای توی جاده ی شهر چار تا درخت کاج میدیدم دلم وا میشد ... با این حال دوامی نداشت و دوباره بیابون :))) یکی از قشنگی های این سفر همین بود که قدر شهر و درختامونو بیشتر بدونم و باور کنم که وابستگی یک ادم فقط به ادم دیگه ای ختم نمیشه ... ما ادما به اشیا و نباتات و حیوانات هم دل میبندیم ... گاهی عجیب حتی ... قشنگی دوم ِ طی کردن این مسیر این بود که دل کندن رو هم یاد بگیرم ... و از هر چیز در همون زمانی که دارمش لذت ببرم ... راستی از چی ِ یه بیابون میشه لذت برد ؟ خب از خیلی چیزاش ! از دونه های نرم شنی که با باد این ور و اون ور میرن ... یا درختی که تک و تنها یه گوشه ی دور داذه استقامت رو تمرین میکنه ... یا مثلا ..... مثلا هیچی ... نه خب ... هیچی ام نه ... مثلا بیفتی یاد کربلا (!) 

بگذریم ... ساعتای پنج و نیم شیش عصر رسیدیم شهرضای اصفهان . اسکانمون خارج از شهر و توی مهمانسراست ... دیشب شام کوبیده بود ، علی رغم گرسنگی زیاد ، سعی کردم کم بخورم که یه وقت دل و رودمو بهم نریزه ( همیشه تو خوردن کوبیده احتیاط میکنم ) . اتاقمون یه در بزرگ داره که یه. وجه از دیوار اتاق رو تشکیل میده و رو به بالکنه و آفتاب ازش میزنه ... یه پرده ی قشنگ هم داره ... یه یخچال کوچیک و یه بخاری ... تی وی و میز ناهارخوری و سه تا تخت و جالباسی ... خدا رو شکر جای خوبیه ... 

امروز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم ... امروز سه شنبه ست ! و من سه شنبه ها رو مثل همه ی روزای هفته دوس دارم . بعد از نماز صبح لباسایی که تو مسیر تنمون بود رو توی تشت شستم ، بعد هم افتادم به جون ملافه های تخت ها ... هر جور حساب میکردم به نظرم تمیز نمیومد ... خیلی سعی کردم باهاشون کنار بیام اما نشد ، دو تا از ملافه ها رو شستم . خیلی هم چرک داد :| یکی دیگه ش مونده ان شاالله بشورمش ... 

اقای همسر رفتن سر کار و من دوش گرفتم و نشستم اینا رو مینویسم ... خوشحالم برای تموم این ثانیه های قشنگ ... یکم سخته و معلوم نیست چقدر اینجا بمونیم ، اما به صدای گنجشکای پشت پنجره قسم ، که این روزای خوب رو دوس دارم و از ته ته ته ته قلبم از خدا تشکرمندم ^____^

بعد از نماز ظهر کتاب میخونم ، جلد دوم سلام بر ابراهیم تموم نشده هنوز ... خدایا حال ِ دل همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم رو خوب خوب کن ... خدایا دستمونو بگیر که بنده ی بدی نشیم برات ... 

الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

93- به وقت اتوبوس :*

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

نمیدونم تشکرات ویژه ای که از خدا دارم رو باید چه جوری بگنجونم توی - حمداًلله - هام ... به هر حال خب بعضی وقتا حس و حالت خوب تره و بیشتر حس شکرگزاری داری ! برای من امروز ازون روز خوبا بود (!) البته هر روز برام بهترین روز ِ ... اما امروزُ یه جور دیگه دوس داشتم ...

بعد از یه صبحونه ی جانان کنار مامان و بابا و حضرت ِ یار اماده شدیم بریم راهپیمایی ! ضمن اینکه - تنها - شلوار بیرونیم رو شسته بودم و هنوز خیس بود و شلوار دیگه ای هم نداشتم ، با یکم گشت و گزار تو کمد خرت و پرتا ، یه شلوار قدیمی از خواهر گرام یافتم ، علی رغم نداشتن دکمه :| پوشیدم ، هر چند خوف افتادنش بود وسط راهپیمایی و حس کردم اصلا بهم نمیاد ولی خب این نمیتونست مانع بشه که نرم -_- رفتیم و هر چه فریاد داشتیم بر سر آمریکا کشیدیم *_* تنبونمونم نیفتاد :))))))

از راهپیمایی برگشتیم مامان خورشت درست کرده بود سیب زمینی ها رو سپرد به من که سرخ کنم ، منم یه ذره سرخ کردم بقیه شو دادم به حضرت یار سرخشون کنه و خودم رفتم دوش گرفتم . کم کم وسایلا رو جمع کردیم و آماده شدم ، ساعتای چهار جشن دندونی برادرزاده ی جان بود :* رفتیم اونجا ... بچه ها همه جمع بودن و خدا رو شکر بهمون خوش گذشت ... یه دل سیر هم آش دندونی و کیک و این چیزا خوردیم . 

از مهمونی برگشتیم ، یه خورده به کارا رسیدیم ، حالام برای یه سفر کاری داریم میریم تهران و از اونجا ان شاالله شهرضا ... باشد که مایه ی خیر دنیا و آخرتمان شود این سفر و همه ی سفرهای بعد ... الهی آمین :)


خدایا شکرت برای همه ی نعمتای قشنگت :))

+ یه گوشه ی قشنگ این نعمتا ، دندونای سفید کوچولوی محمدیاسینم بود ... هر چند یه خورده مریض بود ! با این حال خدایا شکرت ...

  • شینـا : )

86- همسفر تا بهشت

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح روز دوم ساعت هفت بیدار شدیم ، اماده شدیم و رفتیم صبحونه ... خب خدا رو شکر صبحونه ی خیلی مفصل و عالی ای بود ! دلی از عزا در اوردیم و کم کم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برج سپید . جشن ازدواجمون برج سپید بود . سالنش خیلی شکیل و مجری خیلی خوبی داشتیم . همینکه حرف دل رو با طنز بیان میکرد و ترکیده بودیم از خنده ، خودش عالی بود . آقای روشن دلی برامون چند تا اهنگ درباره حضرت زهرا خوند و اشک بود که میریخت :) 



آقای دکتر حبشی به عنوان استاد یه سری مباحث مربوط به زندگی رو برامون تدریس کردن که واقعا استفاده کردیم و به نظرم خیلی کاربردی و مفید بود حرفاشون . بعد از تموم شدن این مراسمات رفتیم بیرون و پذیرایی شدیم ، طبقه ی پایین نمایشگاه کتاب بود که حضرت ِ دلبر به انتخاب خودم سه تا کتاب برام خرید . سلام بر ابراهیم جلد یک و دو ، و کتاب انسان ۲۵۰ ساله . 


حدود نیم ساعت بعد از پذیرایی و نماز ، اقایون و خانوما سالن هاشون جدا شد و اساتید دیگه ای برامون حرف زدن . یه دور هم تو این کلاسا ترکیدیم از خنده :))) به نظرم قشنگترین و بهترین نوع تدریس اینه که با طنز برات شرح و بسط بدن ... اینجوری هیچ وقت یادت نمیره ... موقع خروج ازین کلاس دم در بهمون یکی یه دونه شاخه گل رز دادن و طبقه پایین مجدد به هم پیوستن آقایون و خانوما *__* و رفتیم هتل و ناهار و یکمی استراحت کردیم .

ساعتای چهار و نیم رفتیم خرید و سوغاتی خریدیم واسه برو بچ ... تو بازارا گشتیم تا ساعت هفت . ساعت هفت رفتیم صحن جامع رضوی و مهمانسرای غدیر ، شام مهمون امام رضای جان بودیم .اونم چی ؟ عشقم فسنجون ^____^ غذامون رو گرفتیم و برگشتیم هتل . یکی از غذاها رو دو نفری خوردیم و یکیش رو هم گذاشتیم فریزر بیاریم برای خونواده :)


خدایا با چه زبونی ازت تشکر کنم برای این همه نعمت ؟ الحمدلله علی کل نعمه :)

  • شینـا : )

84- همسفر تا بهشت

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از جلسه ی توجیهی با چادر سفیدامون و حضرات آقا ، دسته جمعی رفتیم حرم ... قشنگیش این بود که برای افتتاحیه بردنمون صحن حضرت زهرا سلام الله علیها ... و این قشنگ ترین اتفاق بود که حوالی دهه ی فاطمیه ، افتتاحیه ی مراسم رو اونجا باشیم ... تو حرم ِ حضرت ِ شاه :) یکمی برامون حرف زدن و خندوندن ... بعدش روضه ی حضرت ِ زهرا ... که هق هقا یهو گرفت بالا ... و اشکا هی ریخت و ریخت و ریخت ... چیزی نمیتونم برای وصف ِ اون حال بگم جز : زیبا ... زیبا ... زیبا ...مراسم که تموم شد به صف از رواق حضرت زهرا سلام الله علیها اومدیم بیرون ، دم در خروجی دو تا خادم واستاده بودن و بهمون ژتون دادن !


 


شام فرداشب رو مهمون حضرت سلطان بودیم ... و این برای من یه لطف بزرگ بود ... یه حس خوب ... حس مهمون بودن ... مهمون ِ غریب ِ خراسان ... شام ِ شب ِ اول ِ دهه ی فاطمیه رو مهمون ِ آقا باشی چه خوبه ... کاش میتونستم برای این همه لطف از خدایی که اینقدر حال و احوال خوب رو ریخت تو وجودمون تشکر ویژه کنم ... الحمدلله علی کل حال ...


  • شینـا : )

82- کارت عروسی به سبک مجازی *__*

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۲۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم :)

اصلا همین که برامون کارت عروسی چاپ کردن و اسمای خودمون روش نوشته بود کلی ذوق زدم کرد ! هر چند حوالی دهه ی فاطمیه ست نمیشه کِل کشید ، اما از قشنگ ترین اتفاقای زندگیم میتونه همین باشه ... که روز یکشنبه ( روز ِ متعلق به امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها ) بخوایم راهی شیم ... هشتمین روز از ماه باشه و بخوایم بریم حرم هشتمین خورشید :) اصلا یه جور خیلی خاصی تو این سرما همه چیز دلنشینه :) 

[ پیوندمان مبارک :)))  ]

البته عروسی مون ان شاالله تابستونِ ... فعلا علی الحساب اگه خدا بخواد میریم ازدواج دانشجویی *___*

  • شینـا : )

۸۱- چقدر گریه ؟ همین گریه هایمان کافی ست ...

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

بعد از یه عالمه ترکوندن بغضا و ریختن اشکای ناشی از دل گرفتگی و دلتنگی و دلشوره های توأم با ذوق و شوق و شعف ، اومدم برا دلم بنویسم که : دل جان ، حواستو جمع کن ... این سفر مشهد یکم فرق میکنه ...


هشتم - شب :)

بعد دل گفت : کاش میتونستم صدایی داشته باشم که بتونه به بزرگی ِ خود خدا ، بگه الحمدلله :))

  • شینـا : )

54- بندر چابهار :)

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


هر طور بود خودمونو رسوندیم ترمینال . نماز ظهر رو نوبتی توی نمازخونه ترمینال خوندیم . من دو رکعتم نماز سفر خوندم و دعا کردم که سفرمون پر خیر و برکت باشه . سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت چابهار . مسیر خیلی طولانی بود ‌. چیپس و پفک و ماست موسیر و نوشابه و ازین جور تنقلات خریدیم و خوردیم . شب حال همسر جان بهم خورد . ماشین گرفته بودش کلی بالا آورد . خیلی نگران بودم . دل درد داشت . تا صبح نخوابید . منم هر یک ساعت دقیقه از اضطراب و نگرانی برای حالش از خواب بیدار میشدم ... بهش قرص دادم اما فایده نداشت . هیچ کاری ازمون برنمیومد جز اینکه تحمل کنیم تا برسیم ‌. شب سختی بود . آقای همسر درد میکشید و من غصه میخوردم . بالاخره صبح شد و ظهر . ساعتای یازده و نیم رسیدیم چابهار . مستقیم رفتیم خونه ی خواهرشوهر البته خواهرشوهر که نه مثل آبجی می مونه برام . آبجی فاطمه ‌. کلی زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود . این مدت که چابهار بودیم حسابی بهش زحمت دادیم . 


جفتمون آب به آب شده بودیم تا دو سه روز حالمون زیاد خوب نبود . این مدتی که چابهار بودیم چند بار رفتیم خونه ی دایی . دو بار خونه ی عمه کوچیکه دعوت شدیم یه بار خونه ی دختر عمه و یه بارم خونه ی عمو . بقیه ش رو هم خونه ابجی فاطمه بودیم . به جز یه شب همه شبا رو خونه ابجی فاطمه خوابیدیم .



[ دریای چابهار / آذر ۱۳۹۶ ]


چابهار دریای خیلی قشنگی داشت . . . اولین غروبی که رفتیم دریا کامل نقره ای بود با یه خورشید نارنجی و رگه های طلایی نورش روی دریا ... چند تا عکس گرفتیم :) دریای بکر با ساحل تمیز ... چیزی که هیچوقت توی چهارسالی که دانشگاهم نزدیک دریا بود توی شمال ندیدم .


[ اسکله کُنارک ]

برای خرید وسایل خونه چند شب رفتیم منطقه آزاد . قیمتا خیلی مناسب بود اما هزینه ی آوردنش به شمال زیاد میشد . نگرفتیم . بازار چینی ها با فروشنده های چینی و کلی خرت و پرت بازار جالبی بود . زیاد ازش خرید کردم :)) پاساژای دیگه هم خیلی خوب بودن . روتختی ها و لوازم آرایشی و پتو و وسایل برقی . عروسک و ... تقریبا هر شب کارمون این بود بریم یکی از پاساژای منطقه ازاد رو بگردیم . واقعا خوش میگذشت -_- کلی هم چیز میز کادو گرفتم چادر و شال و اسنک ساز و آسیاب و ظرف سه تیکه و ... حدود دو هفته چابهار بودیم ‌. از بهترین مسافرتای عمرم بود . شاید بشه گفت پر از حس و حال خوب ‌... شاید یه گوشه هایی از سفر با دلخوری یا مریضی سخت گذشت اما عشقی توی این سفر بود ه غیر قابل وصفه برام ‌...



[ یک عدد گل به سر عروس کنار پنجره هواپیما در حال ترس و لذت و تفکر . چه احساس جالب انگیزناکی . آذر ۹۶ ]



[ زمین از بالا تو شب ِ رویا :) ]


این بار دیگه هواپیما رو ترجیح دادیم به اتوبوس . اولین بار بود سوار هواپیما میشم. اولین تجربه ی پرواز . اولین احساس کنده شدن از زمین . یه خورده ترسیده بودم اما کم کم عادی شد . . . راستش آدم توی اسمون حس میکنه دلش برای زمین و هر چیزی که رو زمین داشته تنگ شده ... حس رهایی و سبکی و کنده شدن از وابستگی ها ... پروازمون شب بود . وقتی رسیدیم بالای شهر تهران واقعا دیدنی و جالب بود . چراغای شهر که ازون بالا مث ستاره دیده میشدن صحنه ی فوق العاده ای بود . بعد از دو ساعت پرواز رسیدیم مهرآباد . و از مهرآباد با مترو رفتیم ترمینال و بلیط برای شمال گرفتیم و شب تا صب توی اتوبوس بودیم . صبح رسیدیم خونه و پرونده ی این سفر خاطره انگیز رو هم بستیم :)


[ بلیط هامون ]

الحمدلله ♥️

  • شینـا : )